fanfiction Anterograde tomorrow Ep6

سلام به همگی…

اینم یه قسمت جدید

بازهم بخاطر حمایت و نظرهای قشنگتون ممنونم…

واقعا این فیک با احساسات همه بازی میکنه و داغون کننده است..

مارو که داغون کرده ??

به قسمتهای پایانی نزدیک شدیم و بازهم بخاطر اینهمه مدت انتظار و بردباری ممنونیم ?

ماه دسامبر،چهار روز مانده به کریسمس با صدای در خانه اش از خواب بیدار شد.
تاریکی آپارتمانش را دربر گرفته در حالی که او از راهرو به سمت در میرود، انگشت هایش به سمت بیرون کشیده شده تا دیوار ها رو بخواند در حالی که زنجیر ها را باز میکند،در را میکشد و….

پسر جلوی در زمزمه میکند “هیونگ”.
چیزی که کیونگسو در خودش میکِشد ترکیبی از لب های خاکستری و چشم های ورم کرده است، در روپوش نازک بیمارستان می لرزد، چیزی به غیر از دانه های برف بین موهایش نیست و دمپایی های پلاستیکی بپا دارد.

گرمایی عظیم و غیر قابل توضیح جریان پیدا میکنه که کیونگسو را آرام میکند ولی به اندازه ی کافی نیست که صدای مرددش را متوقف کند .
“تو کی هستی؟”.

یه مکث.

“البته….البته که تو فراموش کردی. چقدر که من احمقم….”

کیونگسو چیزی را که به خوبی از چشم های قرمز و کنجکاو بی جان پسر ریخت تماشا کرد و یا شاید هم خراشی در قلبش از تلقین توصیف نشدنی.
اینکه چه قدر آسان ساختمان استخوان هایش در هم میریزد ،وحشتناک است.
پسر در آن لحظه با یک لرزش تسلیم شد، در درد ها با ناله ای پر سروصدا باز شد.
با بازویش اشک هایش را کنار زد و همه ی سینه اش از غمی دلداری ناپذیر می لرزید بالاخره به سختی همه چیز را ، بغض و ناراحتیش را، قورت داد.

حرکتی مثل دست تکان دادن که لرزان به نظر می رسید انجام داد “ببخشید که مزاحمت شدم.من فقط فکر می کردم….شاید تو به یاد بیاری….ولی، فقط، اهمیتی نداره. من فقط….”

هیچ چیزی به جز بهم خوردن آرام و بی صدای دانه های برف وجود نداشت، دایره های آرام نور مثل کرم های شب تاب سوسو میزد درحالی که کیونگسو دستش را دور کمر پسر حلقه کرد.
وقتی پسر را نزدیک تر و سمت در کشید به هیچ چیز ظریفی فکر نمیکرد درواقع اصلا راجب چیزی که فکر میکرد مطمعن نبود وقتی که گفت “نه داره برف میباره.بزار یه ژاکت بهت بدم ممکنه سرما بخوری.”

پسر طوطی وار تکرار کرد “سرما” و خنده اش مثل غمگین ترین چیز در جهان به نظر آمد “ممکنه سرما بخورم.”

تو راهشان به سمت بیمارستان پسر خودش را جونگین معرفی کرد و درحالی که صندلی عقب تاکسی نشسته بودند چهار تا حقیقت راجع به خودش به کیونگسو گفت: یک،اون یه نویسنده اس.
دو،قبلا هم دیگرو ملاقات کردند.
سه،داره میمیره.
چهار،خودش رو به خاطر این چیزا از یادداشت ها و کتاب چهره های کیونگسو پاک کرده.

جونگین گفت “اونا گفتند شش ماه دیگه بیشتر زنده نیستم و اگه اونجور که می خوان رفتار کنم شاید حتی به یه سال هم برسه.” گذشته از جلوی چشم هایش که به پنجره خیره شده بود می گذشت و ادامه داد:” پس می خواستم که نقش یه قهرمان رو بازی کنم. خودم رو فراموش کنم و تو رو از همه ی دیروز ها حفظ کنم و با همه ی فردا ها تنهات بزارم ولی…بعد فهمیدم که ذات الریه دارم و شش ماه نمونده بلکه فقط چهار هفته وقت دارم شایدم سه هفته و شکستم. در دیروز ها باقی موندن و توشون گیر کردن درحالی که تو بدون من ادامه میدادی دیگه برام رضایت بخش نبود و….واقعا،متاسفم. دروغ گفتم،من یه قهرمان نیستم یه آدم ترسو و نامردم.”

زانو هایشان بهم برخورد کرد و کیونگسو تکونی نخورد “ازم….خوشت میاد؟”

صدای پسر اکو شد “ازت خوشم میاد؟” خندید و ادامه داد “نه فقط میخوام تمام فردا هارو عاشقت باشم میخوام منو به یاد بیاری.”

کیونگسو حقیقت را میدانست و می توانست بگوید که جونگین هم حقیقت را میداند آرزو ها فقط آرزو هستند و دعا ها هم فقط دعا.
شهر که از پنجره پرواز میکند و به سرعت میگذرد ممکن است که با کریسمس و گرمای سال جدید برافروخته بشود ولی این حقیقت که خیلی زیاد همیشه خیلی زیاد است را عوض نمیکند.
بعضی چیزها به آسانی امکان پذیر نیستند.

