سلام به همگی ^^

قسمت دوم پارته ۱ فیک قشنگ و جالب فراموشیه فردا رو اوردیم 😊

!نصف این قسمت به صورت کامل ویرایش شد!

 

لطفا بازهم نظر بدید و لایک کنید😃

و اینکه کم کم همه ی پوسترها و فن‌آرتهای این فیک رو داخل چنل کایسو پست میکنم •~•

ایندفعه اگر تعداد نظرات به بازدید نزدیک باشه.. پارت بعد رو کامل براتون میزاریم😚

پس به دوستهاتون حتما معرفی کنید😺

اکنون بروید سراغ داستان ⊙♡⊙

telegram:@kaisooisfuckingreal

_______________

تقریبا نیم ساعت از نیمه شب گذشته بود که به خانه بازگشت و برگه ی یادداشت زرد رنگ روشنی را بالا و وسط همه ی برگه های سبز زد که فردا گمش نکند.
“یه عروسک از سرکار بیار و جلوی آپارتمان بقلی بزار(۱۹ جولای ۲۰۱۲)”

دو روز بعد که از بار بازمیگشت یک عروسک پارچه ای pororo جلوی در خانه اش پیدا کرد.
از همان عروسکهایی که سرکار بهم مى دوخت و وقتی با شک براندازش کرد مطمئن شد همانیست که خودش چشمانش را چسبانده چون فقط تنها خودش بود که چشمهارا آن مدلی ، با دقت و ماهرانه میچسباند.
یک کارت زیر عروسک بود که کیونگسو از لحن نوشته و دستخطش پی برد که با عصبانیت و عجله با جوهر مشکی رویش نوشته شده است.
“دلسوزی الکی برای کسی که حتی نمیتونه اهمیت بده، گرون تموم میشه”
کیونگسو هیچ تصوری ازینکه آن کلمات چه معنایی دارند نداشت. ولی صدای شکستن قلبش به حدی بود که نمیشد نادیده گرفته شود. ناگهان همه ی نوت ها و موسیقی به یک سکوت آزار دهنده تبدیل شد . بدتر از ناامیدی و تلخ تر از تنهایی.

امشب آپارتمان بقلی پر از صدای وزوزهای گوش خراش و خنده های شبیه گریه است؛ صداهایى آمیخته از پچ پچ ها و داد های مبهم ناشی از مستی و برخورد لیوان هاى نیمه پر از اسکاچ و ودکا، فریادهاى لوهان،سهون و جونگین..
زمانی که برای بردن زباله ها از جلوی آپارتمان رد شد، متوجه حرکت سه صورت زیبا پشت پرده ها،درخشندگی شدید نور لوستر و بوی تند الکل، عطر و تجملات شد.
در همین ساعات،آپارتمان خودش مانند یک خرابه به نظر می آید که تاریکی همه ی گوشه و کنار هایش را بلعیده و در خود فرو برده.
او همه یادداشت هایش را به جای برگه های سبز روی آبی مینویسد و
این جمعه اش بازهم با صدای کلیک و برخورد خودکار ژلاتینی و خش و خش کاغذ نئونی میگذرد.
________________________
کیونگسو به طور طبیعی به یاد نمیاورد که تا به حال نویسنده را اینگونه ملاقات کرده باشد آنهم درحالی که پنجمین سیگارش را در طول این یک ساعت روشن میکند ولی کاغذ کوچک در دستش میگوید که آندو باید دیدار های زیادی داشته باشند.
گذشته از کارت، خودش هم میدانست قبلا همدیگر را ملاقات کرده اند و فکره اینکه با هم ملاقات داشتند برایش عجیب نیست در واقع هیچ چیز دیگر عجیب نیست. شاید هم به خاطر دود گیج کننده ی سیگار است که باعث میشود نتواند درست تمرکز کند : فنجان های قهوه، شیشه های بخار گرفته از هوای مرطوب و لبه های فرسوده و تا خورده دفتره نویسنده ،آنقدر همه چیز را آرام میکنند که چراغ ها درخشندگیشان را از دست مى دهند و همه چیز کسالت بار مى شود.

