هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Anterograde Tomorrow ep5-2

http://8pic.ir/images/xlwr8yb2yt1xtcke5n92.jpg

با سلام بفرمایید ادامه برای قسمت جدید فراموشی فردا…و کامنتم فراموش نشه لطفا


هندوانه مزه ی پنجره های خیس خورده، هوای یک جورایی نامرعی و ملودی ضعیفی را میدهد که در سیاهرگ ها از هم می پاشد.
کیونگسو فهمید که نمیتواند به راحتی قورتش بدهد.
امروز همه چیز غیر قابل مشاهده شده و فقط حضورشان حس میشود.

“جونگین” در حالی که با احتیاط دانه های مشکی را بر میداشت، گفت : “چرا انقدر ساکتی؟”

جونگین جواب داد : “من همیشه ساکت بودم.”

آن ها در حالی که پاهایشان را روی هم انداخته اند، در بالکن کیونگسو نشستند، دیوار هایی کپک زده پشت سرشان و که انگار از قبل آن یک تیکه از ناحیه ی شهر با اِتِر پوشانده شده و بوی تندی میدهد.
کیونگسو احساس میکند که همه ی این ها تنها یک فیلم است که از خاک و آرزو های خراب شده،ساخته شده.
باید یک دنیای واقعی دیگر یک جایی آن بیرون باشد که خندیدن برای چهرهی تهی و پریشان جونگین غیر ممکن به نظر نیاید.

“نه(ساکت)نبودی”

“تو نمیدونی چون نمیتونی به یاد بیاری.”

“چرا انقدر ناراحتی؟”

“نیستم”

“هستی”

جونگین با عصبانیت گازی از قاچ هندوانه زد و چکه های آب هندوانه از دهانش سرازیر شد که سریع با پشت دستش پاکشان کرد.
کیونگسو دیگر میدانست که او به قدری ناراحت است که کاملا مشخص است و حتی شاید هم یکم بیشتر از ناراحتی.
کیونگسو صدای گاز زدن جونگین، جویدن، قورت دادن و نفس گرفتنش را شنید و صبر کرد.
ولی جونگین این روتین را بهم نزد و به خوردن ادامه داد و فقط به تند تر و تند تر خوردن ادامه داد.

“ببین من چه چیز اشتباهی گفتم؟جونگین من میخوام باهات رابطه داشته باشم ولی تو نمیتونی اینجوری باشی…”

“نه هیونگ میتونم چون ما اصلا این رابطه ی لعنتی رو نداریم.”

جونگین خیلی سرد و ناگهانی گفت : “و رابطه ای هم نخواهیم داشت گرفتی یا نه؟میتونی به تلاش کردن ادامه بدی ولی هیچوقت من رو به یاد نخواهی آورد این چیزیه که هست.”

کیونگسو قصد نداشت گریه کنه ولی یک چکه اشک روی صورت ناراحتش فرو ریخت و همه چیز را خراب تر کرد.
جونگین عصبانی تر شد : “تو حتی حق اینو نداری که ناراحت باشی. تو هر روز صبح با حال خوب و خوش تیپ از خواب بیدار میشی ولی من چی؟”

“من متاسف….”

“من عاشقتم.. گندش بزنن ولی هر روز صبح لعنتی باید خودمو بهت معرفی کنم میفهمی این چه حسی داره؟نه نمیفهمی چون تو در واقع منو دوست نداری. بدون یادداشت های من هیچ چیز وجود نداره در واقع،‌ دقیقا، واقعا هیچی نیست. من واقعا برای تو یه غریبم و این رابطه همش یه بازیه، یه رمان دیگس، الکیه، همه چیزش. من حتی یه رمان هم نمی نویسم لعنتی دارم توش زندگی میکنم.”

بعد از یک مکث طولانی بالاخره از دهان یکیشان یا شایدم هر دویشان کلمه ی “متاسفم” درآمد.

“دو شب پیش همه یادداشت های راجب خودمون رو از آپارتمانت برداشتم و دیروز سعی کردم ببینم شبی رو که برای دومین بار همو دیدیم به یاد میاری یا نه حتی به اندازه یه جرقه که بشناسی ولی البته…”

جونگین انگشت هایش را در انگشت های کیونسگو حلقه کرد و نگه داشت و لکه های چسبون آب هندوانه در کف دست هاشون بهم برخورد کرد
“اینا حقیقته. من میمیرم و تو یه روز خودمون رو فراموش میکنی. و بعدش، فرداش منو فراموش میکنی نه فقط به خاطر فراموشیت بلکه به خاطر زمان. چون این کاریه که زمان میکنه تیکه های کوچک رو میگیره، اول از همه بی اهمیت ها رو از بین میبره و بعدش تیکه های مهم رو… ولی بعد با گذر زمان متوجه میشی که اینا رفتن و نابود شدن و متوجه نمیشی چی گم شده تا وقتی که….”

“نه،نه جونگین اینجوری نیست سرم(ذهنم) بده ولی قلبم..”
کیونگسو دست های جفتشان را روی سینه اش کوباند و نفس عمیقی کشید تا شاید هوا بتواند فاصله ی بینشان را پر کند.
گرمای‌دست های جونگین به بلیزش نفوذ کرد، معده اش را روشن کرد و کلمات را از جایی آزاد کرد که نمیدانست وجود دارند
“قلبم خوبه من ت.رو به یاد میارم. من نمیتونم چیزی رو راجبت به یاد بیارم ولی وقتی صدمه میبینی، قلب منم صدمه میبینه وقتی میخندی قلبم میخنده. من بدون خاطرات هم میتونم دوستت داشته باشم پس بیخیال شو. خواهش میکنم بیخیال شو.”

جونگین بعد از یک کشمکش طولانی درون ذهنش، اجبارا لبخندی روی لبانش نشاند که لرزید و وقتی که بی رحمانه و افسرده وار شروع به صحبت کرد، از بین رفت : “این یه رمان عاشقانه نیست هیونگ. اینجوری فایده نداره.”
هوا استشمام کرد و آخرین ناخنش را نه با یک صدای بلند بلکه با زمزمه متاسفم بیرون کشید “نمیبینی هیونگ؟ پایانمون خیلی واضحه. از خیلی وقت پیش حتی قبل اینکه همو ببینیم تعیین شده.”

درحالی که جونگین منتظر یک انکاره، یا شایدم جفتشان منتظر انکار این قضیه اند ،کیونگسو حرفی برای گفتن ندارد.
هق هق گریه اش سنگین و وحشتناک در بدنش شکست و درحالی که جونگین ادامه میداد، نمیتوانست کوچک ترین اعتراضی بکند : “میدونی…یه روزی من دیگه نمیتونم صورتت رو لمس کنم و باهات حرف بزنم.من فقط…اونجا دراز خواهم کشید و تپه رو که با چشم های باز گریه میکنی تماشا میکنم با بدن کرخت و دستم اطراف دست تو….تو دستمو همینجوری مثل الان میگیری ولی اون موقع(دستم) سرده و این بهت صدمه میزنه حتی بیشتر از الان. هیونگ بهم قول بده وقتی اون روز اومد فراموشم کنی میری خونه و همه ی گل های آفتاب گردان رو برمیداری….”

“نه”

“چون….گوش کن هیونگ تو حق اینو نداری که….” سیب گلوی جونگین بالا پرید، متوقف شد و دیگر پایین نیامد.
صدایش شکست و ضعیف شد. کیونگسو فهمید که جونگین هم درحال گریه است، تمام مدت گریه میکرده شاید حتی قبل از اینکه گیونگسو بیدار بشود.
“ببین گل ها پژمرده شدند…”

“نه” کیونگسو جفت دست های جونگین را گرفت،همه ی استخوان های خرد شده و تاندوم های کهنه را انتخاب کرد و نفس کوتاهی در انگشت های ضعیفش کشید “نه،نه،نه”