“منظورم اینه تو مجبور نیستی منو به یاد بیاری من توهمی نیستم. میتونی منو بیمارستان پیاده کنی و….فقط….من فقط می خواستم یه بار دیگه ببینمت و فکر کنم که دیدم پس….واقعا برای اینکه اذیتت کردم معذرت میخوام.” جونگین خندید و هر بار که می خندید کیونگسو به این فکر میکرد که بیشتر شبیه گریه است تا خنده
” تو الان باید فکر کنی که من یه هوس باز یا همچین چیزیم که خیلی تصادفی جلوی خونت ظاهر شدم.”

کیونگسو وسط حرفش پرید “من فکر نمیکنم که تو هوس بازی.”
فشار بینشان کمی محو شد وقتی که نیشخند زد “فکر میکنم که یه آدم سبک مغز و احمقی که با این ریخت و قیافه و هوای برفی بیرون از بیمارستان فرار کردی.”

ماشین متوقف شد.
برای جفتشان چند دقیقه طول کشید تا متوجه بشوند که جلوی در ورودی اند و زمان این رسیده بود که کیونگسو برود و جونگین بماند.
برای لحظه ی آخر لبخند هایشان زیادی مودب و تعظیم سر هایشان برای کسانی که اولین بار هم را ملاقات میکنند عجیب بود و چشم های قرمز جونگین هیچ معنایی نداشت.

“پس”
با وجود ژاکت کیونگسو روی شانه هایش نمی لرزید ولی هنوزهم حرف های بی معنی میزد “من فقط،فقط یه درخواست دارم.”

“چه درخواستی؟”

“میشه اسمم رو بگی؟برای بار آخر.”

کیونگسو گلویش را صاف کرد و سعی کرد هجاء ها را تکرار کنه ولی یک جور هایی حتی وقتی دهانش را باز کرد هجاء ها در گلویش گیر کرده بودند و چیزی از دهنش بیرون نیامد.
وقتی گردنش را لمس کرد، فهمید که دارد می لرزد و یک چیزی شده است.
دنیا دارد به آرامی روی سرش خراب میشود و قلبش خیلی بد درد میکند.

“جونگ….” کیونگسو مکثش را قورت داد و روی هجاء های ساده تمرکز کرد “جونگین.”

“ممنون ممنون.” و دومین تشکر به نرمی بیان شد انگار که برای چیز های مهم تری متشکر بود.
شاید چیزی مثل “ممنون برای اینکه ملاقاتم کردی،پیدام کردی،از خرده های شکسته را درمان کردی. ممنون که بهم زندگی دادی، اشک، آرزو و ردیف دادی. و ردیف های برگه یادداشت های زرد رنگ که وقتی پرده ها خورشید رو خاموش میکنند ،در عوض اونا اتاقم رو روشن میکنند. ممنون که یادم دادی شب تا ها چه قدر روشن می درخشند.”

ولی کیونگسو هیچ کدام از اینها را نشنید بلکه فقط صدای سئول در غروب، سوت زدن نسیم و نفس های عمیق جونگین برای اکسیژن به گوشش رسید.

به سختی برگشت “قابلی نداشت” امروز سرد است و جونگین وقتی که به بیرون ماشین خزید، در را محکم کوبید و دوباره به عقب نگاه کرد،نلرزید.

Print Friendly

24 Responses

  1. از ترجمه ممنونم.میشه گفت واقعا متن سختی داره.خوندنش یا بهتر بگم درک کردنش به خودیه خود برام سخته چه برسه به این فکرکنم که این فیک ترجمه شده

  2. نمیدونم چی بنویسم فقط همین که دارم گریه میکنم واقعا داغون شدم این فیک هر چی جلوتر میره بیشتر داغونم میکنه جونگین واقعا گناه داره حقش نبود بازم ببخشید از جمله بندی افتضاحم از ترجمتون که مثل همیشه عالیه ممنونم

  3. وااااای. الهی. چقد غم انگیز بود. اصلا قابل بیان نیست. خیییییلی دردناک بود.
    جونگین… بچم. الهی.
    کیونگسو، بیچاره. خیلی تلخ بود، خیلی.
    خسته نباشید. عالی بود.
    فایتینگ

  4. اصلا دلم نمیخواد کای بمیره…بیچاره دی او…اصلا جالب نیس که بعد از سال ها مثل مرگ بک مرگ کای رو هم تو دفترش یادداشت کنه…کاش یکیشون خوب بشه

  5. انتظار یه پایان خوشم نمیشه داشت چون یه فیکه خارجیه

    واقعا ممنوووووووووووووووووووووووووووووووون برای ترجمه

  6. وایییییییییییی بازم دیالوگ طلایی که گریه اوره!
    -ازت خوشم میاد؟
    +نه فقط میخوام فرداهارو عاشقت باشم میوام منو به یاد بیاری!
    عررررررررررررررررردلم ریش شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *