سلام با قسمت جدید از فراموشی فردا اومدیم *-*

از نظراتتون ممنونم

یک وقتهایی هست که حقیقت دردناک تر از دروغ است ،یک وقتهایی هم دروغ خودش به اندازه ی کافی دردناک هست که کیونگسو را در هم بشکند.

“فردا هم دوستم خواهی داشت؟”

“البته”

“بهم قول بده”

“فردا دوستت خواهم داشت و همیشه به خاطر میارمت.حالا تا آپارتمانم رو نسوزوندی اون فندک رو بده به من.”

جونگین برایش یک یادداشت نوشت که قولشان را نگه دارد: “اسم من جونگین عه من یه نویسنده ام که خونه ی بغلیت زندگی میکنم.فردا می بینمت هیونگ،فراموشم نکن!”
کیونگسو به علامت تعجبی که گذاشته بود خندید و جونگین به شانه اش کوبید و با هم دیگر با سوسوی امید غلت خوردند.

سرانجام امید پایان یافت و دروغ ها فرو ریختند.
صدای جونگین در حالی که در موهای کیونگسو زمزمه میکرد، تنها و کوچک بود:”من فقط دو تا چیز تو این دنیا دارم هیونگ.فقط تو و رقص.اینا تموم چیزاییه که واسم مونده و به زودی رقص رو از استخوان هام بیرون می کشند و بالاخره تو رو هم میگیرند.”

کیونگسو اجازه داد که جونگین دستش را دور گردنش حلقه کند و در آغوشش بگیرد.
آتش فندک خاموش شد و تاریکی جا خوش کرد.
بیرون بارون میبارد و چک چک باران به طاقچه ی پنجره ضربه میزند.

گاهی وقت ها که کیونگسو رقصیدن جونگین را تماشا میکند، متوجه میشود که حرکت های جونگین نه خیلی قابل توجه ولی به اندازه ی کافی عقب می مانند.

انگار که عضله هایش برای چیزی تقلا می کنند که تاندون هایش عقب نگه می دارند مانند اینکه یک ملودی ابدی را دنبال میکنه که از همیشه تند تر میزند.
احتمال میرود که جونگین خودش اینرا میداند؛ برقی از نا امیدی و اندوه در مردمک چشمش بزرگتر میشود که خالی از سوءتفاهم است و به خوبی مشخص.

اما بالاخره همان دقیقه ها ناپدید میشوند.
دیگر هیچ ناامیدی و اندوه، هیچ حرکتی،هیچ تلاشی و هیچی باقی نمیماند.
فقط یک خیال باقی میماند که ته بار نشسته و به آرامی به تیکه های خاک و نور تبدیل میشود.

وقتهایی هم هست که کیونگسو هنگام آواز خواندن متوجه ی مشت شدن و باز شدن دست جونگین میشود.
جای گاز گرفتگی روی لب پایینش، چشم های غمگین، شانه های احاطه شده و همه چیز نه با یک فریاد بلکه با نفس عمیق ناگریزی برای هوا از هم می شکنند.
به آرامی، یکنواخت و از روی اجبار.

و در آخر جمله ای که در پشت کتاب چهره هایش جونگین را به عنوان یک رقاص توصیف میکند به یک دروغ تبدیل میشود چون جونگین دیگر نمی رقصد و دیگر هم یک نویسنده نیست.
به نظر نمی آید که او مرده داخل صفحه باشد، اصلا به نظر نمی آید که دیگر یک انسان باشد شاید فقط یک جسد است که در آخر هر ساعت تکرار میکند :”هیونگ یادت میاد وقتی که…”

_____________________

کیونگسو بین خفه بودن و نفس کشیدن معلق است و به محضه آنکه در آسانسور قدم میگزارد بر اثر شب نیمه ی تابستون میسوزد.
غریبه ی داخل آسانسور سری به نشانه ی آشنایی مختصر تکان میدهد.
۱۲ جولای است وقتی که دنیا روی انوار چراغ های متغیر، نعره های مست و خنده های بلند گاه و بی گاه میچرخد.
در آن ساعت،فقط خودشان دو تن بودند و یک آرامش مزاحم بینشان برقرار بود.

