سلام و درود.

داستان رو چند قسمت کردیم و قسمت یکش رو براتون اوردیم *-*

 

 

لازم به ذکره که این فیک روزهای دوشنبه و پنجشنبه آپ میشه😃
پس منتظر باشید 😊

و اینکه ممنون میشم که به دوستاتون معرفی کنید.

چون به هرحال این فیک بهترین فیک EXO شناخته شده.
و واقعا هم قشنگ و احساسیه.

امیدوارم از ترجمه لذت ببرید و یادتون نره نویسنده ی اصلیش کی هست ^~^

با نظرهای قشنگ (که شامل انتقادهاتون هم میشه ) مارو خرسند کنید *^*

با سپاس
ام.کی و نیکی ♡

____________________________

مقدمه:گل های مروارید

کیونگسو آلبومی دارد پر از عکس چهره های افراد و تاریخ های مختلف که زیر هر عکس نوشته کوتاهیست که عکس را توضیح می دهد.

-این ztao مستخدم جدید چینیه که شیفتش چهارشنبه هاست( ۶ ژوعن ۲۰۱۰ )

-این yifan مدله، که هر یکشنبه با یک لیوان ویسکى قوى درخواست آهنگ راپسودى این بلو را مى کنه. ( ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹ )

-اینم بکهیونه که دیگه از اینجا رفته( ۶ جولای ۲۰۰۸ )

این ها خلاصه ای از همسایه ها، آشنایان، دوستای قدیمی و غریبه های جدید دو کیونگسو هستند که به خوبی و با دقت زیادی معرفی شدند.

در صفحات آخر دفترچه عکسى هست از مردی که خم شده و به دیوار آجری پشتش تکیه زده است.
یک پایش را به دیوار تکیه داده و پای دیگرش که روی زمینست کل وزنش را تحمل میکند و سیگاری بین انگشتای باریک و بلندش قرار دارد.
صورتش در سایه اى محو و خاکسترى رنگ است.
دود سفید سیگار از میان لب هایش پیچ و تاب مى خورد و دربین موهایش و قطره های ریز باران گم مى شود.
تصویر یادآوره حس غریب تنهاییست.
فقط سه کلمه زیر عکس نوشته شده است :همسایه،سیگاری

______________________________

روزنامه ی در دستش تاریخ ١٢ جولای ۲۰۱٢ را نشان مى دهد اما کیونگسو میتواند قسم بخورد که دیروز ۲۴ نوامبر ۲۰۰۸ بوده‌.
عکس پیراهنش یک چهارم صفحه را اشغال کرده.
همان پیراهن مورد علاقه اش که به مناسبت کارمند برترشدن هفته هدیه گرفته بود ، با عکس دست دوزى شده کجى از پورورو بروى سینه لباس که در عکس داستان صفحه اول خودنمایى مى کند.
با عجله نگاهی سرسری به تیترخبر انداخت
“باران پول موجب بی نظمی بزرگی در مرکز شهر سئول شد”
توجهش جلب شد و دوباره روی عکس تمرکز کرد.
مطمئناً پیراهن خودش بود. همان پیراهنى که ۲۰ دقیقه پیش از روى تخت برش داشت و الان تنش است ولی نمى تواند به یاد بیاورد که آن را در پنت هاوسى گران قیمت مثل آنچیزى که در عکس مى بیند به تن کرده باشد.
نوشته ی مقاله ازین قرار بود :
“رمان نویس مشهور، کیم جونگین، بعد از بیرون ریختن صدها هزار وون از پنجره ی پنت هاوسش به همراهى فردى ناشناس، هزینه ی بی نظمی عمومی به وجود اومده را پرداخت کرد.
اگر اسمش را بگزاریم [نمایش میلیاردها وون کاغذه رنگی ]
کیم با این کار خود، سنگین ترین ترافیک تاریخ سئول را به وجود آورد که موجب مسدود شدن خیابان ها به فاصله دو کیلومتر شد درحالی که شهروندان برای جمع کردن پول هجوم برده بودند.

کیونگسو روزنامه را به سمت مینسوک پرت کرد و گفت : روزنامه ملی این روزا، حسابى شوخیش گرفته ،ولی پیراهن منو از کجا پیدا کردن؟

مینسوک، با اخم به روزنامه و کیونگسو نگاه کرد و بعد به سمت انتهای دیگه بار…

کیونگسو آنقدر مشغول خواندن دوباره ی تیتر و چک کردن پیراهنش بود که متوجه نگاه خیره مینسوک به کسی که به طرز استثنایی خوش لباس بود و لبخند جذابش را پشت لیوان ویسکی پنهان کرده بود، نشد.

