هدر سایت
تبلیغات

FANFICTION Anti Love ep 41

سلام بچه ها

ببخشید که من انقدر دیر اومدم…..

 

 

سرش اونقدر سنگین شده بود که حتی توان بالا گرفتنشم ندشت…مدت زمانی که به یه نقطه زل زده بود یه تایم نامشخص بود…و کیونگ سو وقتی به خودش اومد که خونه‌ی توی سکوت مرگ آوره نبوده کای غرق شده بود…به بدن بی جونش بلخره اجازه داد زمینو لمس کنه…سرمای عجیبو لرزاننده‌ی کف خونه مسخره ترین چیزی بود که کیونگ سورو به رعشه انداخت…به آخرین پله تکیه زدو پاهای یخ زده شو توی بغلش جمع کرد…دیگه براش مهم نبود که کای اونو تو چه وضعیتی ببینه…فقط اینو میدونست که دیگه نمیتونه اون کیونگ سویه سابق…برای یه کایه سابق باشه…اونشب تنها تکون هایی که بدن اون پسر به خودش دید لرزش پلکها و شونه‌های بی پناهش بود…حتی قلبشم نمیتونست اونهمه شوکو هضم کنه و انگار از حرکت ایستاده بود…نمیخواست باور کنه که تنها کسو کارشم از دست داده…ترس بدون کای بودن بیشتراز اون کلماته مذاب وجودشو میسوزوند…حتی انگار عقربه های ساعت هم نسبت بهش احساس ترحم میکردن…تیک تاک طی شدنشونو پشت شیشه خفه میکردن تا به گوش کیونگ سو نرسه…
__________________________________________________________________________
به صفحه‌ی خالی مقابلش خیره شد…هیچ کلمه‌ای از ذهن مغشوشش نمیگذشت که بخواد توی دفتر خالیش کنه…میدونست چن به این زودیا نمیخوابه و احتمالا بهش خیره شده…با کلافگی دفترو بستو زیر تشک تخت جا سازش کرد…خودشو روی تخت انداختو با حرکات آهسته و افسردش خودشو بالا کشید تا سرجاش دراز بکشه
_من جای تو باشم اون دفترو زودتر میسوزونم
_هر وقت جای من بودی بسوزونش
_اگه دست سهون بیوفته چی؟؟
با حالت بی تفاوت طوری که تشویش ته دلشو نشون نده دستشو زیر سرش گذاشتو به صفحه‌ی سفید مقابلش(سقف)خیره شد:
_هیونگ…من دلم نمیخواد لوهان باشم…دلم میخواد عشقه سهون باشم…دلم نمیخواد نونا بره…دلم نمیخواد شرایطم طوری باشه که دلتنگ هیونگام بشم…همه چی خیلی بهم ریختس
صدای پوزخند چن گوشاشو پر کرد:
_خوشی زده زیر دلت بچه جون…الان دیگه سهونو داری…یوری میخوای چیکار؟؟
_میدونم که زندگی کردن بدون نونا خیلی سخته…امروز دلم میخواست بغلش کنم و التماس کنم نره…همین کارم نتونستم واسه خودمو سهون بکنم
_به این فکر کن که چی واسه خودش بهتره
سرشو به سمت چن چرخوندو سریع جواب داد:
_موندن واسش بهتره…یوریو تنهاییاش داغون کرد…حالا که خوب شده دوباره میخواد تنها شه
چن آروم خندیدو با شیطنت گفت:
_هی هی…اینجارو ببین…تو کی اینقد باهاشون صمیمی شدی؟؟
لو کمی فکر کردو آه عمیقی کشید:
_مهم اینه که دیگه خیال ندارم جایی برم
_اگه ننه‌تو فاکتور بگیریم نمیری…ولی لوهان…ازینا گذشته بهتر بود امشب یکم بیشتر پیش یوری میموندین
چشمای لو دوباره رنگ غم به خودش گرفت:
_کاش نره…معلوم نیست بعداز رفتن نونا سهون چه حالی میشه
نگاه متفکرانه‌ی چن لوهانم به فکر فرو برد
_شب بخیر هیونگ
قبل ازینکه چن به خودش بیادو جوابی بده با سرعت از اتاق بیرون زد…امیدوار بود توی اون ساعت کسی بیدار نباشه و رفتار عجیبشو ببینه…قدمهاشو تند برمیداشتو دعا میکرد حرفایی که باخودش تمرین کرده روی یوری تأثیر بذاره
فلش بک:
_این چیه؟؟؟
_شکلش چی میگه؟؟
با تعجب سرشو بالا گرفتو شونه‌هاشو بالا انداخت:
_خب…زغاله…ولی…
_دنبالم بیا
در تراسو باز کردو بعداز نیم نگاهی به چهره‌ی متعجب لو وارد تراس شد…لو تلاش میکرد افکارشو جمعو جور کنه و هرکاری که یوری میگه رو انجام بده…دنبال یوری به تراس رفتو نگاه مختصری به اطراف انداخت…درست مثل تراس اتاق سهون بزرگو دلباز…با این تفاوت که اینجا حسه خاصو بوی نمِ خفقان آوری میداد…با دهن بازو چشمای گرد به دیواری که بیشتر شبیه یه وایت بورده کثیف بود خیره شد…اون دیوار بزرگ تا فاصله‌ی تقریبیه یکو نیم متر فقط سیاه میزدو اشکال نامفهوم روش که به نظر میومد با زغال کشیده شده لوهانو گیج میکرد…اولین فرضیه‌ای که ذهنش داشتو رد کردو تلاش کرد این فکر که یوری مثل یه دختر بچه عاشق نقاشی کشیدن روی دیواره رو نادیده بگیره
به گرده های سیاه پایین دیوار نگاه کردو رد نگاهشو تا روی صورت بی حس یوری سُر داد…یوری با اشاره‌ی سر لوهانو متوجه قسمت کوچیکی ازون دیوار که کمتر سیاه شده بود کرد…لو با چشمای بهت زده نگاهی به نقطه‌ی مورد نظر یوری انداختو دوباره به رفتار عجیبش خیره شد:
_من‌‌‌…باید چیکار کنم؟؟؟
_بِکِش
لو با سردرگمی سرشو تکون داد:
_ولی…چی بکشم؟؟
_همون چیزی که اذیتت میکنه
پلکهای لو شروع به لرزیدن کردو خیلی زود متوجه منظور بانوی جوانش شد
_غمی که توی چشماته…بریزش روی دیوار
اب گلوشو پایین دادو اکسیژن مختصری رو وارد ریه هاش کرد:
_نمیشه…فایده نداره
_بکش…اونوقت میبینی که میشه
نفس عمیقی کشیدو آروم زغالو روی دیوار گذاشت و دستشو حرکت داد…نیشخند تلخی زدو تلاش کرد اول هر چیزی که مربوط به مادرش میشه رو روی دیوار پیاده کنه…
حرکت دستاش تند تر شد..

.چشماش دودو میزدو روی حرکاتش کنترل نداشت…نمیدونست از کجا شروع کرده اما اونقدر دلش پر بود که بدون تعلل زغالو روی دیوار میکشید…گرده های سیاه زغال با سرعت پودر میشدو روی کفشاش میریخت…نفساش تند شده بودو حرکات دستش هر لحظه سرعت میگرفت…حتی متوجه درد خفه کننده‌ای که گلوشو میفشرد نشد…با دستی که روی شونش قرار گرفت متوقف شدو چشمای خیسو بغض آلودشو از دیوار گرفت…برای اولین بار اون نگاهو لبخند مهربون یوریو میدید…نقطه‌ی روشنه ته دله تاریکش قوت گرفتو پرنور تر شد…بااون لبخندو چشما ته دلش لرزید…کوچکترین شباهتی به سهون نداشت…اما با تمام وجود حس میکرد سهون مقابلش ایستاده…
_یکدفه ای نه…کم کم خالیش کن
نفساش کم کم به حالت عادی برمیگشت…با چشمای نمدارش به دیوار نگاه کرد اما چیزی که میدید خیلی بااون چیزی که تصور میکرد فرق داشت…حتی ضمیرناخودآگاهشم باهوش ترازون بود که هویتشو لو بده و تصاویری مثل یک زنه مافیاییو انبار اسلحه شو بکشه…خط خطی های سیاه روی دیوار نشون میداد که لو ناخواسته از راز بزرگش محافظت کرده و اونهمه دردو فقط به شکل چند تا خط حک کرده…

پاهاشو محکم تر کوبیدو قدماشو تند تند برداشت

_دست چپ یا راست؟؟
لو با تعجب به چهره‌ی ذوق زده‌ی یوری نگاه کرد:
_چپ
یوری بلند خندیدو قاب مشکی‌ و تقریبا بزرگیو جلوی لو گرفت:
_میدونستم…جو جوی خودمی
_شوبرت؟؟یااا…نونا تو جر زدی
یوری با لبخند پیروزمندانه ابروها و شونه هاشو هم زمان بالا انداخت:
_میتونی اینطوری فکر کنی
_اصا از کجا معلوم اون یکی هم شوبرت نباشه؟؟
یوری اینبار با چشمای گرد بلند خندید:
_هه چییی؟؟ینی میگی من حقه بازم؟؟
_آااا…نه..نه…معلومه که چنین منظوری نداشتم…
یوری دوباره لبخند زدو دیسک توی دستشو به لو نشون داد:
_بیا…خودت ببین روش چی نوشته…یکی شوبرت بود یکیش شوپن
لو هم لبخند زدو با مهربونی دستی که توی دست چپ یوری بودو حالا انتخاب شانسی لو دراومده بودو از قابش در آورد…با دقت اونو روی گرام تنظیم کردو به یوری نزدیک شد لبخندش با صدای ملایم موسیقی پررنگ تر میشد…کنار یوری نشستو ساز دهنیو توی دستش گرفت
_این یه قطعه‌ی خاصه جو جو…اونقدرام راحت گیر نمیاد که بخوام دوتا ازش داشته باشم
_میدونم نونا…میدونم‌…فقط خواستم یکم جو بدم…خب توهم از علاقه‌ی بیش از حدم به شوپن و بتهوون سوء استفاده میکنی دیگه…درضمن جو جو نه لوهان…
_باشه بابا فردا نوبت توئه که انتخاب کنی…اصا هم شوپن گوش میدیم هم بتهوون باشه مای جوجوهان؟؟؟

پشت در اتاق ایستادو مشتشو باز کرد…کف دستاش عرق کرده بودو احساس ضعف میکرد…درست شده بود شبیه روزهای اولی که وارد اتاق یوریو سهون میشد…میدونست یوری به این زودیا نمیخوابه پس تقه‌ای به در وارد کردو منتظر موند…وقتی صدایی از داخل اتاق نشنید نفس عمیقی کشیدو برای اولین بار بدون اجازه وارد اتاق یوری شد…نور کمی که از چراغ خواب پخش میشد اشیاءو واسش واضح میکرد…نور به حدی بود که بتونه تشخیص بده که یوری اتای اتاقش نیست…پس مسلما جایی به غیر پاتوق همیشگیش نمیشد پیداش کرد…پرده‌ی حریریو کنار زدو برعکس همیشه یوریو مقابل نرده ها به جای دیوار دید…موهای بلندو نرمش توی هوا پخش میشدو لوهانو دلتنگ دیدنشون میکرد…بدون هیچ کلمه ای به دیوار نزدیک شدو زغال کوچیکی از روی زمین برداشت…لو کمتر استعداد نقاشی داشت اما تلاش کرد چیزی که توی ذهنشه رو بکشه…نمیدونست یوری به خاطر بدون اجازه وارد شدنش چه عکس العملی نشون میده بااینحال حواسشو به نقاشیه مورد نظرش داد…خیلی سریع هواپیمای کوچکیو کشیدو با تموم شدن زغالش دست از نقاشی کشید…بازهم کنترل رفتارشو از دست داده بودو تلاش میکرد یکی از باارزش ترین مفهومهایی که توی خلاء زندگیش به تازگی جون گرفته بودو حفظ کنه…به محض اینکه برای برداشتن زغال دیگه ای برگشت نگاه متعجب و غم گرفته‌ی یوری جلوش ظاهر شد…آروم پلک زدو بدون گرفتن نگاهش ازون چشما با پشت دستای سیاه مالی شده‌ش اشکشو پاک کرد…هر دو ساکت بودنو مصمم برای نگه داشتن سکوت…بعداز مدتی بلخره لو دهن باز کردو با صدای بغض آلودش زمزمه کرد:
_نمیخوام بری…ازینم متنفرم
_نمیخوام بهت امیده الکی بدم…لوهان اینکه طبق تصمیمم چند ساعت قبل نرفتم دلیل نمیشه که فکر کنی میتونی منصرفم کنی…من فقط میخواستم چند ساعت بیشتر پیشتون باشم
اشکهای لو شدت بیشتری گرفتو بغض یوریو تشدید میکرد:
_متنفرم…ازینکه بری متنفرمو آخرین چیزی که میتونم ازش کمک بگیرم این دیواره…من هیچوقت نتونستم چند تا خوشبختیو باهم داشته باشمو ازینم متنفرم…
_این تقصیر تو نیست…همه چی درست میشه لوهان
_نمیتونی آرومم کنی نونا…تا وقتی که نگی منصرف شدی…فقط…فقط بگو میمونی…
دوباره سکوت کرد…درست مثل سهون سکوتش آزار دهنده بود…دو قدم برداشتو مقابل لو ایستاد…بلخره اولین قطره‌ی اشکش روی پوست ‌شفافش سر خورد
لب

خندی که توی اون لحظه توی منطق لو نمیگنجید لبهای سرخشو تزئیین کرد…درست شبیه فرشته هایی شده بود که بعداز انجام وظیفشون عزم رفتن میکنن…با تمام سلول های بدنش دعا میکرد اون فرشته رو پیش خودش نگه داره
_هیچوقت فکر نمیکردم یه نفرو اندازه‌ی سهون دوست داشته باشم…تو لوهان…چرا اینقدر فرق داری؟؟؟نمیتونم دوست نداشته باشم
لو کمی نزدیک شدو خواست دستاشو بگیره اما نمیدونست یوری چرا یکی از دستاشو پشتش پنهون کرده
_لوهانی…دو تا امانتی پیشت میذارم خیلی مواظبشون باش
لو ناامیدانه سرشو تکون داد:
_نمیتونی…
_حواست به داداش کوچولویه احمقم باشه…هر چند نباید اینطوری باشه اما اون مهم ترین چیزیه که دارم…میدونم که خودت اتوماتیک وار مراقبشی ولی خب عریضه خالی نباشه بهتره
اروم خندید اما لو توی موقعیتی نبود که بخواد بخنده…یوری با دست آزادش مچ لوهانو گرفتو با دستی که پنهون کرده بود چیزیو توی مشت لوهان گذاشت…لو به سرعت سرشو پایین انداختو به تیکه‌ی زغالی که کف دستش بود خیره شد…
_هر وقت دلت از چیزی گرفته بود…هر وقت غمی داشتی که دلت نمیخواست…خودتو با روش همیشگیمون آروم کن
لو لباشو بهم فشردو نگاهشو از یوری گرفت…
_لوهان‌…آرزو میکنم وقتی برگشتم این زغالو همینطوری که هست بهم تحویلش بدی
با شنیدن اون آرزوی باارزش بغضشو پایین دادو بی اختیار خودشو توی آغوش یوری انداخت…یوری آروم خندیدودستاشو دور لو حلقه کرد:
_خودتو جمعو جور کن تو باید ازین به بعد لبولچه‌ی سهونو جمع کنی
لو حلقه‌ی دستاشو تنگ تر کرد:
_خیلی بی رحمی نونا…خودت نمیفهمی ولی خیلی بی رحمی
_هی من نمیفهمم؟؟مثل اینکه یادت رفته نه سال ازت بزرگترمو نمیتونی اینطوری باهام حرف بزنی
لحن آرومش لوهانو برای محکم تر کردن آغوشش ترغیب میکرد…بدون کلمه ای گرما و عطر حمایتگره یوریو به وجودش کشیدو به خاطر سپرد…یوری سن زیادی نداشت اما لو نمیتونست ازون آغوش مادرانش دست بکشه…یقیناً اگه میتونست به اندازه‌ی یکسال بغلش میکرد
___________________________________________________________________________
_صبح بخیر پدرجون
_کجایی کای؟؟فقط یکماه دیگه وقت داریمو تو هیچکدوم از وظایفتو انجام ندادی
با کلافگی چشماشو توی کاسه چرخوندو کرواتشو مرتب کرد
_متاسفم پدر…خیلی زود خودمو میرسونم شرکت
_همه مشغول کراشوننو تقریبا مقدمات کنفرانسو فراهم کردن…اما برادر زاده‌ی خودم هنوز توی تختش ازین پهلو به اون پهلو میشه
با شنیدن اون جمله کمی مکث و لباشو خیس کرد
_بازم متاسفم…من همیشه باعث سرشک…
_پسرم…تو وارث منی…من نمیخوام ناراحتت کنم اما تو هم باید تلاش کنی مایه‌ی افتخار من باشی
آه کوتاهی کشیدو نگاهشو از آیینه گرفت:
_نیم ساعت دیگه اونجام…فعلا
بدون اینکه منتظر جواب عمو یا به عبارتی پدرش باشه تماسو قطع کردو گوشیو توی جیبش گذاشت:
_لعنتیا
درحالی که زیر لب غر میزد کیفشو برداشت و از اتاق خارج شد…میدونست که قراره یه روز سختو کسل کننده رو بگذرونه و مجبور بود برای خوشحال کردن پدرش تمام تلاششو بکنه…برعکس هرروز بوی هیچ پنکک یا کیکی توی خونه استشمام نمیشد واین کایو درمورد کیونگ سو کنجکاو میکرد…از پله ها پایین رفت اما بعداز پایین رفتن از چند پله متوجه جثه‌ی کوچیکی شد که پایین پله ها توی خودش جمع شده…دسته‌ی کیفو توی مشتش فشردو سعی کرد با تند تند پلک زدن حواسشو از لرزش ناگهانیه بدنش پرت کنه…آب گلوشو پایین دادو با سرعت بیشتر از پله ها پایین رفت…توی یه حرکت دستاشو زیر کمرو پاهای کیونگ سو بردو اونو بلند کرد…صورتو مژه های نمدارش کایو از دنیای خودش بیرون میکشید و وجدانشو آزار میداد…اما چیزی توی وجودش اجازه نمیداد کای به گذشته‌ای که با کیونگ سو داشته فکر کنه
کیونگ سو وزن کم کرده بود.‌..و کای به خاطر حمل کردنای همیشگیش اینو به خوبی میتونست بفهمه
دوباره وارد اتاق شدو اونو روی تخت گذاشت…پتورو روی بدنش کشیدو نفس عمیقی کشید:
_همه چی بهم ریخته…من حتی نمیدونم که هنوز دوست دارم یا نه…متاسفم کیونگ سو اما من ذهنم درگیر اون آهو کوچولو شده و نمیتونم حواسمو جمع کنم
بعداز به زبون آوردن اون کلمات با صدای آروم پنجره‌ی اتاقشو بستو از خونه خارج شد…در واقع کای از دنیای خودش درحال خارج شدن بودو توی اون راه تنگو تاریک با چشمای بسته قدم برمیداشت و خودشم متوجه نبود
____________________________________________________________________________
به سرعت لباساشو عوض کردو موهاشو مثل همیشه توی صورتش ریخت
_گامبول همیشه میگفت آدم وقتی عاشق میشه خر میشه…من بهش میخندیدم ولی حق با گامبول بود…تو خیلی خری لوهان
لو با عجله کفشاشو پوشیدو بعداز خاموش کردن موبایلش اونو توی کشو گذاشت:
_ها؟؟گامبول کیه دیگه؟؟؟
چن با کلافگی دست به کمر زدو درحالیکه به حرکات لو نگاه میکرد زیر لب زمزمه کرد:
_یه خر مث تو
بدون اینکه منتظر جواب سوالش بشه از اتاق بیرون رفتو هیونگ مبهوتشو تنها گذاشت
لبخند های سرسرکی و نصفه و نیمه ای که به خدمتکارا میزد توجه خیلیا رو جلب کردو لو بدون حتی لحظه ای توقف به سمت اتاق یوری قدم برمیداشت…پشت در اتاقش ایستادو با ضربه های تقریبا محکمی به در زد…بعدزینکه چند بار این کارو تکرار کرد و جوابی نگرفت با دلهره ای که به جونش افتاده بود وارد اتاق شد…هیچ اثری از یوری نبودو جای چمدوناش خالی بود…لوهان با تمام سرعتش از اتاق بیرون زدو به سمت پله ها دوید…فکر اینکه یوری بدون خداحافظی از کره رفته باشه دیواره های مغزشو میخورد…با عجله و بدون اینکه در بزنه وارد اتاق سهون شدو درحالیکه نفس نفس میزد چشمای گردشو توی اتاق چرخوند…با دیدن سهونو یوری که نگاهای بهت زده شونو بهش دوخته بودن ناگهان نفسشو آزاد کردو چشماشو روی هم گذاشت
_لوهان؟؟..چیزی شده؟
با دلخوری نزدیکشون شدو موهاشو ازتوی پیشونیش کنار زد:
_نونا…چمدونات کو!؟رفتم توی اتاقت اما نبود فکر کردم بدون خداحافظی رفتی
یوریو سهون هر دو لبخند زدنو سهون کمی کنار کشید تا لو بتونه بشینه
_مگه میشه بدون خداحافظی از جو جو برم؟؟؟
سرشو بالا گرفتو با بی حوصلگی آه کشید:
_میشه اینقد تظاهر نکنی نونا؟؟
لبخند یوری پررنگ تر شد:
_چشم جوجوی من…گریه کنم خوبه؟؟
دست سهونو که دور کمرش درحال حلقه شدن بودو محکم چسبیدو به میز مقابلش خیره شد:
_من جوجه نیستم…
سرشو بالا گرفتو با صدای بلند تر گفت:
_الانم اصلا حال شوخی ندارمو خیلی عصبانیم
یوری خودشو عقب کشیدو نیشخند شیطنت امیزی زد:
_انگری برد
سهون آروم توی گوش لو خندیدو باعث شد لبخند کوچیکی روی لبای آویزونش بشینه
_بی ملاحظه
خنده‌ی یوریو سهون شدید تر شدو لو نمیتونست اون خنده هارو درک کنه…حداقل میدونست که تظاهره آشکاری توی اون خنده ها وجود داره
صدای خنده هاشون با زنگ موبایل یوری قطع شد..‌.یوری به علامت سکوت دستشو بالا آوردو گوشیو جواب داد:
_کجایی وروره جادو؟؟
_میییییکشمتتت…پاشو همین الان بیا تواتاقت تا فاتحه‌ی وسایل عزیزتو نخوندم احمق من فکر میکردم قضیه رفتنت کشکیه نگو که توی روانیه مغز فندقی مثل همیشه یوبس شدیو واقعا میخوای بری…واااااییی یوری مطمئن باش…مطمئن باش پات که ازین کشور بره بیرون دیگه واسه من وجود نداری…لعنتی…چرا به اینکه اگه یه درصدم بخای بری چیکار باید بکنم فکر نکردم؟؟کله خره بیشور هممونو گذاشتی تو….
گوشیو قطع کردو با خنده به چهره‌ی بهت زده‌ی لوهانو سهون نگاه کرد:
_من باید برم اتاقم.‌..واسم دعا کنین…امروز کلا دوتا مقصد بیشتر ندارم…یا فرانسه…یا قبرستون
لو آروم پلک زدو بعداز نیم نگاهی به سهون مشتشو بالا آورد:
_فایتینگ نونا…اما به هیویون نونا بگو جای منم بزنه
یوری خندیدو از اتاق بیرون رفت…بعداز خارج شدنش لبخندم کم کم از لب لو محو شد…با ب.سه‌ی سهون روی گونش به خودش اومدو نگاهشو از در بسته‌ی اتاق گرفت
_اون خیلی یه دنده‌اس…نمیشه که نظرش عوض بشه
_وقتیکه بره ماهم خیلی زود ازینجا میریم…
لو سرشو چرخوندو صورتش با فاصله‌ی خیلی کم از صورت سهون قرار گرفت:
_ماهم میریم؟؟؟کجا؟؟
_بوسان…خیلی طول نمیکشه تا کارای مدرکم تموم شه…خوبیه پارتی داشتن همینه
_من…فکر میکردم بوسانو بیخیال شدی
سهون لبخند زدو موهای نرم لورو کنار زد:
_من عادت ندارم چیزیو که با تمام وجود میخوامش بیخیال شم…کارم که تموم شه…توی اولین فرصت میریم بوسان
لو نگاهشو به پیشونیه بلندو موهای خوش حالتش انداختو با سردرگمی سرشو تکون داد:
_اونوقت…درمورد اینکه من باید چیکار کنمم فکر کردی؟؟
سهون لبخند کمرنگی زدو ب.سه‌ی کوتاهی روی لبای صورتی لو گذاشت:
_این مهم ترین چیزیه که بهش فکر کردم…فکر کردی تنها میذارمت اینجا و میرم؟؟
تنها زندگی کردن با سهون توی یه خونه قلبشو قلقلک میداد…اما نگرانی ای نسبت به اینکه اگه سهون بخواد ببرتش سرپرست چه عکس العملی نشون میده اون حس خوبو کمرنگ میکرد
_سهون؟؟
سهون درحالیکه لبخند محوی روی لباش نقش بسته بود با پشت انگشتاش گونه‌های لورو نوازش کرد:
_اممم
_میخوام یه چیزی بگم ولی نمیدونم چجوری…
سهون با کنجکاوی کمی فاصله گرفت تا دید بهتری به چشمای خجل لو داشته باشه:
_خب بگو…میشنوم
لو زبونشو روی دندوناش کشیدو آب گلوشو پایین داد:
_آآآآآآ… من…میتونم با این گوشی ای که بهم دادی…به هیونگام زنگ بزنم؟؟؟
یه دفه از جا پریدو ولوم صداش بالا تر اومد:
_ولی قول میدم فقط یبار زنگ بزنم
سهون مکث طولانی ای کردو سر لوهانو توی آغوشش کشید:
_دیگه واسه استفاده از چیزی که مال خودته اجازه نگیر…تو دیگه اون خدمتکار قبل نیستی.‌..شاهزاده کوچولوی منی…دیگه همه چیز مال توئه حتی من
لو لبخند شیرینی زدو چشماشو بست:
_من خیلی بی جنبه ام لطفا اینقد پرروم نکن
_اونقدرام که فکرمیکنی نسبت به اخلاقات بی اطلاع نیستم…درسته که هنوز مدت زیادی نگذشته اما یه روز میرسه

که تورو بهتر از خودت میشناسم…ما فقط یکم زمان احتیاج داریم
تپشهای پراز احساس قلبش با دلهره های نگرانش ترکیب شده بود…میدونست اونروز زیاد دور نیست و سهون با شناخت بیشتر لو به اون چیزی که توی رویاهاشه نمیرسه…بااینحال تلاش کرد با محکمتر کردن حلقه‌ی دستاشو فرو بردن صورت توی سینه‌ی پهن سهون برای لحظه ای اون حرکات دیوانه وار قلبشو آروم کنه…
(واسه اونروز متاسفم سهونا…)
__________________________________________________________________
_جمع کن لبو لوچه رو
لو تند تند پلک زد تا قطره‌های اشکشو پس بزنه و مانع ریزششون بشه:
_من خوبم نونا…
یوری بازوشو کشیدو اونو توی آغوشش گرفت…قدش از لو کوتاه تر بود اما حس حمایت گرمیو به وجود لو تزریق میکرد:
_میدونی چقد دلم واسه این چشما تنگ میشه؟؟؟واسه صدات وقتی که با دکمه‌های پیانو همصدا میشی…سهون شنیده صدای جادوییه جوجومو؟؟؟
خودشو عقب کشید تا جواب سوالشو بگیره…همه لبخند تلخی روی لباشون بودو سهون نگاه سردشو بدرقه‌ی راه خواهرش میکرد
_سهون؟؟…اگه میخوای آرامش واقعیو تجربه کنی صدای لوهانو پیشنهاد میکنم…من بارها ازش خواستم واست بخونه اما اون هر دفه میگه نمیتونم…خجالت میکشم
سهون نیشخندی زدو به لو خیره شد…لباو چونه‌ی لرزونش اجازه نمیداد سرشو بالا بگیره و اون فشار غیر قابل تصوری که تحمل میکرد از چشم سهون پنهون نموند…دستشو به سمت لو گرفتو صداش زد:
_لوهان؟؟
لو زیر چشمی به آغوش باز سهون نگاه کردو خیلی سریع خودشو بین بازوهاش جا داد…از صدای نفسهای نیمه کاره ای که میکشید تنها نشونه واسه گریه های خفه‌ی توی بغل سهون بود…سهون بغضشو پایین دادو به چشمای خیس از اشک دوستای یوری نگاه کرد…براش عجیب بود که چرا وقتیکه همه حتی خوده سهون هم به شکسته شدن بغضشون نزدیک میشدن یوری میتونست بغضشو با یه لبخند زورکی زندونی کنه
_نکنه دارین تابوتمو بدرقه میکنین؟؟چرا همتون مث بچه ها شدین؟؟؟
_خفه شو
با اون جمله‌ی کوتاه هیو که بین هق هقاش ادا شد یوری خندیدو محکن بغلش کرد:
_بیا اینجا ببینم بی اعصاب من
بعدازون تک تک دوستاشو درآغوش گرفتو بهشون قول داد که بیشتراز یه سال دوراز کره نمونه…
_نونا دفه‌ی پیشم به سهون گفته بودی دوماه
یوری به سوهو اخم مسخره ای کرد که چهره شو مهربون تر نشون میداد:
_من میخوام این گوسفندارو بسپرم دست تو اونوقت بیشتر ناراحتشون میکنی؟؟
سوهو خندیدو شونه بالا انداخت:
_به هر حال منکه مسئولیت دامداریتو قبول نمیکنم مجبوری یه کنترل ازراه دور نسب کنی
_هه…دیوونه
با خنده‌ی یوری کم کم همه آروم تر شدن…صدای پیج شدن ساعت پرواز نگاه ناخودآگاه یوریو سمت چشمای بی حسو دلخور سهون برد…اینبار سکوت سنگین تری بین جمعشون حاکم شدو لوهان خودشو از سهون جدا کرد تا برای آخرین بار بتونه خواهرشو بغل کنه…توی اون چند روز هیچکدوم از لبخندا و آغوشهای سهون درمقابل خواهرش هیجانی به همراه نداشت اما اون لحظه دیگه غرورو دلخوری براش بی اهمیت شده بود…پس اولین نفری که پیشقدم شد سهون بودو بعدازون پاهای یوری که اون فاصله رو یک قدم کردو دستایی که بعدازون قرار نبود تا یه مدت طولانی اون آغوشو حس کنه…با بغض ب.سه ای روی گونه‌ی سهون گذاشتو بدون اینکه توی چشماش نگاه کنه کیفشو از بین دستای سویانگ بیرون کشید…مواظب خودتون باشین بچه ها…
لبخند زورکی ای زدو همونطور که آماده‌ی رفتن میشد به کای نگاه کرد:
_کای به کیونگ سو بگو پوستشو میکنم وقتی برگشتم…از طرف من بغلش کن
کای لبخند زدو لباشو بهم فشرد:
_سفر بخیر نونا
تلخ ترین موضوع توی اون لحظات چشمای بیقرار یوری بود که اجازه نداشت به هیچکدوم ازون نگاه ها برخورد کنه…دستشو تکون دادو با قدمهای بلندو تند کنار خدمتکارش از اونا دور شد
_دیوونه کاش با هواپیمای شخصی میرفت…اصلا خیالم راحت نیست اینطوری
_نگران نباش سویانگ تصمیم خودش بود که یه مدت اینطوری زندگی کنه…باید به تصمیمش احترام بذاریم
هیچکدوم ازون جمله هارو نمیشنید…فقط به یوری که هر لحظه کوچیکتر میشد خیره شده بودو جسم کوچیکو سفتی رو توی مشتش میفشرد…به خاطر کف دستاش که عرق کرده بود اون زغال کوچیک دستاشو سیاه کرده بود…زغالو بین مشتش جابه جا کردو با دست دیگش انگشتای سهونو گرفت…سهون به خودش اومدو مقابل نگاهای ناراحت دوستاش لبخند مصنوعی‌ای زد:
_بریم؟؟
لو آروم سرشو تکون داد:
_بریم
انگشتاشو بین انگشتای لوهان فرو بردو رو به دوستاش کرد:
_شمام مثل این احمقا بهمون زل نزنین…میدونم که همتون خبر دارین…من توقع ندارم چنین موضوعی از زیر دست این تیم خبرنگاریه بزرگ دربره…
صدای خنده ها دوباره بلند شدو کمی از انرژیه منفی جوو خنثی کرد…اما کای با کلافگی موهاشو عقب زدو نفس عمیقی کشید:
_میبینمتون بچه ها
بدون اینکه اجازه بده کسی سوالی بپرسه دستشو تکون دادو سالنو ترک کرد…
_______________________________________________________________

