هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Anterograde Tomorrow-ep2(1)

سـلام به همـگی ^^

شـرمنـده دیـر شد -.-
امـا خیـلی گیـر بودیـم …بفرمایید ادامه

اون تیـکه ای که میبایـست رو حـذف کـردیم و ترجمه ی خـودِ خـودمـون رو گذاشتیـم •~•
و الانم تیـکه ای از پـارت دوم فیـک 🙈

بقیش رو هـم بـزودی میزاریـم ( ̄▽ ̄)

پس منتـظـر باشیـد ^^♡

هر قسمت بیشتر و بیشتر حساس میشه😭❤️

از نظـرای قـشنگتـونـم ^^ ممنونـم
خیـلی خوشحـالم که اکثـرا این نظـر و داشتیـد که ترجـمه رو فهمیدید و درکش کردیـد 😍

امـیـدوارم از ادامه اش هـم لذت ببـرید *-*

قسمت دوم:دیوار های نامرعی

 

“من جونگینم و اینجام که ب…”

“بنویسی”

دهان جونگین از تعجب باز ماند و ابروهایش کمی کج به بالا رفت.
برای مدتی ثانیه ها در خط باریکی از تردید حرکت میکنند.
چون جونگین کمى متعجب و دودل بود.

بیرون پنجره، خط مرز چمن سبز در افق آبى آسمان گم مى شود، هرج و مرجى درهم آمیخته از رنگ ها. کیونگسو منتظر مى ماند.

زمانی که جونگین متوجه دفترچه ی باز کیونگسو روی پیشخوان شد، با خونسردی به چهارچوب در تکیه زد
“اوه،پس یادداشت هات رو خوندی”

کیونگسو سری به نشانه مثب تکان داد ولی متوجه نگاهه ناامیدانه جونگین که ناگهان از چهره اش گذشت نشد.

مکالمه امروزشان در آپارتمان بغلی ، خانه جونگین انجام شد.
که بخاطر چیدمان سیاه سفید و کوچکیش میشد آنرا به جعبه ای سیاه سفید تشبیه کرد.
درهم و برهم و نامرتب که روی زمین و میزها پر از کاغذ های مچاله شده بود .
قوطی های نیمه خالی از آبجو، انبوهى از اشکال سرد و بى روح: تشک خالی، پرده هایی که به آرومی مثل پرچم تسلیم و اعلام صلح تکان میخوردند.ته سیگارهاى
کوچک و قرص های زرد که روی میز پیش دستى پلاستیکی کلمه “کیونگسو” را هجی می کردند.
همه چیز درلایه محافظ نازکى از شکنندگى پوشیده شده است، گویى هر لحظه همه چیز فرو خواهد ریخت. تمام اینها کیونگسو را آزار مى دهد، ولى با دیدن قدم هاى بى جان جونگین و مژه هاى بلندش همه چیز را به فراموشى مى سپرد.

کیونگسو با خودش فکر مى کند که جونگین فقط خانه را انباشته از وسایل کرده است. جونگین روى مبل لمیده است، مردى که به چنین جایى تعاق دارد، شاید، یا مردى که به چنین تجملات مصنوعى عادت کرده است. مردى تهى و عارى از احساس، که در سایه روشن رنگ ها گم شده است.

“اینجا رو دوس نداری درسته؟!”

“کاملا سیاه و سفیده و اصلا مثل خونه ی…”

جونگین ناگهان صدایش زد: “بگیرش …”

کیونگسو کمى دیر مى چرخد تا بسته بازنشده برگه هاى یادداشتى را بگیرد که جونگین به طرفش پرت کرده.
“اینا چین؟”

“تو که باید بشناسیشون”

“نه منظورم اینه چرا میدیش به من!؟”

جونگین شانه ای بالا انداخت، به مبلش تکیه داد و سرش را به عقب خم کرد تا جایى که فرورفتگى گردنش معلوم شد و کیونگسو متوجه استخوان هایش شد که از زیر پوست نازکش بیرون زده بودند، “تو گفتی که اتاقم سیاه و سفیده پس رنگش کن مطمئنم که از خداته، رنگش هم زرده که باعث میشه حس زندگی بهت دست بده درسته؟!”

“خیلی عوضی هستی”

جونگین پوزخند زد:”عاشق نگاه خصمانتم!”

کیونگسو تسلیم شد ولى به جونگین دستور داد:”از این به بعد هیونگ صدام کن خیلی بده که انقدر بی ادبی”

جونگین خندید، درحالى که ابرى درخشان از دود مثل هاله دور سرش تشکیل شد و لبخندى محو بر لبش نشست. کیونگسو یکی از صندلی ها را تا نزدیک دیوار کشید و رویش ایستاد.
همانطور که کمی صندلى زیر پایش تکان مى خورد، اولین بسته را باز کرد .
برگه اول را کند و چسباند و همانطور بقیه را هم به صورت عمودی در یک ردیف میچسباند و شصتش را روی آنها میکشید تا گوشه هایشان را صاف کند.

