هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anti Love ep 46

 

قسمت 46 فیک ” Anti Love “

.

 

 

با چشمای هیجان زده و خندونش چشماشو روی منظره‌ی مقابل میچرخوندو به سمتش قدم برمیداشت….انعکاس طلایی خورشید روی سطح نقره‌ای آب دریاچه میدرخشیدو چشم انداز خیره کننده ای به وجود آورده بود…کوهای سبز و بلند به آرومی سرجاشون ایستاده بودن تا سطح آب دریاچه آروم بمونه…نسیم ملایمی صورتشو به نوازش گرفته بودو اجازه نمیداد موهاش روی پیشونیش بریزه‌…با خوشحالی دست سهونو فشردو با لبخند به نیمرخش نگاه کرد…سهون نگاهشو از دریاچه گرفتو به صورت شادش خیره شد…کنار لو درست مقابل اون طبیعت آرامش بخش متوقف شد و دوباره نگاهشو به اطراف دوخت:
_تا بحال یه دفه اومدم اینجا…اونوقتا بچه بودمو اون اولینو آخرین مسافرت با پدرو مادرم بود
_اینجا خیلی قشنگه…این منظره مثل پوستراس
_ده جون جاهای دیدنی زیاد داره امروز میبرمت ببینی
لو لبخند پررنگی زدو سرشو تکون داد:
_ولی بعدش بیایم اینجا نهارمونو بخوریم…
سهون دستای قفل شده‌شونو بالا گرفتو ب.سه ای به پشت دست لو زد:
_امر بفرمایید شاهزاده لو
لوهان خنده‌ی ریزی کردو خودشو بین بازوهای سهون جا داد…همونطور که محکم بهم چسبیده بودن به سمت راه باریک و خلوتی قدم برداشتن…زوجها و توریستای کمی اطراف دیده میشدنو نگاه کنجکاوشونو به اونا میدوختن:
_سهونا میگم اینا یهو عکس نگیرن ازمون؟؟؟
سهون نیشخندی زدو اونو بیشتر به خودش فشرد:
_بگیرن…چه اهمیتی داره؟؟
لو با نگرانی متوقف شدو به سمت سهون چرخید:
_ولی ممکنه واست مشکل پیش بیاد
_لوهان ما کار اشتباهی نمیکنیم که
_بقیه اینطوری فکر نمیکنن
سهون شونه هاشو بالا انداختو لبخند زد:
_واسم مهم نیست بقیه چه فکری میکنن…الانم برگرد سره جاتو به اتفاقی که نیوفتاده فکر نکن
لو به دستای باز سهون نگاهی انداختو بعداز مکث و تردید طولانی ای خودشو دوباره توی آغوش سهون چپوند
آروم کنار هم قدم میزدنو بدون توجه به آدمای اطراف از هوای مرطوب اطراف لذت میبردن…
_داری به چی فکر میکنی؟؟؟(^_^)
سهون نیم نگاهی به نیم رخ لو انداختو لباشو خیس کرد:
_حدس بزن
لو کمی فکر کردو پرسید:
_شازده کوچولو؟؟
سهون خندیدو سرشو تکون داد:
_نه…ایندفه اشتباه کردی
_طراحی؟؟
دوباره سرشو تکون داد:
_ام ام…
_انسانه؟؟
_نه…اما اگه انسان بود؟؟
لو خنده‌ی شیرینی کرد:
_من
سهون ب.سه‌ی عمیقی روی پیشونیش گذاشتو حلقه‌ی دستشو تنگ تر کرد:
_اگه حیوون بود؟؟
لو چشماشو ریز کرد:
_آااا…یا آهو…یا روباه
سهون دوباره لبخند زد اما قبل ازینکه چیزی بگه لو پیشدستی کرد:
_هیچکدوم ازینا نیست…نه حیوانه نه انسان…نه طراحیه نه شازده کوچولو…پــــــس…چی میتونه باشه
سهون هیسی کشیدو سرشو بالا گرفت:
_یه راهنمایی میکنم…مربوط به قلبمه
لو با ذوق خندید:
_خب منم دیگه
_نگفتم خوده قلبمه…گفتم مربوط به قلبمه…
لو از آغوش سهون بیرون اومدو دستشو گرفت…درحالیکه مقابل سهون عقب عقب راه میرفت جواب داد:
_زمانو مکان خاصی داره؟؟
نگاه سهون کمی غمزده شد:
_آره…مربوط به زمانو مکان خاصیه
لو با حالتی که انگار کشف بزرگی کرده دست سهونو تکون داد:
_فهمیدم…اممم اول بگو اگه حدسم درست بود چی بهم میدی؟؟
سهون لباشو گاز گرفت:
_هر چی که بخوای
لو با شوق به اطرافش نگاه کردو گفت:
_اگه درست گفتم شب همینجا کنار دریاچه بخوابیم
سهون با تعجب پوزخند زد:
_دیوونه شدی؟؟…هوا سرد میشه نصف شب
_بهونه نیار هوا خیلیم خوبه…بعدشم اگه سردت شد بغلت میکنم
سهون لبخند کمرنگی زدو سرشو خم کرد:
_قبوله…حالا بگو
لوهان سکوت کوتاهی کردو جواب سوال ذهن کنجکاو سهونو داد:
_سهونه گذشته…
لبخند عمیقی زدو انگشت اشاره شو به پیشونیه لو فشار داد:
_بازم اشتباه کردی لوهان کوچولو
لو با لبای آویزون سرجاش ایستاد:
_دروغگو…حتی اگه درست گفته باشمم تو میگی نه
_نه جدی میگم لوهان…داشتم به نونا فکر میکردم…منظورم ازینکه مربوط به قلبمه اون بود
لو دستشو دور بازوی سهون حلقه کردو دوباره بهش چسبید:
_نونا مربوط به قلبته…من قلبت؟؟؟به نظرت اگه بشنوه شوکه نمیشه؟؟
سهون با شیطنت شونه ای بالا انداخت:
_واسه من که فرقی نداره…اگرم بشنوه فقط واسه تو بد میشه
لو با یه اخم مصنوعی دست سهونو تکون داد:
_یاااا…منو با تنها خواهرم در ننداز اوه سهون
_خب هردومون میدونیم اون قلبش بزرگ ترازیناس که واسه این چیزا باهات لج شه
لو سرشو به علامت تایید تکون دادو به قدمهای هماهنگشون خیره شد:
_اهم…نونا خیلی خوبه
_و مربوط به یه زمانو مکان دیگه
لو با تعجب سرشو بالا گرفت:
_منظورت چیه؟؟میخوای بگی واسه تو اون…
_منظورمو اشتباه متوجه نشو لوهان…اون قبلنا همیشه بود…وقتی هردومون کوچیکتر بودیم…من بچه بودمو اون یه نوجوون…هم از لحاظ زمانی همیشه پیشم بود هم از لحاظ مکانی
لو صورتشو به دست سهون چسبوندو آه عمیقی کشید:
_یه روز دوباره برمیگرده…مطمئنم
_امیدوارم