پاهاشو روی هم انداختو توی کاناپه فرو رفت…یک ساعتی میشد
که مجبور به تماشا کردن فیلم مورد علاقه و بی سرو ته چان کرده بود اما هنوز چیزی از موضوع اصلی نمیفهمید…براش عجیب نبود که چان خودش توی آشپزخونه درگیره چون اون حتی دیالوگای اون فیلمم حفظ بود…صدای موبایل چان که درست روی میز مقابل بک قرار داشت از خیره شدن به اون تصاویر بی معنا نجاتش داد…
_چان؟؟
_بله؟؟
حس کنجکاوی درونش اجازه نداد جمله شو کامل کنه…بدون تردید گوشیو برداشتو دم گوشش گذاشت:
_الو؟؟
_….؛
اخم کمرنگی کردو با صدای بلند تری تکرار کرد:
_الو؟؟؟…
_منم
صدای آشنا و ضعیفی قلبشو تکون داد…نفساش کند شدو نمیتونست اون صدا و عکس العمل بدنش بهشو آنالیز کنه
_کی…کی هستی؟؟
+کیه بکهیون؟؟؟
بک انگشتشو به سمت چان گرفتو با دقت بیشتری گوشاشو تیز کرد:
_تو…
_بکهیونا
بکهیون با بغضو ناباوری دستشو جلوی دهنش گذاشتو چشمای خیسشو به چان دوخت:
چان با کجنکاوی جلو اومدو مقابلش نشست:
_بک بکه من؟؟؟
صدای دوست داشتنیو لرزون لوهان درست مثل خواب اخیرش بدنشو سست کرد…با چکیدن اولین قطره‌ی اشکش دستشو برداشت:
_بک دورت بگرده…
لو بین گریه هاش اروم خندیدو نفسشو بیرون داد:
_خوبی بکهیون؟؟؟چان…لی…کریس هیونگ…همتون خوبین؟؟
بک با شوق به چهره‌ی ذوق زده‌ی چان خیره شدو دستشو گرفت:
_اونا خوبن…ولی من نمیدونم الان خوبم یا نه…فقط میدونم که قلبم داره میزنه بیرون
صدای خنده‌ی لوهان دوباره توی گوشش پیچید:
_فدای اون خنده هات شم…میدونی چقد دلم واست تنگ شده؟؟؟دیگه داشتم آماده میشدم بیام دنبالت…
_میدونم بک…منم دلم واست یه ذره شده…حتی واسه همین چرتو پرتات
_اینم میدونی که دستم بهت برسه پارت میکنم؟؟
لو با خنده سر تکون داد…نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره:
_اینم میدونم
_پس بهتره اینم بدونی که اگه یک گرمم وزن کم کرده باشی خونه‌ی بانو شینو رئیس جمهور اوه بزرگو خراب میکنم
_تو هنوز خولی‌…ولی لازم نیست نگران باشی…من حالم خیلی خوبه…بیشتراز اونچیزی که فکرشو میکنین..‌.هیونگ من اینجا باارزش ترین مفهوم زندگیمو پیدا کردم پس لازم نیست نگران من باشین…
بکهیون صداشو پایین ترآوردو با دلخوری زمزمه کرد:
_خیلی عنی اگه مارو فراموش کنی
لوهان بلند خندیدو گوشیو محکم تر چسبید…سیل جدید اما کم حجم اشکشو پاک کردو به منظره‌ی پرتگاه مقابلش خیره شد:
_چیکار میکنین؟؟چانیول کجاست؟؟؟
بک بینیشو بالا کشیدو با حالت بانمکی که چشمای چانو خیره تراز قبل میکرد گفت:
_ماهم برنامه ی ثابتی نداریم…چانیول دیگه منو نمیک….
_یااا لازم نیست همه چیزو توضیح بدی
بک با لحن شوخو گله مندی صداشو بالا برد
_چرا نمیذاری خبرای دست اولو بدم؟؟؟شاید الان میخواستم بگم من حامله ام
چان کنارش نشستو دستشو دراز کرد:
_بک بده منم حرف بزنم
بک یکدفه پشت دست چان کوبیدو داد زد:
_بر خر دراز معرکه لعنت…نذاشت لشتو وسط خونه پهن کنم بعداز یه قرن دارم باهاش حرف میزنم
چان با چشمای گرد پشت دستشو ماییدو عقب تر رفت:
_باز وحشی شد…
______________________________________________________________
به دلیل وقت تنگ مجبورم همینجا کاتش کنم عذر خواهی :)
لاب یو عال 3>

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 120 نظر 8 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
byun kosar yeol
مهمان

T.T arrrrrrrrrrr chanbaekmmmm😭😭😭😭

سمیرا
مهمان

تو همه ی جمع هااااای دوستانه یه منحرف مثه بکییییی هستتن😂😂😂اصلااینا تو جمع نباشن انگار یه چیزی کمه😅😅😅😆😆😆

اوه سهون
مهمان

هونهان جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
امیدوارم کای بفهمه معنی حسش به لو هوس بوده و عشق واقعی رو با دی او تجربه کرده و انوقت دی او یه گوش مالی حسابی به کای بده اخ چه حالی میده لامصب😜😜😜😜😆
حمایتت میکنم اجی

sara
مهمان
fati-hunhan
مهمان

الیهان جان وقتی کنکوری بودی زودتر آپ میکردی-___-

⚡vampire⚡
مهمان

دیر اپ میکنی ولی قلمت حرفه ایه 👏
خلاصه منتظرتیم ✌

افرا
مهمان

واییییی چقد عالی بود مرسی

فاطمه
مهمان

عاووووووووووو محشررررررررر بود اصن من جای لوهان بغضم گرفته بود موقع خداحافظی و اون زغالها کاش منم یه دیوار داشتم روش خط خطی میکردم
درمورد کایسو هم فعلن چیزی نمیگم فقط ناراحتم
ممنون

دلارام
مهمان

سلام :hiii: من خوانندهی جدیدم. اصلا نمیدونم چی باید بگم
این فیک محححششره
عاشقشم عاشق شخصیت لوهانم توی این فیک به همون مقدارم معتقدم کای لیاقت کیونگسو رو نداره. ولی در واقعیت من کایو خیییلی دوست دارم
اصلا من با این فیک زندگی میکنم
قلمت محشره من معمولا زیاد تحت تاثیر قرار نمیگیرم ولی احساسم با فیک ها همراه میشه. دلم برای لوهان و کیونگسو میسوزه
یه سوال پایانش خوبه یا بد?
مررررررسی :kissme:

Chocolate
مهمان
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم من بعد یهههههه قرنی یرگشتم خخخخخ وأی یوری رفت ای خداااااااااااااااا عررررررررر هونهانمممممممممم اونیییی ببخش اگه نبودم سایت برام باز نمیشد عرررررر اما الان خوبیده خخخخخخ ممنون مثل همیشه محشر و تککککککک عالیییییییییییی بود خسته نباشی اونیییییییی
دقیقا Bahariii
مهمان
ji chang wook
مهمان

فعلا نظری نیست…
ولی عررررررررر….
زودتر آپ کن چینگووو

Parisa
مهمان

الهییی…یوری رفت
ای جوووون طفلی بکی چقد دلش تنگ شده بود😢
ی لحظه فک کردم تیفانیه…باخودم گفتم الان چانی به فنا میره…خخخخخ
خیلی قشنگ بود….مرررسی

LH7
مهمان

چ عجب لوهان یادی ازدوستاش کرد :becharkh:
کاش سهونولوطودتربرن بوسان راحت شن :nish:
مرسی عزیزم عاااالی بود :kissme:

LuMah
مهمان
عررررررررر من چقدر دیر رسیدم عرررررررررر بسوزه پدره بی نتیییییییییی عرررررررر اخه چراااااااااااااااااا یوری ررررررفت چراااااااااااااااااا بمیررررررررم لوهانیم چقدر گریهههههه کرررررررد خو من عاشق این هونهانمم پاشین برین بوووووووووووووسان ای تو روحتتتتتتتتتتتتتت کاااااااای کیونگیییییییه مظلوممم عرررررررررررررر، پاشو این کای ترک کن تا شاید ادم شود ای خدااااااااااااااااااا بکییییییییییم :khande: :khande: نمیدونم عررررر بزنم یا بخندم از دست این بشرررررررر :khande: :khande: عالییییییییییییییییییییی بود عالیییییییییییییییییییییییییییییی معرررررررررررررررررررررکههههههههههههه
Fati❤EXO❤HunHan
مهمان

مثل همیشه عالیییییی
مغسییییییی💖💖💖💖💖

ولگرد مجازی
مهمان

وایییییییییییی من دیر اومدم :aaar: :aaar: :aaar:
خیلی عالی مـثل همیشه :like:
یعنی اگه لوهان از خونه رییس جمهور بره مافیای بی فرهنگ چی کار میکنه؟ :chebedunam:
ولی یوری رفت اصن خیلی ناراخت شدم :gerye: :gerye:

sahar
مهمان

جییییییغ عاللییییی بوووددددددددد مرسیییی

wpDiscuz