نویسنده با عجله سیگار میکشد و کیونگسو حس مى کند خلئى عجیب دروجودش شکل مى گیرد. انگار چیزى آرام آرام در عمق وجودش مى شکند.

غروب ۲۱ جولای، کافى شاپ انباشته از صداى بهم خوردن فنجان های چینی، پچ پچ پیوسته دانشجو های خسته و زمزمه آروم هم زدن خامه ی کاپوچینو در فنجان ها است.صداها بلند نیستند ولى مثل شن روان شنونده ها را در خود اسیر مى کنند. آرام آرام در زمزمه هاى اطرافت غرق مىشوی تا جایى که حتى رد انگشتانت بر شن و حتى تک و توک حباب هاى هوا هم از خود اثرى باقى نگذارند.

کیونگسو به چشمان گرد و گود افتاده، چهره ی رنگ پریده ی جونگین و اخم شدیده او نگاه میکند.
برای خودش سوالی مطرح میکند که آیا همه ی نویسنده ها اینگونه هستند یا نه؟
به محض اینکه جونگین ته سیگارش را دور میندازد و نگاهش به نگاه کیونگسو گره مى خورد ،سوالش از دهنش پاک مى شود.
نگاهشان برای مدتی طولانی به هم گره میخورد.
مانند خطی که نگاهی را به نگاه چشمان دیگری مرتبط میکند.

جونگین سریع و عجولانه پرسید، “خوبى؟!”

به نظر میرسد که جونگین نمیتوانست صبر کند یا شاید که وقت ندارد تا منتظر جواب بماند پس کیونگسو فقط به نشانه ی “آره خوبم” سرش را تکان داد.

جونگین با لحنی کم و بیش مضطرب پرسید:
“راجب تصادف ۴ سال پیشت بهم بگو یا همونطور که خودت به یاد میاری،راجب دیروز”
کیونگسو به جای جواب دادن حواسش به تیکه ای چسب زخم دور انگشت های جونگین و کبودى های دور مچش پرت شد .
کیونگسو به این فکر مى کند که آیا نگاه هاى خشمگین، انگشت های خونی و به خود پیچیدن های ناخود آگاه جزیى از روحیات همه نویسنده ها است.

کیونگسو با وجود اینکه حتى نمى توانست عصر روز قبل را هم بیاد بیاورد ولى شوک اولیه این رخ داد گذشته بود، گفت “یه تصادف ساده بود داشتم از همین کارخونه ای که الان توش کار میکنم،برمیگشتم که یه کامیون حمل میوه بهم زد، درواقع سیب حمل میکرد…سیب های قرمز”

“همیشه تو کارخونه کار میکردی؟!”

“درست بعد از اینکه دبیرستانم رو تموم کردم؛ یعنی از ۱۸ سالگی… مادرم فوت شد و پدرم مریض بود پس باید غذای پدرم رو…”

جونگین وسط حرفش پرید: “آها،باشه”
کیونگسو دلخور شد و خواست اعتراض کند چون این یک داستان گریه دار راجع به پسر بچه ای که نقش قهرمان ها را بازی میکند نبود؛
بلکه درمورده خوانواده بود، صمیمیت، شیرینی های کنار تخت که به سختى پول خریدشان فراهم شده بود، شمردن قطره هاى سرم و دعا کردن به شخصیت هاى کارتونى براى پیدا کردن دوباره خوشبختى بود.

ولی جونگین حس و حال این را نداشت که به توضیحات کیونگسو گوش بدهد
“پس اگه آدم مسئولیت پذیری نبودی،خواننده میشدی؟”

“آره فکر کنم”

جونگین در حالی که چیزی را با عصبانیت روی دفترچه مینوشت، کنایه زد”پس یه کامیون بهت زد. چه خوش شانس.”

