هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anterograde tomorrow ep4

سلام به همگی ^-^
پارت جدید فراموشی که پر از صحنه های عاشقونه و زیباست رو هم واستون اوردیم.

ممنون از آکو*-* جونم که تو این پارتها بهمون کمک کرد ❤️

این قسمت صحنه های مثبت هجده داره و توصیه میشه کسانی که دوست دارن بخونن =]
تا مشکلی پیش نیاد…

و اینکه نظراتتون خیلی قشنگه.
ممنون از همگی.
ام.کی *-*

سئول در ساعت یک ،بوی رطوبت زمین، بادشکن های خیس و مایع نرم کننده ی لباسهای جونگین را میدهد.
کیونگسو پیشنهاد کرد که چتر را نگه دارد تا شاید وقتی که در خط های موازی بهم نزدیک میشوند،انگشت هایش به شانه ی جونگین برخورد کنند.
آنها با هم رابطه ای دارند که به وسیله ی دو نیمرخ باریک، شانه هایی که به سختی به هم خراشیده میشوند و پاهایی که بین گرگ و میش هوا و طلوع، روی پیاده رو های خیس قدم برمی دارند، خلاصه میشود که مثل یک تصویر از سادگی ، سرخ شدن ها و تشویش های جوانی، تلفظ ناگهانی کلمه ی
“ازت خوشم میاد”،
“چی داری میگی”،
“میخوام ببوسمت”
و لب های زبر،نوازش های آرام، لب های خندان و لکنت گرفتن در برابر حس انگشت ها و مچ هاست برای گره خوردن دستهایشان به هم.

جونگین در حالی که کیونگسو از یک سمت اتاق به سمت دیگر میرفت، جزئیات را تصحیح میکرد، دوباره مینوشت و پاک میکرد چون با وجود یک مهمان همه چیز وحشتناک به نظر میرسید، گفت: “اینکه همش از یه رنگ استفاده میکنی،خسته کننده نیست؟”

کیونگسو در حالی که آخرین چین خوردگی های لباس راحتی اش را صاف میکرد ،جواب داد:”در غیر این صورت سردرد می گیریم”

“آره ولی نمیتونی بگی چه قدر این مسئله مهمه.همه چیز سبزه مثل چمن؛ تو رو دیوار هات چمن داری.” جونگین به صورت عجیبی به جوک خودش خندید درحالی که کیونگسو از تمیز کردن دست کشیده بود و روی فرش دراز کشیده بود:”باشه امروز به اندازه ی کافی بی مزه بودی!بسه”.

“خب تو….چی….هستی؟” کیونگسو نتوانست دقیق موضوع را مطرح کند چون جواب را میدانست و تظاهر کردن به اینکه جونگین را نمیشناسد در حالی که حس میکند می شناسد و هر خطی راجب او را از دفتر چهره ها حفظ کرده،فرمالیته بود.

“من نویسنده ام.”

“فکر میکردم رقاصی”

“قبلا می رقصیدم” جونگین راهش را از سمت اتاق کج کرد، به خاطر کوتاهی سقف سرش را خم کرد و خودش را به کیونگسو رساند. پاهایشان بی هیچ نقصی برای همدیگر برازنده بودند، پنجه هایشان با ترس ضربه میزنند و همه ی خط ها در یک ردیف قرار می گیرند.
“وقتی جوون تر بودم یکم باله کار کردم.”

کیونگسو از جونگین خواست که برایش توضیح بدهد باله چگونه است چون تا به حال ندیده بود و جونگین تصمیم گرفت که با انگشت هاش یک نمایش زنده برایش اجرا کند. “خب این سره و اینم پاها و آماده،حرکت،برو”.بهش میگن arabresque ،
“و وقتی اینجوری می پرند “،اسمشgrand jete و “دستت رو بده من”،
ناخن هایش را به سمت کف دستش چرخاند، اما مانع از مشت شدن دستش شد،”fouette en tourant”.
جونگین حرکت را با انشگتانش روی دست او انجام داد و وقتی که انگشت های جونگین به کنار کف دستش و به سمت پشتش لیز خوردند، لبخند کیونگسو ناپدید شد و با کنجکاوی به او خیره شد.
“این sissone،یک،دو و….” وقتی انگشت هایش مچ کیونگسو را رد کردند و به سمت ساعد، بازو، شانه، ترقوه، گردن، لب پایینش حرکت کردند و متوقف شد،هر دوی آنها برای یک لحظه نفس کشیدن را فراموش کردند.

جونگین با انگشت شستش دهان کیونگسو را به اندازه ی یک لبخند باز کرد و لب های خودش را در فاصله ی ایجاد شده جا داد و بوسه ای شیرین و پاک را آغاز کرد که کیونگسو در آن غوطه ور شده بود.

ولی وقتی دست های جونگین دور کمرش لیز خوردند که او را نزدیک تر بکشند، کیونگسو در حالی که نفس نفس میزد با یک حرکت سریع از او دور شد:”صبر کن، نه”

هنوز گیج بود و همان طور که با عجله دور شد و روی میز کار ناراحتش نشست، جونگین به دهانش خیره شده بود
“من حتی….من نمی شناسمت. منظورم اینه….منظورم اینه که،من واقعا یادم نمیاد…”
و وقتی جونگین بلند شد، دستش را گرفت و روی سینه ی خودش گذاشت، کیونگسو خودش را کمی عقب کشید.
تپش رعد آسای قلب جونگین ،ضربان سبکش و زمزمه هایش را کنار لاله ی گوشش حس کرد.

جونگین گفت:
“گوش کن… این منم که عاشقتم”
و دستهایشان را روی سینه ی کیونگسو گذاشت .
تازه در آن موقع بود که کیونگسو متوجه شد که قلبش چقدر شدید به سینه اش میکوبد و حرارتی ناگهانی در گونه هایش احساس کرد.
“این، آشنا به نظر میاد،اینطور نیست؟”

در چشم های جونگین هوسناک بودند به بازی و بین لب هایش یک ناحیه ی کوچک برای پر شدن وجود داشت.
کیونگسو خودش هم نمیدانست که دارد چه میکند ولی وقتی جونگین دستش را روی زانویش گذاشت و لمسش کرد همه چیز محو شد و به انگشت هایی که پشت گردن همدیگر می لغزیدند، حرکت زبان هایشان، نفس کم آوردن و پاهایی که دور کمر دیگری حلقه شد تبدیل شدند.
تقریبا طبیعی بود که همه ی سد های مخفی بینشان را بشکانند، به بیرونش دست پیدا کنند و حقیقت را در پس جسم همدیگر لمس کنند.
دست هایشان را در دستان همدیگر و لب هایشان را بر روی لب های همدیگر راهنمایی کردند که به خوبی با هم چفت شده بودند.
آنها تمام درزهای تردید یکدیگر را پوشانیده بودند و بی پایان در عشق هم فرو رفته بودند تا وقتی که حفره ی زیری همدیگر را لمس کردند، تا وقتی که جونگین به سمت دیوار هلش داد،پاهایش را به بین ران های کیونگسو فشار داد و با نفس های داغش گردنش را سوزاند.

..

وقتی جونگین با باز کردن زیپش و درآوردن شلوار جینش همه چیز را خلاصه کرد و سکوت را شکست، کیونگسو نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
کیونگسو واقعا نمیدانست باید به کجا نگاه کند چون تا بحال چنین کاری انجام نداده بود و جوری که جونگین انگشت های داغش را روی پایین تنه ی کیونگسو میکشید تا کیونگسو به اندازه ی درد کشیدن سخت بشود، به نظر میرسید که با رویه ی این کار کاملا آشناست. کیونگسو از روی غریزه عقب کشید و جونگین متوجه حالت فاصله گرفتن کیونگسو شد و در حالی که از زیر پلکهای بلندش نگاهش میکرد گفت:”همه چیز مرتبه…آروم پیش میریم.”

با وجود اینکه معنی کلمه ی آرام ممکن است برای هر فردی متفاوت جلوه کند ولی کیونگسو نسبت به اینکه جونگین مرز ها را سریع رد میکند،مطمئن بود.
وقتی که جونگین دهانش را باز کرد و دوباره اطراف آلتش بست، بدن کیونگسو سریع به پایین لیز خورد. لبهایش خشن، سوزاننده و مست کننده بودند.
زبانش به درز مقعـ.دش ضربه میزد و بی صبرانه از زیر آلـ.ـتش به سمت بالا مالیده میشد. سرش را عقب کشید و کیونگسو با نامطئنی سختی اش را در دهان جونگین فرو کرد، ولی وقتی جونگین ناله کرد و لذت شکمش را به کش و قوس انداخت، نامطئن بودنش از بین رفت.‌همه و همه راجب حرارت و ناله ها، ناخن هایی که روی تخت و سرش کشیده میشدند، ناله هایی که با نفس های تند به پیشوند های “جونگین،جونگین” تبدیل میشدند و ناله های کوتاهی که به ارتعاش های خفه ی شده پشت دندان های قفل شده ختم میشد.

وقتی نزدیک بود که کیونگسو به اوجش برسد، جونگین هلش داد و اورا به دیوار کوباند.
دهانش داغ و ملتهب بود و کلمات را سریع زمزمه میکرد “شلوارمو…..دربیار،همین الان”
تکان شدیدی خورد “سریع”
مثل برق “هیونگ”.
وقتی کیونگسو دستورش را اجرا کرد، جونگین بلیزش را کند و به سوی دیگری پرتش کرد.
به سمت کیونگسو برگشت و بوسه های آرام و دنباله دارش را از دهانش تا چانه و پایین تر، زیر گردنش و شانه هایش گذاشت و دستش را از بالای بازویش تا مچ دستانش کشید، انگشت هایش را پیدا کرد و همانطور که به چشمان کیونگسو خیره شده بود، انگشت هایشان را به آرامی در هم قفل کرد.
به محض اینکه کیونگسو گرمی زبان جونگین را حس کرد، جونگین به سمت تخت هلش داد.

اولین انگشتی که واردش کرد درد داشت، دومی درد بیشتری به همراه داشت و کیونگسو با انگشت هایی که روی گردنش کشیده میشد تا حواسش را پرت کند منتظر شد تا جونگین دردش را تا حدودی از بین ببرد.
خودش را آرام کرد تا جونگین عمیق تر وارد کند و وقتی جونگین اینکار را انجام داد ،ناخودآگاه ران هایش را بالا برد.
موجی قوی از لذت بدنش را بی حس و گنگ کرد؛ دهانش را باز و بسته کرد اما صدایی به گوش نرسید.
جونگین آن نقطه را به خاطر سپرد و وقتی انگشت هایش را با آلتـ.ـش جایگزین کرد باز هم به همان نقطه ی لعنتی ضربه میزد…
همان نقطه ای که باعث میشد کیونگسو همه چیز را فراموش کند. صدایی مابین ناله و جیغ از گلویش درآمد، جونگین ران هایش را به با.سن کیونگسو فشرد و دوباره سریع تر و محکم تر به داخلش ضربه زد…
دوباره و دوباره تا وقتی که مایع سفید رنگ کیونگسو روی شکمش ریخت و جونگین به حرکتش ادامه داد تا با یک ناله ی ناگهانی و تند خودش نیز به نقطه ی نهایی رسید.

وقتی جفتشان بر روی تخت دراز به دراز خوابیدند کیونگسو به فکر جمع کردن لباس هایی بود که جونگین به اطراف پرت کرده بود و جونگین به فکر اینکه دست هایش را به بهترین شکل ممکن دور کمر کیونگسو حلقه کند.
گوشه ی بلیز مچاله شده ی کیونگسو بوی دود سیگار و خیسی خاک پاییزه را میداد.
جونگین به آرامی دستش را به سمت دکمه ها برد و هر کدام را با حوصله و دقت باز کرد و زمزمه ی ضعیفی بخاطر لذت از گلویش خارج میشد:”میدونی چیه؟من هیچوقت بهت نگفتم که اسمم جونگینه چطور یادت اومد؟”

صورت کیونگسو گل انداخت و از صورتی به قرمز تبدیل شد و سرش را داخل بالش قایم کرد:”نمی دونستی که یه صفحه راجبت تو دفترم دارم؟”

جونگین زیر لب گفت:”معلومه که میدونستم” و کیونگسو به این فکر کرد که چرا تمام این مدت، از اولش(جونگین)زمزمه کرده:”من کلید آپارتمانت رو دارم ولی مزاحم خلوتت نمیشم تا ازم حرف شنوی داشته باشی ولی به نظر میاد با اینکه بهت گفته بودم راجبمون ننویسی،اینکارو کردی.”

“اما من بازم می نویسم.میخوام خودمون رو به خاطر بیارم.من واقعا….میخوام که…من فقط میخوام….یه رابطه داشته باشم. میخوام یه رابطه ی واقعی باهات داشته باشم که بتونیم راجب کارایی که دیروز یا روز قبلش کردیم حرف بزنیم.”

جونگین هیچ نگفت و فقط بینی اش را به پشت گردن کیونگسو مالید و هنوز هم سنگین نفس می کشید.

“فردا،فردا لطفا نزار فراموشت کنم جونگین. میخوام اینو به یاد بیارم میخوام خودمون رو به یاد بیارم.”

“نگران نباش هیونگ من نویسنده ام و همه چیز رو واسه یه عمر به یاد میارم.”

آنها کل شب بیدار ماندند و جونگین چای اُوِر سُوکد (نوعی چای الکی) درست کرد که در بالکن کیونگسو در حالی که پاهایشان را دراز کرده و روی هم انداخته بودند و دست های همدیگر را گرفته بودند، نوشیدند.
کیونگسو سعی کرد راجب هر چیزی که میتوانست فکر کند حرف بزند ،هر چیزی که بیدار نگهش دارد ؛چون وقتی خوابش ببرد،همه چیز از جمله ستاره های زیبا،کرک های گرم،پوست فوق العاده و لذت بخش جونگین که رو پوست خودش لیز میخورد و رابطه ی قوی بوجود آمده ی بینشان تمام میشود.
او در فکر این است که وقتی جونگین آنگونه در بار می رقصید چه قدر جذاب به نظر میرسید، چه قدر عالی حرکات جونگین و صدای خودش با یکدیگر هماهنگ میشوند، چه قدر آسمان صاف است و اینکه هواشناس گفت فردا هوا بارانیست و…

ولی بالاخره چشم های کیونگسو سنگین شدند و در مقابل جونگین روی هم افتادند و به گونه ای نیمه هوشیار بود که نسیم خنکی که بر پوستش وزید و انگشت جونگین را که روی گردنش نقاشی میکشید را حس میکرد.
جونگین سر کیونگسو را روی پایش گذاشت و موهایش را بهم ریخت، جملات کیونگسو را ادامه داد به طوریکه انگار متوقف نشده بودند؛ چون شاید نباید همه چیز انقدر زود تمام میشد.
چون، خیلی امیدوار بود.

به هر حال خواب کیونگسو را در برگرفت.

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kadooOooOooOoo
مهمان

احساس میکنم میخوام گریه کنم T^T

negin
مهمان

man taze shoro kardam bekhundane in fic aliiii az in ghesmat moratab nazar mizaram mer30000

Parvazeh
مهمان

اوووووووچ! له معنای واقعی کلمه!
داستانش ب جوریع،ادبیاتش! هنر خاصی داره، در عین حال ک روونه، بخاطر تشبیه و توصیف های زیاد ش حالت خاصی داره- نمیگم تو ترجمه ها، حتی تو متن اصلی-.
و ممنون ک اتقد وقت میذاری((:

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

خیلی غمگین ناکه که کیونگی فردا هیچ کدوم از این لحظات عاشقانه رو یادش نمیاد ولی بازم خیلی قشنگ بود
مرسی عزیزم

Mahboobe
مهمان

Vaaaaaaay :charkhesh:
In ghesmat kheyli AsheGhanE & Ghashang Bood :becharkh: :heartme:
Mrc baraye Tarjome :bunny: :rose:

mohi
مهمان

Kheili awlie..mn nesfe hushe daqunmo sre in fic gozashm khodayi..asheqe in qsmt budm..😍😍
Dlm misuze..bishtr braye jungin..bnzrm skhtrin chize mmkne..in k eshqt hrruz ydsh bre toro..v byd b yadsh biari khodto…v inke miduni kheiliam mundegar nisi..puuufff…arrrre..hate this life…
Merccccc :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

shahrzad
مهمان

مردم براشوووووووووووووووووووون.چقد خوب بود..
دلم رفت قشنگ…چقد دوست داشم این پارتو

Nastaran
مهمان

خیلی عاشقانه و دردناک بود :gerye: :gerye: :gerye:
مرسی :kissme:

hn
مهمان

خیلییییییییییییییی خوووووووووووووب بووووووووووووووووود …
خیلیییییییییییییییی عاااااااااالی بود …. واااااااااااای محشرررررررر بود …
چقد پراحساس بود … جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
مممنوووووووون … واقعا ترجمه تون محشره …

sophie19
مهمان

این قسمتش واقعا با همه ی فیکا فرق داشت خاص تر بود چون هر دوشون شرایط خاصی رو دارن
واقعا میشه اون عشق وعلاقه ی خالصانه رو بینشون حس کرد
عشقی که شاید عمرش کوتاه باشه ولی میتونه توی همین زمان کوتاه عمیق بشه
این جمله عالی بود که کیونگسو از جونگین می خواست که فردا رو فراموش نکنه وبتونه به یاد بیاره واقعا تحسین برانگیز بود
ممنون از شما وتیم ترجمتون(:

Farnaz
مهمان

خیلی قشنگ بود :charkhesh: :heartme: :heartme:
ینی باز فردا چیزی یادش نمیاد؟ :gerye: :gerye: :gerye:

Byun Nomi
مهمان
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی… Read more »
این سوک
مهمان

واااای خیییلی عالی بووود😍😍😍😍

Zhr
مهمان

عززززیززززم‌‌..چه رمانتیکککککک…مبارک باش ههه…بالاخره فاک ریل شدنننننننن

narsis69
مهمان

مررررررسی. خیلی خووووب بوووود.
عرررررر. کایسووووووو.
خیلی عاشقانه بوووود.
کیونگ گنا داره. فردا چیزی از این رابطه یادش. نمی مونه.
منتظر ادامش هستم.
فایتینگ :heartme:

otaku
مهمان

الان من موندم بخاطر این کایسو خفن خوشحالی کنم یا بخاطر اینکه فرداش دی او چیزی یادش نمیاد گریه کنم :chebedunam: :gerye: :gerye: :mazlum: :daqun:
چرا این فیک اینقدر خوبه :aaar:

حنا
مهمان

چینقده رومانتیکککککککککککککککککککککککککککککک واااایییییییییییییییییییییییییی اشکم در اومدددددددد :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

Mah
مهمان

اینکه وقتی میخوابه همه چی یادش میره خیلی غمگینه! اینهمه عاشق همن و کارای مختلف میکنن و بعد فردا… بوم!!! همه چی از یاد کیونگسو میره و سختیش برای کیونگسوعه بنظر من! چرن هربار حس بدی نسبت به غریبه آشنای مقابلش داره طفلکی :mazlum:

fatho
مهمان

مررررررررررسی ام.کی داستان پرازجذابیته واینومطمئنم که شما مترجما بهش میدین چون واقعا فوق العاده این! :myheart:
عالییییییی :heartme:

wpDiscuz