______________________________
کیونگسو فکر مى کند اولین بار که همدیگر را ملاقات کردند، در آسانسورساختمان بود.
صبح زود یک روز جمعه، ١٣جولاى، ساعتى که هنوز کورسوى چراغ ها دیده مى شوند، و صداى خنده مستانه مردم گاه و بیگاه شنیده مى شود.
در این ساعت، فقط آن دونفر در آسانسور بودند و سکوتى مزاحم بینشان برقرار بود.
کیونگسو تازه از بار برگشته بود و سعی میکرد که بوی غلیظ الکل و بوى آزاردهنده سیگار میان موهایش را نادیده بگیرد.
هنوز آخرین اجراى ساکسیفون (۱) را میان انگشتانش و ضربان بیت سینکوئیلو(۲) را در رگهایش حس می کرد.
اما هیچ کدام برای پر کردن فاصله ی بین کیونگسو و غریبه کافی نیستند.

اول، غریبه با سیگارى خاموش بین دندان هایش وارد شد.
روشنایى بى جان چراغ داخل آسانسور، غریبه را در هاله زردرنگ بیمارگونه اى احاطه کرد.
کیونگسو که هنوز ضربان تند موسیقى را در رگ هایش احساس مى کرد، به این مى اندیشید که آیا پوست مرد همانطور که به نظر مى آید صاف و نرم هست یا نه..

“گرمه،هوا گرمه” غریبه درحالی که دستش را جلو می برد گفت و کیونگسو با دودلی دستش را فشرد. دست مرد به طرز عجیبى سرد بود. انگشت های بلند، ناخن های کوتاه شده و تیز و پوست زبرى که استخوان هاى برجسته دستش را پوشانده بودند.
همینکه نگاه موشکافانه غریبه را روی صورتش حس کرد تردید کرد:”مممم”.
دست دادنش کیونگسورا عصبی و نگران می کرد. ناخوش آیند و اجبارى از روی ادب بود.
بین غژغژ زمین آسانسور و صداى لامپ فلوئورسنت سقف ،صدای کیونگسو کمی بلندتر از حالت معمول و جیغ مانند شد : آره،امشب گرمه.

غریبه به جای اینکه جواب بدهد به دیوار آسانسور تکیه داد و به کیونگسو خیره شد.
با نگاه خیره اش از بالا تا پایین کیونگسو را برانداز کرد، نگاهى که باعث شد کیونگسو ژاکتش را بیشتر دور بدنش بکشد.
هرچند که لایه نازک کشمیر نمى توانست او را از نگاه خیره غریبه محافظت کند.
کیونگسو تنها وقتى نفس حبس شده در سینه اش را بیرون داد که درهاى آسانسور

باز شدند.
حتی پس از اینکه کیونگسو راهش را به راهروهای پایین آپارتمان کج کرد و متوجه شد که غریبه درست پشت سرش حرکت میکند، باز هم متوجه نشد که شاید اولین بار نیست که همدیگر را مى بینند.
بالاخره پرسید:”من شما را میشناسم؟” صدای مضطربش در راهروهای طولانی منعکس شد.

غریبه جلوی در آپارتمان کناریش ایستاده بود و دسته کلید را در انگشت سبابش می چرخواند.
باریکه ی نور مهتاب از نرده ها عبور کرده و روى کت و شلوارش سایه مى انداخت.
کیونگسو متوجه یک جفت دکمه سردست درخشان و گران قیمت شد. درواقع کمى بیش از حد گران قیمت، برای کسی که در این محله زندگی میکند.

غریبه پوزخندی زد و گفت: “نمیشناسی؟!”

کیونگسو تکه نخى را که داخل جیبش بود را کند.
یادش نمی آمد که موقع چک کردن آلبوم عکس ها، به صورت این غریبه برخورده باشد ولی شاید صفحه اى را از قلم انداخته بود چون قبلاً هم این اتفاق برایش پیش آمده بود.
سریع دنبال کیفش گشت ولی با صدای خنده بلند غریبه متوقف شد “پس راجبه فراموشیت شوخی نکرده بودی”

“چی؟!”