کیونگسو تازه از بار بازگشته بود و سعی میکرد که بوی غلیظ الکل بین موهایش و دود فلزی را از بین ببرد.
آخرین حلقه ی ساکسیفون که دور انگشتانش پیچیده شده بود و ضربان سینکایلو زیر پوستش وقت تلف می کنند، اما هیچ کدام برای پر کردن شکافی که بین آن و غریبه هست، کافی نیستند.

اول، غریبه با یک سیگار خاموش بین دندانهایش برگشت.
روشنایی تملق آمیز آسانسور، خمودگیش را در رنگ زردی که موجب دلزدگی میشد و پوششی سنگین پنهان میکند.
کیونگسو با وجود ضربان سینکایلو درون رگ هایش، از اینکه آیا پوست مرد همانطور که به نظر می آید نرم هست یا نه،شگفت زده میشد.

“گرمه.هوا،گرمه” درحالی که دستش را جلو میبرد گفت و کیونگسو با دودلی دستش را گرفت.
لمس دستش به طرز تعجب آوری سرد بود.
انگشت های بلند، ناخن های کوتاه شده و تیز و پوست زبرش محکم انگشت های لاغر کیونگسو را گرفته بود ولی بیشتر از آن کیونگسو متوجه شد که آن مرد می لرزد.
دندان هایش به هم برخورد می کردند و با دشواری میتوانست ارتباط چشمی برقرار کند.

کیونگسو تردید کرد:”مممم”.
خواستار این بود که بپرسد حالش خوب است ؟ یا چرا آنگونه می لرزد ولی کلمات بین غژغژ زمین و آسانسور و جلز و ولز لامپ فلوئورسانس، گم شدند:”آره،امشب گرمه.”

غریبه به جای اینکه جواب بدهد به دیوار آسانسور تکیه زد و نگاهش را روی بدن کیونگسو به سمت پایین لغزاند و منتظر بود که شاید کیونگسو اورا بشناسد.
این یک جور جلب توجه بود که باعث میشد کیونگسو خودش را پشت ژاکتش عقب بکشد انگار که آن یک تیکه پارچه ی ترمه ای میتوانست کمی پنهانش کند.
تا درها باز شد روی پاهایش ایستاد و وقتی نفسش را بیرون داد تازه پی برد چقدر هوا برای تنفس داشته است.

حتی بعد از اینکه کیونگسو راهش را به راهروهای پایین آپارتمان کج کرد و متوجه شد که غریبه درست پشت سرش حرکت میکند،باز هم نفهمید که شاید اولین بار نیست که هم را ملاقات میکنند.

بالاخره پرسید: “من شما رو میشناسم؟”
صدایش با ناراحتی پایین راهروهای طولانی منعکس شد. غریبه جلوی در بغلی ایستاده بود و دسته کلید را دور انگشت سبابه اش می چرخاند.
باریکه ی نور مهتاب از نرده ها عبور کرده و روی کت و شلوارش سوسو میزند.
کیونگسو متوجه یک جفت دکمه سردست درخشان و گران قیمت شد.درواقع مقداری بیش از حد گران قیمت، برای کسی که در این محله زندگی میکند.

غریبه اخمی کرد که بیشتر مثل یه ادعا منعکس میشد تا یه درخواست، انتظار داشت که کیونگسو اورا بشناسد : “میشناسی؟!”

پارچه را از داخل جیبش برمیدارد. یادش نمی آید که هنگام چک کردن آلبوم عکس ها یا ردیف یادداشت های سبز روی دیوار هایش، به صورت غریبه برخورده باشد ولی شاید یک صفحه را از قلم انداخته باشد چون قبلا برایش پیش آمده.
سریع دنبال کیفش گشت ولی با صدای خنده ی بلند غریبه متوقف شد:” پس یادت نمیاد؟هیچ چیز رو؟ “

“چی؟چی رو باید به خاطر بیارم؟”

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)