هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Anterograde Tomorrow ep6-2

سلاااام با قسمت جدید فراموشی فردا اومدم کامنت فراموش نشه عزیزان

کیونگسو به پنجره ی خودرو تکیه زد و با خودش فکر کرد که چرا حس میکند دنیا درحال متلاشی شدن است.

خارج از اتومبیل ،جونگین در حالی که سرما در استخوان هایش نفوذ میکرد و نسیم در موهایش می پیچید لبخند مهربانی زد.

کیونگسو سری تکان داد و چند دانه برف از آسمان فرو ریخت و ناپدید شد.

:”خب”

:”باشه”

آنها بیخیال کلمات شدند زیرا یک حس و درک دوطرفه دارند و تمامیه این کلمات خام اند پس سکوت را به هرچیز دیگری ترجیح میدهند.

کلمات ستاره های دنبال دار کوچکی هستند که از پشت آنها به سرعت میگذرند مانند قلمرویی از مکث ها و اشک ها.

نمیتوانند از عهده ی کلمات بربیایند و هیچ اشک، ستاره ی دنباله دار و مکثی بین مبادله ی یک غریبه و یک خاطره وجود ندارد و فقط نور ضعیف برف به چشم میخورد.

کیونگسو به طرز عجیبی دستش را از چهارچوب پنجره بیرون برد ،جونگین دستش را گرفت و به چیز خنده داری که کیونگسو نمیتوانست بفهمد خندید و سپس برگشت و قدم برداشت.

پاهایش زیادی لاغر و پشتش زیادی خمیده بود و سرش را با وجود انگشت های لرزانش زیادی و بالا نگه داشته بود.

کیونگسو با لبخند متظاهرانه ای به سمت راننده برگشت و گفت :”منو برگردونید لطفا.”

 

سعی کرد تظاهر کند همه چیز طبیعیست، چون واقعا هست و بعد از همه ی اینها او ،این جونگین را نمیشناسد.

او معنی فردا ها و دیروز ها را نمیفهمد و از همه مهم تر برای کارش دیر کرده است.

کیونگسو با دم عمیقی از هوای خشک زمستان به خودش گفت که اصلا نمیخواهد فرار کند و هیچ اشکی نیست که خبر از فرو ریختن بدهد ،هیچ اشکی که بیناییش را تار کنه حتی با وجود اینکه….

 

به هر حال آنها،هر دو اسیر عشق شدند

همانطور که جونگین اسیر شد و کیونگسو به قدری بلند جیغ کشید که حتی نتوانست صدای خودش را بشناسد.

_______________________________

کیونگسو پشت در ایستاده بود و کلمات باقی مانده ی دکتر را جمع میکرد.

یک چیز یا یک چیزهایی راجع به کمبود اکسیژن و آنتی بیوتیک ها. ولی ریه هایش دارند از کار می افتند، او را در آی.سی.یو نگه میدارند ولی به نظر نمیرسد که این چیزی را عوض کند.

تبش را درون وان یخ پایین میاورند ولی ریه هایش جواب نمیدهند.

او هیچ کدام از این کلمات قلمبه سلمبه را نمیفهمد کلماتی با هجاءهای زیاد مانند symbicort ,theophliline یا corticosteriods ولی حرکت بین خط ها و صدای بیب مانند پیوسته ی مانیتور را می فهمد و حتی معذرت خواهی بی معنی را :”کار دیگه ای از دستمون برنمیاد.”

 

جونگین با صدای خفه ای زیر ماسک اکسیژن گفت :”من نمیخوام بمیرم.”

کیونگسو روی چهار پایه ی کنار تختش نشست و سیاهرگ های منبسط شده ی پایش را بررسی کرد که از بس که وزن و سلامتی از دست داده بود ،یک جورهایی خیلی کوچک و پر از لبه های لاغر شده به نظر می رسید.

 

:”قرار نیست بمیری میگن که خوب میشی.”

:”دروغگو” جونگین خندید و سرش را برگرداند و آن موقع بود که کیونگسو متوجه شد که او واقعا نمیخندد بلکه گریه میکند.

:”سه هفته ی دیگه یه یاروی دیگه روی این تخته ،شایدم چهار هفته…من ذات الریه دارم. روی بافت هام این ذات الریه ی لعنتی رو دارم.”

 

کیونگسو اصرار کرد :”حالت خوب میشه”

با وجود اینکه جونگین راجع به سه هفته اشتباه میکرد و این مدت در اصل یک چیزی شبیه دو هفته است.

“تو هیچی ت نیست.”

 

جونگین چشمانش را بست :”نه.” کیونگسو نمیدانست که دیگر چه کاری از دستش بر می آید ،به جز اینکه بلند شود و انگشت هایش را رو سینه ی جونگین بکشد.

 

جونگین سریع شانه خالی کرد و گفت :”الان که چی؟”

 

:”دارم واسه خدا یه نامه می نویسم…باید بنویسم….اون نمیتونه این ریه ها رو بگیره چون تو بهشون نیاز داری.”

کیونگسو جونگین را نزدیک تر کشید و تصمیم گرفت به نوشتن خطوط نامرئی روی بدنش ادامه بدهد :”تو واقعا بهشون نیاز داری.”

 

سکوت حاکم شد و دیگر چیزی جایگزینش نشد.

زمزمه ی جونگین فقط یک روح پشت وز وز کولر است.

بسیار آرام.

“اولین بار که شنیدم دارم میمیرم، فکر کردم….بالاخره، ممنونم که دارم از این دنیا.. راحت میشم….ولی الآن، الان فقط….فقط…یه دقیقه بیشتر میخوام،حتی یک هزارم ثانیه هم کافیه…زمان بیشتری میخوام، با تو،

هیونگ….هنوز دوستت نداشتم، هنوز فرصت نکردم به اندازه ی کافی دوستت داشته باشم،من تموم نکردم….” و قبل از اینکه کیونگسو فرصت کند دستش را بگیرد و بگوید که به اندازه ی کافی وقت دارند،پلک های جونگین روی هم افتاد.

هیچ عجله ای نیست،همه چیز روبراه است ،چون او میخواهد به خانه ‌برود و همه ی اینها را بنویسد…..کیم جونگین، ناحیه ی غربی، اتاق 22، بیمارستان سئول، تا جنوبی ترین ورودی تاکسی بگیر،

ما هنوز تموم نکرده ایم….پس او میتواند فردا برگردد و روز بعدش و روز بعدش…

*******

“اممم…میتونیم تتو کردن اسممو رو صورتت امتحان کنیم.” جونگین گفت و نفس عمیقی از زیر ماسک اکسیژنش کشید.

کمی قبل پرستار او را روی ویلچر نشانده و گفته بود که او بهبود میابد و باید از اتاقش بیرون برود و سعی کند در راهرو ها قدم بزند و الان اینجا هستند. دو جسم کوچک بین ملافه های پشمی و کشمیری پیچیده شده اند و هوای خشک راهرو های بی انتها را تنفس میکنند.

صدای تپش یکنواخت قلب کیونگسو آسایش دهنده است و یک جورهایی عهدی برای ثابت کردن این حقیقت است که:آنها هنوز با همند،هر دو یشان،یک روز دیگر هم با همند.

 

:”من نمیتونم صورت خودمو ببینم.”

 

:”خب نمیشه که رو صورت من باشه.من….وحشتناک به نظر میام با اسمم روی…صورت خودم.” جونگین با دهن بسته خندید و به سختی به دنبال اکسیژن گشت و دست نگران کیونگسو را پس زد. “منظورم اینه مطبوعات همین الانشم فکر میکنن….من یه خودشیفته ام. فقط تصور کن…راجب اون تتوی..لعنتی بفهمن….ها.”