بین ماه ها و لحظه ها،کیونگسو ساعت ها را گم کرد و فراموش کرد که چطور ساعت ها و تقویم ها را بخواند، برایش مهم هم نبود.
بعضی وقت ها تاریخ را گم میکرد و وقت های دیگر به بیرون پنجره نگاه میکرد تا بفهمد چه فصلیست.
کتاب چهره هایش دیگر به روز نشده و مطمعن نیست که بیست سالش است یا بیست و پنج چون به هر حال برایش مهم نیست.
او همیشه در یک نقطه گیر میکند و همه چیز همینطور ثابت است.

ولی وقتی جونگین وارد میشود همه چیز پیش هم برمی گردد و مرتب میشود.
آخرین ماه پاییز 2013 است و 25 سالش است درواقع سه ماه دیگر 26 ساله میشو و انقدر عمیق عاشق است که دیگر آزار دهنده است.
آزار دهنده است چون آخرین ماه پاییز است، زیرا تابستان تمام شده و او نمیتواند اینرا به یاد بیاورد، چون عشقی دارد که باعث میشود برای هر چیزی که نمیتواند داشته باشد، حریص، عصبانی و ناراحت باشد.

یک جور عشقی که باعث میشود آخر هر شب به جونگین بچسبد و از او خواهش کند که بگزارد همه ی امروز و دیروز را به خاطر بیاورد.

“فردا” جونگین حرفش را قطع کرد.
کیونگسو حس کرد که او کمی بوی ید یا ماده ی ضد عفونی کننده و ملافه های بیمارستان را میدهد. “میتونی فردا به یاد بیاری. من همه ی دیروز هامون رو به یاد میارم و تو میتونی همه ی فرداهامون رو به یاد بیاری. این عالیه.”

کیونگسو با چهره ی خشک و بی روحش گفت : “این هیچ معنی ای نمیده چطور میتونی فردا رو به یاد بیاری؟”

“خب” جونگین در آغوش کیونگسو خودش را ولو کرد، پشتش منحنی سینه ی کیونگسو را پر کرد و گونه هایش کنارش قرار گرفتند “من به یاد میارم که ما فردا به ساحل میریم و؟”

” و چی؟”

” و چی رو به یاد میاری که انجام خواهیم داد؟”

“جونگین اصلا چی میگی؟چه طور چیزی رو که هیچوقت اتفاق نیوفتاده به یاد میاری؟”

“هییس بزار ببینم.من به یاد میارم که آب با نور درخشان خواهد شد، خورشید در حال غروب و ابر ها قرمز و بنفش خواهند بود. ولی همه جا ساکته و فقط صدای آب، وزش باد و تو خواهد بود. تو مای لیدی رو خواهی خوند و در حالی که منو تماشا میکنی که با پاهام به آب ضربه میزنم ،پاهات رو در شن ها قرار خواهی داد. من خواهم رقصید و تو خواهی خواند من لق میخورم و تو ناگهان پاهات رو از شن بیرون میکشی و سعی میکنی منو بگیری. متوجه میشم چه قدر خوب به نظر میرسی و از موقعیت استفاده میکنم. همونجا باهات عشق بازی میکنم و چون همه جا شنه تو وحشت زده خواهی شد و البته که چهار بار لباس ها رو میشوری و همه چیز رو تمیز میکنی. ولی اون واسه بعده اول در حالی که روی سقف ماشین نشستیم به آرومی و تنبلی شام میخوریم. میتونیم همبرگر با یه عالمه سس داشته باشیم….”

کیونگسو فکر کرد : “و غروب رو تماشا میکنیم من به خوندن ادامه میدم و تو دستم رو میکشی و از رو سقف پایین میاری. با هم می رقصیم و می خندیم تو شدید تر میخندی ولی من طولانی تر. همه جا پشه هس. من میخوام بریم ولی تو میخوای بیشتر بمونیم چون تو کلا اینجوری هستی. من برت می گردونم و تو زمینم میزنی ولی در آخر تسلیم میشی چون میزنمت.و شایدم من تسلیم میشم وقتی که دستم رو میکشی،بغلم میکنی و محکم می بوسیم.”

جونگین دستش را کشید و آنقدر به خودش نزدیکش کرد که میتوانست نفس کشیدن هایش را روی زبانش حس کند: “اینجوری؟”

“به چی داری فکر میکنی؟”

“به اینکه چقدر دوست دارم همینجور بمونم.”

سوال هایی هستند که کیونگسو از جونگین نمی پرسد.
از او نمی پرسد که تا ابد با هم می مانند یا نه،یا چقدر تا فردا مانده است، چون بعضی وقت ها حقیقت خیلی روشن است.
او فقط می تواند ثانیه هارا نگه دارد، به هر نشونه، هر ارتباط، هر هجاء.
جونگین در ثانیه ها میاد ،همه چیز تو ثانیه ها میاد ،(همه چیز به ثانیه ها پیوند خوردند و به آن بستگی دارند)

اگر فقط ثانیه ها می توانستند به اندازه ی کافی طولانی تر بگذرند.

به هر حال وقتی کیونگسو روز بعد از خواب بیدار شد،آنها به ساحل نرفتند.
در واقع هیچ “آنهایی” وجود ندارد.
هیچ یادداشت های زردی روی دیوارش نیست، هیچ کلماتی در آخرین صفحه ی چهره هایش، هیچ موقعیت مناسب و همبرگر های بالای سقف ماشین.

فقط کیونگسو هست که با عجله از پله ها پایین میرود تا به کارخانه برسد، شامش را قبل از یک، روی یک میز غذاخوری خالی میخورد و با چشم های دوخته شده به بالکن همسایه و حسی عجیب، که انگار یک چیزی اشتباه است، منتظر ساعت 7 است که برسد.

همانطور که یک نت را زیر نور مبهم صحنه هدایت میکرد، به صندلی خالی سمت دیگر بار خیره شده بود و به این فکر میکرد که چاله ی خالی درون قلبش چه معنایی میدهد و چرا هر نوت از کلید اشتباه می آید.
مینسوک سعی میکرد صدایش را تنظیم کند تا اشتباهات کیونگسو را بپوشاند ولی وقتی که زمان استراحتشان رسید نا امید شد
“تو چت شده؟”

کیونگسو زیر لب گفت : “نمیدونم”.
هیچ اتفاق غیر معمولی، امروز اتفاق نیوفتاده بود.
همه چیز طبق نوشته های کتاب چهره هایش پیش رفت.

“اون یارو نویسنده عه کجاست؟ کیم جونگین؟”

کیونگسو قصد داشت بپرسد کدام نویسنده ولی نفس نفس زدن ناگهانی از روی حمله ای غیر قابل توضیح و دردی زجر آور ،امانش نداد
از روی غریضه کتاب چهره هاش رو چنگ زد،یک بار همه ی صفحه ها را ورق زد، دوباره و دوباره با زمزمه ای زیر لبش که می لرزید،این کار را انجام میداد
“من هیچ نویسنده ای رو نمی شناسم.”

یک دسته گل های آفتاب گردان خشک شده از جلد پشتی دفترش لیز خورد.
کیونگسو شکست و این بار کسی نیست که اورا بگیرد.

او در ماه اکتبر با برگه های سبز روی دیوار هایش بیدار شد.
رنگی ترکیبی از چمن که هیچوقت از بین نمیرود.
اکتبر، هر غروب، دنیا را پژمرده میکند تا وقتی که از برگ های از هم پاشیده و قول های فراموش شده، بخار میشود.
همراه با رسیدن اکتبر باران های تمام نشدنی جای پاهای ابدی را میشورد و مشتری های جدیدی را به بار میاورد.