کیونگسو از روی عادت بدی که داشت،لب پایینش را گزید: “اممم….عصبانی هستی؟! “

جونگین کمی با تندی جواب داد:”نه” و کیونگسو در حالی که با ترس به سر خودکارش خیره شده بود تا جونگین سوال بعد را بپرسد ،ساکت ماند
“چجوری سعی میکنی زندگیت رو به یاد بیاری؟!با تمام جزعیات بگو”

“معمولا از افراد جدیدی که باهاشون مواجه میشم عکس میگیرم،توی دفتر میزارم و چیزی که راجبشون فهمیدم رو مینویسم که اول هر روز میخونمش و در آخر همون روز اطلاعات دیگه ای رو بهش اضافه میکنم.چیز های دیگرو روی دیوار ها و تقویمم می نویسم و مسائل موقتی رو روی برگه یادداشت مینویسم و همه جا میچسبونم البته بیشتر رو دیوار ها”
وقتی کیونگسو نگاه خیره اش را از قهوه اش گرفت و بالا آورد فقط صدای برخورد خودکار و کاغذ شنیده میشد.

“تا حالا شده که فکر کنی باید یه چیزی هایی رو دوباره یاد بگیری؟! مثلا اینکه امروز میدونی که چجوری به کافی شاپ اومدی ولی فردا راه رو گم میکنی؟!”

“خب…نه من جواب هارو به یاد میارم ولی یاد گرفتنشون رو نه مثلا فردا یادم نمیاد که ما با هم اومدیم اینجا ولی میدونم اینجا کجاس”

“جالبه”

کیونگسو “ناراحت نیستی؟!”

“نه”

“اصلا؟!”

“گوش کن ما داریم یه رمان می نویسیم؛ یه رمان راجب تو…پس بیا راجب من حرف نزنیم باشه؟!”

“چرا ناراحتی؟!”

شانه های جونگین آویزان شد؛ خودکار، دفترچه و همه چیز را پرت کرد و صدای بهم خوردنشان پخش شد.
دست های زبرش را بهم مالید و با غضب به کیونگسو خیره شد. کلماتش با وجود حس گناهى که درتک تک آن ها نهفته است از میان لب هایش جارى شدند، “دغدغه. مردمی که حافظه ی واقعی دارن، دغدغه دارن”

کیونگسو در مقابل بی صبریش تسلیم شد:”اگه تو به کسی احتیاج داری که راجب دغدغه هات باهاش حرف بزنی،من…”

“تو بهترین آدم براى درد و دل کردن هستى چون هیچ چیز،هیچ وقت آزارت نمیده؛چون تو عوضى هیچ وقت چیزی یادت نمی مونه، درسته؟!!

کیونگسو حس نامفهومی داشت انگار که جمله ای که میخواست به زبان آورد را برای چندمین بار تکرار میکند.شاید قبلا در این موقعیت قرار داشته اند.
جونگین نا امیدانه میان واقعیت و رویا دست و پا مى زند و کیونگسوی نگران و گیج میخواهد کمکش کند بدونه اینکه راهش را بلد باشد.

بالاخره بعد از اینکه جونگین نفس نفس زنان سکوت کرد، کیونگسو گفت”متاسفم” و در حالی که چشم از انگشت های لرزان جونگین بر نمیداشت ادامه داد:”حق با توعه ببخشید اگه قبلا ازت پرسیدم و یه چیز ناخوشایند رو مدام به یادت میندازم واقعا منظوری….”

جونگین ناگهان گفت:”همش مربوط به دستاست” زمانی طول کشید تا کیونگسو کلماتش را تشخیص بدهد و متوجه حرفش بشود چون صدای او آهسته، یکنواخت و بیش از حد آرام بود برخلاف همیشه که در هوا مانند عطر پراکنده مى شود و تاثیر آن تا مدت ها بر دیگران باقى مى ماند.

