هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anterograde Tomorrow Ep 7

 

ما اومدیم و قسمت آخر این فیک =]

چه جریانها که ما با این فیک نداشتیم~
حالا به هر استیکر زرد و سبز ، یا یه نخ سیگار نگاه میکنی نمیشه که خاطره ای ازین فیک از ذهنت رد نشه…
برای من که اینطوری بود 🍃

دلم میخواد همینجا قدردانی کنم از مترجم فوق العادمون ، نیکی که با تمام نوپا بودنش واقعن عالی ترجمه میکنه و انشالله پروژه های بزرگتری رو به عهده بگیره ❤️
و سپس تشکر کنم از دنیا که کمکهای فراوونی کرد *-*
و عاطفه*-* که زحمت آپ کردن این فیک رو برعهده داشت..
و آرزو بانو که اوایل خیلی لطف کردن و به ما یاد دادن که روش درست ترجمه کردن چی میتونه باشه ^^💜

و در آخر از تک تک شما ها خواننده های عزیز سپاس گزارم که تا آخرش همراه ما بودید و انرژی خوبی رو به ما منتقل کردی 💕
ممنون از عزیزانی که نتونستن اینجا نظر بدن و پی.وی تلگرام مارو با تعریفاشون خجالت زده و مفتخر کردن 🌹که زیاد هم بودنــ♡

من به شخصه با این فیک لحظات خاصی رو داشتم ~
خیلی خوب
و خیلی بد

ولی بازهم فراموش نکنید این یه فیکه…
و الان کایسو خیلی شیک ریلن ^~^😂❤️

بازهم ممنون از همتون =]💞

و بریم این قسمت رو هم به پایان برسونیم 👐

“اون دیگه نمیتونه حرف بزنه”
سرپرستار با زمزمه هایی آرام گویی که راز وحشتناکی برایش توضیح میداد، گفت که ریه هایش به اندازه ی کافی اکسیژن فراهم نمی کنند و بهترین راه این است که تحریکش نکنند.
این مسئله برای کیونگسو واقعا اهمیتی ندارد زیرا نیازی ندارد که صدای حرف زدن جونگین را بشنود حتی احتیاجی هم ندارد که جونگین را لمس کند یا ببیند ،فقط احتیاج دارد که نزدیکش باشد،
احتیاج دارد که بداند جونگین هنوزهم نفس میکشد…
که وقتی برایش آهنگ میخواند، جونگین بتواند صدایش را بشنود…
که با هر لطیفه ی بی مزه ی کیونگسو بتواند تکان کوچکی به لب هایش بدهد.
کیونگسو واقعا نمیفهمد که چگونه این پسر را میشناسد!
یا چرا هنگامی که شماره ی اتاق این غریبه را می بیند زانوهایش خم میشوند.
کلا خیلی چیزهای دیگر را هم نمیفهمد و تعداد سوال هایی که جونگین با بی دقتی روی برگه یادداشت های کوچک زرد رنگ مینوشت را هم نمیفهمید.

“یه روزی، به بالکن کناریت نگاه میکنی و دیگه یه عوضی که داره سیگار میکشه رو نیمبینی. تو اون روزا ناراحت میشی؟”

کیونگسو نگاهش را از کاغذ یادداشت در دست جونگین بالا آورد و بی میل چشمک زد : “من همین الآنشم ناراحتم دلم واسه دیدنت تو اون بالکن تنگ شده.” و توانست شوکی که در صورت جونگین به وجود آمده بود را تشخیص دهد.

“از کجا میدونستی که اون منم؟” جونگین به قدری تند نوشت که دست خطش ناخوانا شد ولی کیونگسو میدانست که او چه می پرسد چون خودش هم قبلا این را از خودش پرسیده بود.

کیونگسو نیشخند زد :”فقط یه حس بود.” و خوشحال شد که بالاخره یک خاطره را به همراه دارد.
شاید بعد از همه ی این اتفاق ها آنها امیدی پیدا کرده اند .
شاید فردا جونگین ریه هایش را پس بگیرد و کیونگسو هم حافطه اش را و روز بعدش بتوانند راجع به کار فردایشان با یکدیگر صحبت کنند .
درباره ی یادداشت های احمقانه، دست های لرزان و چشم های شیشه ای.