“واقعا جالبه. آخرین کاری که یادت میاد کرده باشی چیه؟! ”
غریبه بیخیال به در خانه اش تکیه زد و به کیونگسو خیره شد که سعى داشت قفل را باز کند.
با وجود تاریکى راهرو، لبخند تمسخرآمیز و سنگدلانه اش به وضوح دیده مى شد.
لبخندى که او را پیرتر از سن واقعیش نشان مى داد.
حقیقتى تلخ ولى واقعى.

کیونگسو آنقدر در افکارش غرق بود که فراموش کرد پاسخ بدهد و بعد از باز کردن دره آپارتمانش وقتی برگشت غریبه رفته بود.

______________________________
آن ها دوباره برای اولین بار همدیگر را در راه پله ملاقات کردند. خورشید در صبح روز دوشنبه طلوع کرده بود و باد تند تابستانی آخرین پرتوهای ماه را با خودش برد.
کیونگسو برای رسیدن به کارش در کارخانه عجله داشت و پله‌ها را پایین می رفت و غریبه با سیگار خاموش میان لب هایش از پله ها بالا می رفت.
نگاه خیره شان درهم گره خورد و شانه هایشان به هم برخورد کردند .
همین برای کیونگسو کافی بود تا تقریبا وسط پله ها از حرکت باز بماند.

ولی غریبه بى توجه به نگاه خیره کیونگسو به راهش ادامه داد.
بى توجه به بالا رفتن ادامه داد درحالی که با صدای بلند و به سختی نفس نفس میزد و قطره های عرق روی صورت رنگ پریده اش به چشم میخورد.
کیونگسو به قدم هاى لرزان و نامطمئن مرد خیره شد.
گویى با وزش کمترین نسیمى ممکن بود زیر بار وزن ناچیزش که به دوش مى کشید، قد خم کند.
پشت خمیده و لاغر مرد از این زاویه قلب او را به درد مى آورد، شانه هاى لاغر و استخوان هاى بیرون زده از زیر پارچه پیراهنش به وضوح دیده میشد.

کیونگسو به فکر مى افتد که از او عکسى بگیرد ولى نمى داند چه عنوانی براى عکس باید انتخاب کند و از آن گذشته دیرش شده است پس به راهش ادامه مى دهد.
برای کیونگسو تابستان های در حومه سئول یعنى گوش سپردن به صداى موسیقى شبانه، کشیده شدن جعبه هاى مقوایى پر از اسباب بازى هاى باقى مانده روى تسمه نقاله و تماشاى روزنامه هاى مچاله شده زیر بوسه هاى خورشیدِ درحال طلوع است.(۳)

اطلاعات بیشترى در دفتر کیونگسو ثبت شده اند.
خط ها و نوشته هایی از جوهر مشکى زندگیش را برایش تعریف میکنند.
-تائو و کریس از دو دوست معمولى بیشتر بهم نزدیک شده اند،
-مینسوک سرگرمى جدیدى دارد،
-غریبه اى در خانه خالى کنارش زندگى مى کند و ممکن است قبلاً باهم حرف زده باشند.
______________________________

آن ها زمانى براى بار آخر، اولین بار همدیگر را ملاقات کردند که کیونگسو در را با شتاب باز کرد و چشمانى درشت و خیره را در مقابلش دید.
با نیشخند سلام کرد و سیگار کنار لبش لغزیز، “اسمم جونگینه و نویسنده ام. رومان نویس. یه هفته پیش به خونه کناریت اسباب کشى کردم. دنبال الهامم، حسِ هنری، آشنا شدن با فقرو فرار از فشار روزنامه ها توى خونه قدیمیم، و چیزهاى دیگه. منظورم اینه که قبلاً باهم حرف زدیم. دوبار.”
کیونگسو جواب همیشگیش را به او داد: “اوه! ببخشید، من فراموشى حافظه کوتاه مدت دارم و …”
غریبه وسط حرف او پرید:
“تو منو یادت نمى یاد، مى دونم. آخر هر روز همه چیز رو فراموش مى کنى. درنتیجه فردا من رو به یاد نمیاری.”
جونگین قدمی به عقب برداشت، سیگارش را با فندک روشن کرد و پکی عمیق به آن زد سپس دود سفید آن را از میان دندان هایش بیرون داد.

