fanfiction Anterograde tomorrow ep3.2

 

سلاااام *-* بایه قسمت جدید از فراموشی فردا اومدمم

 

 
بین عمارت بزرگ و مجلل جونگین و بار محقر کیونگسو بیست و دو کیلومتری فاصله است و بین راه ،کیونگسو دست جونگین را از فرمان گرفت و تکانش داد:”حالت خوبه؟”

“منظورت چیه؟”

“قرص ها،تسالون پرلس، فنرگان، کودعین و….این یکی رو چجوری تلفظ میکنی؟!و سرفه هات و این چی….؟!”
کیونگسو کیسه ی پلاستیکی نصفه نیمه را از بین انبوه دستکش ها به زور بیرون کشید.”تو…این….این ظرف استفراغه؟!”

جونگین رنگش پرید:”نه،نیست”

“تو مریضی درسته؟!”

سکوت یکنواخت بینشان،بلند ترین صدایی بود که کیونگسو تا بحال شنیده بود.
بالاخره جونگین تغییر جهت داد و به مسیر نگاه کرد.
کیونگسو سیبک گلویش را تماشا کرد و در فاصله ی بالا پایین رفتن آن نظرش را در مورد پرسیدن یا نپرسیدن سوال عوض کرد.
همه چیز شکسته شد و در حالی که بین سکوت خش دارش از شکاف های بوجود آمده صدای ترق و توروق به گوش میرسید گفت: “این چیه؟!این آخرش نیست…”

“ریه هام”

به جز نفس های سنگینش و شاید رشته های بغض در گلوی کیونگسو،در هوای اطرافشان چیزی نبود.

خسته تر از فیلتر هایی که از ته سیگار جونگین که اغلب روشن است می ریزند و به خاکستری تبدیل می شوند، دوباره و دوباره، پرسید: “چه قدر،چند ماه یا روز…؟”

“دکتر گفته دو سال”جونگین سعی کرد لبخند بزند و با وجود سیگار ماری جوانای بین لبهایش و پوزخندی ناشی از ناراحتی تردید کرد:”تقریبا خیلی وقته دارم به اینکه زنده بودنم فقط برای بیست….”

“نه. دیگه سیگار نکش”

جونگین با ناراحتی محسوسی در حالی که به آرومی چشمک میزد و با تمسخر زیر لب می خندید،گفت: “چیکار از دستت بر میاد؟!من به هر حال می میرم تو دو سال،یا دو سال و خورده ای فرقش چیه؟این فقط راجب زمانه و نباید برای تو مهم باشه به هر حال تو کاری که کردیم رو به یاد نمیاری…”

خط فکش در برابر انگشت های کیونگسو سفت و محکم بود و کیونگسو نمیتوانست باور کند که همین الان جونگین را به عقب هول داده و سرش را به پشتی صندلی کوبانده است.
سیگارش روی صندلی افتاده بود.

“این” کیونگسو سیگار را برداشت و در حالی که توی دستش میچرخاند بهش خیره شد، کمی لرزید و تند تند جواب داد:”این کاریه که از دستم بر میاد.” و سیگار را داخل دهانش گذاشت.
وجود سیگار همچنان روشن، داخل دهانش درد سوزاننده ای مانند پژمرده شدن به همراه نداشت، بلکه بیشتر همانند جوانه زدن بود.
از نوعی که شکافی در شهوت کیونگسو ایجاد میکرد، از نوع دردی که اعصاب را هزاران تکه میکرد و در نهایت آسیب می رساند.
واقعا آسیب می رساند…

جونگین بی حرکت به کیونگسویی که سیگار را بلعید و جوید و در حالی که تنباکو،کاغد و فیلتر همچنان روشن و زبر را با دهانش خاموش میکرد خیره شد.
گویی زخم های سوختگی را با چاقو می برید!
دود کمی در حلقش فرو رفت و احساس خفگی کرد قطره های سرد اشک در چشمانش یخ زدند.
تنباکو مزه ی کثافت و دارو میداد و زیر نگاه خیره و ناگویا ی جونگین، مزه ی بدتری داشت.

“دفعه ی بعد ببینم سیگار میکشی” کیونگسو محتویات دهانش را قورت داد و وقتی زبانش را به سقف دهانش میفشرد،زبانش از درد تیر کشید.”دوباره این کارو انجام میدم چون آره،آره،مثل این نیست که زمان برای من مهمه.فرقی نداره اگه من امروز بمیرم یا فردا. واقعا فرقی نداره!اگه فک میکنی حق اینو داری که خودت رو از من بگیری پس چرا من نتونم؟”

“خیلی احمقی هیونگ”

کیونگسو انقدر درد داشت که نمیتوانست جواب بدهد ولی تا حدودی با او موافق بود.

