سلااااام عزیزانم با قسمت اول آژانس پسر گربه ای اومدم

بچه ها بذارین همین اول کار یه موضوعی رو بهتون بگم که ؛کت بوی شاید تو فیکای فارسی چندان رایج نباشه ولی تو فیک های خارجی بسی شایع و محبوبه و اونقدر نوشته شده که بصورت ژانر مستقل در اومده پس انواع مختلفی داره و این داستانی که من نوشتم یحتمل با اکثریت فیکهای هم ژانرش متفاوت باشه پس دوست ندارم بحث مقایسه ای پیش کشیده بشه خب؟

برام کامنت بذارین چون قسمتهای رمزی خواهیم داشت و من قصد ندارم رمزشو به همه بدم(موهاهاهاهاها)

 

کراکر اول

 

فضای تاریک اتاق کنفرانس با نور پروژکتور روشن شده بود و افراد پشت میز به صفحه ای که نور به اون تابونده میشد چشم دوخته بودن.

شش پسر جوونی که طرفین میز نشسته بودن به توضیحات مرد میانسال جلوی صفحه گوش میدادند و رییس هم سر میز با دقت به واکنش کارمندهاش نگاه میکرد.

به ترتیب عکس های مختلفی روی صفحه نمایش داده میشد و هر کدوم از اعضای حاضر با بلند کردن دستشون پوشه ی مربوط به مورد انتخابیشون رو دریافت میکردن.

هوانگ زی تاعو کارمند جوون و سختکوشی که دست راست رییس نشسته بود هنوز هیچ پوشه ای جلوی خودش نداشت و این باعث میشد کم کم توجه بقیه بهش جلب و نگاه های پرسشگر به سمتش هدایت بشه.

چرا هنوز هیچ پروژه ای انتخاب نکرده بود؟!

براساس سابقه ی چندین سالش جزو افرادی بود که از هر کنفرانس با یه بغل پوشه برمیگشت ولی امروز ظاهرا هیچ چیز قرار نبود طبق روال همیشگیش پیش بره.

آقای فن با به زبون آوردن :((خب میرسیم به مورد آخر)) توجه همه رو به خودش جلب کرد.

عکس گربه ی خوش قد و قامتی جلوی چشم همه نمایان شد و حتی میشد گفت چندین نفر با دهن باز به پروژکتور خیره شده بودند.

:((این مورد احتمالا سخت ترین و اذیت کننده ترین پروژه ی موجود در طول سابقه ی کاریتون باشه.از همین الان به کسی که مسئولیتشو میپذیره خسته نباشید میگم.

صاحبش جدیدا فوت کرده .تا حدودی وحشیه ولی اگه درست تربیت بشه شدیدا رو بورس میوفته و قیمت بالایی میگیره چون نژادش خیلی قویه و با ارزش.))

 

پسرک جوون بالاخره سکوتی که از اول جلسه حفظ کرده بود رو شکست.

:((مشکلش چیه؟بنظر که کاملا سالمه.))

:((تنها مشکلش اینه که پایه ی تربیتش صفره و تموم این مدت تو مزرعه با صاحبش زندگی کرده.درواقع ضمن تربیت باید تبدیلش کنین به یه گربه ی شهری!))

:((من از پسش برمیام.))

:((مطمِئنی؟!))

:((آره فردا بفرستینش.))

رئیس لبخند رضایت بخشی زد و ختم جلسه رو اعلام کرد.

در حالی که همکارهای تاعو وسایلشون رو جمع میکردن, پچ پچ نسبتا بلندشون به گوشش میرسید ولی تاعو اهمیتی نمیداد چون اون یه مربی با سابقه و حرفه ای بود ،هرچند تو این انتخابش تاکید قبل از جلسه ی رئیسش تاثیر بسزایی داشت ولی تاعو از خودش مطمئن بود.

—-

فردای اونروز اول صبح وقتی تاعو از دو ی صبحگاهیش برمیگشت متوجه کامیون شرکت شد که جلوی واحد آپارتمانش توقف کرده بود.

با عجله وارد ساختمون شد و به طبقه ی سوم جلوی در خونش رسید.مسئولای حمل و نقل مشغول فشار دادن زنگ بودن که با صدای سلام دادن تاعو از این کار دست کشیدن و برگه ی دریافت مرسوله رو به سمتش دراز کردند تا امضا کنه.

تاعو دو لنگ در خونشو باز کرد تا بتونن جعبه ی عظیمو وارد خونش بکنن.

و در این حین سوالی که ذهنشو مشغول کرده بود رو به زبون آورد.

-چرا تو جعبه آوردینش؟!

و مسئول در جواب برچسب اخطار« وحشی» روی جعبه رو به تاعو نشون داد.

تاعو هیجان زده تیم حمل و نقل رو بدرقه کرد و به سمت جعبه برگشت.

دکمه ی زرد روی در جعبه رو فشار داد تا بتونه چهارچوب جعبه رو جداکنه. و با پسر گربه ای عظیم الجثه ای که داخل جعبه دراز به دراز خوابیده بود ملاقات کرد.