“به هر حال،گوش کن…من باید یه نوشته از ویراستارم بگیرم _اوه سهون_ اگه میشناختیش، میدونستی که شدیدا وسواسیه ، ولی نکته اینه که اگه تو یه ماه به چیزی که میخوام نرسم مثل یه مرتیـ.که لـ.اشی غر میزنه و اگه بخوام باهات صادق باشم هیچ ایده ای ندارم. ولی نه واقعا…راستش یه ایده ای دارم …”

تا وقتی که کیونگسو از دود سیگار سرفه اش نگرفت هرگز نفهمیده بود که کل مدت نفس نمیکشیده
“اوه،بله، چه ایده ای؟!”

جونگین با لبخند گفت”تو”

در لبخند جونگین چیزى هست . آنهم اینست که وقتی میخنده فقط لبانش

به سمت بالا حرکت میکند پس کله چیزی که کیونگسو میبیند تصویرى زیبا از پیراهن گران قیمت، اتوکشیده و پوزخندی عاجزانه است.
غمى بزرگ در دندان هاى سفید به نمایش گذاشته شده اش و چشم هاى نیمه تنگش در هر لبخند نهفته است.
تنها صفتیست که مى توان براى روحى آزرده و قلبى شکسته بکار برد.

آن شب کیونگسو عکسی از جونگین گرفت و زیرش نوشت:
این جونگینه،همسایه ی جدیدم، رمان نویس،با لبخند غمگین (۱۷جولای۲۰۱۲) ما با هم مصاحبه خواهیم داشت چون میخواد یه رمان درباره ی من بنویسه.

روز چهارشنبه سر شام کیونگسو فکر کرد هرچند که زندگیش ساده و تکراریست ولى شاید این بهترین انتخاب باشد.
حافظه اش آنقدر طول نمیکشد که بخواهد تغییرات بزرگی در زندگیش ایجاد کند و اینجوری هم نیست که از انجام دوباره ی هر کاری که قبلا انجام داده، خسته بشود.

جونگین در حالی که خودکارى پشت گوشش و یکی دیگر بین انگشت هایش بود افکارش رو بهم زد:”خوب کارت چیه؟!”

کیونگسو گفت که تو کارخونه ی اسباب بازی همون محله از ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر کار میکند و دکمه های کوچک و درخشان را به جای چشم های شخصیت های کارتونی میچسباند که با وجود مصنوعى بودن به عروسک ها جان مى بخشند. اگرچه شغلش تامین گر نیاز های مادیش نیست ولی با این حال کیونگسو فکر میکند که به همکارهایش، مخمل عروسک ها، پارچه های لطیف و لبخند های شاد ابدی آن ها تعلق خاطر پیدا کرده. شغلش فقط برای اجاره خانه اش و برآورده کردن نیاز های حیاتیش مناسب است ولی “ساعت ۷” همه چیز را حل میکند چون او ساعت ۷ به بار میرود تا ملودی های کوتاه شکل گرفته از روحش را با دقت بنوازد.

به طور فنی، این ساعت به نوعى برای جمع کرد انعام از بین جمعیت مست به طرز با وقار و آبرومندانه ای است ولی برای کیونگسو، شکل دادن کلمات از هیچ است ،نفس نفس زدن از دود سیگار و لرزیدن از موسیقی است ، چشم های بسته و آه های کوتاهى است و ذرات ریز خاک اره فرش که ریه هایش را انباشته مى کنند.. الهه موسیقى که سرپنجه هاى هنرمندانه را به حرکت وا مى دارد و کیونگسو را به خلسه مى برد. ساعت هفت گم شدن درشور و شوقى وصف ناپذیر است…یک رویاست.

کیونگسو با نفسى عمیق سعى مى کند خستگى را از تک تک ٢٠۶ بند استخوانش خارج کند.

“ممکنه که تاریک باشه ولی سخته تاریکی رو حس کنی وقتی هیچوقت روشنایی رو حس نکردی، زنده بودن رو حس نکردی..منظورم اینه…”

“پس تو مثل یه مرده ی متحرکی؟!”

“بیشتر شبیه یه فسیل متحرک”

مینسوک، دوست دوران بچگی کیونگسو و خواننده ی مرد بار، همیشه درمورده اینکه زمان ۴ سالست که برای کیونگسو متوقف شده و برای همیشه باید ۲۰ سالش بماند، شوخی میکند ولی دیگر خیلی وقت است که هیچکس به آن نمیخندد.

جونگین گفت “با این وجود بازم فکر میکنم باحاله”
ته سیگارش را داخل قوطى آبجو انداخت، قبل از اینکه جرعه اى بنوشد..
کیونگسو حتی حاظر نبود تا به آن فکر کند که نیکوتین و تنباکوی مخلوط در آبجو چه مزه ای دارد.
صدای جلزو ولز خاموش شدن سیگار به گوشش رسید.
سعى کرد روى خط ناخوانایى که با جوهر مشکی در آن صفحه نوشته شده بود تمرکز کند.
جونگین برایش توضیح داد که آن دفتر برای ثبت اطلاعات کتابى است که مى نویسد.
یک رمان عاشقانه درباره ی مردی که آخر هر روز ذهنش را پاک میکند.
کیونگسو پرسید که کجای داستان عاشقانه است و جونگین خاطر نشان کرد: ” نگران نباش نویسنده ها دروغگو های حرفه این و زیاد اراجیف میگن ؛میتونی یکی رو بکشی و آخرداستان عاشقانه تموم بشه.”

______________________________
آنها دومین بار بیست دقیقه ی پیش ملاقات کردند. وقتی که جونگین با یک باکس شش تایى آبجو با سهل انگاری به در کوبید.

“سلام،جونگینم،همسایه ی جدیدت. ما قبلا همدیگرو دیدیم”

کیونگسو بیدرنگ دفترچه اش را باز کرد و جونگین جواب داد
“صفحه ی آخرم…فکر کنم اون جاییکه یارو یه کت شلوار پوشیده بود.”
کیونگسو به عکس خیره شد و بعد دوباره به جونگین .

بعد از ۲۰ دقیقه روی پله های اضطراری نشستند و راجع به فیلسوف ها و افراد برتر رمان نویس که کیونگسو نمی
توانست از فکرشان بیرون آید حرف زدند.
گاه گاه بین خنده هایشان بند انگشت ها و شانه هایشان به هم برخورد میکند که باعث معذب

شدن کیونگسو میشود

اما به نظر نمیاید که جونگین اهمیتی به این موضوع بدهد.
در واقع به نظر میاد که جونگین به هیچ چیز اهمیت نمیدهد.

“منظورت چیه،جالبه؟!”

“مهم تر از همه اینکه، چه حسی داره که همیشه ۲۰ ساله باشی؟!”

کیونگسو فکر کرد:”خوبه”

“ولی وحشتناک نیست که تو زمان گیر کردی در حالی که زمان در گذره؟! نمیتونی اومدن و رفتن آدم هارو به یاد بیاری دنیا درحال گذشتنه ولی تو وسطش گیر کردی. همه ی دوستای قدیمیت میمیرن یا مردن ولی تو نمیتونی دوست جدید پیدا کنی…نمیتونی عشق بورزی، حتی نمیتونی متنفر باشی.”

“خب پس چرابه نظرت جالبه؟!”

“خیلی غمگینه و در عین حال جالبه.”
جونگین شونه هایش رو بالا انداخت
“مردم تمایل د
ارند که برای روح های آسیب پذیر و بیچاره ای مثل تو که زحمت های زیادی برای آرزوهای کوچیک میکشن ،احساس ناراحتی بکنن مثل نگاه کرد به یه مورچه که روش با ذره بین نور آفتاب رو مى تابونى و مردنش رو تماشا مى کنى. ازبس که این صحنه غم انگیزه نمى تونى از خوشى روى پات بند بشى. خیلى مضحکه. من آدمى ام که از این اتفاقات و غصه دیگران سود مى بره و زندگیشو مى گذرونه. ولى بازم مضحکه.”

هردو به خاکستر سیگار جونگین که با ضربه بر سره سیگار و تکان دادنش تا سه پله پایین تر چرخید نگاه کردند.
جونگین هوای تابستان رو استشمام کرد و سم (۴) انباشته درریه هایش را بیرون داد.

کیونگسو قبل از اینکه چیزی را که در گفتنش شک داشت بگوید ،به انگشت های پاها و دستش و زنگ زدگى هاى پله کان فلزى نگاه کرد “تو خیلی غمگین به نظر میای”

-“همه ی رمان نویس ها اینطورن”

-“واسه همین زیاد سیگار میکشی؟!”