امشب با اسم جونگین بر روی لبش به خانه میرود و آن را مانند یک دعا تکرار میکند.دوباره و دوباره و دوباره تا وقتی که مثل نفس کشیدن طبیعی بشود و آن را با خودش به رویا میبرد و یک میلیون بار از خدا خواهش میکند که حداقل اسمش را نگه دارد.
التماس میکند که حداقل بگذارد جونگین را داشته باشه، بگذارد بدون از دست دادن جونگین از آن رویا هایش خلاص بشود.
او نیاز ندارد چیزی را بداند، نه از گذشته و نه از آینده شان یا عفت و فسادشان.
تمام چیزی که میخواهد فقط یک اسم و یک تیکه ی کوچیک از کیم جونگین است.

زمانی که کیونگسو از خواب بیدار شد یک دسته برگه یادداشت های مچاله شده در جیبش پیدا کرد که با نوشته های بدخط خودکار و مداد کثیف شده بودند ، با دست هایی که تمرین کرده ولی بازهم لرزان نوشته بودند.
با خط هایی مارپیچی و قطع شده.
با کف دستش اولین برگه را صاف کرد و با دقت چروکش رو از بین برد.

“فکر میکنی خدایی وجود داره؟”

“اگه خدایی وجود داره به نظرت به من زمان اضافی میده؟لازم نیست خیلی هم زیاد باشه فقط یه هفته ی اضافی یا حتی یه روز یا هر چیزی…حتی یه ساعتم اشکال نداره یا یه ثانیه من زمان بیشتری میخوام فقط زمان بیشتری میخوام.”

“داری گریه میکنی”

“باید زودتر از اینا سیگار کشیدن رو کنار میذاشتم نه؟”

“انقدر شجاع نباش هیونگ”

آخرین یادداشت برگه ای سبز رنگ است با لبه هایی فرسوده و گوشه های از بین رفته ی زرد رنگ ناشی از فرسودگی و مشخص است که از آن دو تا قدیمی تر است.
دست خطش بسیار مصمم است و به قدری با فشار نوشته شده است که انگار کلمات به کاغذ مهر شده اند.
به هر حال به اندازه ی کافی برایش مشخص هست که تشخیص بدهد :”اسم من جونگینه و نویسنده ای ام که تو خونه ی بغلیت زندگی میکنه فردا می بینمت هیونگ.فراموش نکن!”

گاهی وقتها که کیونگسو به جونگین در تخت بیمارستان نگاه میکند مطمعن نیست که به خود واقعیش مینگرد یا به انعکاسش.
انگار که زمان از بیرون او را متلاشی کرده است،نا پیدایش کرده و فقط به اندازه ی یک سایه از او باقی مانده.
کیونگسو میخواهد که با او حرف بزند ولی پرستار گفته است این برخلاف چیزیست که جونگین بتواند اداره کند.
پس او فقط به جونگین که روی دستش بد خط و سست می نویسد نگاه میکند و به پلاک اسم “کیم جونگین” ته تختش ربط میدهد.
ثانیه ها به لوله های روی ملافه های تخت وابسته اند و کیونگسو آنها را یکی یکی میشمارد در حالی که جونگین بدنش را به طرفین میکشاند.
ریه های ضعیفش آرامش بینشان را متورم میکند.
در حالی که جونگین دستش را دراز میکند ، کیونگسو سریع با دو دستش دست او را میگیرد.

زمزمه های اول جونگین از هوایی که به بیرون ماسک پلاستیکیش تراوش میکنند، تقریبا نا مشخص اند و او با تلاشی رنج آور دوباره حرفش را تکرار کرد تا وقتی کیونگسو فهمید :”فردا اینجا هستی؟”

“چرا؟”

“فردا اینجا باش…..سیزدهم…..” اینرا گفت
هر هجاء با بازدمی عمیق از هوا همراه بود
“تولدمون…..فردا….میانگین….چهاردهم…. وسیزدهم….دوازدهمه”

کیونگسو امتناع کرد و جونگین چشمک زد.
همه چیز خیلی ساده تمام شد ولی آنها با هم نگهش داشته اند با یک رشته ی نازک از امید.
کیونگسو امشب به خانه نرفت به پرستار ها التماس کرد که بگذارند شب را بماند و آنها به طرز معجزه آوری دلشان به رحم آمد فقط گفتند که ساکت بماند چون جونگین باید استراحت کند ،چون جونگین واقعا با “هیچ چیز” به زندگی وصل شده است ؛با همان رشته ی نازک امید.

سعی کرد کل شب را بیدار بماند که بتواند فردا صبح در چشم های جونگین نگاه کند و اولین نفری باشد که به جونگین و خودش تولدشان را تبریک بگوید بدون نگاه کردن به هیچ یادداشتی.
فردا باید جونگین را حفظ کند باید آن را حفظ کند باید به یادش بیاورد.

نور خورشید رویای کیونگسو را دستخوش تغییر میکند و طبق آن به یک چیز خوب و شور منکسر میکند شاید هم در روی هم افتادن نرم بین اقیانوس و ساحل گرفتار تمایل های خوابش حرکت میکند.
کیونگسو می چرخد و شن های خیس به خط های خشک تبدیل میشوند.

وقتی چشمانش را باز میکند خطی نازک سبز رنگ که در صفحه ی مشکی می پرد، یک پنجره ی کوچک ته اتاق باریک بیمارستان و زمینی با کاشی های پلاستیکی جایگزین بال های مرغان دریایی و سایه های آبی آسمان شدند.
همه چیز پلاستیکی اند.
این اتاقش نیست و اصلا نمیداند که چگونه کنار تخت یک غریبه بیدار شده است.
کلماتی هستند که شل و محو شده پشت دستش نوشته شده اند: “جونگین رو به یاد بیار فردا تولدمونه.
کیونگسو خودش را بالا کشید پشتش درد می کرد و گردنش به خاطر آویزان بودن از تخت آنهم در کل شب خشک شده بود و آن هنگام بود که متوجه شد غریبه ی روی تخت به او نگاه میکرده است.
تلألو لبخندش یکی از مشخصاتش است.
کیونگسو چشم بهم زد: “سلام”
غریبه جواب نداد و شاید سعی کرد نادیده اش بگیرد و شاید شصتش تکان خورد.
کیونگسو به پلاک اسم ته تختش نگاه کرد:کیم جونگین.
جریان هوا از دستگاه فلزی عجیب غریب کنارش به طرز نامشخصی جاری شد.کیونگسو نگاه خیره اش را از پلاستیک گرفت و به بینی جونگین امتداد داد.

قصد داشت سوالی بپرسد و احتمالا سوالش هم راجع به پیام غریبه پشت دستش بود ولی یک چیزی باعث شد به زور بگوید: “تولدمون مبارک”

انگار غریبه که اسمش کیم جونگین بود نفس اضافه ای کشید دست هایش در دست های کیونگسو قفل شد و به تدریج به خواب رفت.

کیونگسو تقریبا فکر کرد که این عادیست و غریبه حتما خسته است ولی با بوق بوق پیوسته ی مانیتور، متوقف شدن خط سبز رنگ، هشداری بلند و پر سروصدا و دکتر ها و پرستار هایی که به داخل اتاق هجوم آوردند و دورش کردند،در حالی که سعی می کردند غریبه را برگردانند، متوجه شد که اشتباه است….همه ی اینها اشتباه است….اشتباه….

“کیم جونگین زمان مرگ 9:27 دقیقه،سیزده ژانویه،سال 2014،دوشنبه” اشتباه است.

تا وقتی که کیونگسو از بیمارستان بیرون رفت و اشکهایش فرو ریختند و زانو هایش قدرت خودشان را از دست دادند و کل بدنش را به تکه های برگشت ناپذیر خرد کردند،متوجه غم و ناراحتی خود نشد.
اصلا نمیدانست چرا در یک روز زیبای ژانویه دنیا باید پایان یافته به نظر بیاید، یا اگر فردایی هرگز نمی آید چرا وسط خیابان هق هقی به سر داده؟
چرا اسم پشت دستش او را از هر خداحافظی دیگری بیشتر می سوزاند؟!

__________________________________________
صبح زود جمعه و هفته ی دوم جولای است. ساعتی که دنیا روی انوار چراغ های متغیر،نعره های مست و خنده های بلند گاه و بی گاه میچرخد.در این ساعت فقط خودشان دو تا در آسانسور بودند.