تنها نکته ای که بیشتر از قد بلند و هیکل چهار شونه ی پسرگربه ای توجهشو جلب کرد این بود که هیچ لباسی به تن نداشت. در واقع لخت مادر زاد فرستاده بودنش!!

وحشی و تربیت ندیده بودنشو از چند نکته ی دیگه هم میشد تشخیص داد.برای مثال؛

برخلاف سایر پسر گربه ای های بالغ موهای روی بدنش تیره بودن و به چشم میومدن.

ناخنهای درازی داشت که تاعو حدس میزد اگه نوک انگشتش به اون ناخونها برخورد کنه صد درصد پوستش پاره میشه.

تا حدودی بوی کثیفی میداد که طبق شرح حال توی پروندش قابل درک بود.

بعد از فوت صاحبش به حرف کسی گوش نمیکرده و ظاهرا وارثهای اون پیرمرد هم متوجه شدند که وقتی از پس این گربه ی وحشی برنمیان فروشش منفعت بیشتری براشون خواهد داشت و اونو به شرکت پسر گربه ای «یین» فرستادن.

و بدتر از همه….

آه محض رضای خدا حتی یه شلوارک هم تنش نکرده بودند -__-

بعد از اتمام مشاهداتش ترجیح داد منتظر بمونه تا اثر داروی خواب آوری که به شاگرد جدیدش تزریق کردن از بین بره.

تو این فاصله لباسهای خودشو عوض کرد ،برای شاگرد جدیدش یه رختخواب نرم و دنج کنار پنجره آماده کرد و در مسیری که به آشپزخونه میرفت تا برای خودش تدارک ناهار ببینه به پرونده ای که از شب روی میز غذاخوری رها کرده بود نگاهی انداخت تا اسم پروژه ی جدیدشو به خودش یاد آوری کنه.

((کریس))

مدتی مشغول پخت و پز شد تا اینکه با صدای فشار داده شدن دستگیره ی دری که قبلا قفل کرده بود متوجه شد مهمون جدیدش بیدار شده و نرسیده قصد رفتن داره.

زیر گازو خاموش کرد و به طرف هال راه افتاد .

-سلام

گربه ی مو قهوه ای از جاش پرید و به طرف صدا برگشت.با حالت تهاجمی کمرشو قوس داد و خس خس کرد.

برای تاعو جای تعجب داشت که گربه ی بالغی مثل کریس چرا باید هنوزم چهار دست و پا راه بره!

به گربه نزدیک شد و دستشو به سمتش دراز کرد ولی موهای روی بدن کریس راست تر شدند و خس خس های بلندتری به گوش رسید.

تاعو باید اعتراف میکرد که از دست زدن به اون گربه ی بزرگ تا حدودی وحشت داشت چون واقعااااااا خیلی بزرگ و درشت هیکل بود.

پسر گربه ای ها معمولا ظریف و بغلی بودند ولی کریس بیشتر شبیهه ببر بود تا گربه!

-من تاعو ام.بیا دوستای خوبی برای هم باشیم.

ولی تنها جوابی که دریافت کرد خس خس های خشمگین بود.

تاعو از جاش بلند شد و تصمیم گرفت اول از همه شیکم پسرک تازه وارد رو سیر کنه.

وارد آشپزخونه شد و بسته ی کراکر ماهی خشک شده رو از داخل کابینت بیرون آورد.

دوباره به هال برگشت کریس همچنان در تلاش برای باز کردن در بود.

وقتی بسته باز شد و تاعو مشت پر از کراکر رو بطرف کریس گرفت برخلاف عادت تاعو واکنش پسر جدید کاملا متفاوت با بقیه بود چون کریس کل بسته ی توی دست تاعو رو با پنجه های تیزش پاره کرد و زمین ریخت و بعد کاملا وحشیانه بدون استفاده از دستش شروع به بلعیدن ماهی ها کرد.

بعد از تموم شدن کراکر ها کریس همچنان گرسنه به نظر میرسید چون کم کم داشت روی تاعو حمله ور میشد و تاعو هم میدونست هیچوقت نباید یه گربه رو گرسنه تربیت کنه.

پس عقب عقب به سمت آشپزخونه رفت و کابینت پر از کنسرو های ماهی رو باز کرد تا یه قوطی برای کریس انتخاب کنه ولی قبل از اینکه بتونه کاری  انجام بده توسط کریس به عقب پرت شده بود.

کریس تمام محتویات کابینت رو چپاول کرد و کل قوطی هارو ریخت بیرون فقط یه مشکل دیگه هم سر راهش وجود داشت ! اون بلد نبود قوطی کنسرو ها رو باز کنه!!

پس بیخیال تموم غذا های ماهی سه بسته کراکری که توی کابینت وجود داشت رو برداشت و به منطقه ی خودش برگشت.

جلوی در.

و موقع خروج از آشپزخونه هم صدای وحشتناکی تحت عنوان اینجا قلمروی منه در آورد و دندون نیششو به تاعو نشون داد.

تاعو مطمئن شد با پروژه ی جدیدش بزرگترین دردسر ممکنو برای خودش انتخاب کرده.

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)