“گوش کن کل زندگی من راجب دستهاست راجب اینکه انگشت هاى پر انگشتر الماست رو توى حلقت بکنى تا جایى که بالا بیارى. با یه جفت دستکش گرون قیمتت روحت رو تکه تکه کنى. ناخون هات رو توى گوشتت فرو ببرى و زخم هاى هلالى ازشون خون جارى بشه. جاى انگشت هاى جوهریت روى پاهات بمونن. با مشت بازتاب سایه هاى روى شیشه رو خورد کنى..دست ها،دست ها،دست ها”

کیونگسو جرعه ای از قهوه اش نوشید و با پوزش طلبی،نیشش را باز کرد:”من هنوز نمى …”

“دارم میمیرم، خوبه؟”

قلب کیونگسو به شدت شروع به تپیدن کرد. جونگین با بى تفاوتى، مانند مردى که بارها داستان تلخی را تعریف کرده باشد به سخنانش ادامه داد،
“من تا سه سال دیگه میمیرم،شایدم دو سال و یا حتی کمتر…ولی میدونی، وقتی بمیرم مردم دوستم نخواهند داشت و این حقیقته. ممکنه بهم ترحم کنند،پرستشم کنند ،بگن من نخبه بودم و کل زندگیم روتبدیل به یه تئاتر هنرى بى نظیر بکنند.
ولی با اینا چیکار میتونم بکنم؟! میتونم ازش پول درارم؟! میتونم یه آینده بسازم و یه خونه ی سفیدی بگیرم که تو حیاط پشتیش گل بکارم؟!”

چشمان جونگین قرمز و لب هایش سفیداست اما سکوت بینشان سیاهست.

“میدونی من چی فکر میکنم؟!” کیونگسو درحالی که اصلا نمیفهمید چه میگوید و نباید همچین حرفی را به زبان بیاورد ،کلمات به ناگهان ازبانش جاری شدند
“فکر میکنم فقط ترسیدی.”

جونگین برای مدت طولانی
سکوت کرد و بعد بدون اینکه نگاهش را از دفترش بالا بیاورد گفت “پس اگه تو میتونی خاطرات رو نگه داری و از دست ندی، در مورد احساسات چطور؟؟مثلا اگه امروز عاشق زنی بشی

،فردا هم دوستش خواهی داشت؟!”

“نمیدونم” کیونگسو درحالی که دوباره لب پایینش رو میگزید گفت”ولی فکر کنم وقتی که کسی رو به یاد نیارم نمیتونم دوسش داشته باشم تو میتونی کسی رو که هیچ خاطره ای ازش نداری دوست داشته باشی؟!عشق براساس خاطرات و فعالیت هاس،درسته؟!”

“درسته”

کیونگسو درحالى که با آستین هایش بازى مى کرد، پرسید:”هنوزم ناراحتی؟؟”

“نه”

کیونگسو با لکنت گفت:”من…. دوستت نیستم…. روان شناست هم نیستم….حتی فکر کنم جزو آشناهات هم به حساب نیام ولی..”
کیونگسو باز هم نامطئن از چیزی که میخواست بگوید ادامه داد”میتونی باهام درد و دل کنی من در موردت قضاوت نمیکنم نمیگم که درک میکنم و می فهممت اما من..فقط…احساس بهتری پیدا نمیکنی اگه…”

جونگین در حالی که نگاهش هنوز روی سوراخ های دفترش بود، با خشم گفت:”خفه شو”

“نه جونگین من فقط….”

“تو حق نداری چیزی که من رو آزار میده رو بفهمی،چون تو درد رو نمیفهمی،درسته؟!چی باعث شده که فکر کنی میتونی قضاوتم کنی؟!تو حتی نمیتونی عشق بورزی و اینو خودت هم گفتی….نمیتونی عشق بورزی پس صدمه هم نمیبینی، درسته؟! فردا بیدار میشی و همه چیز خیلی خوب و عالیه انگار که همیشه اینطور بوده. تا حالا هیچوقت به این فکر کردی که چون یادت نمیاد به چه کسایی صدمه زدی هر روز خیلی خوشحالی؟! تا حالا بهش فکر کردی؟!اگر دیروز یکی رو آزار داده باشی چی؟! حداقل آدم های معمولی این شایستگی رو دارن که احساس گناه بکنن ولی تو هیچ چیز رو حس نمیکنی و نمیفهمی دو کیونگسو چون تو فقط یه جسد متحرکی.”

وقتی کیونگسو جوشیدن اشکش را در چشمانش حس کرد جونگین دفترش را انداخته بود و با عصبانیت از کافه بیرون رفته بود.

هیچ یادداشتى در دفتر نبود، فقط لکه هاى جوهر پراکنده در میان تکه تکه هاى پاره کاغذهاى دفتریادداشت.

________________

مینسوک یه روز تقریبا آخرای جولای وقتی دیگر یخ در بهشت هم از گرماى هوا نمى کاست به او گفت: “افسرده به نظر میرسی”
زمانی که منتظر نوازنده ها بودند تا سازهایشان را باز و کوک کنند ، مینسوک با ابروهای گره خورده به سمت کیونگسو چرخید :”چیزی شده؟”

کیونگسو هم متقابلا اخمی کرد و همانطور که ذهنش به امروز صبح که از تخت بیرون آمده بود بر می گشت، گفت: “هیچی من یه روز عادی زیبا رو سپری کردم”
مینسوک شانه ای بالا انداخت و گفت:”نمیدونم فقط یه جورایی جدی به نظر میرسی”

کیونگسو به این فکر افتاد که چرا جدی به نظر میرسید وقتی که همه با او مهربان بودند، مینسوک و تاعو باهم درمورده نویسنده پولداری حرف زدند که چند روزیست که دیگر به بار نیامده است.

آنها همان آهنگ همیشگی را خواندند فقط با چند خط جدید و اندکی تغییر یافته و همین باعث شد که کیونگسو متوجه بشود حق با مینسوک بوده است و قلبش با موسیقی نیست و با احساس نمیخواند.
________________________________

شب از صدای همهمه ی موتورها و گپ زدن مردم پر شده بود اما کیونگسو ثابت روی تختش مانده بود.
چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود و چشمانش از خستگی می سوخت ولی به راحتی خوابش نمیبرد پس کتاب عکس هایش را برداشت و باری دیگر ورق زد، درحالی که لبش را می جوید.

قبل از اینکه خودش متوجه شود شروع کرد به مقایسه تعداد عکس هاى جدید و عکس هاى قدیمى.
متاسفانه همه دوست های قدیمی دبیرستانش رفته بودند و چند سالی می شد که هیچ یادداشت جدیدی راجع به آنها ننوشته بود.
تلاش کرد شماره ی قدیمی بکهیون را بگیرد ولی در دسترس نبود . احتمالا چند ماه یا حتی چند ساله که در دسترس نبوده و نیست ولی دقیقا چند وقت؟!

ناگهان صدایی از تاریکی باعث شد که کیونگسو تقریبا فریاد بکشد و یک متر و نیم از جاش بپره:”هی…”

ولی یه جورایی شخصی که در بالکن همسایه بغلی ایستاده بود، غریبه هم به نظر نمى آمد و لبخند عجیبى بر لب داشت، انگار که لبخند زدن آزارش مى داد:”اونجا چیکار میکنی؟!”

کیونگسو راجع به اینکه حقیقت را بگوید یا نه دودل بود ولی بالاخره جواب داد:”تعداد کسایی که ارتباطم رو باهاشون از دست دادم رو می شمارم”

“و….”

در حالی که حس وحشتناکی مثل بغض داشت گفت:”زیادن” دیگه سر و صداها و خنده های دوستی و رفاقت و خوش گذروندن با دوستانش را در زندگیش نداشت و همین اشکش را درآورد.
سرش را به سمت عکس های چسبانده شده و لبخند های قدیمی و محو شده ی داخل دفترچه برگرداند.
نمیخواست و نمیدانست که چرا گریه میکند”همین دیروز من….من با همشون دوست بودم ولی….اینجا نوشته….نوشته که رفتند…اینجا رو ترک کردند….چرا؟! یعنی من واقعا تنهام؟!”

مردى که در بالکن همسایه بود، دود غلیظ و سنگین سیگارش را با بازدمدش بیرون داد و سعی کرد که لبخندش را پنهان کند : “آره تو واقعا بدجور تنهایی درواقع ما هممون تنهاییم با این تفاوت که تو به اندازه ی کافی زندگی نمیکنی که متوجه بشی.”

کیونگسو سرش را روی بازویش گذاشت و شدیدتر از هروقت دیگری گریه کرد چون میدانست این دردی نیست که فردا بتواند فراموشش بکند.
با اینحال متوجه نگاه خالی روی چهره ی مرد و صدای افتادن سیگارش به سه طبقه پایین تر نشد.
________________________________
صبح روز بعد کیونگسو با چشم های ورم کرده و مزه ی شور حاصل از اشکهایش در دهانش درحالی که یک کتاب در دست داشت و انگشت هایش با کاغذ بریده شده بودند، بیدار شد و با دیدن دیواری از یادداشت های سبز رنگ دل و روده اش به هم پیچید.
________________________________
غریبه ای که در آسانسور بود به محض ورود میونگسو شروع به حرف زدن کرد:”من آدم خوبی نیستم در واقع هیچ وقت نبودم”
کیونگسواز جا پرید، ولى از شنیدن صداى مرد واقعاً متعجب نشد.
هجا های کلماتش خشن و ناهنجار به نظر میاید ، انگار از روی لجبازی ادا میشوند تا جدی به نظر بیاید ولی با این وجود کلماتش سادگی و خجالت را در بر دارند.
“تا حالا هر کسی که برام زحمت کشیده رو آزار دادم حتی خودم رو….من یه بزدلم و اینو سر دیگران خالی میکنم چون از اعتراف کردن وحشت دارم.”

کیونگسو سرش را تکان داد و همه چیز را درباره ی این مرد بررسی کرد کروات شلش، گود رفتگى زیر چشمانش ،گونه های برجسته ، پشت خمیده اش و پیراهن سفید و اتوکشیده اش که با حرف نفس که به سختى مى کشید روى سینه اش کشیده مى شد.
بدون اینکه بداند چرا چشم هاى ورم کرده و طعم اسیدى دهانش که با چند لیوان شیر هم از بین نمى رفت، بهتر شدند.
کیونگسو وقتی دستش را دراز کرد تا بازوی مرد را لمس کند قلبش لرزید :” تو خوب می شی.”
” اسم من جونگینه.”
کیونگسو احتمالا صدای او را درست نشنید، اما هنوزم هجای این اسم روی لب هاش بنظر
آشنا بود وقتی زیرلب تکرار کرد :”جونگین.”
جونگین ادامه داد :” من یه نویسنده ام.” و همون لحظه درهای آسانسور باز شد. اما کیونگسو حرکت نکرد. آنها از ایستادن در کنار هم لذت میبردند و تنها صدایی که آن لحظه به گوش می رسید، صدای هواکش و نفس کشیدن های نامنظم خودشان بود .
وقتی در بار دیگر بسته شد، جونگین شروع کرد به گفتن داستانی راجع به پسری که عاشق رقصیدن، و رقصنده ای شده بود، عشقى دیوانه وار. داستانی درباره جونگین، کسی که زیر فشار نگاه ها و انتظارات بقیه نابود و له شده بود، کسی که بالاخره روزی تسلیم شد و دست از دوست داشتن مردم، خودش، اشتیاق و علاقه اش، و حتی آرزوهایش برداشت.

“پس یه نویسنده شد و راجب رقصنده اى که عاشقش بود و ترکش کرده بود نوشت و ناچارا بی گناهیش رو با قلمش از دست هاش روی نوشته هاش پیاده کرد.
مردم جمع شدن و برای جشن ترحمش پول پرداخت کردند. چون کتاب راجب خودشه و مردم در اصل برای کتابش پول نمیدادند بلکه برای بدبختی و ترحمشون به اون پول میدادند‌.
همین اون رو پولدار،مشهور و البته غمگین کرد حتی یه بار یه نفر بیچاره خطابش کرد و او بیشتر از قبل درموردن رویاهای پوسیده، نا امیدی و تماشای ماه از زمین نوشت که اون رو مشهور تر،پولدار تر و غمگین تر کرد که بالاخره خدا تصمیم گرفت از بدبختی نجاتش بده ولی مجبور بود که یه رمان دیگه بنویسه چون به حرومزاده ای که در بیچارگی زندگی میکنه تبدیل شده بود به انگلی که درد رو از وجود دیگران مى مکید، معتاد نوشتن و عذاب دیدن ، شده بود”

در آسانسور باز شد و اینبار کیونگسو قدمی به جلو برداشت و جونگین را به دنبالش کشاند.
قدم هایشان به راحتى باهم هماهنگ شدند.

” یه شخص جالب و خاصی رو ملاقات کرد و ازش خواست که راجبش بنویسه. اون کاملا ناراحت بود و زندگیش پر از غم بود ولی دلش رو به چیزهای غیر ممکن خوش کرده بود که همین باعث میشد شاد باشه .
تو یه کارخونه کار میکرد و با وجود اینکه هیچ کوفتی رو به خاطر نمی آورد میخواست خواننده بشه.
کسی که به فراموشی مبتلا بود و با وجود اینکه نمیخواست قبول کنه ولی اجبارا در آخر هر روز خودش رو کنار میگذاشت وفراموش میکرد. کسی که سعی میکرد با عذاب طاقت فرسای از دست دادن آدم های زندگیش مبارزه کنه ولی به بن بست میخورد ،هههه
بامزه س مثل تماشا کردن همستریه که داخل چرخش به سر حد مرگ مى دویه تا راه فرارى پیدا کنه، درحالى که راه خروجى نیست.”

“اون ها یه روز در جولای همدیگرو ملاقات کردند روزی که نویسنده متوجه شده بود داره میمیره.نویسنده اون پسرو به خونش دعوت کرد و اونجا یه پنکه بزرگ رو روشن کردند و دسته های اسکناس پول رو از پنجره بیرون ریختند، اسکناس هاى نو و تا نخورده. اون روز نویسنده از همه ی دنیا عصبانی بود و به همه حسودی میکرد میخواست به اون پسر که از فراموشى رنج مى برد نشون بده که هیچوقت به آرزو هاش نرسیده….که خواننده شدن برای کسی که حتی نمیتونه زندگی کنه، نمیتونه عشق، از دست دادن، رنج یا خوشحالی رو تجربه کنه احمقانه ترین فکر توی این دنیای لعنتیه….که خواننده شدن اون مثل یه ربات که بخواد آهنگ عاشقانه بنویسه مزخرف و فوق العاده مسخره است. “

“جونگین میخواست نشون بده که چقدر پولداره و چه زندگی عالی ای می تونسته بعد از دست دادن آرزوهاش و دست کشیدن از همه چیز داشته باشه.اون کسی بود که به غرور بى جاش بیشتر از زندگی خودش اهمیت میداد. مردم می گفتند که پارتی های بزرگ با برج های شامپاین و فواره های شکلات میتونند یه آدم رو خوشحال کنند پس جونگین همه ی اونا رو امتحان کرد و مردم گفتند که خوشحاله که اون لعنتی بدجور خوشحاله و…”

“ولی یکی که فراموشی داره نمی تونه اینارو ببینه مثل همینی که اینجا ایستاده، حتی نمی تونه از دست دادن بهترین دوستای لعنتی و خانواده ش رو به یاد بیاره همینی که زندگیش رو با شمردن پول خورد و انعام هایى که بهش دادن مى گذرونه و مثل یه کرم خاکى پست زندگى مى کنه و حتی نمیتونست این همه خوشحالی لعنتی رو که تو صورتش پرت شده بود رو درک کنه …. شکوه، شهرت، سلامتی، قدرت، موقعیت … و هر چیزی که جونگین –که من – تا حالا براش تلاش کرده بودم.”