 

چیزی نمی گفتند و فقط رد شدن بیماران را تماشا میکردند.

این یک نوع خوش آمد گویی آرامش است که دیگر آنها را نمی هراساند. بالاخره جونگین سکوت را دوباره شکست: “امشب….میری بار؟”

 

کیونگسو شانه ای بالا انداخت :”امشب شاید نه.”

 

جونگین نیشخند زد :”دیروزم….تو….همینو گفتی.” چشمانش از زیر ماسک اکسیژن کمی غمگین بود :”فردا برو بار.تو….باید بخونی.این کاریه…که میکنی….خوندن….زندگی زنده.”

 

“من دارم با تو زندگی میکنم” کیونگسو اعتراض کرد :”میتونم همین الانم بخونم.”

 

“نه احمق نشو….”

 

ولی کیونگسو خواند، ملودی ها به صورت ظریفی سرما زده شدند و در اتمسفر خفه، شفافند و اخم جونگین را یک باره به یک نیشخند تبدیل می کنند.جونگین با تردید شروع به ضربه زدن به دسته ی ویلچر کرد.

 

خیلی طول نکشید که فهمید جونگین فقط یه نت رو همراهی نمیکند بلکه با انگشت هایش می رقصد و (رقصی) جادویی را به سرما تبدیل میکند.

در حالی که کیونگسو قبل از او در مقابلش زانو زد، صورتش را نزدیک صورت او کرد و چشم در چشم شدند، همه چیز بدون هیچ نقصی همگام شد و انگشت های جونگین روی انگشت هایش لغزیدند….آهسته و آسان.

زمزمه کرد :”اربسک” کلمات همانند مه سفید رنگی روی پلاستیک ماسک اکسیژنش ظاهر شدند.

دستش پرش کوچکی انجام داد :”گرند جته” و یک چرخش مشت، چرخش ناخن هاش در کف دست کیونگسو موجب خنده اش شد، “فوته تورانت”،از لبه ی دستش تا پشتش، “اینم یه سیسونه، یک،دو،سه….” وقتی انگشت هایش از مچ کیونگسو عبور کردند و به سمت ساعد، بازو، شانه، ترقوه و گردن بالا رفتند و روی لب پایینش متوقف شدند، جفتشان برای یک دقیقه نفس نکشیدند.

در حالی که کیونگسو لبش را به انگشت جونگین فشار میداد و جسم های تقلیل یافته شان به سردی شکل می گرفت لبخندی را با هم شریک شدند.

 

چهره ی گلگون جونگین در پشت پرده ی لباس سفید بیمارستانش یک جورهایی زیادی روشن به نظر می آمد.

کیونگسو فکر کرد که میتوانست مانند یک آتش افروز قرمز شده باشد.

 

وقتی که آهنگشان تمام شد، پرستار جونگین را صدا زد تا به اتاقش برگردد چون هوای تصفیه نشده به ریه هایش نمی ساخت .

در واقع هیچ چیز به ریه هایش نمی ساخت.

 

در حالی که در دوز مورفین های روزانه اسیرش میکردند نفس کشید :”شب هیونگ”.

چشم هایش شروع به بسته شدن کردند و کیونگسو می دانست که او  به ثانیه ها چنگ میزند وقتی که گفت :”دوستت دارم.”

:”نه جونگین بگو که فردا منو می بینی.”

:”هیونگ من ممکنه نتونم….”