جونگین زیر ستون خصوصیات اخلاقی نوشت ” در هر صورت که میخواد کمک کنه همونقدر هم فضوله”.
کیونگسو تظاهر کرد که ندیده و با آرنجش به او زد که بالاخره جونگین با نیشخندی گفت “لازم نیست بدونی.چطور راجبه وقتی که چیزی به یادت…”

کیونگسو بین حرفش پرید: “نه،میخوام بدونم”

“گوش کن…داستان راجبه توعه…”

“ولی این مکالمه راجبه ماعه”

جونگین سرش را پایین انداخت و غرولند کرد .دوباره سرش را بالا آورد و باز با نیشخند گفت: “باشه.راجب ما…”

کیونگسو برای یادآوری گفت
“به هرحال من فردا به یاد نمیارمش”
با این حرف گونه هایش سرخ شد.

کلمات با غضب از دهان جونگین بیرون ریختند: “بهت میگم چی باعث شده بیچاره باشم”
به نقطه ای نامشخص خیره شد و آنموقع بود که کلمات باری دیگر فرو ریختند.
“من بیماری ناشناخته ی ورم ریه دارم یعنی ریه هام دارن تو خلط غرق میشن و منم دارم می میرم. واسه همینه که خیلی بدبختم، حله؟”

صدای دستفروش های خیابون، ترافیک و بچه هایی که بازی میکنند یک دفعه به طور غیر قابل تحملی آروم شد.
کیونگسو به بند های انگشت هایش خیره شد و خونی که به صورتش می دوید رو حس کرد:”من…من متاسفم…نمیدونستم که تو…”

“یه جور دیگه بخوام بگم…خدا داره منو آروم آروم خفه میکنه. تو سه سال آینده قلبم به سختی سعی میکنه که اکسیژن رو به مقدار کافی به بدنم برسونه و ناتوانی اندام میگیرم. غذا خوردن برام غیر ممکن میشه چون بدون نای نمیشه چیزی خورد و تو پرسیدی چرا سیگار میکشم؟ چرا سیگار میکشم؟… چرا؟…”

کیونگسو به انگشت هایش نگاه کرد که از بی خونی سفید شده بودند. میخواست که جونگین را متوقف کند. متاسف بود و اتمام این بحث را میخواست. اما جونگین تازه به حرف افتاده بود.

“سیگار میکشم که زودتر خلاص شم. سیگار میکشم که وقتی رو تخت بیمارستان مردم با صدای خس خس از درد باشه تا دستگاه های لعنتی” جونگین سرش را تکان داد و با لحن عصبانی و ناراحت راجع به بدبختیش حرف زد”ولی این خنده دار نیست فقط بی نهایت غمگینه. من عوضى روی این سیاره بیچاره ترینم. عجیبه نه؟”
عصبانیتش را پشت خنده ی عصبی بلندش پنهان کرد.

“نه،من فقط دارم باهات شوخی میکنم ،جالبه….خنده داره چون این جریان همش تو زندگی تکرار میشه فکر میکنی داری فرار میکنی و از خودت دور میشی ولی بیست و سه سال بعد میفهمی که طولانی ترین راه که انتخابش کرده بودی همون کوتاه ترین راهه تا خونه ی اول ، همون جاییکه شروع کردی…این زندگی فلاکت باره منه که دور خودم میچرخیدم تا وقتی فهمیدم حقیقت چیه ، مسخرس نه؟! “

هیچ کدام نخندیدند،جونگین سرفه ای کرد و کیونگسو همه ی این هارا به آرومی با یک جمله تمام کرد:

“فردا همشون یادم میره.”

صحبتشان تا ساعت ۷ طول کشید. کیونگسو باز هم مثل شب های دیگر خواند ولی این بار کلمات و نوت ها فقط از دهانش بیرون میاید نه از قلبش و تنها چیزی که میتواند به یاد بیاورد دود سیگار و دردیست که از وجود جونگین تراوش مى کند .

_____________________________

 

۱. ساکسیفون سازی دهنیست که برای نواختنش غیر از دمیدن هوا در آن با انگشتان دکمه های روی آنرا فشار میدهند تا نوت های متفاوتی را بنوازد

۲.سینکوئیلو یه نوت موسیقی  هستش

۳.هوا گرگ و میش است

۴. منظور از “سم” نیکوتین داخل سیگار هستش

______________________________

 

 اینا هم تریلره فیک حتما ببینید خواننده هایه فیک به هر زبانی تریلر هارو دیدن.

 

دانلود از سایت

دانلود از تلگرام 

 

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)