هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anterograde tomorrow Ep 4-2

سلام  ^^  بایه قسمت جدید و جذاب از فیک فراموشی اومدم


فردا

نور خورشید رویای کیونگسو را دستخوش تغییر میکند و باعث میشود از پرتوهای نوری که در فاصله ی بین ساحل و اقیانوس به صورتش میتابند، تمایل بیشتری برای غرق شدن در خواب داشته باشد.
کیونگسو غلت میزند و شن های خیس به خط های خشک تبدیل میشوند.

وقتی چشمانش را باز میکند سقفی کوتاه و پنجره ای کوچک،در انتهای اتاق تنگ و باریکش جایگزین بال های مرغان دریایی و سایه های آبی آسمان شدند و روبدوشامی که پوشیده بود روی کف چوبی نازک اتاق رها شده بود.
با این حال اینجا اصلا شبیه اتاق دیروزش نیست چون برگه یادداشت هایی سبز رنگ پر از متن و نمودار، اعداد و تاریخ های رنگی، روی هر قسمت از دیوار ها به چشم میخورند و کیونگسو نمیتوانست به یاد بیاورد که چه موقع آنجا چسبانده شده اند. نسیم پرده را کنار میزند و با موج دادن یادداشت ها، نوعی موسیقی از جنس هلهله ی حرکت برگه ها را مینوازد.

با اینکه کیونگسو با دیدن وضعیت اتاقش شگفت زده نشد ولی تعداد برگه های زرد رنگی که همه جارا پوشانده بودند، غافلگیرش کرد.
اما به محض اینکه به سمت بالکن رفت و پیکر شخصی که به نرده های مجاور تکیه داده بود را دید، ناخودآگاه سردرگمی اش با یک لبخند محو شد.

غریبه سریع پرسید:”یادداشت های زرد رو خوندی؟” و وقتی متوجه نگاه خیره و مات کیونگسو شد، برق چشمانش رنگ بدجنسی به خودشان گرفت:”برگرد و بخونشون و وقتی در زدم درو باز کن.”

پس کیونگسو برگشت، آنها را خواند و وقتی جونگین در زد، در را باز کرد.
ده دقیقه ی بعد آنها به سینک آشپزخانه تکیه داده بودند و در حالی که جونگین به شکمش دست درازی میکرد، هر کدام از برآمدگی دنده هایش را میشمرد و همه چیز را خراب میکرد، صبحانه درست میکردند.
ناراحتی متوقف میشود و احساس راحتی جریان میابد .
با دست هایی که دور کمر همدیگر حلقه شده و چانه هایی که روی شانه ی دیگری جا خوش میکنند.

کیونگسو فکر کرد که ممکن است این اتفاقات تا ابد تکرار بشوند.
ممکن است یک روز به عنوان یک پیرمرد از خواب بیدار شود و جونگین هنوز هم با انگشتانش به معده اش فشار وارد کند، حرف های نیشدار و نامربوط در گوشش زمزمه کند و مثل امروز همه چیز را خراب کند.
بهتر بود آنها در بالکن وقتی که پاهایشان را در کفش های راحتی نرمشان جمع کرده بودند و با موهای خاکستری خیلی نازکشان قادر نبودند لبخند های روشنشان را پنهان کنند، صبحانه میخوردند؛ کیونگسو این آینده را بیشتر دوست داشت.

عشق بین کیونگسو و جونگین به یک لیست که با قلم های پاک نشدنی بر روی صفحات فرسوده ای که جونگین آنها را تحت عنوان “چیز هایی که دو کیونگسو رو تحریک میکنن” نوشته بود، خلاصه میشد. روز های فرد رد خود به خود خودکار روی بدنش و روز های زوج جونگین دست هایش را دور تن مورمور شده ی کیونگسو حلقه میکند.

در اصل رابطه ی آنها عبارت از شب های مکرر و منظمی میشد که در بار می گذراندند. وقتی همه آنها را با یک لیوان مشروب دست نخورده به عنوان شاهد تنها میگذاشتند کیونگسو متوجه شد که در حین خواندن خیلی احمقانه به جونگین خیره شده و به این فکر میکند که چطور ممکن است یک نفر همزمان هم بی نقص و هم شکسته به نظر بیاید.
زیباست در حالی که پوشال شادی اش مثل چای فاسد پخش میشود ؛ جونگین مثل یک اثر دست ساز، بی نقص و گمشده بود.
به محض اینکه کیونگسو سرش را بالا میاورد و نگاه میکند، بخش گمشده را نادیده میگیرد و جونگین که نگاه خیره ی کیونگسو را دیده بود، چشمک میزند.

یک چیزی راجب چشمک جونگین هست که باعث میشود کیونگسو تقریبا میکروفونش را بندازد و ناخودآگاه باعث قطع شدن آهنگ شود.
خیلی طول نمیکشد تا کیونگسو خودش را جمع و جور کند ولی قبل از آن جونگین فاصله ی بینشان را از بین برده و لب هایش افسردگی و ناراحتی را از عرق شفاف پوستش میزداید. با هر بار لمس مچش و زمزمه ی “من واقعا بهت جرات میدم”، قلب کیونگسو عمدا خود را به سینه اش میکوباند.

بازی جرات، مهلک میشود وقتی که در محکم بسته میشود و جونگین کیونگسو را به دیوار میکوبد: “دوباره بگو تو بهم جرات میدی؟” کف دست ها و زانوهایش، ران های کیونگسو را لمس میکنند و زمزمه های بی ربط زیر لبش هر کدام از آه و ناله ها را نشانه گذاری میکنند. ضرورت همه چیز را سرعت میبخشد ولی نا امیدی دست هایشان را به سمت زیپ های فلزی شلوارشان هدایت میکند، شاید هم این نا امیدی نیست.

شاید فقط از روی ضرورت است چون آنها همیشه برای ذره های شنی که از ساعت فرود می آید، در عجله اند.
چون وقتی که زمستان به بهار تبدیل میشود، عشق آنها کمتر به فرو کردن های تیز و نگاه های خیره ی سرکوب شده و پنهانی مربوط میشود و بیشتر راجب سکوت مرطوبیست که به ملافه های آپارتمان جونگین نفوذ میکند
(پ.ن:منظورش اینه که به مرور زمان رابطشون از عشق آتشین تبدیل به عزاداری برای مرگ جونگین میشه).
چون همینکه بهار از راه میرسد، قله ناپدید میشود و فقط رودی یکنواخت از موج های هم تراز باقی میماند.
(پ.ن:اشاره داره به دستگاهی که علایم حیاتی رو نشون میده و یدفعه ای اون خطا بخاطر مرگ صاف میشن.)

کیونگسو در حالی که روی تشک جونگین بود، بدنش را کش و قوس داد و پرده هایی که زندگی را در هزار ها برگه یادداشت زرد رنگ روی دیوار می دمیدند، تماشا کرد و جونگین میتوانست بفهمد حرف در گلوی کیونگسو گره شده.
یک زمزمه ی سردرگم آرامش را میشکاند:”متاسفم”.

نه از عذرخواهی کوچک جونگین بلکه بخاطر رفت و آمد هوا در ریه هایش سوت میکشد.
دستش را زیر بلیز جونگین میدواند و با انگشت اشاره اش تعداد دنده های جونگین را شمرد.
از پشت عرق های چسبنده رد شد و به طور آرامش بخشی برگشت: “یک،دو،سه،….”
جونگین با وحشت پرید و کیونگسو به لب هایش بو.سه ی کوتاهی زد:”هیس….متاسف نباش”.

مدت زیادی طول کشید تا جونگین بتواند در مقابل کارهای کیونگسو آرام بشود و به خودش اجازه بدهد که دست هایش را دو طرف کیونگسو بگذارد و در راحتی و گرما قرارش دهد: “این فقط بخاطر اینه که من نمیتونم….درست ….دوستت دارم”.

کیونگسو غر زد، انگشتش را محکم در بین دنده هایش فرو کرد و جونگین با خنده از جا پرید که کیونگسو متقابلا خیلی ماهرانه او را در آغوشش کشید و یک بو.سه ی طولانی تر و عمیق تر به لبانش زد.
سایه ای کم سو به رنگ بنفش زیر پوستشان جریان میابد و رگهایشان برجسته میشود.
کیونگسو عقب میکشد و آه حسرت به آرامی از گلویش بیرون می آید:”جونگین گوش کن.من به سکـ.س اهمیت نمیدم. همه چیز بیش از اندازه خوبه ؛مثل این. ما همین الانشم داریم عشق بازی می کنیم”.

جونگین صورتش را در بالشت قایم کرد.
کیونگسو صورتش را بلند کرد؛ جونگین به سمت دیگری نگاه کرد ولی کیونگسو مجبورش کرد که صورتش را برگرداند.

“تو داری منو میکشی هیونگ واقعا داری منو میکشی.”