 

و صدای کیونگسو خیلی ناگهانی لکنت پیدا کرد و کلمات و افکارش از هم پاشیدند :”فقط….بهم بگو…که….تو….” جوری که انگشت های جونگین ماهرانه و خیلی طبیعی از بازویش بالا میرفت را به یاد آورد، که انگار فقط برای یک هدف خاص که همین چند لحظه ی پیش بود متولد شدند و هیچ چیز دیگری در زندگی برایشان لذت بخش نیست و خیلی عجیب به نظر میرسید که این جونگینی که زیر پتو ها و نور فلوئورسنت در حال بیهوش شدن است و احتمالا دیگر هرگز نخواهد رقصید، همان جونگین است :”فردا….فردا…”

 

جونگین دستش را روی گردن کیونگسو گذاشت، سرش را کمی نزدیک خودش کرد و اشک هایش را با انگشت شستش پاک کرد :”باشه….می بینمت…”

 

قطره های مایعی روان روی روپوش پلاستیکیش چکید و رگ هایش قبل از اینکه کلمه ی آخر را بگوید ،او را در برگرفتند.

بیهوش شد.

 

دیگر دیروز هایی وجود ندارد و به تدریج امروز هایی هم نیست بلکه فقط فردا ها باقی ماندند.

وقتشان درحال تمام شدن است.

سایه ها خیلی بلند میشوند، چراغ ها به آرامی چشمک میزنند و آهنگ بیب مانیتور همیشه روی مرز متوقف شدن است.

 

___________________________

بریده بریده حرف زدن ها همیشه از زیر اخم جونگین جوانه می زنند و به آرامی به خنده ای ناهنجار تبدیل میشوند…..خیلی بلند….و خیلی زمخت….اون میخندد شاید چون میترسد که فرصتی دوباره برای خندیدن به دست نیاورد انگار که میترسد همه ی چراغ ها خاموش بشوند و او دیگر تا روشن شدن دوباره شان طاقت نیاورد.

پس وقتی هیچکس نگاهشان نمیکرد، کیونگسو دستش را دور کمر جونگین حلقه کرد و پیشانی هایشان را به هم دیگر چسباند.

به جونگین گفت که اشکالی ندارد.

که لازم نیست خیلی شدید بخندد.

که درک میکند.

هر چیزی که هست را درک میکند.

 

:”من زمان قرض کردم…فکر میکنی چه قدر جالبه؟” جونگین یک روز فکری را در سرش میپروراند در حالی که پرستار لوله ی بزرگ فلزی را روی پشتش می کشید.

دم عمیقی از اکسیژن گرفت و نگهش داشت در حالی که خون و چرک در ظرف پلاستیکی می ریخت.

 

کیونسگو به آرامی جواب داد :”نمیدونم”

 

:”تو آخرین لحظات تو شروع میکنی..به دعا کردن برای چیز ها….تا زمستون دووم میارم..میتونیم با هم کیمچی درست کنیم…”

:”کیمچی میخوای؟”

:”و بعدش تو بیشتر میخوای…میتونم..زیر درخت کریسمس ببوسمت. و..میتونم…برای سال های جدید، چون میخوام، میخوام که با تو…کیک برنجی..بخورم. تو..اینکارو واسه تولدمون میکنی..میخوام خال روی گوشِت رو..ببینم..وقتی دراز کشیدم…و تو گوشت زمزمه میکنم…کرم..شب تاب های..واقعی…”

 

:”بس کن جونگین تو میتونی همه ی این کارارو بکنی.

ما همین امروزم برای درخت کریسمس انجامش دادیم.” کیونگسو اصرار کرد و به جعبه های بسته بندی شده ی نئونی انتهای دیگر اتاق اشاره کرد :”ما کریسمس داریم. اگه بتونیم کریسمس رو بگذرونیم یعنی سال های جدید هم میتونیم و تولد هامون رو و من میتونم همین الان خال روی گوشمو بهت نشون بدم اگر تو…”

 

:”و این هیچوقت کافی نیست چون…هر چی بیشتر که….تو رو داشته باشم بیشتر…می فهمم که خیلی دارم…از دستت میدم…خودمون رو از دست میدم…”

 

کیونگسو حرفش را قطع کرد :”میتونیم با هم جشن بگیریم میتونیم با هم جشن همه چیز رو بگیریم باشه؟باشه؟ فقط گریه نکن جونگین….”