کیونگسو تازه از بار بازگشته بود و سعی میکرد که بوی غلیظ الکل بین موهایش و دود فلزی را از بین ببرد.
آخرین حلقه ی ساکسیفون که دور انگشتاش پیچیده شده بود و ضربان سینکایلو زیر پوستش وقت را تلف میکنند اما هیچ کدام برای پرت کردن حواسش کافی نیستند.
ولی امروز به طرز وحشتناکی احساس پوچ و خالی بودن میکند انگار وقتی خواب بوده است یکی او را برده است، چیزی از مغزش را دزدیده و بقیه اش را دوباره کنار هم گذاشته .

اول غریبه با یک سیگار خاموش بین دندانهایش وارد شد.
روشنایی تملق آمیز آسانسور خسته، لاغر و افتضاح نشانش میدهد.کیونگسو با وجود ضربان سینکایلو درون رگ هایش،فکر کرد که آیا پوست مرد همانطور که به نظر می آید نرم هست یا نه.

غریبه دقیقا به موقع هنگامی که در های آسانسور باز شدند به سمتش برگشت و پرسید :”تو دو کیونگسویی؟”

“بله” کیونگسو جواب داد و بعد از او به بیرون قدم برداشت :”قبلا همدیگرو دیدیم؟”

“نه واقعا نه” غریبه لبخند زد و دستش را به سمتش گرفت :”من اوه سهونم و ویراستار کیم جونگین بودم”

یک چیزی در کیونگسو حرکت کرد و حسی درش به وجود آمد ولی نه به اندازه ی کافی که جونگین را به یاد بیاورد :”خوشبختم”

“من یکم سرم شلوغه ولی خلاصش میکنم” سهون این را گفت و چیزی بزرگ را از کیف اسنادش درآورد و به کیونگسو داد.
یک دفتر که کیونگسو فهمید خیلی قدیمی و از کار افتاده است که با جوهر پس داده و مغز مداد لک و کثیف شده :”این آخرین رمان جونگینه….دست نویس و همه چیز….برای توعه…”

سرانجام سهون در راهرو ها ناپدید شد و کیونگسو خودش را در حالی که در بالکن نشسته بود و نور ماه به دفتر روی رانش می تابید، پیدا کرد.
از روی هوس به آخرین صفحه رفت تا چک کند که پایانش غمگین است یا نه؟
چون پایان های غمگین را دوست ندارد!

“اسم من جونگینه من نویسنده ای ام که تو آپارتمان کناریت زندگی میکنم فردا میبینمت هیونگ.فراموش نکن!”

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
میلیا
مهمان

بعضی داستانا رو نمیشه نظری داد فقط میشه با هاشون گریه کرد .عالی بود عالییی

layraEXO-L
مهمان

برای ترجمه ممنون.فیک خیلی قشنگ و البته خیلی غمگینی بود

maryam
مهمان

پایان بندی ش معرکه س عالیه فوق العاده اس

elina222
مهمان

عرررررر واقعا چی میشه گفت راجع به این فیک آدم حرف کم میاره عالی بود عالی. دلم براشون کباب شد. واقعا ممنون که این فیک به این قشنگیو ترجمه کردین لطفا پی دی اف کاملشو بذارین واقعا این فیک همیشه تو ذهنم میمونه

ام.کی*-*
مهمان

ممنون از نظرت❤ حتما پی‌دی‌افش رومیزاریم ^^

otaku
مهمان

فک کنم تا یه هفته تو غمش بمونم … چراااااا….مطمینم اون لحظات اخر واسه کای شبیه معجزه بوده چون فکر میکرده دی او به یادش میاره … خیلییییی غمگییین بود….من برم اهنگ گوش کنم گریه کنم