جونگین دستی توى موهاش کشید و با وجود گرما لرزید.

” و اون موقع بود که فهمیدم اینا به خاطر این نیست که تو احمقی بلکه واسه ، اینه که من ،کیم جونگین، یه احمقم. تموم اون زمان داشتم سعی میکردم به خودم ثابت کنم که خوش حالم .. .که دور ریختن همه چیز هایی که میخواستم باشم، غلت زدن تو یأس و به نمایش گذاشتن بدبختى خودم کار درستیه. من به آپارتمان لعنتی کنار خونه تو اومدم که درد کشیدنت رو ببینم نه اینکه الهام بگیرم … که ثابت کنم تو عذاب می کشی. می دیدم که هرشب آهنگ می خونی و دعا میکردم که گند بزنى، آهنگ رو خراب کنى و یه نفر آبجوى تو لیوانش رو بپاشه تو صورتت. من می خواستم اون پیله خوشبختى دورت رو پاره کنم چون … .چون … من…. من فقط میخواستم یکی تو این باتلاق باهام باشه ولی تو غرق نشدی. من اشتباه می کردم و می کنم. من یه احمقم.”

کیونگسو وسط حرفش پرید:”ولی تو احمق نیستی.”

آن ها به نرده های بالکن کوچک کیونگسو تکیه داده بودند. کیونگسو روى نرده ها خم شده و به سایه هاى روى چمن ها خیره شده. دست هایش زیر سینه اش حایل کرده و سرش را گهگاهى تکان مى داد. جونگین کنارش درحالی که رو آرنج هاش تکیه داده و صورتش سمت دیگری بود، پاهایش را ضربدرى قرار داده و به ستاره ها خیره شده بود که کیونگسو زمزمه کرد:”تو فقط گم شدی”

جونگین برای اولین بار، با دقت، زیرچشمی نگاهش کرد، نور ماه روی صورتش افتاده بود و همه ی چین های پوست لطیفش را مشخص می کرد. کیونگسو فکر کرد که جونگین به طور قابل ملاحظه ای شکننده و بسیار زیباست.

جونگین زمزمه کرد:”بیشتر گم می شم ،بیشتر و بیشتر و بعدش یه روز، یهو ناپدید مى شم! بهت ثابت می شه که می رم و واسه ی دنیا مثل همون عکس های دفترت می شم و دنیا نبودنم رو یادش می ره.”

صدای کیونگسو تو فضا پخش شد و ناخن هاش نرده رو خراشید و بالاخره به حرف اومد:”نه، ناپدید نشو!”

جونگین زیر لب خندید، خنده تلخى که این پیغام را در خود داشت که جدى نمى گى، و کیونگسو دلش مى خواست شانه هاى جونگین را بگیرد، او را تکان بدهد و فریاد بزند که او اهمیت مى دهد. دو کیونگسو اجازه نخواهد داد، کیم جونگین ناپدید شود. ولى کیونگسو نمى داند چرا این موضوع برایش اهمیت دارد، شاید حق با جونگین باشد. شاید حرفش جدى نباشد. شاید واقعاً برایش اهمیت نداشته باشد. هرچه باشد، اون جونگین را بخاطر نمى آورد، نمى داند چه اتفاقى بینشان افتاده است.
“دلم مى خواد بیاد بیارمت، حتى براى چند ثانیه بیشتر هم که شده …”

ولى اگر بیاد آوردن انقدر ساده بود، قلب کیونگسو انقدر در سینه اش تیر نمى کشید.

شانه هایشان باهم تماس پیدا مى کنند، ولى هیچ کدام سعى نمى کند از دیگرى دور شود.

پایان پارت ۱

 

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)