او در نوامبر بیدار میسود وقتی که توده های برف ضخیم و بلندی بیرون پنجره ی آپارتمانش خودنمایی می کنند.
یک انگیزه ی آشنایی دارد که دلش میخواهد سرش را توی بالشت مخفی کنه و طوری گریه کند که انگار فردایی وجود ندارد.

نوامبر روز هایی را میاورد که در هوای ملایم ناپدید می شوند و شب هایی که در پایان، آغاز می یابند و در آغاز، پایان می یابند. همه چیز برعکس است.
در نوامبر فردا ها متوقف می شوند.
در نوامبر به این فکر میکند که چه مدت اینگونه زندگی کرده است،چه مدت دیگر باید اینگونه زندگی کند،
چقدر تا فردا مانده قبل از آنکه با گذشت زمان فراموش بشود.

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mahboobe
مهمان
ROSHA
مهمان

آخه کای چرا کاری میکنه ک کیونگسو بخاطرش نیاره ؟!!!!! :(((
ممنون اونی مثل همیشه عالی ♥3♥

elina222
مهمان

عالی بود عالییییی ترجمتون حرف نداره مرسی من تازه این فیکو پیدا کردم اینجا ممنون دستتون درد نکنه

Maryam_Drv
مهمان

خیلی غم انگیز بوووووووووووود اما همچنان عااااالی

hitsugaya
مهمان

فکر کنم ترجمه ی این فیک خیلی براتون سخت بوده.
ولی بازم تا حدودی موفق عمل کردین.
خیلی ممنون
حسابی نقطه ضعف آدمو میچلونه

hanieh
مهمان

الهی بگررررررردم … چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ … ظلمه در حقشون … کای زندس؟؟؟؟؟؟؟؟

Fatho
مهمان

وای معرکه اس مثله همیشه!باهاش گریه گردم دگ برام هرقسمت عادی شده که باهاش گریه کنم واحساساتم اوج بگیره.مرررررررسی ام.کی گلی

f.b.wolf
مهمان

جونگینی کجا رفته ؟؟؟T.T دلم برا کیونگ میسوزه هق هقققق

farfar
مهمان

چقدر فرداهاشون رو دقیق یادشونه:(

maryam
مهمان

این بهترین فیکیه که تا حالا خوندم واقعا کایسوی رومنس و عااااااااااالیه مثله کایسوی واقعیه ولی ایشالا به هم برسن

Sophie19
مهمان

واقعا این قسمت عالی بود توی بند بندش میشد تمنای های کیونگسو رو برای به یاد اوردن عزیزترینش حس کرد
تیکه ی اخر خیلی خیلی خوب بود
ممنون از شما وتیم ترجمه ی عالی تون ترجمه ها فوق العاده روان هستن وزیبایی و گیرایی متن رو دارن ازتون ممنونم😊😊😊😊

mk *-*
مهمان

ممنونم عزیز❤ خیلی خوشحالم که همچنین نظری دارید ✨💜

otaku
مهمان

نههههههههههههههه ………آخه چراااااااا؟؟؟؟؟ گناه دارن …عررررر :((((

غزاله81
مهمان

خیلی درد ناکه که کیونگ مجبوره اینجوری زندگی کنه!فک کنم کای بیمارستانه

hana
مهمان

عررررررررررررررررررررررر ………………..نهههههههههههههههههههههههههه. کای کجاااااااااااااااااااااااسسسسسسسسسسس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی گناه دارن اخه این چ سرنوشت کوفتی بود؟؟؟؟؟؟؟

yhy
مهمان

ممنون و خسته نباشید. داستان خیلی خوب ولی غم انگیزه.

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مرسی عزیزم

layraEXO-L
مهمان

جونگین دیگه هیچ یادداشتی برای کیونگ رودبوار اتاقش نذاشته؟این چیزی بود که فهمیدم..خوب این جالبه…حالا کیونگ باید به یاد بیاره

mk *-*
مهمان

کلا همه چیز رو پاک کرده و رفته…

wpDiscuz