ام.کی*-*
مهمان

ولی بازهم یادش بود =]❤

f d
مهمان

خیلی عالی بود خیلی غمگین بود ممنون

hitsugaya
مهمان

دارم میمیرم…واقعا دارم میمیرم

غزاله81
مهمان

حس میکنم قلبم دگ نمی تپه و دستام هم میلرزه پایان ازین دردناک تر نداریم!خیلی فیک خوبی بود بابت تمام زحماتتون ممنون

f.b.wolf
مهمان

عرررر اخه الن چی بایدبنویسم چی بگممم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭
پایانش غمگین بود ولی پایانای غمگین همیشه توی ذهن میمونن وفراموشی فردا هم برای همیشه یادم میمونه 😭😭😍
دستتون وااااقعا درد نکنه بینظیر بود 😍😍😍

Maryam_Drv
مهمان

با این حال فراموشی فردا تنها فیکیه که همیشه همیشه تو ذهنم میمونه

ممنووووووووووووووون بابته ترجمه

خیلی خیلی خیلی ممنووووووووووووووووووووووونم

ام.کی*-*
مهمان

خواهش میکنیم ^~^ و ممنونیم از ساپورتت✨❤

Maryam_Drv
مهمان

الان انتظار دارین من بتونم چیزی بنویسم؟؟؟؟

فقط میتونم به مدت یک هفته برا خودم عزای عمومی اعلام کنم

از اولش میدونستم قراره بمیررره نویسنده خونه بغلی

این جملش منو دیوونه کرده

لعنتی های ریل

این سومین باره به تو این فیکا جونگین میمیره…یه بارم کیونگی رو کشتن…من از دست اینا خودمو میکشمممم

Narsis69
مهمان

عرررررررررررررر.این چی بوووود؟؟؟
قلبم درد گرفت!!
خون تو رگام ماسید!!
وای .من جونگینم و میخوااااااااام.عررررر.
خیلی خوب بود.مررررسی.خدا قوت. ترجمتون عالی بود.
ممنون.ممنون.ممنون.
فردا میبینمت هیونگ. فراموش نکن!!!
وای خواب کیونگسو منو کشت!! تمام چیزای خاص خاطراتش با جونگین توی خوابش مرور شد واسش. ولی بازم یاشد نموند.جونگین خیلی گناه داشت. الهییییییی.
فایتینگ

ام.کی*-*
مهمان

ممنون از ساپورت و هیجانت تا آخر این داستان=| 😂❤

Elena Salvatore
نویسنده

خدایا این چی بود؟؟؟؟ تمام احساساتم قاطی شده…اصلا نمی دونم چی بنویسم….

M.H
مهمان

سلااااااام با این که این قسمت غمگین بود ولی دلم روشنه .خیلی خیلی خسته نباشی

shinny
مهمان

بالاخره قسمت پایانیش رسید منو ببخشین دست خودم نیس تو نسخه انگلیسیشم قسمت پایانیش گریه ام گرفت و حالم بد شد الانم همین طور تو شاهکار بودن این داستان که شکی نیس از شما دوستان بابت ترجمه فوق العادتون ممنونم واقعا خسته نباشید دلم برا فراموشی فردا تنگ میشه

ام.کی*-*
مهمان

واقعا زیباست♡
ازنظرگرمتون سپاس گزارم^^

fatho
مهمان

وای وای این قسمت فقط عررررررررررررزدم دستتون دردنکنه!
چ نویسنده ی خوبی داشت این فیک پر ازاحساس ویکی از بهترین فیکای عمرم بود!مررررررررسی عاشقتونم!
فقط یه چیزی:اسم من جونگینه من نویسنده ایم که تو آپارتمان کناریت زندگی میکنم!فردا میبینمت هیونگ!فراموشم نکن!
عرررررررررررر

fatho
مهمان

این سد اند نیست خیلی هم هپی انده!مگه هپی اند چجوریه!

ام.کی*-*
مهمان

ناراحت کننده است.. چون کای رفت و دی.او بازتوی دنیای پوچ و تکراری خودش تنها موند

ستاره
مهمان

اجازه بدید گریه هام تموم شه با تمرکز نظر بزارم
ولی
واقعا ازتون ممنونم
واقعا ممنونم که ترجمش کردید
از تیمه چنله کایسو ممنونم واقعا

ام.کی*-*
مهمان

خواهش میشه♡
ماهم ازتخیلی ممنونیم ♥

rani
مهمان

نمیدونم چی بگم:'(
ممنون واقعا ممنون

Rudyo
مهمان

چرا اینجوری شددددد😢😢😢😢😢😢

wpDiscuz