دیوار از تابش نور خورشید داغ شده و جونگین با نیسخندى بر لب پشت سر کیونگسو نشسته و کلماتى را زیر لب زمزمه مى کند.

“تا حالا به این فکر کردی که چند بار ساعت ۱۰ رو به انجام دادن یه کار مشخص گذروندی؟!با همون چسب تفنگی همیشگی، یه سطل چشم تیله اى و همون عروسک از روز قبل و روز قبل تر از دیروز…چند بار پشت میز ناهار خوری خالیت نشستی و به این فکر کردی که ممکنه فردا،امروز رو به خاطر بیاری یا نه؟!”

کیونگسو متوجه آن میشود که جونگین فقط سوال نمیپرسد، بلکه جواب هم‌ میدهد و تمام ردپاهایی که او پشت سر گذاشته است را پر میکند.
آنقدر رک و بی پروا حرف میزند که آهسته و فریبنده حروف صامت را میشکند و نقطه ها و حروف صدا دار را به بی نهایت ادامه میدهد.
مرزها را رد میکند و حرفایی که نباید زده شوند را میزند.
نگاهش در چهره ی کیونگسو گم شده بود. درحالی که کیونگسو دیوارهاى خانه اش را با برگه هاى زرد و آتشین رنگ آمیزى مى کند.

“تا حالا به این فکر کردی که هیچی یادت نمیاد چون در واقع چیزی برای به یاد آوردن نداری؟!اگه هر روز هفته،هر هفته از ماه و ۱۲ ماه از یک سال یه کار مشخص و تکراری رو انجام بدی،ذهنت بی هدف نمیشه!؟فکر میکنی اگه کار های روزمره ات رو عوض کنی چه اتفاقی میوفته؟!”

آنها تمام شبشان را اینگونه گذراندند. کیونگسو براى خواندن به بار نرفت و به جاى آن به صداى زمزمه بى وقفه جونگین و خش و خش کاغذ زیر دستش گوش سپرد، درحالى که صداى ضربان قلبش در ترک هاى دیوارهاى سفید و رنگ و رو رفته پخش مى شدند. اینکه به جونگین اجازه بدهد روتین روزانه اش را عوض کند آسان تر از چیزى بود که فکر مى کرد.
بالاخره کیونگسو چسباندن کاغذها را تمام مى کند و جونگین پرسیدن سوال هایش را. هرکدام در جاى همیشگیشان روى مبل و کاناپه نشسته اند، غرق در آفتاب دم غروب. کم کم ملودى در میانشان جارى مى شود، آرام و با تمانینه، ملودى که از آخر شروع مى شود و در آغاز خاتمه مى یابد. کیونگسو آرام و زیر لب زمزمه مى کند و انگشت هاى جونگین را، مثل عروسک خیمه شب بازى روى پاهایش به رقص وا مى دارد.
وقتى براى خوابیدن مى روند، کیونگسو کلمات را آهنگین مى کند، لا بمل، سى دیز مینور، جونگین ببین دستهایت مى رقصند، جونگین من از تو خیلى خوشم مى آید، و جونگین موسیقى متن را مى نوازد، ضرب چهار- چهار، ضرب چهار-سه، هیونگ خوشحال هستى، هیونگ من را هم در خاطرت نقش ببند.
جونگین قبل از اینکه چشمان کیونگسو بسته شوند، آخرین سوالش را به نرمى در گوش او زمزمه مى کند، “هیونگ، تابحال چندبار چیز مهمى رو تو زندگیت نادیده گرفتى؟”

جولای بی رحم ترین ماه است، و آخرین روز آن تلخ ترینش.

کیونگسو در حالی که خیلی امروز خسته است گفت:”آدم هاى دور و برم …” استخوان هایش درد مى کنند و دنده هایش انگار ریه هایش را خراش مى دهند، و هر نفس دردناک است، دنیا دور سرش مى چرخد، نفس کشیدن دردناک است، و دنیا دور سرش مى چرخد. “اونا رفتن….همشون رفتن.”

جونگین همینطور خیره مونده درحالی که کیونگسو لرزید و جوری دفترش رو چنگ زد که انگار زندگیش به اون وابستس.برگه ها زیر ناخن هاش پاره شدن شاید هم خودش میخواست پاره بشن و نمیخواست که چیزی رو به یاد بیاره شاید هم بشه که دوباره تصادف کنه و همه ی اینارو از یاد ببره.”بکهیون،اون…..من…..من سعی کردم که پیداش کنم….اینجا نوشته”با عجله دفترش رو باز کرد و به یه صفحه ی مچاله شده اشاره کرد که عکس اون به خاطر تماس زیاد دستاش به سختی قابل تشخیص بود.”اینجا نوشته که بکهیون رفته…ببین…نوشته شمارش دیگه در دسترس نیست اما بکهیون دوست دبیرستان من بود در واقع بهترین دوستم.من فقط….واقعا میخواستم بدونم چرا و کجا رفته.تنها کاری که میخواستم بکنم این بود که اگه دعوا کردیم از دلش دربیارم”