“چرا؟”

جونگین جوابی نداد و کیونگسو فکر کرد که این یکی از همان صد ها حرف بیخودیست که جونگین بی دلیل به زبان میاورد.
همینکه آسمان تاریک میشود سوال هایش با روشنایی چراغ از هم میپاشد و دیگر برنمی گردد.
جونگین:”یه فکر وقتی فراموش میشه کجا میره؟”

“نمیدونم یه جای دور”

“این مبهمه”

“من یه نویسنده نیستم.”

“مبهم نباش”

“پس…میمیره.فکر میمیره”

“اگر من نخوام چی؟”

جونگین فندکش را باز و بسته کرد و در حالی که شعله ی رقصان را تماشا میکرد گفت:
“نزار بمیرم هیونگ قول بده که منو به یاد بیاری.”

“باشه قول میدم که به یاد بیارمت”

“واسه همیشه”

“واسه همیشه”

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
negin
مهمان

kheyli ghamgine vaghean oje hasrate! in fic aliiiye tarjome shoma aliitar mer30

mohi
مهمان

Wae akhrsh yho injuri tmum krd?asn qlbm k dsht 180 ta mizd yho vasad…arrrr…elahinkai nmitune..vaiii..chqd khube in dstan..chjuri mitunm bvr knm k kai qrare bmire..ido chjuri mitune i karo bkne..huuff..merc.. :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

Parvazeh
مهمان

آخر داستان یهو خواننده رو مببره تو اوج و احتمالا از طبقه ۷۵-۷۴ پرتش میکنه پایین
ممنون بابت ترجمه خوبت((:

حنا
مهمان

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر کایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمیرررررررررررررررررررررررررررر خاهش میکنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

Mahboobe
مهمان

Vay khoda akharesh ch gham angiz bood :gerye:
Chra bayad bmire? :gerye:
Akhe mge Marazion dashtim ke sigar mikeshid? :gerye:
Vay kyung…… faramooshesh nakon :aaar:

hitsugaya
مهمان

نمیتونم چیزی بگم.
فوق العاده س

Roudyo
مهمان

هپی اندینگ نیست؟ :gerye: من طاقت مردن کسی رو ندارم :gerye:

Mah
مهمان

وای خدا!!!آدم دلش میسوزه :mazlum:
کای ذره ذره داره جلوی چشم دی او آب میشه، تازه قول میده که بعدا به یاد بیارتش :mazlum:

Chanbaek
مهمان

:aaar: :aaar: :aaar:
آخرش دیگه اشکم دراومد :cry:
خیلی ممنون :heartme:

Raha
مهمان

من این فیکو به زبان انگلیسی خوندم؛الان اتفاقی اینجا دیدم،ترجمه این فیک واقعا سخته،بخاطر همین خواستم از شما تشکر کنم،که اینو واسه بچه های این سایت ترجمه میکنین.من کاری به تعداد نظرات ندارم؛اما بیننده ش خیلی زیاد نیس؛ظاهرا بچه ها هنوز کشفش نکردن.بشتابید خواننده ها…این بهترین فیک اکسوئه

Farnaz
مهمان

یسسسسسسسسسسسسسس واسه همیشه :mazlum:
جونگین نمیره :gerye:
داستان خیلی عالیه آجیه. دمت گرم :rose: :heartme:

میلیا
مهمان

بگو تو بهم جرات میدی . وای خیلی خوبه . رابطه رو انقدر خوب توصیف کرده .
مرسی عالیه لطفا ادامه بدید .

:cry: :cry:

:heartme:

narsis69
مهمان

عرررررررررررر.مرررررسی.خیییییییییییییلی خووووب بووووود. :gerye: :cry: :like: :myheart:
خیلی غم انگیز بود. :aaar: :aaar:
الهی.جونگین!! :mazlum: حالا که عاشق شده و میخواد زندگی کنه،وقتش داره تموم میشه! :cry: :cry: و بیشتر نگران اینه که معشوقش فراموشش کنه!! :gerye: :gerye:
خییییییییییییلی غمناکه!!! :aaar: :aaar:
خسته نباشید.مررررسی.خیلی خییلی دستتون درد نکنه. :rose: :heartme:
منتظر ادامش هستم. :gerye: :like:
فایتینگ :myheart: :cry:

shanay
مهمان

زبونم قاصره چیزی نمیتونم بگم داره به قسمتای تلخش نزدیک میشه و فکر نکنم دیگه بتونم تحمل کنم:mazlum: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :cry: از ترجمه فوق العادتون ممنونم :like:

wpDiscuz