سلام بچه ها ^^

اوه میدونم دیر شده و خیلی وقته منتظرین :( اما متاسفانه کارو بار وحشتناک زیاد بود :/

و واقعا این قسمت ترجمش وحشتناک سخت بود =|
هم پدر مترجم و ویراستارا درومد -.-

ولی تا جایی که حرفه بهمون اجازه داد روون و خوانا شد ^~^

خوب ازین قسمت زیبا که بالاخره کایسو عشقشون رو بهم اعتراف میکنن 😍
لذت ببرید.

یادتون نره که حتما باید قسمتهای قبلشو خونده باشید 😄❤️

ا‌م.کی*-*

………………………………………..

درقسمت قبل خوندیم که بکهیون در همون تصادف دی.او مرده.
و دی.او این موضوع رو هر چند وقت یکبار که به مادر بمهیون زنگ میزنه میفهمه و الان با کای درموردش بحثش شده.

باید قسمت قبل و خونده باشید

“تو این قضیه رو میدونستی درسته؟ چرا گذاشتی انجامش بدم؟”

جونگین درحالی که با حسرت آه میکشید، کتاب را از دست کیونگسو گرفت و نگاه کرد”تو به این فکر نمیکردی که این قضیه رو امروز بنویسی درسته هیونگ؟تو ناراحتی ولی این به معنی نیست که می نویسیش درسته؟الان داری به این فکر میکنی که همه ی اینا وقتی که دوباره بیدار میشی محو شدند درسته؟!”

با جود اینکه کیونگسو صدایی به نشانه ی اعتراض از خودش درآورد ولی واقعا چیزی برای گفتن نداشت. گناه سنگین، و شاید هم یکم عصبانیت و دستپاچگی از کف دست های عرق کرده و مرطوبش مشخص بود.

“ترسیدی…تو ترسیدی…خیلی بهتره که بخوای زخم یکی دیگه رو باز کنی تا واسه خودت رو
زمان،زخم اون رو درمان میکنه ولی مطمعنا زخم لعنتی تورو نه. درحالی که همه ی ما به زندگیمون ادامه میدیم تو تک و تنها با خودت همینجا گیر خواهی کرد و هر روز برای یه چیز تکراری گریه میکنی و متنفری از اینکه این هارو بدونی و….”
جونگین مچ دستش را چنگ زد و صدایش را تا حدی پایین آورد که فروکش کرد و سپس جریان یافت “تقصیره تو نیست.محافظت کردن از خودت اشتباه نیست.”

کیونگسو نفس ناهموار و خشنی کشید و قبل از اینکه جونگین بتواند دوباره شروع کند،دستش را کشید و کتاب را از او قاپید.
با عجله و بد خط زیر عکس خنده روی بکهیون نوشت:”چهار سال پیش مرده(۳۱جولای۲۰۱۲)” دست خطش یکم شکسته، لرزانست و چشمانش تار شده و سپس صدای تلپ مایعی شور پشتش به صدا درآمد.
شاید جونگین سرش را تکان میدهد و شاید هم از امروز به بعد هر روز صبح احساس پشیمانی بکند که آن جمله را نوشته است.

ولی حداقل کنارش نمیذارد و بی اهمیت از مرگ بکی نمیگذرد.

_____________________________
اولین روز آگوست جونگین دو تا کیف پر از کاغذ که لکه های روغن رویشان دیده میشد را آورد و در حالی که جفتشان را بی دقت روی میز ناهارخوری کوچک کیونگسو پرت میکرد، به سمتش برگشت تا توضیح بدهد:”کلید خونت رو دیروز بهم دادی.”

کیونگسو به یاددداشتی که روی دیوار چسبانده شده بود اشاره کرد و گفت:”میدونم” بازهم با این وجود فکر کرد که بدان آن یادداشت هم ممکن بود که یاد باشد چون همه چیز راجع به جونگین جدید ولی نا آشنا، تند ولی گرم است و مثل چیزیست که از ذهن فرار میکند ولی در روح فسیل میماند

جونگین در حالی که تست های تخم مرغ را از کیف ها در می آورد و با صمیمیت خاصی در آشپزخانه از خودش پذیرایی میکرد گفت:”چقدر میدونی؟!”

“اسمت جونگینه و همسایه ی منی” خط مستقیمی که کای از قالیچه تا میز ناهار خوری ساخت را دنبال کرد و ادامه داد:”قبلا می رقصیدی ولی کنار گذاشتیش تا رمان نویس بشی،یه لبخند غمگین داری و همیشه سیگار میکشی چون….چون داری میمی….”

جونگین کتاب را از روی پیشخوان آشپزخانه کشید و تند تند تا صفحه ی آخر ورق زد و آن صفحه را کند.صداش یک جورهایی خیلی جریحه دار و ناخوشایند بود.
کیونگسو ساکت شد و به جونگین که فندکش را درآورد و برگه را آتش زد نگاه کرد.
“لازم نیست بدونی.من یکی از اون صفحه هام که یه روزی فراموش میشه و حتی یه صفحه ی زیبا هم نخواهم بود.فقط اشک و خون روی این برگه میمونه و راستش بهتره که اصلا از من صفحه ای نداشته باشی.”

“ولی….”

“فراموشش کن”

کیونگسو بعد از رفتن جونگین، مخفیانه دوباره صفحه ها را نوشت، خاکستر ها را پاک کرد و در گلدان قرار داد.
این کارا برای این نکرد که جونگین را از امروز به یاد بیاورد بلکه میخواست کیونگسوی فردا ،پسری که امروز پشت آن لبخند مرموز، پنهان شده را بشناسد.
می خواست کیونگسوی فردا بداند پشت این جونگینی که در ابرى از دود سیگار صورتش محو مى شود و با چند لیوان شیر، قرص بالا میندازد، جونگینى هست که میتواند با کل صورت و بدنش بخندد، جونگینى که کلاه بیسبالش را برعکس میگذارد و حتی بعضی وقت ها به صورت غیر منتظره گونه هایش را مانند کودکان پر باد مى کنه. او یک بچه ست با زخم های یک پیرمرد و مهربون ترین آدم رومانتیکیست که به ظاهر فقط بلدست فلسفه ببافد.

با اینکه کیونگسو این دفعه عکسی برای چسباندن نداشت ولی به این فکر کرد که احتیاجی هم به عکس ندارد در واقع کلمه هایی که خود به خود ازقلمش جارى مى شدند، آرزوهایى که به خودى خود روى کاغذ شکل مى گرفتند، همه گویا تر از برق چشم هاى جونگین بودند یا اینکه جونگین او را هیونگ صدا مى زد. کلمات گویا تر بودند حتى وقتى جونگین کلاه هاى هردونفرشان را برعکس سرشان مى گذاشت و با خوشحالى به این موضوع اشاره مى کرد که حالا هردو شبیه هم شده اند.

ولى کیونگسو این را ننوشت که جونگین مى میرد .

مردی در صفحه ی آخر دفترچه، تو روز های خاصی جونگین و روز های دیگه یه نویسنده و حتی بعضی روز ها غریبه ایست که باهم
سوار آسانسور مى شدند.
وقتى حالش خوبست پوستش سبزه و تیره است ولى بعضى روزها پوستش مثل بیمارهاى یرقانى زرد و بى حال میشود.
بعضی روز ها پسریست که روی بالکن همسایه مینشیند در حالی که پاهایش از لبه آویزانند و تکانشان میدهد با سیگاری که روی لب های خشکش قرار گرفته و دست هایی که از بین میله های زنگ زده آویزانند. بعضی روز ها یه مرد خستست که به دیوار تکیه داده و با مو های مرطوب و پشت خمیده زیر شر و شر باران ایستاده. بعضی وقت ها لحظه ای را در آرامش در راهرو با هم مى گذرانند و ساعت های بیشمار دیگری را صرف حرف زدن باهم مى کنند، درحالى که پلک هایشان از خستگى روى هم مى افتد، و حلقه هاى خاکسترى دود سیگار فضا را غم آلود مى کند. گاهى وقت ها با دیدن این مرد حسى بیشتر از ترحم به او دارد، ولى بیشتر وقت ها با دیدن این مرد، کیونگسو، حس مى کند روى ابرهاست.

با وجود اینکه کیونگسو جزئیات را یادداشت نمى کند، هربار که همدیگرا مى بینند جرقه اى بینشان شعله ورمى شه. هربار که نگاهشان بهم گره مى خورد، هربار که زیر آسمان پر ستاره شب دراز مى کشند، و هربار که درهر دم و بازدم انگشتهایشان باهم تماس پیدا مى کنند.
حسى گرم، سبک و غیرقابل بیان، مثل نور کرم هاى شب تاب. نورى که در کف دستش اون را مى بیند ولى قبل از اینکه بداند کرم شب تاب پریده و نورش در تاریکى گم شده. حسى که به کیونگسو مى گوید قبلاً هم این نور را دیده، و بازهم کرم هاى شب تاب پرواز خواهند کرد و خواهند رفت. مثل خاطراتى که از بین انگشت هایش جارى مى شوند و در تاریکى گم مى شوند.

ولى این حس شاید رمانتیک نباشد. “دوستت دارم”، دو کلمه اى هستند که هیچ وقت به زبون جارى نشدند. این دو کلمه خیلى قاطعانه، ناگهانى و بدون انگیزه، دلیل قطعى و توضیح منطقى احساساتیه که کیونگسو از آنها مطمئن نیست چون در پایان بعضى روزها جونگین یک غریبه است و بعضى روزها یک کتاب، ولى هیچ وقت چیزى بیشتر از یک دوست نیست.
زمان آنها را دور از هم نگه مى دارد. دیوارى نامرئى و غیر قابل نفوذ.

روز ها میگزرند و کیونگسو مرز بین نرو و شب به خیر را دریافته.
هربار کیونگسو در حسرت گرفتن دست جونگین و کشیدنش به داخل خانه مى سوزد.
حس مى کند که آنها براى هم ساخته شدند، هرچند که هیچ وقت انگشت هایشان را درهم گره نمى کنند، و پاهایشان در کنار هم آروم نمى گیرند. فقط موجى از موسیقى و طوفانى از کلمات بینشون جاریست. شاید هم واقعاً چیزى بیشتر از دوستى بینشان نیست.

زمان به سرعت مى گذرد و کیونگسو همیشه قدمى به عقب برمى دارد، “شب بخیر.”

وقتی به جونگین و کیونگسو می رسیم هیچ عشقی در کار نیست حداقل به معنای واقعی کلمه ولی ممکن است چیز دیگری باشد بین راحتی و نیاز،بین امید و ایمان و بین پشت گردن کیونگسو و کف دست جونگین که به آرومى لمسش میکند.

شب، فقط آنها هستند که در بالاترین نقطه ی برج سامسونگ یعنی طبقه ی بیست و هفتم بین زمین و هوا انگار معلقند، انقدر بالا که مى توانند ستاره هاى صورت فلکی را با نفسشان جابجا کنند ولی هنوزهم به زمین خیلی نزدیکند.
کیونگسو تعداد قرص هایی که در قوطى پلاستیکی نارنجی رنگ جونگین باقی مانده رو میشمارد در حالی که جونگین پراکنده و موج دار شدن دود سیگارش رو در هوا تماشا میکند.

“چه جوریه؟!”

“چی چه جوریه؟!”

“فراموش شدن”

جونگین دستش را زیر سرش گذاشت و هر دو به بالا،به ماه که پشت ابرها پنهان شده بود و ستاره هایى که در میان ابرها مى درخشیدن

د، خیره شدند.
قبل از اینکه جواب بدهد برای چند ثانیه دهانش رو باز و بسته کرد:”مثل اینه که بکشنت. بدون اینکه بخواى وجودت رو از روى زمین پاک کنن.”

“و فراموش کردن چه جوریه؟!”

کیونسگو با دقت به آسمان نگاه کرد:”اینم مثل مردنه”
تا به حال هیچوقت مثل الان با این شدت آرزو نکرده بود که فقط کمی بیشتر زندگی کند. زانوهایشان بهم برخورد کرد و کیونگسو دودی که جونگین بیرون میداد را استشمام کرد.
امشب آنها بوی جوهر و بارون و پنبه و اسنک های کنار خیابون، یه پاییز غم انگیز و همدیگرا مى دهند.

جونگین به طرفش چرخید، درحالى که حواسش جاى دیگرى بود “میدونی چیه؟!هیونگ وقتی من می رقصیدم از دستیارم خوشم میومد. چینى بود. لوهان. که فکر کنم عشق اولم بود. بهش احترام میذاشتم و ازش الگو می گرفتم اونم مواظبم بود. یه روز من شکستم و زیر فشار و رنج ترک برداشتم و از همه چیز خسته بودم و سر اون در اووردم. اون سعی کرد تعمیرم کنه یعنی همه سعی کردن ولی تعمیر کردن یه آدم مثل تعمیر کردن اسباب بازی نیست. وقتی یکی رو تعمیر میکنی خودت رو در معرض شکسته شدن قرار میدی.”