“پس به مادرش زنگ زدم و میتونم به یاد بیارم که چجوری تو جشن فارغ التحصیلی بغلم کرد و بهم گفت که مثل پسر خودشم،حتی از بکهیون هم بهتر رفتار میکنم و هر وقت به نصیحت مادرانه احتیاج داشتم برم پیشش و بکهیون به شونم زد و همه خندیدیم….ولی وقتی بهش زنگ زدم اون فقط….خودش بود ولی به نظر میرسید….خیلی…خسته و افسرده بود.از دستم خسته شده بود”

جونگین رنگش پرید:”نه…تو که ازش راجب بکهیون نپرسیدی،پرسیدی؟!”

“و اون سرم داد کشید و ازم خواست که دیگه هیچ وقت بهش زنگ نزنم ولی بعدش عذرخواهی کرد چون نمیتونست بابت اینکه باهاش تماس میگیرم و یادآوری میکنم که بیون بکهیون مرده سرزنشم کنه،یادآوری اینکه اون تو همون تصادفی که منم بودم کشته شد و این من بودم که به جای اون زنده موندم…”

“گوش کن،هیونگ،واقعا تقصیر تو نیست…”

“چند بار این کارو کردم جونگین؟چند بار بهش زنگ زدم و پرسیدم که پسر مردش کجا رفته؟جونگین من داشتم چیکار میکردم؟چرا هیچکس بهم….چرا من این رو ننوشتم؟چرا؟”

جونگین بدون اینکه جوابی بده به سختی چرخید و رو نرده های راه پله خم شد.

کیونگسو بالاخره پرسید:”تو این قضیه رو میدونستی؟!”وقتی سکوت بینشون به درازا کشید و جونگین دوباره نتونست جوابش رو بده،استرس کیونگسو به یه فریاد عصبانی تبدیل شد:”تو این قضیه رو میدونستی درسته؟!چرا گذاشتی این کارو انجام بدم؟!”

****

ترجمه ی این پارت و ویرایشش خیلی دشوار و چالش برانگیز بود .
و امیدوارم که همتون متوجه بشید (∩_∩)

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Fateeeeemeeeeeh
مهمان

خیلی بده که آدم هر روز زنگ بزنه و مرگ عزیز ترین فرد زندگی یک نفر را بهش یادآوری کنه
در واقع بیشتر غمناکه
مرسی عزیزم

kadooOooOoooOoo
مهمان

:gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:
احساس مرگ میکنم :gerye: :gerye: :gerye:
ترجمه مثل همیشه عالی بود مرسی :gerye: :gerye: :heartme:

niloofar
مهمان

خییلی غم ناکه واییی بکی کای یهو آمپر میپرونه ها

otaku
مهمان

به طرز وحشتناک و عجیبی عاشق این فیک شدم در حالی که دارم از غصه داستان میمیرم :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

بنفشه
مهمان

وای وای وای الهی بمیرممممم برای بکهیونممم :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :aaar: :aaar: :aaar:
عرررررررررررررر:”(
چقد همشون گنا دارنTuT
اون توصیفات رنگ آمیزی خونه ی جونگین توسط کیونگسو و صحبت های رک و بی پروای جونگین عالی بود…
خیلی دوسش دارم♥
ممنون بابت ترجمه ی عالی :heartme:

zodiac
مهمان

عالی بود و روون…قسمت بعدکی گذاشته میشه؟؟؟؟

hitsugaya
مهمان
fatemeh
مهمان

ربون اون هیونگ گفتنش
واای خعلی ناراحن کنندس ک امروزو فردات رو فراموش کنی
زود ب زود عاپ کن

میلیا
مهمان

پس کی قراره ادامشو بذارید ؟
:chebedunam:
:cry:

Tiffany.D
مهمان

ممنون از کارات. اما لطفا قسمت بعدیو آپ کن. خیلی دیر دیر آپ میشه.
مرسی :nanahat:

مهشید
مهمان

ایییییییییییییییی جووووووووونم مرسییییییییییییییی

f.b.wolf
مهمان

عخی چ غمناک :daqun : اجی جونم دستت درد نکنه :kissme:

aram D.O
مهمان

خیلی قشنگه فیکش :like: کیونگ خوشگلم :mazlum: کایم خودشو خفه کرد چرا بعضی موقع بدجنس میشه :nanahat:

Elena
مهمان

من خیلی این فیکو می دوستم ولی این اواخر وقت نداشتم بخونم. عالیه! :kissme:

دینگویین
مهمان

واااییییی یکییییی😭😭😭😭وااایی کیونگمم😢😭😭😭مرسییییییی از ترجمتوووون عااالی بود فاایتینگ😉😍💪💪💪❤

wpDiscuz