مینسوک درست اولین شبی که کیونگسو بعد از چند هفته به بار برگشته بود گفت:”عجیبه اون یارو نویسنده هه دیگه سیگار نمیکشه.” قبل از اینکه به سمت کیونگسو برگردد جرعه ای آب نوشید و به نوازنده ها نگاه مختصری انداخت “قسم میخورم که مشت مشت سیگار مصرف میکرد و یه کت و شلوار گرون هم تنش بود ولی الان انگار یه آدم دیگه شده.”

زبانش را از روی حواس پرتی چرخاند و به جای سوختگی که چند هفته پیش به وجود اومده بود،زد.
کیونگسو نگاه خیره ی مینسوک را به مردی که با پوزخند رئیس مآبانه ای لبش را می گزید و سمت دیگری از اتاق نشسته بود،دنبال کرد.
ساعت دوازده و نیم است و بار پر از مردم و صدای زمزمه هایشان؛ ولی وقتی که چشمانشان به هم افتاد،تمام چیزی که کیونگسو میتوانست ببیند آن مرد، حالت لبهاش و برق پنهان زیر مژه هایش بود.
در خیال کیونگسو کل اتاق در یک لحظه خالی شد تا اینکه فقط کیونگسو و آن مرد با ژاکت پارچه ای بر تنش باقی ماندند.
آرام،بی رنگ و خیالی از طرفی دیگر موسیقی شروع شد و مینسوک نت را هدایت کرد.
کیونگسو از روی غریزه و عادت فکش را بالا پایین کرد چون میدانست که نوبت اوست.
میکروفون در دستش سنگینی میکرد، منتظر ماند تا صدایش دربیاید ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد و بعد از اینکه مینسوک با بی تابی پایش را به زمین کوبید،حنجره اش خشک شد،تند تند پلک زد و از درون وحشت کرد.
مرد در طرف دیگر اتاق ابرو هایش را به هم گره زد،دهانش را برای گفتن حرفی حرکت
داد که کیونگسو تقریبا متوجه نشد و دستش را آزمایشی بلند کرد.
کیونگسو با بهت به انگشت هایش که روی هوا می رقصید و صدایی مثل پیانو را از ناکجا آباد جان می بخشید، بلند و واضح پخش میکرد و همه چیز را درونش غرق می کرد، خیره شد. ملودی در بدن مرد سِیر کرد،او را به گوشه ها و منحنی های بار هدایت کرد و کیونگسو به این فکر کرد که او زیباترین مردیست که تابحال دیده، زیباترین هنرمند روی سیاره.
ملودی انگشت های مرد به قلبش سوق می یافتند که دلیل وجودشان هم فقط همین بود.
او توانسته بود توجه کیونگسو را به خود جلب کند.

شبی از شبهای سپتامبر یا شایدهم اکتبر بود که کیونگسو بهترین اجرایش را با کمک رقاصی که ژاکت پارچه ای تنش بود، ارائه داد و بعد از آن وقتی که کیونگسو منتظر بود تا مینسوک انعام ها را جدا کند، رقاص با لبخندی از روی خجالت از کنار میز ها عبور کرد و به سمتش آمد “من چتر ندارم.”

کیونگسو پلک زد و ناگهان متوجه قطرات بارانی شد که خودشان را به شیشه می کوبیدند.
مینسوک با آرنج به پهلویش زد:”اون گفت که چتر نداره.”

کیونگسو به پلک زدن ادامه داد تا وقتی که رقاص آهی از روی تاسف کشید و دستش را با بی احتیاطی دور گردن کیونگسو انداخت جوری که انگار تا به حال بیشتر از یک بار این کار را انجام داده و او را به سمت بیرون کشاند:”زود باش زود باش تا خونه باهام قدم بزن هیونگ.”

به محض اینکه کیونگسو کلمه ی ‘هیونگ’ را شنید، به آخرین صفحه ی کتاب چهره هایش فکر کرد، فردی که عکس نداشت و راجع به یک مرد یا در واقع یک پسر بود،یک نویسنده که در واقع رقاص است و یک همسایه که (برای کیونگسو) بیشتر از یک همسایه است:کیم جونگین.
آن صفحه یک یادداشت در گوشه اش داشت که میگوید تظاهر کند که هیچوقت اینهارا نخوانده چون کیم جونگین نمیخواهد به یاد آورده بشود.