کیونگسو آب دهنش را بلند تر از زمزمه ی جونگین قورت داد “و من اونو به تیکه های زیادی خرد کردم”

“ویرایشگرم اوه سهون یه عوضیه ولی یه جورایی به درد بخوره. اگر چه منو به اشتباه ولی بالاخره کنار هم گذاشت و سرم رو بر عکس چسب زد ولی نکته اینه که همه ی تیکه هامو به هم چسبوند که چیزی رو از دست ندم. ما به هم وصل شدیم اون مثل یه سگ خیابونى نگهم داشته و فکر میکنم برام خوبه.”

” و یه روز بهم گفت با یکی از افراد کمپانی باله قرار میذاره و من بهش گفتم باشه….باحاله ولی رقصنده ها خیلی احساساتین و اون گفت که نه این یکی فرق داره اسمش لوهانه و باید همدیگرو ببینید مگه نگفتی که رقصنده بودی؟!”

“اوه”

” پس همدیگرو ملاقات کردیم. یه دیدار غیرقابل اجتناب. ولی میدونی چیه؟؟ اون هنوز یادش بود چه نوعی قهوه ای مینوشم. هشت سال گذشته بود و اون حتی سعی هم نکرده بود که فراموشم کنه و با وجود اینکه عاشق سهونه. هروقت منو مى بینه قیافش داغون مى شه.
میدونی چرا؟!به خاطر خاطراتی که دارن می کشنش و من نمیتونم نجاتش بدم. همینطور که سهون هم نمیتونه.” جونگین لبخند تلخى زد و ناگهان به جاى اینکه دود در فضا پخش بشود، از لاى دندان هاى کلید شده اش به شدت بیرون زد”هیچ کس نمیتونه کسی رو از خاطراتش نجات بده.”

مشخص است که جونگین منظورش چیست.
کیونگسو سعی کرد که با کلمات بعدیش مبارزه کند و جلوی حرف زدنش را بگیرد ولی در نهایت غیر ممکن است.

“خیلی خوبه که تو منو به یاد نمیاری واقعا…چون اینجوری من میتونم نجاتت بدم. اینجوری وقتی من گند میزنم تو مجبور نیستی جمعش کنى . فراموش شدن برخلاف چیزی که به نظر میاد غیر قابل تحمل نیست. من میتونم در آخر هر روز مردن رو تحمل کنم، هیونگ. فراموشم کن. اشکالى نداره.”

کیونگسو فریاد پنهان جونگین را نمى شنود که جایى بین ستاره گم مى شود، “به هر حال من مى میرم.” به جاى اون وقتى جونگین انگشت هاشو بین انگشت هاى کیونگسو حلقه مى کند صداى زمزمه خفه ای را مى شنود، “نزار بمیرم”.
به جلو خم میشود و بینى هایشان را بهم میفشارد.
کیونگسو نفس آمیخته به اکسیژن و رایحه تیک تکش را به صورت جونگین مى دمد و ریه هایش را پر از نفس آمیخته به نیکوتین، مسکن هاى قوى و طعم تلخ داروهاى جونگین مى کند.

“میدونی چرا همیشه انقدرپیر به نظر میای؟چون فکر میکنی هیچ چیزی ارزش به یاد آوردن رو نداره و ایده آل نیست و حقم داری….هیچ چیز ایده آل نیست ولی هر دقیقه ارزش به یاد آوردن رو داره،جونگین.
هر بار که یه گندی به بار میاری من یه انسان رو می بینم اشتباه کردن طبیعیه .هر بار که میوفتی عشق رو می بینم که ترو به سمت ساحل میشور و اهمیت نمیدم اگه هشت سال مثل یه تفاله به نظر بیام.شاید چون هیچ خاطره ای ندارم و نمیتونم واقعا صدمه ببینم ولی من عشق ورزیدن،صدمه دیدن و خورد شدن برای کسی که ارزششو داره رو دوست دارم”

جونگین فک کیونگسو را گرفت و چونه اش را کج کرد و اولین خاطره ی آنها یک بوسه برای دور کردن بی قراری ها بود تا جونگین آرام شود و به طرز عجیبی کیونگسو نتوانست خودش را مجبور کند که آن بوسه را در دفترش ثبت کند.

 

 

The following two tabs change content below.

*-*M.K

Latest posts by *-*M.K (see all)