لو به چشمای خمارو غمگین سهون خیره شدو برای عوض کردن جو اولین فکری که به ذهنش رسیدو عملی کرد…از سهون جدا شدو چند قدم از فاصله گرفت:
_هی…هونا…
سهون اخم پررنگی کردو نگاهشو از لو گرفت
_هوووناااا؟؟؟
بدون توجه به لبخند شیطون لوهان سر جاش ایستادو ناخودآگاه فریاد زد:
_گفتم منو اینطوری صدا نزننننننن
لو با نگاه شوکه و متحیر سرجاش میخکوب شدو نفسشو حبس کرد…توی یه لحظه ضربان قلبش بالا گرفتو مغزش به خاطر اون واکنش عجیب سهون قفل کرد…حتی توان پلک زدن هم نداشت…سهون توی سکوتی که به وجود آورده بود به چشمای حیرت زده و مبهوت لو خیره شدو خیلی زود به خودش اومد…خودشم انگار به خاطر اون حرکت شوکه شده بودو چیزی برای گفتن نداشت…قدمی به سمت لو برداشتو با دستپاچگی دستشو جلو برد:
_ل…لوهان
لوهان متقابلا کمی عقب رفتو با همون نگاه شوکه به چشمای سردرگم سهون خیره شد…بغض سنگینی گلوشو میفشردو قفسه‌ی سینه‌ش آروم بالا و پایین میرفت…سهون چند بار پلک زدو دوباره بهش نزدیک شد:
_لوهانا…من…
بدون کوچکترین حرکتی پاهاش به زمین میخکوب شده بود…سهون که فرصتو مناسب دید به سمتش قدم برداشتو مقابلش ایستاد…مچ دستای اونو گرفتو به چشمای دلخورو متحیرش زل زد…لو قدرت عقب کشیدنو آزاد کردن خودش از حصار اون دستارو داشت اما انعکاس ضعیفی ته قلبش میگفت باید از هر فرصتی برای بخشیدن سهون استفاده کنه…چون شدیدا اعتقاد داشت این خودشه که قبل از هر کس به بخشیده شدن نیاز داره
_من…من متاسفم لوهان دست خودم نبود…قسم میخورم ازینکه منو اینطوری صدا میزنی ناراحت نمیشم فقط…
لو جلو رفتو بدون هیچ حرفی درحالیکه چشماشو میبست خودشو توی آغوش سهون انداخت…دستاشو به آرومی دور کمر سهون حلقه کردو سرشو توی سینه‌ش پنهون کرد…سهون با چشمای گرد و متعجب به پشت سر لو خیره شده بود…صدای آرومو گرفته‌ی لو توی گوشش طنین انداخت
_بیا بعدا راجع بهش حرف بزنیم…امروزمونو خراب نکنیم
سهون نفسشو به آرومی آزاد کردو بعداز آنالیز اتفاقی که افتاد دستاشو بالا آوردو بدن لو رو توی آغوشش گرفت…خیلی چیزها برای گفتن داشت اما زبونو عقلش یاری بیان کردنشو نمیداد…قلب بخشنده‌ی لو هر لحظه عاشق ترش میکردو این سهون بود که توی گرمای این عشق ذوب میشد…از یه طرف به خاطر اون خشم ناگهانی شوکه بودو از طرفی به خاطر قلب بزرگو بخشنده‌ی که توی آغوشش میتپید…لبخند کمرنگی زدو بدن لورو بین بازوهاش فشرد
____________________________________________
_داره کم کم شلوغ میشه
_میخوای برگردیم هتل؟؟
_باشنیدن اسم هتل نگاهشو از سهون دزدیدو سرشو تکون داد:
_نه…من با شلوغی مشکلی ندارم
سهون بازوهای اونو بین دستاش گرفتو مقابلش ایستاد…از طرز لبخند خاصش مشخص بود که نقشه ای توی سرش میگذره
_خب…درست همینجا واستا…چشماتو ببندو تا صد بشمار
لو با تعجب پرسید:
_تا صد!؟؟!!!چرا؟؟
سهون خنده‌ی ریزی کردو به بازوهاش فشار خفیفی وارد کرد:
_تنبل صدتا خیلیه؟؟…بشمارو منتظر باش
لو با تردید سرشو تکون داد:
_باشه…ولی…
سهون سرشو جلو بردو آروم زمزمه کرد:
_چشماتو باز نکن…شمردنتو متوقف نکن…از جات تکون نخور…و منتظرم باش
لو آب گلوشو پایین دادو بلافاصله چشماشو بست:
_۱۰۰۱…۱۰۰۲…؛
سهون به اونهمه عجله ای که لو داشت نیشخندی زدو ازش دور شد…دلشوره‌ ی نامفهومی ته دل لو رو آزار میداد اما تلاش کرد فقط روی شمردن تمرکز کنه…
_۱۰۱۴…۱۰۱۵…بغض سنگینی به گلوش چنگ انداخته بود…نمیتونست آخرین باری که اون جمله رو شنیده از یاد ببره…آب گلوشو پایین داد تا از شدت بغض کم کنه…اما مثل همیشه دربرابر اون حباب کوچولوی قدرتمند ناموفق بود
_گریه نکن
_گریه نمیکنم…خمیازه کشیدم
با انگشتای کوچیکش قطره‌ی اشک پدرشو گرفتو با لحن کودکانه و ناراحتش زمزمه کرد:
_چقد زیاد خمیازه کشیدی…
پدر دستای ظریفشو گرفتو ب.سه بارونش کرد:
_فک کنم…خیلی خوابم میاد
_نرو…بابایی نرو…
بین اشکاش لبخندی زدو موهای نرم لورو نوازش کرد:
_تا صد بشمار…اگه نیومدم…برو توی حیاط پشتیو گوشاتو بگیر
لبای صورتیو آویزونشو از هم باز کرد:
_اگه گوشامو بگیرم…وقتی اومدی و صدام زدی صداتو نمیشنوم…میشه چشمامو ببندم؟؟
اشک های مردونش بی وقفه گونه هاشو خیس میکرد:
_چشماتو باز بذار…تا وقتی اومدم منو ببینی…لوسیده بشمارو منتظرم باش
لو آروم سرشو تکون دادو شروع کرد:
_۱…۲…؛
چشماشو روی هم فشردو به اشکاش اجازه داد سرازیر بشه…
_۱۰۸۷…۱۰۸۸…؛
(سهونا…منتظرم…ایندفه گوشامو نمیگیرم…باید صداتو بشنوم)

_۱۰۹۲…؛
با صدای زنگ موبایلش شمردنو متوقف کردو ساکت موند…جرات باز کردن چشماشو نداشت…نمیتونست تا قبل از تموم شدن شمارشش چشماشو باز کنه اما صدای زنگ بی وقفه ادامه داشت…اینبار برای باز کردن چشماش تردید داشت اما آروم بازشون کردو قبل از هر چیز چشماشو اطرافش چرخوندو همه جارو از نظر گذروند…به جز آدمایی که نمیشناخت کسی اونجا نبود…حداقل از نظر لو اینطور بود…دلهره لحظه ای رهاش نمیکرد…گوشیو از جیبش بیرون آوردو با دیدن اسم سهون ضربان قلبش به شدت بالا رفت:
_سهون؟؟
_برگرد…
بدون جدا کردن گوشی از گوشش آروم چرخیدو با دیدن تریلر بزرگ مقابلش که کانتیر بازش به حالت استیج کوچیکی در اومده بود چشماش ذره ذره گردو دهنش باز موند…چند بار پلک زد تا چیزی که میبینه رو بفهمه اما زمان زیادی برد تا فهمید اون ابراز روی استیج متحرک مقابلش به درد موسیقی میخورن…تا جایی که یادش میومد تا همین دو دقیقه‌ی پیش که با سهون وارد اون محوطه شده بودن چیزی مثل اون تریلر وجود نداشت اما وقتی کم کم مردم دور اون استیج کوچیک جمع شدن فهمید که خیال نیستو به احتمال زیاد یکی از غافلگیری های جدیدو ناب سهونه…با صدای فریادو جیغهایی که اطراف شنید چشماش گرد تر شدو جلو رفت تا بفهمه موضوع چیه اما با دستی که پشتش قرار گرفت به سرعت برگشتو مرد قد بلندو کت و شلوار پوشی دید که حتی ذره ای براش آشنا نبود…صدای فریادهای دخترونه بلند تر شدو استرس لورو بادیدن اون مرد بیشتر میکرد:
_ب…بله؟؟
مرد با دستش لوهانو به سمت استیج هدایت کردو اونو از لابه لای جمعیت گذروند…لو با بهتو سردرگمی نگاهی به صفحه‌ی موبایلش انداخت اما وقتی دید سهون دیگه پشت خط نیست ضربان قلبش بالاتر رفت…نمیدونست منظور اون مرد از بردنش به مقابل استیج چیه اما بااین وجود مخالفتی نکردو حدس میزد جزوی از نقشه های سهون باشه…اون لحظه بزرگترین نگرانی توی دلش غیب شدن سهون بودو اطرافشو نگاه میکرد…مرد به سرعت جمعیتی که به طرز باورنکردنی و به سرعت جمع شده بودن رو کنار زدو لوهانو به نزدیک ترین نقطه‌ به استیج برد و کنارش ایستاد…صدای موسیقی آرومی که از بلندگو های بزرگ اطراف پخش میشد باعث شد لو نگاهشو ازون مرد بگیره تا دلیل سرو صداو فریاد اطرافشو ببینه…یه گروه موسیقی جوون که هرکدوم ساز مخصوص خودشونو مینواختن خیلی زود باهم هماهنگ شدنو آهنگ ملایمو زیبایی رو اجرا کردن…صدای فریاد دخترای جوون که انگار اسم اعضای اون گروه رو صدا میزدن به لو فهموند که اون چهار نفر یه گروه موسیقیه عادی نیستن…آهنگ اونقدر ریتمیک و ملایم بود که لو برای لحظه ای هیچ صدای به جز اون موسیقی نمیشنید…فریادها کم کم فرو کش کردو همه توی سکوت ازون نت پراز احساس لذت میبردن…یکی ازون پسرهای جوون که جلو تراز بقیه ایستاده بود نگاهشو از جمعیت گرفتو به صورت سردرگم لو خیره شد…کم کم نگاه بقیه‌ی اعضا هم روی لوهان ثابت شدو باعث تعجب خودشو تماشاچیها شد…لو با نگاه حیرون به اون گروه که حین خوندن چشم از روش برنمیداشتن خیره شده بودو حتی پلک هم نمیزد…آهنگ آروم آروم به اوجش رسیدنو همه رو سر جا میخکوب کرده بود…لو هنوز اتفاقاتی که چند ثانیه قبل افتاده بودو آنالیز نکرده بود که یکی از اون خواننده ها دست از نواختن کشیدو از استیج کوچیکشون پایین اومد…دوباره صدای جیغ دخترونه بلند شدو پرده‌ی گوش لورو به لرزه انداخت…پسر جوون نزدیک شدو با لبخند گرمی مقابل لو ایستاد…صداها بلند بود اما نه اونقدر که ازون فاصله نتونه صداشو بشنوه:
_لوهان شی…با من بیا
لو خواست خودشو عقب بکشه اما اون پسر مچ دستشو قاپیدو دنبال خودش روی استیج برد…هر چهارتاشون لبخند خاصی به لب داشتنو این لوهانو دلگرم میکردو بهش اطمینان میداد که پشت همه‌ی اینا پای سهون درمیونه
لو با گونه های سرخ شده از خجالت مقابل چشمای ده ها نفر ایستاده بودو تلاش میکرد با لبخند خودشو آروم نشون بده…هرازگاهی نگاهشو به یکی از خواننده ها مینداختو لبخند عمیق تری به لباش مینشوند اما چشماش از دنبال سهون گشتن متوقف نمیشد…آهنگ تموم شدو لو با استرس سرشو بالا گرفت…خواست از اعضای گروه تشکر کنه و پایین بره که با صدای آشنایی که توی بلند گو پیچید قلبش با بالا ترین سرعت شروع به زدن کرد…
_سلام…همتون صدای منو دارین؟؟
لو با چشمای گرد سرشو چهار طرف میچرخوند اما هیچکسو حتی شبیه به سهون ندید…بعضیا مثل لوهان گیج بودو بعضیا آروم ایستاده بودنو منتظر بودن کسی که صحبت میکنه مقابل چشماشون پیدا بشه
_خب من سهونم…اممم…اگه بخوام خودمو کامل معرفی کنم…یه روباهم که چند ماهی میشه که اهلی شده
لو لبهاشو بهم فشردو بدون توجه به جمعیت مقابلش به صدای جذاب سهون گوش داد
_شاید واسه بعضیاتون قابل درک نباشه اما اهلی شدن مهم ترین اتفاق زندگیه من بود…بعداز ۲۳ سال زندگی بدون هیجان بلخره یه اتفاق افتاد که منم حسیو که خیلیا دنبالشنو تجربه کنم…من سنگدل نبودم…از عشق متنفر نبودم…فقط اونو دیر پیدا کردم…
لو سرشو پایین انداختو با لبخند تلخ به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد 

_اوایل برام سخت بود قبول کنم که قلبم داره عاشق یه پسر بچه‌ی خوشگلو لجباز میشه اما بازم احساس عمیق ته قلبم باعث شد اون غرور احمقانم دربرابرش شکسته بشه…
لو آروم خندیدو سرشو پایین انداخت حرفا و صدای سهون باعث شد باوجود سنگینی نگاها احساس معذب بودن نکنه
_اون شازده کوچولوی مو طلایی درعین حال هم گرم بود هم سرد…هم باعث تشویشم میشد هم بزرگترین منبع آرامش…هیچکس نمیتونه بهش نگاه کنه و به اخم کردن ادامه بده مگراینکه یه خودشیفته‌ی متکبر باشه که توی خودش گم شده…درست مثل منِ قبل از اون…
همه‌ی مردمی که اونجا جمع شده بودن با لبخند تحسین آمیزی به لو خیره شده بودنو توی دلشون حرفای شخص ناشناسو تایید میکردن…لو لباشو گاز گرفتو سعی کرد روی قطره های اشکش کنترل داشته باشه…باشنیدن اون جملات نمیتونست اشتیاقشو برای بغل گرفتن سهون انکار کنه
_لوهانا…
سرشو بالا گرفتو با کنجکاوی به بلند گوی کنارش خیره شد…
_منو تو…به زودی یکی میشیم…هم روحمون هم جسممون…خیلی زود یکی میشیم فقط کافیه تو بخوای
قلبش به سرعت به سینش کوبیده میشدو پاهاش میلرزید…به شدت به سهون نیاز داشتو نمیتونست با وجود صدای طنین اندازش ندیدنشو تحمل کنه…
اون پسری که اونو به بالای استیج برده بود جلو اومدو نزدیک گوشش زمزمه کرد:
_این برج روبه روت…قبل از سالن انتظار یه هال ورزشیه…اونجا پیداش کن
قبل ازاینکه سهون جمله‌ی دیگه رو به گوشش بقیه برسونه به سرعت از استیج پایین پریدو بعداز کنار زدن جمعیت به سمت برج سفید مقابلش دوید…بدون درنظر گرفتن مسافت یا چشمای متعجب اطراف سرعتشو بیشتر کردو با تمام قدرت خودشو به طرف برج میکشوندو نفس نفس میزد…بغض سنگینی به گلوش چنگ انداخته بودو نمیذاشت درست نفس بکشه اما لوهان بدون لحظه ای توقف به سمت دره اتوماتیکی که تنها نقطه دیدرسش بود میدوید…با عجله همه رو کنارزدو از در وارد شد…لحظه ای ایستادو دستشو به زانوهاش گرفت تا نفسش جا بیاد…سرشو بالا گرفتو با دستپاچگی و صدای لرزون از یکی از پرسنل مجتمع پرسید:
_هال ورزشی…کجاست؟؟
مرد با اشاره‌ی سر دره پشت سرشو بهش نشون دادو دوباره با نگاه متعجبش سرتاپای لورو از نظر گذروند…لوهان آب گلوشو پایین دادو با قدمهای بلند به سمت اتاق رفت…با هر قدم ضربان قلبش به اوج میرسیدو جریان خون توی رگاش کند تر میشد…دستشو روی دستگیره گذاشتو نفس عمیقی کشید…احساسش غیرقابل توصیف و خودشم توی فهمیدنش عاجز بود…درست مثل کسی که بعداز مدت زیادی عشقشو میبینه و مدتی ازش دور بوده…درو به آرومی باز کردو بلخره وارد هال شد…با باز شدن در سهون برگشتو با دیدن لو لبخند کمرنگی زد…اما بازم این لوهان بود که بهش فرصت حرف زدن ندادو کل فاصلش تا سهونو دو قدم کرد…اونقدر سریع خودشو توی آغوش سهون انداخت که قدرت تفکرو برای لحظه ای ازش گرفت…دستاشو با تمام وجود دور گردن سهون پیچیده بودو اجازه داد بغض توی گلوش به گوش روباهش برسه:
_سهونا…دیگه جلوتو نمیگیرم…من مال توام…دیگه واسه یکی شدنمون جلوتو نمیگیرم
____________________________________________

بالشی که توی بلغش گرفته بودو فشار داد…یک چشمشو باز کردو با نگاه خواب آلود صدای گوش خراش آلارم ساعتو قطع کرد…توی تخت غلتی زدو به آرومی چرخید…نگاهشو به جای خالیه کیونگ سو دوختو نفس عمیقی کشید…
با یادآوریه تمام اتفاقات اخیر نفس عمیقی کشیدو روی جاش نشست….کف دستشو روی چشماش گذاشتو درحالیکه صدای تنفس سنگینش فضای اتاقو پرکرده بود چشماشو مالید…دلش میخواست اونقدر بخوابه تا همه چیزو فراموش کنه اما نمیتونست تنها کار مثبت زندگیشو کنار بذاره…با قدمهای نامنظم پایین رفتو وارد آشپزخونه شد…نگاه کاملی به شیشه های شکسته‌ی کف انداختو با بی خیالی در یخچالو باز کرد…بطریه آبو برداشتو با چشمای نیمه باز و با تردید بهش خیره شد…به خاطر زیاده رویه دیشبش توی نوشیدن هنوز حالت تهوع داشتو میدونست نوشیدن اون بطری آب ایده ی خوبی نیست…بااینحال بطری رو روی لبای حجیمش گذاشتو نیمی ازون رو نوشید…بطریو توی سینک انداختو به سمت پله ها قدم برداشت اما بعداز بالا رفتن یک پله حالت تهوعش به بالا ترین شدت رسیدو کای درحالیکه عوق میزد به سمت دستشویی دوید…خارج شدن تمام محتویات معدش بهش کمک کرد تا از شر اون حالت تهوع خلاص بشه اما هنوز ضعف عمومی بدنشو ترک نکرده بود…به سرعت آماده شدو با بی حالی مقابل آیینه ایستاد…دستی توی موهای مشکیو خوش حالتش بردو آه بلندی کشید…نمیتونست احساس اون لحظه شو بشناسه و شدیداً سردرگم شده بود…صدای زنگ موبایلش برای چندمین بار سکوت کر کننده‌ی خونه رو شکست…برای خودشم عجیب بود اما با وجود اینکه اون صدا تنها هیجان زندگیه خشکش بود اما گوشهاشو آزار میداد…نه حوصله‌ی پرحرفیه منشیو داشت نه نصیحتای وقتو بی وقت پدرش…اما نمیدونست که شکنجه گر بزرگش پشت خطه و واسه تیربارونش درکمین نشسته ^~^
_الو؟؟
_کای؟؟…چه خبر؟؟
با کلافگی از آیینه فاصله گرفتو کیفشو برداشت:
_چه خبری؟؟
_من دارم از تو میپرسم
_خبری نیست سوهو…دارم میرم شرکت قطع میکنم
_یاااا تو چرا آدم نمیشی؟؟..فکر میکردم بااین اتفاق به خودت میای ولی انگار احمق ترازین حرفایی
دندوناشو بهم کشیدو سرجاش وسط خونه ایستاد:
_تو چی میخوای از جون من هان؟؟کی دست از سرم برمیداری؟؟
_صدبار گفتم بامن درست صحبت کن کیم جونگین…مثل آدم حرف بزن
با عصبانیت صداشو بالا بردو داد زد:
_تو کی هستی ها؟؟…تو کی هستی که به من یاد میدی چجوری حرف بزنم؟؟…به توچه که چه خبره؟؟من کِی توی زندگیه تو دخالت کردم که تو در از فضولی توی زندگیه لجن من برنمیداری؟؟کارای من به کسی هیچ ربطی نداره کیم سوهو راحتم بذااااااررررر…
گوشیو قطع کردو با خشم به صفحه‌ی شکسته‌ش خیره شد…درحالی که نفس نفس میزد و از عصبانیت میلرزید به تصویر چند تکه ی خودش توی صفحه‌ی گوشی نگاه کردو با درموندگی زمزمه کرد:
_راحتم بذارین لعنتیا
_صبح بخیر رئیس جوان…
بدون اینکه جواب منشیو بده با قدمهای بلند به سمت اتاقش رفت:
_امروز همونطور که مطلعید دوتا قرار ملاقات دارین…دوتا مترجم هر کدوم با چهار سال سابقه قراره واسه مصاحبه بیان و …
لبخندی زدو درحالیکه پشت سر کای وارد اتاقش میشد با چرب زبونی ادامه داد:
_بلخره اون چیزی که منتظرش بودیم اتفاق افتاد
کای با بیخیالی کیفشو روی میز بزرگش گذاشتو به سمت قفسه‌ی زوکرهاش رفت
_از شرکت کینگلی ریست تماس گرفتن و خواستن واسه امروز قرار ملاقات بذارین…منم واسه ساعت ده یه قرار ملاقات باهاشون تنظیم…
_چی؟؟؟
با اخم ترسناکی برگشتو به چشمای شوکه‌ی منشی خیره شد:
_چیکار کردی؟؟
دختر با دستپاچگیو صدای ضعیفی توضیح داد:
_ما خیلی وقته منتظر این قرار بودیم منم گفتم…
_دهنتو ببندددددد
دختر جوون از جا پریدو با حیرتو استرس به موجود عجیب مقابلش زل زد:
_ا…من…رئیس جوان…
_با اجازه‌ی کی چنین غلطی کردی؟؟…از کی اجازه گرفتیو…
توی صورت دختر خم شده بودو بلند بلند فریاد میزد…همه‌ی پرسنل دم در اتاق جمع شده بودو با کنجکاوی درمورد دلیل اون سروصدای کایو از هم میپرسیدن…منشی جوون آب گلوشو پایین دادو نفسشو حبس کرد:
_م…عذر میخوام
کای نفس عمیقی کشیدو چشماشو بست تا به اعصابش مسلط باشه…مثل زلزله ای شده بود که هر لحظه با پس لرزه هاش ممکن بود همه چیزو خراب کنه
_برو بیرون
_قر…
دوباره کنترلشو از دست دادو بلند تراز قبل داد زد:
_گمشو بیرووووون
دختر بلافاصله تعظیم کوتاهی کردو با قدم های لرزون از اتاق خارج شد…با بسته شدن در کای نفس شو آزاد کردو به سمت دیوار شیشه ایه اتاقش چرخید…با عصبانیت کرواتشو شل کردو یک دستشو به کمرش زد…از بالا به منظره‌ی مصنوعیه مقابلش خیره شدو تک تک برجهای بلندو از زیر نظر گذروند…دوباره نگاهشو سطح شهر چرخوندو آه عمیقی کشید…چشماش قرمز بودو با نگاهش انگار دنبال چیزی میگشت…ازینکه پیش خودش واسه هدفش اعتراف کنه پرهیز میکردو ترجیح میداد دره ذهنشو بسته نگه داره…چشماشو روی هم گذاشتو بغضشو پایین داد:

_کیونگ سو تموم شد…روی چیزای جدید متمرکز شو کیم جونگین…
____________________________________________
_یک قرار ملاقات و دوتا مصاحبه کنسل شده…توضیحی دارین؟؟
_رئیس جوان دستور دادن کنسل کنم…
آقای کیم اخم کمرنگی کردو به صندلیش تکیه زد:
_چرا؟؟
_نمیدونم…صبح اصلا حالشون مساعد نبود…آاا…خیلی عصبانی بودو…داد میزدن
آقای کیم بعداز مکثی سرشو تکون دادو از روی صندلی بلند شد:
_بگو بیاد اتاقم

بعداز گذشت چند دقیقه کای تقه ای به در زدو با حالت سردی وارد اتاق شد…به پدرش که پشت پنجره ایستاده بود تعظیمی کردو نزدیک شد:
_صبح بخیر پدر…
آقای کیم برگشتو اینبار روی مبل مقابل میزش نشست…با دست به مبل جلوش اشاره کردواز کای خواست بشینه:
_بشین پسرم
کای مطیعانه نشستو بدون نگاه کردن به پدرش سرشو پایین انداخت…آقای کیم به چهره‌ی جذابو خشک برادرزادش خیره شدو لبخند کمرنگی زد:
_اول ازکدوم شروع کنم؟؟…شخصی یا کاری؟؟
کای تکیه دادو پاهاشوروی هم انداخت:
_اگه نظر منو میخواین…هیچکدوم…ولی ازونجایی که به نظر محدود من بسنده نمیکنین از هرکدوم که دوست دارین شروع کنین
آقای کیم بدون مقدمه شروع کرد…طوریکه مثل همیشه کایو غافل گیر میکرد:
_یک قرار ملاقات مهم و دوتا مصاحبه کنسل شده…و تو دستورشو دادی
_بدون هماهنگی تنظیم شده بود
_مصاحبه ها…
_من واسه شرکتم دنبال چند تا مترجم عالی میگردم نه دو نفر با کمتر از نیم دهه تجربه
آقای کیم نگاه تحسین آمیزی بهش انداختو سرشو تکون داد:
_اغتشاش صبح…
کای به چشمای پدرش خیره شدو کلماتشو با تاکید زیاد و شمرده شمرده به زبون آورد:
_یک قرار ملاقاته مهم…بدون هماهنگی…و بدون آمادگی تنظیم شده…شما اسم اینو چی میذارین پدر؟؟؟
_همینطوری که به من گفتی…چرا باهمین لحن اشتباه منشیتو به رخش نکشیدی؟؟کای اینجا مدرسه‌ی موسیقی نیست که توش داد بزنی…اینجا بزرگترین شرکت پخش ساعت کره‌اس
نگاهشو اطراف اتاق چرخوندو نیشخند صداداری زد:
_میتونم برم؟؟
_نه
سرشو بالا گرفتو دوباره به پدرش نگاه کرد…اقای کیم با نگاهو لحن پدرانه‌ و دلسوزش به جلو نیم خیز شدو صداشو پایین تر آورد:
_تمام این سوالارو پرسیدم چون مقدمه چنینیه بهتری به ذهنم نرسید…جونگینا…من پدرتم…یا حداقل جای پدرتم…لطفا همه چیزو توی خودت نریزو باهام حرف بزن
کای چند بار پلک زدو سرشو پایین انداخت…صداش آروم تراز چیزی بود که انتظار میرفت:
_من خوبم پدر…نگران نباشین
_به افرادم گفتی که…
_گفتم…
آقای کیم با تعجب به چشمای خشمگین کای زل زد
_به همشون گفتم پدر…همه جارو گشتن…به همه زنگ زدم…پیش تک تک کسایی که میشناختنش رفتن ولی نیست…پدر ازشون بخواین دیگه دنبالش نگردن…اون رفته…اگه میخواست پیداش کنمو برش گردونم حداقل یه نشونه از خودش میذاشت…کیونگ سو دیگه منو نمیخوادو من حتی اگه پیداش کنم خودمو بهش تحمیل نمیکنم
_جونگین اون هیچوقت از تو نمیگذره تو چیکار کردی
با خشم از جاش بلند شدو دندوناشو بهم فشرد:
_من یه آشغالم این منطقی ترین دلیل واسه ترک کردنه یک نفره…پدر لطفا یه مدت راحتم بذارین میخوام یه مدت تنها باشم
_این بدترین واکنشه ممکنه
_متاسفم پدر ولی فقط همین به ذهنم میرسه
اقای کیم بلند شدو مقابلش ایستاد…دستاشو توی جیب شلوارش گذاشتو با لحن محکمی تلاش کرد به کای امیدواری بده:
_درست فکر کن…اونوقت میفهمی راه حل های بهتری به ذهنت میرسه
کای نفس عمیقی کشیدو مکث کوتاهی کرد…بدون کلمه یا حرفی نگاهشو از پدرش گرفتو اتاقو ترک کرد
____________________________________________
خب کسایی که واسه رمز ایملشونو دادن الان بگن توی کدوم قسمت بوده چون من از توی خوده سایت کامنتارو میخونم نه پنلم…
کسایی که از طریق تلگرام رمز میخوان همونطور که گفتم توی چنل عضو شن…
اگرم به هر دلیلی نمیتونین ازین دوراه رمز بگیرین به دایرکت اینستا گرامم بیاین
گودلاک گایز

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 142 نظر 6 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
nutella^_^
مهمان

این قسمتم مثه بقیه عالی بود امیدوارم کای کیونگی رو برگردونه

sadaf
مهمان

خخخخخخخخخخخخخخ
همه تو کف رمز موندیم
چینگویااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیا رمز بده در راهه خدا

Baran.nsy
مهمان

چه تراژدیک آقا آجی زود بیا ترو خدا من تاز ه هنو رمز ندارم

Baran.nsy
مهمان

آجی میشه واسه منم رمز بفرستی یک قسمت دیگه تموم میشه اونوقت رمز ندارم به همین جمیل پایین بفرست ولطفا

wpDiscuz