 

:”تویی که داری….گریه میکنی….هیونگ”

 

:”خفه شو”

 

“من هنوز نمیخوام بمیرم هیونگ” جونگین با دهان بسته و خشک خندید و قطره های ریز اشک از چشم هایش سرازیر شدند.

کیونگسو مطمئن نیست که اینها، اشک هایست که از چشمان جونگین رویش افتادند یا از چشمهای خودش سرازیر شده اند.

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sheyda
مهمان
Nastaran
مهمان

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مرسی

negin
مهمان

delam vase har2shun kababe 😢😢😢😢chera enghad badbakhtan chera zamani bayad ashegh beshan ke vaghti nadaran dg

هلناز
مهمان

ممنون😭
خعلی خعلی حعععععععلی ناراحتم😭😭😭😭😭😭😩😩😩

hitsugaya
مهمان

چرا من اینقد گریه میکنم سر این فیک؟چرا اینقد سر زخمامو باز میکنه؟

Anna
مهمان

خدایا این فیک عالیه منو که دیوونه کرده

غزاله81
مهمان

عرررررررررررررر از همه قسمتا قشنگ تر بودددد داره تموووم میشههههه نهههههههههههههه

hani8812
مهمان

این فیک زیادی قشنگه:(
روانیشم کایسوی بیچارمممممممممممم

Maryam_Drv
مهمان

واقعا فراموشی فردا بیش از حده توانمه …خیلی غم انگیزه

واقعا قلبم میشکنه

واقعا چیزی ندارم بگم جز اینکه عالی بوووووود و ممنوووووووون بابته ترجمه

f.b.wolf
مهمان

اوووه خدایاااااا 😭😭😭😭😭😭😭😭😭

zodiac
مهمان

خیلی تاثیر گذاره هر دفعه میخونمش تا دو ماه بعدش دپم:((((( ادم گریش میگیره هعی:((((

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

Narsis69
مهمان

وااااااای. چقد غم انگیز بووووود. عررررررر.
الهی. الهی. الهی.
کیونگسووووو. جوووونگینی. عرررررر.
چقد حال جونگین بده.
چقد بهش گفتم سیگارنکش!
حالا که واسه زندگیش دلیل پیدا کرده، وقت رفتنش رسیده.
بیچاره کیونگ. حتی اگه جونگین و یادش بره، فکر کنم تا ابد یه جای خالی غمناک، تو قلبش باقی بمونه.
خیلی شرایط سخت و طاقت فرساییه.
مرررررسی. خداقوت. خسته نباشید.
خیلی خوب بود.
فایتینگ

Fatho
مهمان

وااااااااااااای مررررررررررسی بازم تا آخرش عر زدم خیلی قشنگ بود
حالا دگ هردوشون نگران‌فرداهان تا قبلش فقط جونگین نگران بود اما حالا😭😭

rani
مهمان

بنده کاملا نابود شدم
جونگینننن
وای خیلی سخت شده
کی کیونگشو جونگینو میتونه بدون دفترش بخاطر بیاره>__<
:'(

nazi
مهمان

توی جنگ جهانی اینقدر به مردم آسیب نرسید که الان داره سر کایسو این بلاها میاد *-*

ghazal
مهمان

اوه جونگیننننننننن
حرفی نمی تونم بزنم

sophie19
مهمان

چ حس غریبیه اولین کامنت بودن😂😂😂

sophie19
مهمان

سلام😢😢😢😢
این قسمت خیلی خیلی زیادی سوزناک بود 😭😭😭😭
من تحملش رو ندارم کاش جونگین فرصت بیشتری داشت
اینکه کیونگسو هم امیدواره به فردا خوشد خیلی خوبه ینی تقریبا برای به یاد اوردن جونگین تقریبا به چیزی مث اون دفترچه نیاز نداره
خیلی ممنون از شما وتیم ترجمتون😊

wpDiscuz