هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anti Love ep 48

قسمت ۴۸ فیک ” Anti Love “

 

 

با وجود نگرانی های کمرنگ لو به خاطر وجود افراد مادرش توی ده جون لحظه های عاشقونه ای رو برای هم ساختن…برای اینکه نهارشونو توی بوسان بخورن باید صبح زود راه میوفتادن و با وجود شب بیداری و دیر خوابیدنشون بازهم اونقدر زود به سمت بوسان حرکت کردن که قبل از ظهر به شهر اقتصادی کره رسیدن…به محض ورودشون چشمای لو برق خاصی رو نشون میدادو وجهه‌ ی دوست داشتنیشو به رخ میکشید…بوسان شهر فوق العاده زیبایی بود و حتی مدرن تراز سئول به نظر میرسید…از نظر لو کره مثل صندوقچه ای بود که هر گوشه ش یه دریچه‌ی جدید داره و از هر دریچه جواهرات ناب و جدید بیرون میاد…طبیعت خارق العاده و سازه های دست انسان به خوبی باهم کنار اومده بودنو نه تنها بهم آسیبی نمیرسوندن بلکه به نوعی مکمل هم محسوب میشد…انگار فقط توی کره هم زیبایی طبیعی هم مصنوعی صبور بودنو همو تحمل میکردن…
قبل از رسیدن به هتل سهون به طرف ساحل روندو تصمیم گرفت نهارو کنار دریا بخورن…بعداز نهار برای یه استراحت مختصر و گذاشتن وسایلشون به هتلی که سهون از قبل رزرو کرده بود رفتن…سهون کارای اداریه زیادی توی بوسان داشت پس یکی از بهترین هتلهارو گرفته بود تا درنبودش لوهان بتونه خودشو توی مراکز تفریحی هتل سرگرم کنه…هتل فوق العاده بزرگو شیکی بود…خیلی بزرگ تراز هتل خودشون توی ده جون…
_لوهان حموم نرو میریم استخر
_توقع داری بااین علامتای روی بدنم بیام استخر؟؟
سهون با لبخنده پیروزمندانه روی تخت لم دادو نگاه مالکانه شو به سرتاپای لو دوخت:
_اشکالی نداره…میگیم مشکل پوستی داری
_اونوقت میذارن پامو تو آب بذارم؟؟
سهون اروم خندیدو سرشو تکون داد:
_به بقیه چه ربطی داره که اونا جای چیه؟؟اصا به همه میگم کاره خودمه
لوهان تیشرتشو پوشیدو به گردنش خیره شد:
_فکرشم نمیکردم اینقد بد بشه
سهون از روی تخت بلند شدو پشت سرش ایستاد…لوهانو توی بغلش کشیدو سرشو توی گردنش فرو برد:
_خیلیم خوب شده…
_ولم کن سهون…دیشبم از همینجا شروع شد
سهون خندیدو عطر بدنشو نفس کشید:
_این نقطه رو…دوس دارم
لو گردنشو خم کردو خودشو عقب کشید:
_سهون…کافیه…خودتو کنترل کن
__________________________________________
با وجود اینکه بیشتر از همیشه ضعف داشت تصمیم گرفته بود بهترین غذایی که بلده رو تا قبل از برگشتن چان بپزه…در قابلمه رو گذاشتو به سختی خودشو پشت میز غذا خوری رسوند…حس عجیبو جدیدی داشتو دلهره لحظه ای رهاش نمیکرد…دلش میخواست بلند شه و نقطه نقطه‌ی خونه رو لمس کنه…هر جایی که کوچکترین خاطره ای با چان توش داشتو از نظر بگذرونه و به خاطر بسپاره…حس دلتنگی عجیبی داشت…برای چان بااینکه فقط چند ساعت همو ندیده بودن…برای کریس…لی و بیشتر از همه برای لو که اونشب به طرز عمیقی آرزو داشت یه بار دیگه ببینتش…دلهره و اضطرابش هر لحظه بیشتر میشدو اشتیاقشو برای دیدن دوستاشو شنیدن صداشون بیشتر میکرد…اونقدر که حتی اون لحظه زنگ نزدن بهشونو یه ریسک میدونست…نگاهشو اطراف خونه چرخوند تا بتونه موبایلشو پیدا کنه…با دیدن گوشیش بلند شدو آروم به سمتش قدم برداشت…درد زیادی نداشت اما ضعفو عضله های سستش جای خالی دردو جبران میکرد….موبایلو برداشتو با انگشتای ظریفش شماره ی لوهانو گرفت…ساعتها بود که به خاطر تنهایی با کسی حرف نزده بود پس نفس عمیقی کشیدو صداشو صاف کرد…بعداز چند تا بوق صدای ناآشنایی توی گوشش پیچید:
_الو؟؟؟
_ا…الو؟؟..سلام…لوها…
_بک…هیون؟؟درست گفتم؟؟
با دستپاچگی لبخند زدو روی مبل پشت سرش نشست:
_بله..درست گفتین..
_سلام بکی…اممم میتونم بکی صدات کنم؟؟
_اوه بله البته…آااا شمام…سهون شی هستین نه؟؟
_آره…میتونی سهون صدام کنی یا هر چیزی که راحتی
بک لبخند کمرنگی زد:
_سهون شی…لوهان اون نزدیکی نیست؟؟
_لوهان حمامه…کارش یکم طول میکشه آخه همین الان رفته…وقتی اومد میگم بهت زنگ بزنه…
سرشو پایین انداختو به پاهاش خیره شد:
_باشه…خیلی ممنون
_خواهش میکنم…خوشحال شدم باهات مستقیما حرف زدم…منظورم غیراز تولد لوهانه…لوهان خیلی درموردت حرف میزنه…
خنده‌ی آرومی کردو ادامه داد:
_البته از شیطونیات
بک لبخند خجالت زده ای زد انگار که سهون میتونه ببینتش:
_منم از شنیدن صداتون خوشحالم…زودتراز چیزی که انتظار میرفت جامونو توی دل لوهان پر کردین
_اینطور نیست اون شماها رو خیلی دوست داره…درحقیقت تا به حال چیزی درمورد خانواده‌ش نشینیدم درصورتی که حتی سن شماهارو میدونم
_شاید به خاطر اینه که ما نزدیک تراز خانواده هستیم واسش
_حتما همینطوره…
بک دستشو به پیشونیش کشیدو صداشو کمی بالا برد تا ضعف توش مشخص نباشه:
_اگه میشه به محض اینکه کارش تموم شد بگین زنگ بزنه همین امشب باید باهاش صحبت کنم
خودشم نفهمید چرا از ٬٬همین امشب٬٬ استفاده کرده بااینحال از ته دل روی اون جمله ی کوتاه اصرار داشت
_باشه…حتما بهش میگم…کار دیگه ای نیست؟؟
_نه…ازتون ممنونم
_خواهش میکنم…خداحافظ بکهیون
اما قبل ازینکه گوشیو قطع کنه نظرش عوض شدو تصمیم گرفت افکاری که اونشب از ناکجا آباد به ذهنش هجوم آورده بودو به سهون بگه:
_سهون شی صبر کنید…
سهون با لحن کنجکاو دوباره صداشو به گوش بک رسوند:
_چیزی شده؟؟؟
_من…میخوام چند تا سوال ازتون بپرسم
اخمی از روی تعجب روی پیشونی سهون افتاد:
_خب…بپرس
کمی این پا و اون پا شدو با تردید پرسید:
_شما…لوهانو دوست دارین…یا فقط بهش علاقه دارین؟؟
سهون لبخند کمرنگی زدو با حالت عادی جواب داد:
_هیچکدوم
اما قبل ازینکه تعجب بک به بالا ترین حدش برسه پی جمله شو گرفت:
_من عاشقشم…نمیدونم نگرانشی یا دلیل خودتو واسه پرسیدن این سوال داری اما فکر میکنم بد نیست که توهم اینو بدونی که لوهان الان باارزش ترین چیزیه که دارم…و حسم بهش خیلی بیشتراز چیزیه که فکرشو میکنی…من بعداز ۲۳سال زندگی با جسمم تازه صاحب روح شدم پس لوهان نمیتونه فقط علاقه یا فقط دوست داشتن باشه
بک آروم خندیدو سرشو تکون داد:
_میفهمم چی میگین…کاملا درکتون میکنم سهون شی…من فقط نگرانش بودم و مدت زیادیم که ازش دور موندم باعث میشه نگرانیم بیشتر بشه و به یه آرامش خاطر از طرف لوهان نیاز داشته باشم
_امیدوارم این آرامش خاطرو رسونده باشم
_البته…فقط…بذارین توی اولینو احتمالا آخرین صحبتمون چیزایی رو که بهش احتیاج دارین تا خیالمو کامل بابت لو راحت کنین بهتون بگم…
_سراپا گوشم…ولی…چرا فکر میکنین این آخرین صحبتمونه؟؟
بک لبخند تلخی زدو آب گلوشو پایین داد:
_سهون شی…فک کنم تاالان درمورد قدرت مواجهه با مشکلاتی که توی لوهان به طرز عجیبی وجود داره مطمئن شده باشین…بر خلاف ظاهرش اون پسر قوی ایه…ولی…بااینحال اون همیشه به کمک یه نفر نیاز داشته…لطفا ازین لحظه به بعد حتی اگه خودش نخواست این کارو به عهده بگیرین
_کار نه بکهیون…این برای من یه وظیفه اس…و برای لو یه مسئولیت
_خوشحالم که این موضوع واستون دو طرفه اس…و خوشحالم که توی شما پررنگ تره…مسئله دیگه اینه که…لوهان ازونچه که فکر میکنید پاک ترو بهتره…لطفا همیشه بهش ایمانو باور داشته باشین هیچوقت پشیمون نمیشین
_همینطورم هست…
ادامه‌ی حرفشو میترسید بگه چون نمیدونست لو درمورد پدرو مادرش چی گفته…بااینحال لوهانو توی ریسک بزرگی قرار داد:
_لوهان…خیلی زود پدرو مادرشو از دست داد…تمام طول زندگیش تنها بوده…البته نمیدونم درمورد خانوادش چقد میدونین اما اون همیشه برای آروم شدن به ما پناه میاورد…لطفا جای مارو نه…بلکه یه جای عمیق تر توی زندگیش برای خودتون درنظر بگیرین…تنها آرزوم واسش اینه که یه روز به اون آرامشی که لایقشه برسه پس ازتون خواهش میکنم اون آرامشو بهش بدین
_خیالت راحت…لوهان منبع آرامش زندگیمه…و قول میدم ده برابر این آرامشو بهش پس بدم
بک بغضشو پایین دادو لبخند کمرنگی زد:
_ازتون ممنونم…خیلی خیلی ممنونم
_چیزی برای تشکر نیست…گفتم که این وظیفه ی منه…شیرین ترین وظیفه ی زندگیم
_راستی…لوهان خیلی سرماییه…زود سرما میخوره مواظبش باشین
سهون خنده ی ریزی کرد:
_تجربه بهم ثابتش کرد
_به غذاهای دریاییو الکلم آلرژی داره
_بازم ممنون از تجربه
صدای خنده ی سهون بکهیونو دلگرم کرد
_فک کنم تجربه خیلی چیزا بهتون گفته
_دقیقا…مکالمه ها داشتیم
_پس حتما اینم بهتون گفته که لو بارونو دوست داره؟
_عاشقشه…
_اوه فکر میکردم فقط عاشق شماس
لحن بک شیطونی شده بودو کمی از ضعفشو فراموش کرده بود
_اگه یه روز باهاتون قهر کرد بشینین جلوشو بهش زنگ بزنین…اولش اخم میکنه…تظاهر میکنه که اهمیتی نمیده…ولی کم کم خنده ش میگیره…البته حرفایی که حین منت کشی میزنین با سرعت باز شدن اخماش رابطه ی متقابل داره…این ترفند همیشه روی لو جواب داده…اونقدر که چان همیشه ازش برای من استفاده میکنه
_بابت این پیشنهاد عالی ازت ممنونم بکهیون…مطمئنم کار میکنه
بک سرشو پایین انداختو با لحن پراز خواهشو غمگینی گفت:
_میشه ازتون خواهش کنم…لوهانو هر چند وقت یبار بیارین پیش چان؟؟اون خیلی خوب چانو آروم میکنه
سهون اخمی کردو با سردرگمی پرسید:
_باشه ولی…بکهیون تو قراره جایی بری؟؟واسه همه نگرانی انگار…
_شبتون بخیر سهون شی…بابت حرفایی که زدینو گوش دادین ممنونم
سهون با حالت گیج به یه نقطه خیره شد:
_خواهش میکنم…منم ازت ممنونم…شبت بخیر
قبل ازینکه بتونه آخرین کلمات بکو حلاجی کنه صدای بوق توی گوشش اونو به خودش آورد…
__________________________________________
_هیونگ؟؟
_الو؟؟بک تویی؟؟
_چه خبره اونجا جنگ شده؟؟
_خبره همیشگی…بازم تحمل دعوا و غرغر پدرم
_هنوز عادت نکردی؟؟
_عادت کردم که الان باخیال راحت دارم باهات حرف میزنم دیگه
بک نیشخند کمرنگی زدو سرشو پایین انداخت
_چان هنوز نیومده؟؟…
_نه…الاناس که بیاد…منم حوصلم سر رفته بود زنگ زدم با لوهانو لی صحبت کردم…تازه بااوه سهونم حرف زدم
_عجب افتخاری
هردو خندیدنو این مدت کوتاه به بک فرصت داد تا مقدمه ی حرفاشو آماده کنه
_اوه سهون خیلی دوسش داره…مطمئنم هیچوقت نمیذاره لو ناراحتی بکشه
_غیرازین باشه ترورش میکنم
_تو و لیم که از پس خودتون برمیاین ازین بابت خیالم راحته
کریس اخم کردو با کنجکاوی پرسید:
_بک؟؟…چیزی میخوای بگی؟؟
بک بغضشو پایین داد و با صدای لرزون زمزمه کرد:
_چان…خیلی میترسم از آینده ش
کریس با سردرگرمی تک خنده ای کردو بعداز مکثی گفت:
_چرا باید بترسی نصفه؟؟مگه چان بچه س که از آینده ش بترسی؟؟از چی صحبت میکنی؟؟
بکهیون اشکشو پاک کردو با چشمای غمگینش به نقطه ای خیره شد:
_هیونگ…هممون میدونیم که من دیگه وقت ندارم…من فقط نگران چانه اون موقعم
_هی مثل پدربزرگا حرف نزن کوتوله…یه جوری میزنمت که ازین به بعد جای نصفه یک چهارم صدات کنن
بک با لبخند کمرنگی بینیشو بالا کشید:
_اگه اتفاقی برام افتاد قول بده چانو تنها نذاری
_بسه بک…نمیخوام این مزخرفاتو بشنوم
صدای کلافه ی کریس بهش فهموند که کم کم داره از کوره در میره بااینحال نمیتونست از اون موضوع مهم دست بکشه
_کریس محض رضای خدا یبارم که شده حرفامو جدی بگیر
صدای فریاد کریس باعث شد برای چند ثانیه چشماشو روی هم بذاره:
_تو حرف نمیزنی داری چرتو پرت میگی…تو هیجا قرار نیست بری نه چانو تنها میذاری نه مارو…اون دراز که تو خونه تنهات میذاره و باعث میشه فکرو خیال به سرت بزنه نه قراره داغون بشه نه به کمک کسی نیاز داره…حالام خفه شو تا خودمو از همین بالا پرت نکردم
لباشو گاز گرفت تا صدای هق هقای ریزش به گوش کریس نرسه…کریس که سکوت طولانیشو دید لبخند تلخی زد اما با وجود تلاشش برای پنهون کاری صدای بغض آلودش اونو لو میداد:
_بکهیون…فندق تلخ چان…
_…؛
_کلوچه ی مونده..
بک دستشو جلوی دهنش فشار دادو اجازه داد اشکاش بریزه
_تو میدونی چقد دوست دارم ها؟؟…میدونی این حرفات واسم ینی چی؟؟
صدای کریس به وضوح میلرزیدو این برای گوشای بک تازگی داشت
_پس ببین این حرفات چی به سره چان میاره…الان چند وقته دیگه بهت حمله دست نداده این ینی داری خوب میشی نه؟
پس چرا با حرفات همه چیزو برای خودتو بقیه سخت میکنی؟؟
بک بلخره تلاش کرد خودشو آروم کنه تا جواب کریسو بده
_هیونگ…من…دارم حسش میکنم…من دیگه وقتی ندارم
_تو نه…اون بیماری دیگه وقتی نداره…داری شکستش میدی بک
سرشو پایین انداختو با صدای ضعیف تری روی حرفاش اصرار کرد:
_حتی اگه اینطور باشه…احتمالاتو باید درنظر بگیریم…اگه اتفاقی واسم بیوفته چان چی میشه؟؟
_به این چیزا فکر نکن…اینا بدتر ناامیدت میکنه…فکر نکن نصفه
_هیونگ قول بده چانو تنها نذاری
کریس حس میکرد باید کمی هم که شده خیال بکو راحت کنه تا دست از اصرار کردن برداره
_احمق چان بهترین دوستمه چطور میتونم تنهاش بذارم؟؟
بک لبخند عمیقی زدو با صدایی که میرفت تا بغضشو رها کنه و کم کم نازک میشد گفت:
_دوست دارم هیونگ…خیلی دوست دارم
_کوتوله تو میدونی من چند ساله گریه نکردم؟؟
بک گوشیو توی مشتش فشار داد
_چان سرش شلوغه.این زنگ میزنه واسه ما لوس میشه
اینبار لباشو بهم فشرد:
_دفه آخرت باشه روز گندمو هندی میکنی…همون چارتا استخونتو جالباسی درست میکنم
بکهیون با بی حالی چشماشو روی هم گذاشتو سرشو به مبل تکیه داد

با صدای در از جا پریدو چشماشو باز کرد…اونقدر ضعف داشت که نمیتونست سرشو بلند کنه
_چان؟؟!
چان وارد نشیمن شدو درحالیکه دکمه های کتشو باز میکرد سرتا پای بکو از نظر گذروند:
_خوبی؟
٬٬خوبی؟٬٬!!این تنها چیزی نبود که دلش میخواست از چان بشنوه…شبایی که چان میرسید حداقل با ب.سه و پرس شدن تو آغوشش شروع میشد نه یه سوال ساده…اونم با یه چهره ی بی تفاوت…انگار گفتن همون کلمه ی کوچیک انرژیشو تحلیل میده…نمیتونست باور کنه این همون چان باشه بااینحال تلاش کرد به پای خستگیش بذاره
تمام توانشو جمع کردو از روی مبل بلند شد…با تکون سرو یه لبخند مختصر جواب سوال چانو داد…قدمای آهسته و بدون قدرتش خیلی زود نظر چانو جلب کرد…با بویی که توی خونه پیچیده بودو قابلمه ای که روی گاز بود فهمید که بک میخواد میزو آماده کنه:
_بیا بشین…لباسمو عوض کنم میام میزو میچینم
بدون اینکه به سمتش برگرده جواب داد:
_خودم میچینم…برو دستو صورتتو بشور
چان بدون حرف دیگه ای وارد اتاق شدو درو بست…
٬٬درو بست؟٬٬بک سرشو چرخوندو به در اتاق خیره شد…اونشب همه چیز به طرز عجیبی غیرقابل تحملو غیر عادی بود…حتی بغضی که انگار قصد نداشت بکهیونو رها کنه
سعی کرد با سریع ترین سرعتش میزو آماده کنه…غذاهارو کشیدو کنار بقیه ی ظروف جا داد…
در اتاق هنوز بسته بود…
قاشقو چاپستیکارو کنار بشقابا گذاشتو سالاد مورد علاقه ی خودشو چانو و البته لوهان توی مرکزی ترین نقطه ی میز بین بقیه وسایل جا ساز کرد…
نیم ساعت گذشت…ولی در اتاق انگار قصد باز شدن نداشت
بعداز کمی این پا و اون پا شدن بلخره از آشپز خونه بیرون رفتو به اتاق نزدیک شد…پشت در ایستادو قبل از هر کاری گوششو به در چسبوند…دقیقا کاری که همیشه ازش متنفر بود…صدای ضعیفی از توی اتاق شنیده میشد…زیاد طول نکشید که بک فهمید چان درحال صحبت کرد با تلفنه…و زیاد طول نکشید تا بک فهمید شخص خاصی پشت تلفنه…اونقدر خاص که باعث شده بک جمله ی درناکی رو با زیبا ترین صدای زندگیش بشنوه
٬٬عزیزم آخر شب بهت زنگ میزنم٬٬!!
ضربان قلبش به شدت بالا رفت…پاهاش سست تر شده بودو حالا رسوندن جسمش قبل از رسیدن چان به آشپزخونه تبدیل به یکی از معضلاتش شده بود…پاهای لرزونشو به آشپزخونه رسوندو درحالیکه گوشاشو برای شنیدن کلمات اشتباه سرزنش میکرد به قلبش دلداری میداد تا کمی آروم بشه…
در اتاق بلخره باز شد…
شدت لرزش دستاش هر لحظه بیشتر میشد…از نشستن سر میز اونم مقابل چان میترسید…افکارو احساسات مختلف همزمان بهش هجوم آورده بودو گیج ترش میکرد…مگه خودش نمیخواست چان به سروسامون برسه؟مگه دنبال یه آرامش برای چان نمیگشت تا اگه اتفاقی برای خودش افتاد چان بتونه خودشو جمعو جور کنه؟شاید چانیول داشت خودشو آماده میکرد…پس حتما اونم ناامید شده…یا شاید چون مدتی به خاطر حالش نتونسته حسی که چان میخوادو بهش بده داره سرد میشه…با تکون دستی جلوی چشمای قرمزو خیسش به خودش اومدو به چان نگاه کرد…برای چند لحظه فراموش کرد سوزش توی چشماش برای چیه؟؟
_حالت خوبه بک؟؟
با دستپاچگی سرشو تکون دادو نگاهشو دزدید:
_آاا…من…آ..اره…خوبم…
چند لحظه سکوت کردو با حس نگاهای سنگین چان بلخره به چشماش خیره شد:
_حتما گرسنه ای…بشین
چان پشت میز نشستو همراه با صندلی خودشو جلو کشید:
_گرسنه نیستم شام خوردم…ولی یکم میخورم بوی خوبی پیچیده
سر جاش میخکوب شده بود…بعداز مدتها تصمیم گرفته بود خودش غذارو بپزه و چان درست همون شب شام خورده…اونم شبی که بکهیون حس میکرد یکی از مهم ترین شبای زندگیشونه…
مقابل چان نشستو به بشقاب غذا خیره شد…
بااینکه میدونست به محض خوردن اون غذا همشو بالا میاره اما قاشقو برداشتو شروع کرد به بازی کردن با غذاش…چان بدون توجه به اطرافش غذاشو میخوردو هراز گاهی نگاهی به صفحه ی موبایلش مینداخت…نمیتونست قبول کنه که تمام طول روز منتظر اومدنش باشه و شب شاهد بی توجه بودنش از طرفی ضعف شدیدی داشتو بیشترازون نمیتونست تحمل کنه…از جاش بلند شدو با قدمهای آهسته به سمت اتاق رفت:
_برمیگردم میزو جمع کنیم
_تو برو استراحت کن…خودم جمع میکنم
هنوزم صدا و لحنش سرد بود…واین باعث میشد بک سوالی رو مدام از خودش بپرسه٬٬من کاری کردم؟٬٬
خودشو به اتاق رسوندو روی تخت دراز کشید…چشماشو آروم روی هم گذاشتو نفس عمیقی کشید٬٬حالم بد نیست…ولی انگار پرم از حال بد…هیچ دردی ندارم ولی انگار هیچوقت خوب نبودم٬٬
با صدای قدمهای چان چشماشو باز کردو زیر چشمی بهش خیره شد…چان با داروی های بک بهش نزدیک شدو لبه تخت نشست…٬٬تحت هیچ شرایطی داروهامو یادت نمیره…اینا میتونه آخرین تلاشات باشه پارک چانیول؟؟٬٬
با کمک تخت نشستو بدون نگاه کردن به چشمای چان منتظر شد تا کار همیشگیشو شروع کنه…چان یکی از قرصهارو بیرون آوردو جلوی دهنش گرفت…به لبای کوچیکو سرخش خیره شدو آب گلوشو پایین داد…بک تمام داروهاشو خوردو دوباره به تخت تکیه زد…چان دارو هارو برداشتو از اتاق بیرون رفت…بک لای چشمای نمدارشو باز کردو با نگاه دردناکی به دور شدنش خیره شد…٬٬مگه ازینکه بعداز من تنها بشی نمیترسیدم؟؟…مگه آرزوم این نیست که خوب زندگی کنی؟؟؟مگه دنبال یه نفر که بتونه ازت محافظت کنه نمیگردم؟؟…حالا که خودت داری دنبال آینده ت میری…چرا اینطوری دارم میسوزم؟؟؟…باهمه ی اینا…اگه یه روز به جای من به یکی دیگه فکر کنی…به یکی دیگه توجه کنی ترجیح میدم بمیرم…این بیماریو به اون کابوس ترجیح میدم پارک چانیول…تو فعلا مال منی…تا لحظه ای که زنده ام باید فقط به من فکر کنی…٬٬
با صدای پاره شدن کاغذ به خودش اومدو چانو دید که جلوی میز پشت به بک ایستاده و وسایلشو مرتب میکنه…به سختی از روی تخت بلند شدو خودشو به چان رسوند…قلبش با سرعت میزد اما چهره ش آروم بود…دستاشو دور کمر چان حلقه کردو سرشو روی کتفش گذاشت…حرکت دستای چان متوقف شدو سرشو بالا گرفت…بعداز مکث کوتاهی تکون خوردو خواست برگرده که حلقه ی دستای بک محکم تر شد:
_دیروز مامانمو بعداز چند وقت دیدم…بعداز چند ماه…هنوز خوشگله…هنوز باوقاره…درست مثل آخرین باری که دیدمش…ولی…نگاهش فرق میکرد…نگران بود…چشماش به خاطر اشک برق میزد…برای اولین بار از غمو ناراحتیه یه نفر خوشحال شدم چون…دلیل اون غم من بودم…دیروز فهمیدم مامانم خیلی دوسم داره…مثل مامانای دیگه نگران شده…دلم میخواست بغلش کنم…دلم میخواست بغلم کنه چان خیلی زیاد…
صداشو پایین تر آوردو اشک روی گونه شو با کتف چان پاک کرد:
_هنوزم دلم میخواد بغلم کنه…
چان دستاشو روی دستای قفل شده بک گذاشتو دوباره برای چرخیدن تلاش کردو اما اینبار صدای بک بغض آلود تر شد:
_برنگرد چان…از صب منتظر اینم…بذار حرفامو بزنم و خودمو جمعو جور کنم…اینطوری لازم نیست خودمونو کنترل کنیم…
چان کاملا تسلیم شدو صاف ایستاد…بکهیون آب گلوشو پایین دادو نفس عمیقی کشید:
_مامانم ناراحت بود…گفت چرا بهش نگفتم که چه بیماری ای دارم…گفت چرا بهش زنگ نزدمو لجبازی کردم…اما…من سرزنشش نکردم چان…بهش نگفتم بره…نگفتم اگه نگرانم میشد زنگ میزدو حالمو میپرسید…حتی…بیشتر دلم میخواست دعوام کنه…سرم داد بزنه…چان من دلم میخواست مامانم گریه کنه…
لبای لرزونشو خیس کرد با صدای ضعیف ادامه داد:
_ازینکه اونقدر آروم بودم تعجب کرد…حتی فکر کرد من از بودن کنار تو پشیمونمو سرزنشای اونارو ترجیح میدم برای همین سکوت کردم…ازینکه توی خونه تنهام عصبانی شد…حتی وقتی دید دستام سرده…داد زد که چرا پارک چانیول اینقد بی خیالو بی مسئولیته…بهش گفتم من نه پشیمونم نه ناراحت…من تنها نیستم چون فکر تو پیش منه چان…
وقتی پدرم زنگ زد من باهاش آروم حرف زدم…برای اولین بار ازینکه اونارو دارم خوشحال بودم…برای اولین بار ازشون درمورد کاراشون پرسیدم…
چان دستاشو محکم تر گرفتو سرشو پایین انداخت…
پشت لباسش کاملا خیس شده بود‌…
_امروز زنگ زدم به لوهان…خیلی خوشحال بود…مستقیما بهم نگفت اما متوجه شدم که یه اتفاقایی بین اونو اوه سهون افتاده…با سهون حرف زدمو ازش خواستم مواظب لولوم باشه…با کریس هیونگ حرف زدم…با لی…با همه حرف زدم…از صب منتظر بودم بیای…ولی نه واسه اینکه باتوهم حرف بزنم…میخواستم بغلت کنم…میخواستم ببوسمت…مثل همیشه…دلم برات تنگ شده پس…از صب منتظر بودم بیای تا بیشتراز بوسه پیش بریم…
حلقه ی دستاشو باز کردو به چان اجازه داد برگرده…به محض چرخیدن چان به چشمای درشتو خیسش خیره شد
٬٬اگه این اونقدر دوسم دارن که به خاطرم گریه میکنن…پس چرا اینقدر سردن؟؟٬٬
چان به میز پشت سرش تکیه زدو با درموندگی نفسشو بیرون داد:
_منکه گفتم بذار یه پرستار بیارم تا تنها نباشی…
_اگه پرستار میاوردی از صب تا شب حرف میزد…اونوقت مجبور میشدم حرفاشو تایید کنمو وقتی واسه فکر کردن به تو نمیموند
_خیلی لجبازی بک…
_ _من خیلی خودخواهم چان…
چانیول با چشمای متعجب به حرکات عجیبش و حالت پریشون چهره ش خیره شد…بک جلو تر رفتو دستشو آروم بالا برد:
_خیلی خودخواهم چون روزی که فهمیدم بیماریم ممکنه زود زندگیه منو به پایان برسونه…
اولین قطره اشکش جلوی چشمای چان همزمان با باز شدن اولین دکمه ی لباس چان صورتشو خیس کرد
_به جای نگران شدن برای تنهایی تو…به این فکر کردم که چطور ازت دل بکنم؟؟
دومین دکمه رو باز کردو با لبای لرزونو صدای بغض آلود ادامه داد:
_خیلی خودخواهم چون به جای آروم کردنت…منتظر شدم تو آرومم کنی…
دکمه ی بعدیو با انگشتای کشیده ش باز کرد وبغضشو آزاد گذاشت:
_خودخواهم چون بازم نمیتونم اجازه بدم به کسی غیر از من فکر کنی…
_بک…
چان دستاشو گرفتو متوقفش کرد…
_خیلی وقته باهم رابطه نداشتیم…این تقصیر منه که تو داری سرد میشی
_من سرد نشـ…
دستاشو ازبین دستای چان بیرون کشیدو آخرین دکمه رو باز کرد:
_تقصیر منه که تو دیگه مثل قبل نیستی
چان لباشو بهم فشار دادو بغضشو خورد:
_بکهیونا تو چت شده؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟
سرشو جلو بردو لباشو روی سینه ی پهن چان گذاشت…چان چشماشو بستو لبه ی میزو توی دستش فشرد…بک پیشونیشو وسط سینه ی چان گذاشتو چشماشو بست:
_چان…تو…دیگه منو نمیخوای؟؟؟
چان بلافاصله شونه هاشو گرفتو اونو از خودش جدا کرد…نگاهش زخم خورده بودو لحنش عصبانی:
_بکهیون اینا چیه که میگی؟؟سرد شدم؟؟دیگه نمیخوامت؟؟…این مزخرفات چیه؟؟
سرشو بالا گرفتو چشمای قرمزو پف کردشو به چان دوخت:
_امشب…بهم ثابت کن که هنوز دوسم داری
چان با حرص پوزخندی زدو سرشو تکون داد:
_دیوونه شدی…تو خونه تنهایی فکر میزنه به سرت چرتو پرت میسـ…
با لبهای داغ بک چشماش درشت شدو سرجاش میخکوب شد…بک به آرومی لباشو تکون دادو لب چانو داخل دهنش کشید…بعداز چند ثانیه چان به خودش اومدو بلافاصله بکو به عقب هل داد:
_بسهههه…تو چه مرگته بیون بکهیون؟؟
بک به شدت به عقب پرت شدو چند قدم دور تر روی زمین افتاد…تپشای قلبشو حس نمیکرد…به سختی نفس میکشیدو توان جمع کردن افکارشو نداشت…سیستمهای عصبیش از هیچ دستوری پیروی نمیکردو نمیتونست سرشو بالا بگیره…فقط به یه نقطه زل زده بودو برای سقوط قطره ی اشکی که آویزون بود لحظه شماری میکرد…چان هنوز گیج بود اما نمیتونست باور کنه دستاش چنین بلایی سر بک بیاره…با دهن باز به جسم لرزون بک خیره شده بودو صدای نفساش توی سر بکهیون میپیچید…با تردید به سمتش قدم برداشتو ‌بهش نزدیک شد…بک هیچ تکونی نمیخوردو دستاشو ستون بدنش قرار داده بود…مقابلش نشستو به چشمای بی حسش که حتی پلکم نمیزد خیره شد:
_بک…تو منو میشناسی…من نمیذارم اتفاقی برات بیوفته اما اگه افتاد…اول این خونه رو آتیش میزنم…بعدبارو…بعدخونه ی تورو…ماشینمو…هر چیزی که داریم…هر چیزی که توش خاطره داریم…همه شو میسوزونم…درمورد آینده م بعداز تو نگران نباش…چون قرار نیست من بعداز تو زندگی کنم…من پراز خاطره ی خوبم پس اگه پارک چانیولو نسوزونم…خودش ذره ذره میسوزه…بک در مورده چانیول بعداز بکهیون…باید بگم اونموقع دیگه چنین کسی وجود نداره…من حتی الانشم به سختی نفس میکشم….اونموقع دیگه ریه هام از کار میوفته…اگه نگرانمی…اگه دوسم داری…اگه میخوای سروسامون داشته باشم…فقط کافیه خوب بشی…
سرشو پایین انداختو با صدای پراز ناله زمزمه کرد:
_٬٬فقط خوب شو پارک بکهیون…٬٬
صدای گریه های چان شدت اشکاشو بیشتر میکرد…چان صورتشو بین دستاش گرفتو به بغض آزاد شده ش کمک کرد تا شدت بگیره…بک نگاهشو به شونه های لرزون چان دوخت ابروهاشو توی هم کشید…دلش میخواست بغلش کنه و آرومش کنه اما توانایی همین کارم نداشت…واین باعث میشد بیشتر از خودش متنفر بشه…چان اشکاشو پاک کردو بهش نزدیک شد…یک دستشو زیر زانوهاشو یه دستشو پشت کمرش گذاشت…اونو از روی زمین بلند کردو به سمت تخت رفت…بک اعتراضی نمیکرد اما نگاهشو از چان میدزدید…چان اونو روی تخت گذاشتو کنارش دراز کشید…پتو رو بالا کشیدو بدون برداشتن دستش از پشت بک اونو توی آغوشش کشید:
_توراس میگی…تو خیلی خودخواهی بک
بک نگاهشو از سقف گرفتو به صورت چان زل زد…فاصله صورتاشو فقط چند سانت بود
_وقتیکه من خودمو فراموش کردم…زندگی کردنو لبخند زدنو فراموش کردم…درست زمانی که من با درد کشیدن تو دارم درد میکشم منو به سرد شدن…به دوس نداشتن متهم میکنی…وقتیکه شدی همه ی فکروذکرم منو به فکر کردن به یکی غیراز خودت متهم میکنی…
موهای بکو از پیشونیش کنار زدو ب.سه ای روی پیشونیش گذاشت:
_خیلی خودخواهی چون به جای اینکه برای خوب شدن تلاش کنیو آرومم کنی برای یه اتفاق بد آماده میشیو منو میکشی
قطره ی اشکی که از گوشه ی چشم بک توی بالش چکیدو پاک کردو نفس عمیقی کشید:
_خیلی بیرحمی که فکر میکنی من فقط به خاطر جسمت میخوامتو اگه یه مدت باهات سkس نداشته باشم ازت سرد میشم
_چان…
سرشو عقب بردو به لبای نیمه بازش نگاه کرد
_امشب…خیلی مهمه…ولی من…خیلی خسته ام
با بهت کمی ازش فاصله گرفتو به صورت رنگ پریده ش نگاه کرد…چند بار پلک زدو نفسشو حبس کرد:
_بک…
_من نمیخوام بخوابم…نمیخوام امشب تموم شه
چان با ناباوری و پلکای لرزون خندیدو یکدفه خنده شو خورد:
_امشب…چه اتفاقی میوفته؟؟
با چشمای نیمه بازو بیحال بهش نگاه کردو لبخند کمرنگی زد:
_امشب منو ببوس…بغلم کن…باهام حرف بزن…امشب بیشتر اسممو صدا کن چان بیشتر بهم خیره شو
چان سرشو تکون دادو صورتشو بین دستاش گرفت:
_وقتی خوب شدی…هر شب همین کارو میکنم…هرروز همین کارو میکنم بک
بک چشماشو روی هم گذاشتو لبای سردشو بهم فشار داد
_بکهیون…
چشمای چان گرد شدو اشکاش بی وقفه میریخت…از بالش فاصله گرفتو روی بک نیم خیز شد:
_بکهیون…حالت بده؟؟…درد داری؟؟ها؟؟بریم بیمارستان؟؟
با دلهره دست چانو توی دستش گرفتو بدون باز کردن چشماش شروع به گریه کرد…گریه هایی که چانو دیوونه میکرد:
_‌چان نذار بخوابم…نمیخوام بخوابم
قلب چان دیوانه وار خودشو به سینه ش میکوبیدو بدنش میلرزید…میدونست بکهیون بااون حال و رنگ پریده دروغ نمیگه و قراره اتفاقی بیوفته اما نمیتونست باور کنه چیزیو که جلوی چشماش میدید…سرشو جلو بردو لباشو روی لبای بک گذاشت…با عجله و عمیق لباشو میبوسید…چشمای خیسشو گونه هاشو…گریه های بکهیون شدت گرفته بودو حالا هردوشون اشک میریختن:
_بکهیونا چی شده؟؟…از دست من ناراحتی؟؟فندقم منه احمق هیچکیو به اندازه ی تو دوست نداشتم…بک حتی اوج احساسم به هانی با اوج عصبانیتم درمقابل تو قابل مقایسه نبود…بک بهم نگاه کن…
بک چشماشو باز کردو بااینکه به خاطر اشک همه چیزو تار میدید به هاله ی مقابلش خیره شد
_چان واسه آروم شدن سمت هانی نرو
چان چشماشو روی هم فشار دادو هق هق آرومی کرد
_اون خیلی بیرحمه…
_هیچکی از تو بیرحم تر نیست بیون بکهیون
_یکیو پیدا کن که درحده تو باشه…یکی که هیچوقت مریض نشه
چان دستاشو دوطرف بک ستون کرده بودو با ناباوری به صورت بی جون مقابلش میخکوب شده بود
_اگه خواست نره غول صدات بزنه بهش اجازه نده…کلوچه فندقی صداش نزن…
_بسه…بس کن
فشار دستش به مچ چان کمتر شدو باعث شد چان سرشو بالا بگیره…قلبش به شدت میتپیدو نفساش تند شده بود
_اگه کریس خواست…بهت…نزدیک بشه اجازه بده همدردی کنه
چان سرشو پایین گرفتو اشکاش روی لباس بک ریخت:
_بک…
_به عنوان بکهیونه خودخواه اینو میگم…حق نداری…فراموشم کنی
چان فکر میکرد که بک بیشتراز خودخواه بودن بی رحمه…اونقدر که بدون توجه به اشکای مردونه ای که روی لباسو گردنش میچکه اون حرفارو میزنه…
_هیچ چیزو نسوزون…مشروب نخور نره غول
چان دستشو بالا آوردو گونه شو نوازش داد…اشکای داغش یه لحظه تنهاش نمیذاشت:
_میریم بیمارستان…بکهیون خوب میشی
_دیگه تلاش نکن…فقط نذار بخوابم
چان بادرموندگی اخماشو توی هم کرد:
_بکهیونا…کافیه…داری منو میکشی
_خوابم میاد…
_تو خوب میشی
یکدفه آستین چانو توی دستش مچاله کردو لرزید:
_چان…
چان دوباره سرشو پایین بردو لباشو روی لبای بک گذاشت…همیشه بااون روش آرومش میکرد…
بوسه ی طولانیو عمیقی بهش زدو لباشو روی لب بک متوقف کرد…تنها چیزی که حس میکرد لبای سرد بک بود…دلش میخواست سرشو بالا بگیره و دوباره بهش خیره شه اما قلب نابسامانو پراز تپشش جرات این کارو ازش میگرفت…بلخره بک آروم شد…تونست آرومش کنه اما نمیدونست ازین بابت خوشحال باشه یا داد بزنه…گلوش داشت از شدت بغض پاره میشد و دندوناشو بهم چسبونده بود…آروم لباشو جدا کردو سرشو با تردید عقب برد…با دقت به چشمای بسته و لبای نیمه باز بک خیره شد…موهای پریشونش…رنگ پریده ش…به آرومی پلک زدو دهنشو باز کرد تا چیزی بگه اما انگار از اول صدایی برای حرف زدن نداشته…بدن بی حسشو نمیتونست تکون بده و نفساش به ندرت ردو بدل میشد…اشکاش تمام صورتشو پوشونده بودو چشمای درشتش به بزرگ ترین حد رسیده بود…سکوت کشنده ی اتاق بدنشو بی حس تر میکرد…
دور مچش دنبال لمس انگشتای بک میگشت…به آرومی از روی بدنش بلند شدو با چهره ای سردرگم به اطرافش نگاه کرد…٬٬نمیدونست داره دنبال چی میگرده٬٬
…از روی تخت بلند شدو درحالیکه تلو تلو میخورد آروم به سمت در قدم برداشت…هر قدمش چند ثانیه طول میکشید…٬٬نمیدونست کجا داره میره٬٬
…دستشو به دیوار گرفتو خودشو به سمت در کشوند…٬٬نمیدونست باید چیکار کنه٬٬
…مغزش کار نمیکرد
پاهاش یاری نمیدادن…چند قدم متوقف شدو با حالت گیجو مبهوت به سمت بک برگشت…دوباره به تخت نزدیک شد اما قبل از رسیدن به هدفش روی زمین افتاد…همه جا دور سرش میچرخید…به سختی ازروی زمین بلند شدو تلاش کرد بکو روی تخت پیدا کنه…اما چشماش دو دو میزدو نمیتونست روی یه نقطه تمرکز کنه…پلکهاشو روی هم فشار دادو دوباره بازشون کرد…نمیتونست جایی رو ببینه…درست شده بود یه کلاف سردرگم…به سمت در اتاق رفتو یکدفه متوقف شد…بلافاصله به سمت بک چرخید و آروم زمزمه کرد:
_بک؟؟
_….؛
انگار تازه متوجه اوضاع شده بود…تازه فهمید چه بلایی سرش اومده
_بک..هیون؟؟
_….؛

_بکهیونا…

٬٬_چا نیولا….تو تنها زرافه‌ای هستی که عاشقمه…اینو خیلی دوست دارم
_نظر خودت چیه فندق؟؟فک میکنی دلیلش چیه؟؟
_امممم…شاید واسه اینه که زرافه ها عاشق نمیشن
_نه…دلیلش اینه که اولین و تنها زرافه‌ای هستم که تو رو دیده…٬٬
__________________________________________
_بکهیون؟؟…چانیول؟؟…چرا موبایلتونو جواب نمیدین؟؟…یااا شما دوتا نکنه از صب تا شب تو خیابونا میچرخین؟؟رسیدین خونه بهم زنگ بزنین منتظرم…
صدای لو بعداز زنگی که جواب داده نمیشد توی خونه میپیچید…کریس نگاهشو از عکس دونفره ی چانو بک روی میز گرفتو با چشمای پراز اشکش به تلفن خیره شد…
نگاهشو چرخوندو چشماشو روی کاناپه ای که همیشه روش لم میدادو به پای بک لگد میزد خیره شد…همه جای خونه رو از نگاه گذروندو چشمش به نُت صورتی روی در یخچال افتاد…نور کمی توی خونه بودو نمیتونست نوشته ی روی نتو بخونه…نزدیک شدو چند بار پلک زد تا اشکای مزاحمو برای خوندنش کنار بزنه
٬٬اگه صبحونتو نخوری تا شب که بیای چیزی نمیخورم…٬٬
لبخند تلخی زدو سیل جدید اشکشو پاک کرد…هنوزم از اتفاقی که افتاده شوکه بود…باید به لوهان میگفت
با قدمهای مصمم به سمت تلفن رفتو شماره لوهانو گرفت…میدونست لو خیلی منتظره چون با دومین بوق جواب داد:
_الو؟؟چانیول؟؟
_لوهانی…حالت خوبه؟؟
لو صدارو آنالیز کردو با تعجب جواب داد:
_هیونگ؟؟سلام…من خوبم…ولی…این دوتا چرا جواب نمیدن؟؟
_خونه…نیستن
_مسافرتن؟؟موبایلشونم جواب نمیدن…اول زنگ زدم به بک جواب نداد بعدش چانو گرفتم او…
_لوهان؟
لو کمی مکث کردو با کنجکاوی جواب داد:
_بله هیونگ؟
کریس نفسشو بیرون دادو با صدای بغض آلودو مردد زمزمه کرد:
_بیا ججو…همین امشب
لو به صورت کنجکاو سهون که به خاطر حالت چهره‌ی لوهان توجهش جلب شده بود خیره شدو لباشو خیس کرد:
_اا…ولی…سهون هنوز توی بوسان کار داره…تا کارش تموم بشه یه هفته مونم تموم…
_بیا ججو…لطفا…از سهون بخواه بیارتت ججو
با صدای بغض آلود کریس چشماش گرد شد…از روی صندلی بلند شدو به پرچین نزدیک شد:
_هیونگ؟؟…

چیزی شده؟؟
_چهار سال پیش…مامانم توی بیمارستان بستری شدومن علی رقم اصرار پدرم هفته ای یبار بهش سر میزدم…شب آخری که مامانم زنده بود…پدرم زنگ زدو گفت امشب برم پیشش…اما من نرفتم…من آخرین لحظه های مامانمو ندیدم…مامانمو از دست دادم…فکر میکردم بعداز یه مدت اون عذابو فراموش میکنم ولی من…من هنوز دارم عذاب میکشم…پنج سال گذشته و من هنوز افسوس میخورم…
با دهن باز و چشمای شوکه به مقابلش زل زده بودو فکش میلرزید…سهون با تعجب بازوهاشو گرفتو آروم تکونش داد:
_لوهان؟؟چیشده؟؟
_منـ…منظورت…چیه؟؟داری…ازچی حرف میزنی؟؟
_….؛
_کریییسسسس
_همین امشب بیا لوهان…نمیخوام تا پنج سال دیگه افسوس بخوری…
با صورت شوکه و قلب پراز دلهره داد زد:
_درمورد چی حرف میزنی لعنتی چیشده؟؟؟
سهون سعی داشت آرومش کنه و خودش به شدت شوکه بود اما نمیتونست لوهانو از داد زدن منصرف کنه
_بکهیون…حالش اصلا خوب نیست…اون دیشب…برای همین به هممون زنگ زد…یه مدت بود که نارسایی کلیوی داشت…دیالیز میشد ولی…
ازون به بعد تمام کلمات کریس توی گوشش اکو میشد اما کاملا مبهم بود…همه جا جلوی چشمش تیره شده بودو نمیتونست چیزی ببینه…قبل ازینکه حرفای کریسو هضم کنه پاهاش از توان افتادو بعدازون صدای افتاد گوشی توی استخر آخرین چیزی بود که شنید…
__________________________________________
میدونم سوالاواحساسات مختلف و زیادی دارین هر چی که بخواین میتونین بگین جز این سوال که چان با کی حرف میزد.
خودم بعدا جواب این سوالو میدم

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 107 نظر 20 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
monir
مهمان

این اولین بار نیس سر یه فیک چانبک دارم گریه میکنم ولی این یکی جیگرررممممممووووووو سوزووووووونننننننننددددد..:((((((((…نویسنددددددددده قلمت جگر سوزه بددددد

sahar
مهمان

😢😢😢😢😢😯😥😦😧😵😳😲😱😟😰😩😙😍😗😘😚😚😿🙊😻مرسییی عااالیییی بوووود مثله همیشههههههههههه💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

chanbeak
مهمان

[email protected]
نویسنده محترم وقتی میگی کامنت ها پست های زیاد باشه کسایی که ایمیل بدن واسشون رمز رو میفرستم
پس وقتی قول دادی باید رمزروبفرستی
من چندتا تو همین پستت چندتا کامنت گذاشتم که رمز رو واسمبفرستی ولی نفرستادی، اگه نمیخوای به قولت عمل کنی از قولها به خواننده فیک هات نده

lulu
مهمان

سلام چرا همیشه بعده سراشیبیه خوشی برایه لوهان که اینهمه بدبختی کشیده و تازه داره طعمه عشقو میچشه یه بلندی جلوش هست بیچاره بکی چقدر لوهانو دوست داره نه دوست ندارم اینطوری بشه ممنون ممنون گلم

bbh
مهمان

وای نهههههههههههههههههههههه ببکم نمیره من تموم امیدم به بک بوددددددددددددد اصلا من بخاطر چانبکش دارم میخونممممممممممم

Nastaran
مهمان

بنظرم بکهیون زنده مونده چون کریس گفت نمیخوام افسوس بخوری و کریسم موقعی افسوس خورد که یه روز به مرگ مامانش مونده بود یعنی یه روز به مرگ بکی مونده نهههه خدایااا
اینو الان کشف کردم تاکشفیات بعدی بای بای

Nastaran
مهمان

سلام اونییی
جون من بک نمیره اگه بمیره من نمیخونم دیگه همین الان تازه گریم تموم شد خیلی وقته منتظر پارت چانبکش بودم ولی اااخه اینجوری انصافه ؟! بک نمیره همین
مرسی ولی بازم قشنگ بود ولی اگه بک نمیره قشنگ تر میشه بازم ممنون

fatima
مهمان

سلام اونی خیلی ناراحت شدم یعنی بک زنده نمیمونه الان بیهوشه
یامرده
بیچاره چان
دلم سوخت
دمت گرم خیلی زحمت کشیدی
میشه قسمت بعدی رو آپ زود تر آپ کنی پلیز
همون هم گریه کردیم هم عرررررر زدیم
بی صبرانه منتظر قسمت بعدییم
لولووووو
چانبکشی
بابا کریس

Mahya
مهمان

حالم خراب شد گرررررررررریه

M.b
مهمان

بکیییییییی😢😢😢😢😢😢نمیییییییر
اجیییییی؟خوب شههههههههه بمیره چانی غصه میییییخورهههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خیلیییییی غم انگیییز بود ملسی اجی جون

نغمه
مهمان

خیلی غمگین بود امیدوارم بک نمیره. ممنون عزیزم

sepid
مهمان

فقط بک نمیره که چانم میمیره اگه چیزیش شه 👍👍👍❤❤😭😭😭

Farnaz H.H
مهمان

مرسی عزیزم عالی بود
خسته نباشی
بوسسسس

السا
مهمان

چرااااا ؟نهههههه بکهیون نمیره نصفه نمیره اصلا نمیتونم چیزی بگم دهنم و مغزم با هم قفل کردن فقط ممنون و زود بقیه شو لزار البته اگه بکهیون نمیره

دلارام
مهمان

عالیییییی بود قشنگ حسشون کردم

ولگرد مجازی
مهمان

وایییییییییییییی نه بک تو رو خداااااااااااا
بک نمیره اصن کسی نمیرهههههههههههههههههه عررررررررررررررررررررر
من فقط میتونم عر بزنم

BeHIxX
مهمان

فقط دارم گریه منکنمم تلخ بود
مرگ تلخهدلم واسشون میسوزه
ینی جدی جدی بک تموم کرد؟
ینی امید انقدر راحت میمیره؟
در حالی که با خنده میشه بیماری های لاعلاج رو درمان کرد؟

wpDiscuz