پس کیونگسو تظاهر کرد که نمیداند جونگین همسایه اش است: “کجا زندگی میکنی؟”

“میدونم که میدونی”

“قسم میخورم که نمیدونم”

“تو آپارتمان تو”

“نه واقعا”

“آره واقعا”

کیونگسو غرغر کرد،جونگین نیشخند زد.
کیونگسو میدانست چاره ی دیگری ندارد جز اینکه او را با خود ببرد.

Print Friendly

31 Responses

  1. وووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااووووووووووووووو :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    ترجمه ات فوق العاده است :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
    اوخخخخییییییییییییییییییییییییی کایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

  2. وای. خیلی خیلی خیلیییییی خووووووب بووووود.
    واو. کار کیونگسو برای اینکه جونگین دیگه سیگار نکشه، خیلی خفن بود. ولی خیلی هم دردناک بود. احمقانه؟ بنظر من منحصربفرد بود تا احمقانه. همینکه باعث شد جونگین دیگه سیگار نکشه، خیلیییییی حرفه :yehet: :like:
    خیلی خوب بود. تقریبا اخر این قسمت داشت گریم درمیومد. :daqun: رابطه ط کایسومون، خیلی جالب و خاصه. :like:
    منتظر ادامش هستیم. :myheart:
    خسته نباشید فرزندانم :heartme: :bunny:
    فایتینگ :rose:

  3. ای جانم شخصیت هاشون چه باحاله :bunny:
    اون چه کاری بود دیو کرد؟ :charkhesh: :gerye:
    عشق شون خیلی قشنگه :gerye: چرا اینقد احساسی و رمانتیک؟ :aaar:
    این فیک محشره :mazlum: :heartme:
    باز هم ممنون بابت ترجمه عالی :heartme: :yehetohorat:

  4. چه جالب! واسه اینکه حتی شده یذره یادش بمونه، سیگارو خورد کیونگسو….
    و جالب تر اینکه با وجود اینکه حافظشو از دست داده ولی با تکرار کارایی که جونگین میکنه، ناخودآگاه یه سری چیزا براش آشناس :yeees:
    مرسی از ترجمه عالی :heartme:

  5. کار کیونگسو خیلی برام جالب بود برای کسی که فردای هر روز کارهای روز قبلش رو فراموش میکنه وقادر به یاداوری شون نیس واقعا تحسین برانگیز بود شاید به خودش اسیب رسوند ولی تونست جلوی جونگین رو بگیره چون این نشون میداد علاقه ای که بین جونگین و کیونگسو هست انقدر قدرت داره که باعث میشه کیونگ اون رو توی ذهنش نگه داره حتی اگه اون فرد رو درست ب خاطر نیاره
    ممنون از شما وتیم ترجمتون???

  6. چرا من اینقد عاشق این فیکم :gerye: :gerye: :gerye:
    چرااااا :gerye: :gerye:
    دلم میسوزه که کای داره میمیره….که کیونگسو هر روزش رو با اون مشکل حافظه مزخرف زندگی میکنه :gerye: :gerye:
    کایسوووووووو :gerye: :gerye:

  7. کایسوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

  8. ای جانم روز به روز داره رابطه کایسو عمیق میشه :myheart: الهی من بمیرم که جونگین مریضه و فرصتش کمه :mazlum: :aaar: مثل همیشه از ترجمه توپتون ممنونم :like:

  9. عررررررر چ غم انگیز هرروز یادش میره وقتی خودمو جاش میذارم خیلی سخته که درکش کنم! :aaar: :gerye: ولی خوب جای شکر داره که کای سیگارروترک کرده :heartme: مرررررررسی بابت این قسمت ام.کی جونم :yehetohorat:

  10. سیگار خورد
    یا خدا
    ولی خب دیگه جونگین نمیکشه خوبیش اینه
    ولی من شک دارم شاید یه جا دور از کیونگ بکشه
    خدا میدونه
    خیلی فیکه قشنگه
    هر روز هم دارم نسبت بهش کشش بیشتری پیدا میکنم
    اصن حرفایی که میزنن زندگیم شدن
    مرسی واقعا از ترجمه ی عالیتون
    و خواهشا زود زود اپ کنید چون معتاد این فیک شدم بدجور

  11. Fk nmikrdm inqd ahmq bazi drare…kkkk…kh bahal bud kare kyung..:/ yadm mimune htmn…
    Y vqtayi qati miknm..vli ba in hal malume k shoma bhtrin trjome momkeno erae midid..mercc..bazm qable drke…v taqsire shoma nist k yho az y ja mipre y ja dg…khkhkh…❤ :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *