هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anti Love ep 49

 

قسمت 49 فیک ” Anti Love “

 

همونطور که دستاشو دور بدن لو حلقه کرده بود سرشو جلو بردو موهاشو ب.سید:
_آروم باش لوهانم هنوز که ندیدیش خودتو نباز…همین امشب باهات حرف زدو حالش خوبه خوب بود پس نباید توی این مدت کوتاه اونقدر که کریس پیازداغشو زیاد میکنه باشه
لو سرشو پایین انداخته بودو اشکایی که آروم از چشماش پایین میومدنو پاک میکرد…اون اشکا تمومی نداشتنو معلوم نبود کی بند میان
_میخوام ببینمش…دیگه نمیتونم تحمل کنم سهون اگه بلایی سرش بیاد تا آخر عمرم نمیتونم آروم بشم
سهون نفس عمیقی کشیدو بدن لوهانو به خودش تکیه داد
_رئیس جوان؟
هر دو به سرعت به سمت محافظ برگشتنو لو با هیجان از جاش بلند شد
_همه چیز آماده س بفرمایید سوار بشین
لو به سرعت کولشو برداشتو دست سهونو توی دستش فشرد…سهون لبخند دلگرم کننده ای به لباش آوردو لورو به سمت در کشوند:
_چمدونارو بیارین
چند نفر چمدونارو حمل کردنو محافظ مخصوص خودشو به سهون رسوند:
_رئیس بزرگ تماس گرفتن
سهون بدون لحظه ای توقف نیم نگاهی به مرد جوون کنارش انداخت:
_خب؟
_دلیل این مسافرت ناگهانیتونو پرسیدن…فکر میکردن با دوستاتون رفتین اما وقتی فهمیدن تنها…ینی…ما گفتیم تنها…اومدین خیلی تعجب کردن…
سهون اخمی کردو با اینکه میدونست لو اونقدر توی فکره که حرفاشونو نمیفهمه ولوم صداشو پایین آورد:
_چی گفتی؟؟
محافظ در شیشه ای رو باز کردو اونارو به سمت ون راهنمایی کرد:
_من گفتم چیز زیادی نمیدونم اما مربوط به کارای شرکت آینده تون توی بوسانه و برای مقدماتش اومدین بوسان…بااینحال خواستن که خودتون بعدا باهاشون تماس بگیرین
سهون سرشو تکون داد:
_خیلیه خب خودم زنگ میزنم…
با باز شدن در ون توسط اون محافظ سهون کنار ایستاد تا لو سوار بشه و بلافاصله پشت سرش وارد ون شد…هیچوقت لوهانو توی اون حال ندیده بودو این احساس وحشتناکی بهش میداد…لحظه ای دست لورو ول نمیکردو سعی میکرد تمام توانشو برای آروم کردنش بکار بگیره…ماشین توی کمتراز دو دقیقه متوقف شدو اونا خیلی زود سوار هواپیمای شخصی سهون شدن…لو با چشمای قرمزش از پنجره به بیرون خیره شدو نفس عمیقی کشید
فلش بک:
_لولوی من چجوره؟؟
_عالیم…الان تو اوج عالی بودنم
_هه…پلیسا که بگیرنت تو اوج خداحافظی میکنی
_یااا تو الان باید بهم امیدواری بدی
بکهیون خنده ی آرومی کرد:
_به نظر نمیاد زیاد ناامید باشی
_ناامید نیستم…سهون بیشتر نگرانی هامو ازبین میبره…ولی یه نگرانیهایی هست که خوده سهون باعثشه
_میفهمم منظورتو لوهان…فقط زودتر خودتو از شر مامانت خلاص کن اونوقت میتونی اون حسی که میخوایو از سهون بگیری
_امیدوارم یه روز همه چی درست شه…
_لوهانا..
لو با کنجکاوی به یه نقطه خیره شد:
_بله؟
_من…لیو کریس…ما همیشه باهمیم…ینی…میدونم که هیچوقت تنهامون نمیذارن…ینی حتی اگه من نبودم اونا چانو تنها نمیذاشتن…ولی…ازت میخوام از راه دورم که شده هوای چانو داشته باشی…بهش زیاد زنگ بزن…از سهون بخواه بیارت ججو و خب…خودتم میدونی که ما از لحاظ خانواده زیاد خوشبخت نیستیم…پس ماییم که باید هوای همو داشته باشیم نه؟؟
_بک…معلومه که ما فقط همو داریم…ولی اینا چیه که الان میگی آخه…
_لوهان چانو تنها نذارین فقط همینو میخوام…
لو اخمی کردو با نگرانی پرسید:
_بک چیزی شده؟؟منظورت ازین حرفا چیه؟
_لوهانا… این فکر که یه روز شماها همو فراموش میکنین منو دیوونه میکنه…هر اتفاقیم که افتادو هر چقدم که سهون توی زندگیت پررنگ شد چانو تنها نذار…
_معلومه که تنها نمیذارم…هیچکدومتونو تنها نمیذارم بکهیون…
_سهون دوست داره…پس اگه بهش بگی بیارتت ججو اینکارو میکنه نه؟؟
لو با چشمای بهت زده به تصویر پریشون خودش توی آیینه نگاه کردو دستشو توی موهای نمدارش کشید:
_نمیخوای بگی چیشده؟؟با چان بحثت شده؟؟
بک نیشخندی زدو با جوابش سوالات بیشتری توی ذهن لو به وجود آورد:
_چان تنها کاری که با من نمیکنه بحثه…چیزی نشده…فقط حس کردم لازمه اینارو بهت بگم
_هووووفففففف از دست تو بکهیون…زودباش تعریف کن وگرنه امشب تا صبح خوابم نمیبره
_نگران نباش جوجه گوزنه موطلایی همه چی مرتبه…راستی وقتی اومدی ججو یه چیزی نشونت میدم…
لو با تردید دلیل نامعقول بکو قبول کردو نفس عمیقی کشید:
_باشه…اول باید با سهون حرف بزنم شاید کارش توی بوسان طول بکشه نمیشه که هرکاری که من میخوام بکنه
_به هر حال وقتی اومدی یعالمه حرف دارم باهات…یعالمه چیز میز باید بهت نشون بدم و درضمن…باید بامن ٬٬حدس بزن٬٬ بازی کنی…روزی ۳ونیم ساعتم بشینی جلوم بخندی چون شدیداً دلم واسه اون خط خوشگل کنار لبت وقتی میخندی تنگ شده…
لو بغضشو پایین دادو با لبخند تلخی زمزمه کرد:
_بک؟؟
_جونه بک؟؟
_منم دلم واست تنگ شده…حتی واسه خل بازیات
بک بعداز مکث طولانی به خودش اومدو آه عمیقی کشید:

_زمستون میریم پالنگوسان…به اتفاق آقای اوه میریم پاتیناژ دونفر دونفر عشق پیشه میکنیم…
لو آروم خندیدو سرشو پایین انداخت:
_هنوز دیوونه ای
_واسه کریسو لیم دوتا پارتنر پرفکت پیدا میکنیم اگه نشد یه جوری میچسبونیمشون بهم
_هه آره حتما…کریسو پاتنره پسر
_از خداشم بخواد چال چالیه کیوتمو بدم دستش مرتیکه دراز‌…

_لوهان؟؟
با حواس پرتی نگاهشو از بیرون گرفتو به سمت سهون چرخید
_شنیدی چی گفتم؟؟
_همم؟؟نشنیدم…
_تو میتونی هم حال چانیولو خوب کنی هم بد…بستگی به این داره که مثل الان یه ریز گریه کنی یا بهش امیدواری بدی
_تا نبینمش آروم نمیشم سهون…من هیچی نمیدونم…حتی…حتی نمیدونم هنوز داره نفس میکشه یا…
قبل ازینکه جمله‌ش تموم بشه بغضش برای چندمین بار شکستو خودشو بین بازوهای سهون پیدا کرد…سهون یه دستشو پشت کمرش گذاشته بودو با دست دیگه پشت گردنشو نوازش میداد:
_لوهان کریس گفته مشکل کلیوی داشته…دیشبم که داشت باهامون حرف میزد…توی یه شب که نمیخواد به اون مرحله ای برسه که تو فکر میکنی
_امیدوارم…امیدوارم اونطوری که تو میگی باشه
سهون لبخند کمرنگی زدو ب.سه ای روی موهای نرم لو گذاشت:
_هست…اون حالش خوب میشه لوهانم فقط آروم باش…به چیزای خوب فکر کنو تا میرسیم استراحت کن
با اوج گرفتن هواپیما لوهان به صندلی تکیه دادو چشماشو روی هم گذاشت…کمربندی که دور سینش حصار شده بود نفس کشیدنو براش سخت تر میکرد…هیچوقت فکر نمیکرد یه روز برای برگشتن به ججو لحظه شماری کنه
___________________________________________________________________
_پاشو بریم یه چیزی بخوریم چان از دیشب تا بحال هیچی تو معدت نرفته
سرشو به دیوار تکیه دادو به در اتاق مقابلش خیره شد:
_من سیرم…شما برین
_یه روز کامل چیزی نخوردی اونوقت میگی سیری؟؟
سرشو چرخوندو چشمای قرمزو سردشو به لی دوخت:
_حالم بده…سرم گیج میره…ضعف دارم…نمیتونم نفس بکشم…
لی با چشمای گرد قدمی به سمتش برداشت اما با بالا اومدن دست چان متوقف شد:
_اینا همش به خاطر اعصابمه…میدونی الان حتی به آروم شدنم احتیاج ندارم…فقط نمیخوام بیشترازین فشار روم باشه…گیرای شما واسه خوابو خوردنو استراحتو گریه نکردن همین یه ذره ظرفیتمو پر میکنه
لی با نارحتی بهش نزدیک شدو مقابلش زانو زد…دستشو روی دستای چان گذاشتو به چشماش خیره شد:
_نمیخوام بگم درکت میکنم چان…چون نمیتونم درک کنم…ازین اتفاق دارم دیوونه میشم ولی چون جای تو نیستم نمیدونم چه حسی داری…هیچوقت توی زندگیم اینقدر نگرانو آشفته نبودم ولی بازم نمیدونم تو چی داری میکشی…تنها چیزی که میدونم اینه که…حتی اگه منو ازینجا پرت کنی بیرون بازم دست از سرت برنمیدارم…دیشب بکهیون فقط واسه اینکه ازم بخواد خوب زندگی کنم بهم زنگ نزد…اون تنها نگرانیش تو بودیو از هممون خواست تا نذاریم این کارارو با خودت بکنی چون میدونست بعداز این اتفاق تو چه بلایی سر خودت میاری…مطمئنم حتی اگه صدتا دیگه دوست داشتی به همشون میگفت هواتو داشته باشن…من این نگرانیه بکهیونم درک نمیکنم چان واسه همین دست از سرت برنمیدارم…چون نمیتونم حتی حدس بزنم که بک چه حسی داشته و چقدر از این حالو روزت میترسیده…
نفس عمیقی کشیدو به دستاشون نگاه کرد:
_میرم واست غذا بیارم…و مطمئن باش اگه منو از دره این بیمارستان بیرون بندازی از پنجره هاش میام تا مراقبت باشم
از جاش بلند شدو بدون حرف دیگه ای ازونجا دور شد…چان با نگاه برزخیش به جای خالی لی زل زدو بدون اینکه بفهمه دوباره به اشکاش اجازه داد پایین بریزه
با باز شدن در اتاقو خارج شدن دکتر کیم به سرعت ازروی صندلی بلند شدو سرجاش ایستاد:
_دکتر؟؟
دکتر با نگاه آرومش نزدیک شدو کلاه استریلشو از روی سرش برداشت…چان بدون حرفی منتظر باز شدن دهن اون مرد بودو توی دلش غوغایی به پا شده بود…دکتر مدتی مکث کردو نفسشو بیرون فرستاد…با قدمهای آروم به چان نزدیک شدو بازوهای چانو بین دستاش گرفت:
_بیا فکر کنیم خوابیده…فقط خوابش یکم طولانی تر میشه…به زودی بیدار میشه چانیول من مطمئنم
چان آروم پلک زدو با تعلل پرسید:
_ینی…بیدار میشه؟؟…این کابوسام تموم میشه؟؟
_تموم میشه پسرم…تموم میشه
_دکتر؟؟
هر دو به سمت مادرو پدر بک که بهشون نزدیک میشدن چرخیدنو چان تعظیم کوتاهی کرد…مادر بکهیون با نگرانی جلو اومدو نگاهشو بین در اتاقو دکتر جابه جا کرد:
_پسرم…حالش خوبه دکتر؟؟از دیشب تاحالا اون تو نگهش داشتین بهم بگین چیشده
_هوشیاریشو از دست داده…باید هرچه زودتر یه کلیه پیدا بشه تا آخر همین هفته باید عملش کنیم…
_اگه از اول مارو درجریان میذاشتین تاالان کلیه پیدا میشد
_بکهیون به موقع متوجه بیماریش شد…درضمن من از اولین دوره ی درمان پزشک پسرتونم و یادم نمیاد چانیول حتی یه لحظه واسه درمان بک تعلل کنه…ما خیلی وقته واسه عضو جدید دست بکار شدیم واین جوونی که جلوتون ایستاده به هردری زده تا یه راه حل برای بیماری پسرتون پیدا کنه
چان نگاهشو از پدر بک گرفتو به چهره ی پریشون مادرش خیره شد…با وجود تمام سختی هایی که اونا به بکهیون تحمیل کرده بودن بازم نمیتونست از دستشون عصبانی باشه…شاید دلیلش شباهت بک به اون دونفر بود…بدون هیچ جواب یا حرفی روی صندلی نشستو سرشو بین دستاش گرفت…همونطور که به زمین خیره شده بود با صدای گرفته ای پرسید:
_دکتر هنوز خبری نشده؟؟…چرا اسمشو توی اورژانسی نمیذارین ینی جوون ترو حاد تر از بکهیون منم هست؟؟
مادرو پدر بک نگاهی به هم انداختن اما ترجیح دادن به جای کنجکاوی درمورد لحن چان به جواب دکتر گوش کنن
_نگران نباش پسرم من دارم تمام تلاشمو واسش میکنم…اما اینو بدون که خیلیا حاد تراز بکهیون بودنو الان سالهاس بدون مشکل دارن زندگی میکنن
به محض تموم شدن جمله ی دکتر لی با سینی دستش نزدیک شدو گلوشو صاف کرد:
_اهمم…سلام
همه به جز چان به سمت لی چرخیدنو جوابشو دادن…نگاه هرسه ی اونا روی سینی غذا خشک شد…لی با قدمای آهسته به طرف چان رفتو سینیو روی صندلی کنارش گذاشت…بالای سرش ایستادو با خستگی بهش نگاه کرد:
_اینارو بخورو برو خونه یکم استراحت کن…اگه میخوای وقتی بک بهوش اومد بهش نگم تواین مدت چه بلایی سر خودت آوردی کاریو که میگم بکن
از نظر همه این رابطه بین اون چند نفر تحسین آمیز بود اما وابستگی بین چانو بک آقای بیون و همسرشو گیج میکرد
_چانیولا…به خودت سخت نگیر امشبو برو خونه…من پیش بکهیون میمونم
چان با کلافگی سرشو بلند کردو همه ی جمعو از نگاه گذروند:
_از همتون واسه اینکه نگرانمین ممنونم ولی اینو یکبار میگم برای همیشه…من تا وقتی بک چشماشو باز نکنه و ازون اتاق بیرون نیاد از جام تکون نمیخورم پس سعی نکنین نظرمو عوض کنین
پدر بک بعداز نگاه مفصلی به سرتاپاش به همسرش اشاره کرد که ازونجا برن…بعداز رفتن اونا لی سرشو تکون دادو قبل ازینکه دنبال کریس بره زمزمه کرد:
_از دستم خلاص نمیشی بچه جون
___________________________________________________________________
به محض توقف ماشین جلوی در بیمارستانی که آدرسشو از کریس گرفته بود پیاده شدو به سمت در ورودی دوید…سهون با بهت به دور شدنش خیره شده بودو حرکت لوهانو توی ذهنش حلاجی میکرد
_وسایلو چمدونارو ببر ویلا…بهت زنگ میزنم…
محافظ تعظیمی کردو در ماشینو بست…سهون به سرعت دنبال لو دویدو وارد بیمارستان شد…نگاهشو اطراف چرخوندو لوهانو جلوی باجه ی اطلاعات پیدا کرد…بلافاصله خودشو به لو رسوندو کنارش ایستاد…لو به سرعت چرخیدوبا صورت اخموئه سهون مواجه شد:
_پیداش کردم سهون…بیا بریم
سهون نفس عمیقی کشیدو مچ لوهانو قبل از دور شدن قاپید…لو با تعجب سر جاش ایستادو به چهره ی در هم سهون نگاه کرد:
_چی..چیزی شده؟؟
_نمیخوای یکم آروم بگیری؟…داری منو میترسونی لوهان
لو چشمای خستشو آروم بازو بسته کردو موهای سهونو کنار زد:
_قول میدم وقتی دیدمشو خیالم راحت شد دوباره همون آرامش قبلو ببینی
قبل از اینکه سهون عکس العملی نشون بده با قدمهای تند به سمت بخش مورد نظرش رفت…هردو وارد طبقه ی دوم شدنو با کمک تابلو ها و نوارهای رنگی به طرف اتاق بک قدم برمیداشتن…
_استرس دارم سهون…میدونم تا ببینمشون اشکم در میاد
_آروم باش لوهان نفس عمیق بکش
_هرچقد نزدیک تر میشیم نگرانیم ….
سهون سرجاش ایستادو به چهره‌ی مبهوت لو که به نقطه ای میخکوب شده بود خیره شد…رد نگاهشو دنبال کردو به پسر جوونی که روی صندلی نشسته و سرشو به دیوار تکیه داده بود رسید…دوباره به سمت لوهان چرخیدو بعداز مکثی پرسید:
_لوهان اون…
_چان…
چان با شنیدن صدای آشنا و بغض آلودی چشماشو باز کردو به طرفش برگشت…پاهای لو به زمین چسبیده بودو بغض سنگینی گلوشو میفشرد…چان با چشمای گردو دهن باز از جاش بلند شدو به لو خیره شد:
_لوهان
لو قدمی به جلو گذاشتو اشک داغی روی گونش چکید…باورش نمیشد بعداز نزدیک نه ماه داره یکی از اعضای خانواده پنج نفره شو میبینه…اونا هیچوقت بیشتراز یه هفته از هم دور نبودن و این فاصله براشون به شدت سخت بود…قدمهاشو تند تر کردو درحالیکه بین اشکای سیل وارش لبخند میزد خودشو توی بغل چان انداخت…هردو با تمام قدرت همو توی آغوش گرفته بودو بدون توجه به نگاهای متعجب اطراف گریه میکردن…سهون به آرومی بهشون نزدیک شدو با لبخند محوی به اون دونفر نگاه میکرد…لو حلقه ی دستاشو تنگ تر کردو چانو به خودش فشرد:
_دلم واست تنگ شده بود هیونگ…خیلی خوشحالم که پیشتم
_چرا اینقد دیر اومدی لوهان؟؟…فقط اگه چند روز زودتر میومدی…
لو ازش فاصله گرفتو با نگرانی به چهره ی شکسته ش خیره شد:
_بکهیون…کجاست میخوام ببینمش چان…چش شده چرا یدفه اینطوری شد؟؟…حالش…

_آروم باش لوهان…منم نمیدونم حالش چطوره…از دیشب تا حالا نذاشتن ببینمش
_ینی..ینی چی که نذاشتن؟؟مگه چیشده؟؟
چان سرشو پایین انداختو با بغضی که لو خیلی کم به خاطر میاورد زمزمه کرد:
_متاسفم لو…باید بهت میگفتیم ولی… نمیخواستیم نگرانت کنیم…از طرفی خوده بک اجازه نداد بهت بگیم
لو با چشمای گرد تند تند پلک زد…جرات بیشترازون دونستن هم نداشت:
_چی…چیو؟؟
_بک درست بعداز رفتن تو متوجه شد که…که نارسایی کلیوی داره…تو این چند ماه خیلی تلاش کردیم خیلی دارووآزمایشو…حتی دیالیز…ماهاست زیر دیالیز درد میکشه…اونقدر که واسه اینکه اجازه بدم پیوند بزنن التماس میکرد…لوهان بکهیونم جلوی چشمام ذره ذره لاغرو ضعیف میشدو من هیچکار نتونستم بکنم…
لو فقط به لبای لرزون چان زل زده بودو به سختی نفس میکشید…دیگه حتی هق هقای چان هم براش عجیب نبود…اشکاش به آرومی روی گونش سر خورد اما لو همچنان برای خفه کردن بغض تلاش میکرد…چان اشکاشو پاک کردو به چهره ی بی روح لو نگاه کرد…
_لوهانا…حالت خوبه؟؟؟
لو انگار منتظر چنین سوالی بود تا بتونه فوران کنه…روی صندلی نشستو صورتشو بین دستاش گرفت…صدای گریه هاش یکدفه کل سالنو گرفتو توجه پرستارای شیفتو به خودش جلب کرد…چان بلافاصله کنارش نشستو سرشو توی بغلش گرفت…اینکار باعث شد تا سهون سرجاش بمونه و فعلا اجازه بده خوده چانیول لوهانو آروم کنه…لو دیگه حتی صداشم کنترل نمیکردو بدنش بین بازوهای چان تکون میخورد…اینکه بعداز این مدت برای چنین دلیلی به ججو برگرده غیر قابل باور ترو کابوس وار تراز برگشتن به عنوان جاسوس بانو شین بود…چان به خاطر اشکاش دیگه نمیتونست لوهانو ببینه…اون قطره های سرد آزار دهنده رو پاک کردو سرشو بالا گرفت تا برای اونشب به بغضش خاتمه بده…البته اگه ممکن بود…با بالا اومدن سرش پسر جوونیو دید که چند قدم دور در اونارو تماشا میکرد…از ظاهرش خیلی زود فهمید که اون پسر یکی از مهم ترین اشخاص کشوره…همونی که توی نه ماه تبدیل به اولین عشق برادر کوچیکشون شده…به لو حق میداد سهونو به عنوان اولین عشقش بعداز نوزده سال انتخاب کنه اون پسر فوق العاده جذابو خیره کننده بود…با لبخندی که تحویل سهون داد بهش فهموند که اونو شناخته…سهون میدونست که اون بهترین لبخندیه که چان توی اون شرایط میتونه به لب بیاره و میدونست که یه لبخند تلخ شاد ترین حالت چهره‌ی چانیول تا چند هفته ی آینده اس…متقابلا لبخند زدو بهشون نزدیک شد:
_سلام
لو سرشو بالا گرفتو صورت خیسشو پاک کرد…با شنیدن صدای آرومو بم چان لبخندی زدو برای رفع دلتنگیهاش از فرصت استفاده کرد
_سلام…من چانیولم دوست و هیونگ لوهان
سهون دست چانو بین دستش گرفتو به گرمی فشرد:
_سهون…دوس./ت پسره دوستو دونسنگت
چان سرشو تکون دادو دستشو دور لو محکم تر کرد:
_خوشبختم سهون شی
_همچنین…سهون صدام کن
_دلم میخواست یه جور دیگه و توی شرایط بهتر باهم آشنا شیم…ازینکه نتونستم بیام استقبالتون معذرت میخوام…شرایطم اصلا خوب نبود
_مشکلی نیست…همینکه میبینم با دیدن لوهان حالت بهتره و لوهانم آروم تر شده خوشحالم میکنه…بابت بکهیون هم…متاسفم…امیدوارم زود خوب بشه
لو از بغل چان بیرون اومدو دوباره به صورتش نگاه کرد:
_چان هیچ خبری نداری؟؟…چرا نمیذارن ببینیمش؟؟
_فعلا بیهوشه…باید زودتر عمل پیوند انجام بشه وگرنه…
_عذر میخوام دوستان من یه بچه گوزن گم کردم ندیدینش؟؟؟
لو بلافاصله از جا پرید وبا هیجان داد زد:
_لی هیوووووونگ
لی خندیدو به سرعت لوهانو درآغوش کشید‌…
_لوهانیه بی معرفت خودم…دلم واست یه ذره شده
لو با چشمای براق اما پف کردش به چال عمیق روی لپش نگاه کردو ب.سه ای همونقدر عمیق روش گذاشت:
_منم دلم براتون تنگ شده بود
دوباره دستاشو دور گردنش حلقه کردو اونو به خودش چسبوند…با دیدن کریس که پشت سر لی ایستاده بودو با لبخند دوست داشتنیش اونارو تماشا میکرد با خوشحالی خندید…کریس دستاشو باز کردو بهش اشاره کرد که نوبت اونه…بغض سنگینی دوباره توی گلوی لو نشستو غمگین شدن چشماش توجه همه به خصوص سهونو به خودش جلب کرد…حس میکرد سالهاس ازشون دوره وچقد به آغوش کریس احتیاج داره…اون بزرگترین هیونگش بودو همیشه توی هر شرایطی اون آغوش پهنو جلوش باز میدید…ازینکه با پدر دومش فقط چند قدم فاصله داره توی پوست خودش نمیگنجید…از لی فاصله گرفتو کمی مکث کرد…چونه ی لرزونش چشمای کریس روهم خیس کرد…قبل ازینکه قدمی برداره هق هق آرومی زدو خودشو توی بغل کریس انداخت…با تمام وجود دستاشو دورش پیچیدو آروم اشک ریخت…
_هیونگ…
_بلخره اومدی؟؟
لیو سهون لبخند میزدن اما چان ترجیح میداد با چشمای اشک آلود شاهد اون منظره باشه…منظره ای که فقط بکهیونش توش نبود از نظر چان نمیتونست اونقدرام هیجان انگیز باشه _هیونگ…کاش زودتر میگفتین…کاش بهم میگفتین چیشده…حالا چیکار کنم هیونگ؟حالا بکهیون چی میشه؟؟
_شششش…اون خوب میشه لوهان…دوباره میاد و مثل قبل باسروصداهاش عاصیمون میکنه
لو بینیشو بالا کشیدو سرشو روی شونه ی کریس برداشت:
_دلم واسش تنگ شده…میخوام ببینمش هیونگ
_میبینیمش لو یکم دیگه تحمل کن…اونا حتی به چانو پدرو مادرش اجازه ندادن ببینتش گفتن فردا میبرنش بخش
لو صداشو پایین تر آوردو تند تند پلک زد تا بتونه کریسو ببینه:
_چان…خیلی نگرانشم کریس
کریس موهای روشن لورو کنار زدو با لحن مهربون همیشگیش زمزمه کرد:
_درست میشه لوهان…نگران نباش
سهون ازین بغل کردنا اصلا خوشش نمیومد اما از دوستای لو ممنون بود که اجازه ندادن جمله ی چان تموم بشه و حال لورو بدتراز اینی که هست کنه…
_همش منتظر بودم زنگ بزنن بگن گوزنتونو دستگیر کردیم سند بیا…
با چشم غره ی لو جملش نصفه موندو با حالت شوکه به چشمای لو خیره شد…کریسو چان هم سکوت کرده بودنو منتظر نتیجه ی خراب کاری لی و چطور جمع شدنش موندن…لو به سمت سهون چرخیدو لبخند مصنوعی زد:
_اممم…سهون…همون مردی که عاشقشم…اینا هم هیونگای من هستن…بزرگترینشون کریسه…بعدش لی…و بعدش چان…بکهیونم از همه کوچک تره
لی با چشمای گرد به سهون نگاه کردو آب گلوشو پایین داد:
_اوه…اوه…اوه سهوووون….شمایید؟؟؟وااااو از آشناییتون…
وقتی اوضاعو آشفته دیدو فهمید چه گندی زده لبخند مسخره شو خوردو ادامه داد:
_واقعا خوشبختم…
کریس سرشو پایین انداختو خنده شو پنهون کرد اما خیلی زود به کمک لیو لوهان رفت:
_کریس هستم و خوشبختم
سهون به خودش اومدو لبخند گرمی زد:
_منم از آشنایی همتون خوشبختم…لوهان خیلی تعریفتونو میکرد
نگاهی به لی انداختو لبخندش پررنگ تر شد:
_و همتون دقیقا همون طور که میگفت هستین
_لی یکم خجالتیه…و ازونجایی که حدس میزنه شما خیلی روی لو حساس باشی ادامه ی حرفشو نگفت…اون ازین شوخیا زیاد میکنه که لوهان هر جا میره کشته میده و بلخره یه روز پلیسا دستگیرش میکنن…
خنده ی ساختگی اما هنرمندانه ای زدو مقابل چشمای بهت زده لوهانو چانو لی ادامه داد:
_هه…الان ترسید شما با ادامه ی جمله سرشو بزنین
سهون خنده ی آرومو مختصری کردو دستشو پشت لو گذاشت:
_ازین حرفا عصبانی نمیشم چون میدونم لوهان درهر صورت مال خودمه
هر چهار نفرشون مشغول صحبت شدن هراز گاهی لبخند کمرنگی بینشون ردو بدل میشد…چان آه عمیقی کشیدو دوباره روی صندلی نشست…باوجود تاری چشماش به در اتاق مقابلش خیره شدو بغضشو پایین داد:
_تمومش کن بکهیون…من یه روز کامله که ندیدمت…خیلی بی ملاحظه و بی رحم شدی
___________________________________________________________________
روی‌ تخت جابجا شدو چشماشو باز کرد…هوا هنوز گرگو میش بودو نبودِ لوهان اون توی موقع صبح باعث شد خواب از سرش بپره…اطراف اتاقو از نظر گذروند ودره نیمه باز حیاط پشتی توجهشو جلب کرد…پتورو کنار زدو درحالیکه چشماشو میمالید به سمت درِ تماما سکوریت حیاط رفت…نسیم خنکی به صورتش خوردو بوی شبنم وارد ریه هاش شد…موهای روشن لو از پشت صندلی های آلاچیق توجهشو جلب کرد…موهای خوش حالتشو بالا زدو به لو نزدیک شد…نور خفیفی که از طرف صندلی لو میومد نشون میداد که سرش توی گوشیه…از پشت نگاهی به صفحه ی گوشی لو انداختو دید که درحال نگاه کرد عکسای گالریشه…جلو رفتو کنارش روی صندلی نشست:
_نمیخوای بخوابی؟؟هم بی خوابی ،هم گریه…میدونی چه بلایی سر چشمات میاد؟؟
لو خودشو توی بغل سهون جا داد و سرشو به سینش تکیه داد:
_این عکسا رو خودش واسم فرستاد…اونقدر بعدش حرف زد که یادم رفت بهت نشون بدم
سهون به عکس چانیو بک نگاه کردو لبخند زد:
_بکهیون خیلی خوشگله
_باید از نزدیک ببینیش…منکه روز اولی که دیدمش نمیتونستم چشم ازش بردارم
_اممم خوشگله…ولی نه به اندازه شاهزاده کوچولوی من
لو نفس عمیقی کشیدو همونطور که توی آغوش سهون فرو میرفت چشماشو روی هم گذاشت:
_سهون؟؟؟…بکهیون به جز چان ،منو کریسو لیم داره…شاید شرایط یکیمون باهاش جور…
_این حرفو نزن لو…میدونم خیلی واست مهمه ولی فکرشم نکن بذارم واسه اینکار پاتو بیمارستان بذاری
_اون دوستمه سهون…اصلا از کجا معلوم آزمایشم باهاش جور بشه؟؟
_اگه شد چی؟؟فکر میکنی اجازه میدم این کارو بکنی؟؟؟هیچ میدونی چقد خطرناکه مگه شوخیه؟؟
لو آهی کشیدو سرشو پایین انداخت:
_نمیدونم…الان جز سلامتیه بک به هیچی دیگه فکر نمیکنم…واسه خوب شدنش حاضرم هر کاری بکنم چه برسه به پیوند عضو…اون واسمون خیلی باارزشه سهون…کریس میگفت چان قبل از هر کاری واسه پیوند آزمایش داده بوده
_چان فرق میکنه لو اون عاشق بکهیونه…هر کی جای اون بود اینکارو میکرد
لو سرجاش صاف نشستو صورتشو با پشت دست پاک کرد:
_بریم بخوابیم…چند ساعت دیگه باید بریم بیمارستان 

سهون دستشو گرفتو بلندش کرد…هردو به آرومی به سمت در اتاق قدم برداشتنو هر کدوم توی افکار پریشون خودشون غرق شدن…
___________________________________________________________________
_چان؟؟…چانیولااا
نگاهشو از لو گرفتو باتعجب به لی که میدوئید و نزدیک میشد خیره شد…اضطرابو دلهره رو میشد توی چهره ی همه به خصوص چان و مادر بک دید…لی جلوشون ایستادو برای اینکه نفسش جا بیاد کمی مکث کرد
_همین اتاقه…دارن بکو میارن…گفتن…همینجا منتظر بمونیم…منو توی…بخش راه ندادن…
چان آب گلوشو پایین دادو روی صندلی افتاد…اونقدر دلهره داشت که پاهاش تحمل وزنشو نداشت…لو با نگرانی کنارش نشستو دستشو روی بازوش کشید:
_نگران نباش…حتما حالش خوبه که میارنش اینجا
بعداز چند لحظه تخت بک به همراه چندتا پرستارو دکتر کیم وارد سالن شد…چان به سختی از روی صندلی بلند شدو با صورت رنگ پریده که دوستاشو بیشتر میترسوند کمی جلو رفت…پرستارا تختو حمل میکردنو همه منتظر بودن تا بکو ببینن…به محض دیده شدن صورت بکهیون لو دستاشو جلو دهنش گرفتو به سرعت برگشتو خودشو توی بغل سهون انداخت…سهون بدون اینکه از چهره ی بی روحو رنگ پریده ی مقابلش چشم برداره لو رو به خودش چسبوندو آروم موهاشو نوازش کرد… چان دستشو به لباس کریس گرفت تا پاهای سستش تا نخوره…همه گریه میکردنو پرستارا با سرعت کمتر برانکارو به سمت اتاق میبردن…چان که توان حرف زدن نداشت دست دکتر کیمو قاپیدو متوقفش کرد…دکتر سرجاش ایستادو با مهربونی به چان لبخند زد…همه به صورت بی حالش خیره شده بودنو منتظر بودن حرفی بزنه…حتی پدرو مادر بک هم نگران چانیول شده بودن
_میخوام…ببینمش
_میبریمش توی همین اتاق…ببین از پشت این شیشه هر چقد بخوای میتونی
_بعداز دوروز تازه میخواین از پشت اون ویترین بهم نشونش بدیییین؟؟؟
با فریادی که چان زد همه سرجاشون میخکوب شده بودن حتی آقای بیون که تا به حال اون حال چانو ندیده بودن…مادر بک بدون اینکه اشکاشو پاک کنه جلو اومدو با لحن ملتمسی اصرار کرد:
_دکتر بذارین یکم ببینیمش خواهش میکنم
چان بدون اینکه به دکتر اجازه ی فکر کردن بده به سمت تخت دویدو یکی از پرستارارو به سمتی پرت کرد…دسته ی تختو گرفتو با تمام قدرتی که داشت و با وجود مقاومت پرستارا متوقفش کرد…بلافاصله صورتشو به صورت بی رنگ بک چسبوندو دستای سردشو بین دستاش گرفت:
_بکهیونم…من اینجام…تا بیدار نشی ازینجا نمیرم…فندق قسم میخورم تا بیدار نشی نه میخوابم نه چیزی میخورم نه به مغزم استراحت میدم…میرم بارو تمام بطریهای اونجارو از یومی یه جا میخرم…بک التماست میکنم خوب شو…تو به مامانم قول دادی…بهشون قول دادی تنهام نذاری
قسمتی از صورت بک کاملا خیس شده بودو پرستارا به خاطر اجازه ی دکتر کیم چند لحظه منتظر موندن…هیچکس نزدیک نمیشدو همه از دور آروم اشک میریختن…حتی پدر بک با وجود غم توی دلش اجازه داد چان با پسرش خلوت کنه…پرستارا چانو از تخت جدا کردنو به سرعت اونو به اتاق شخصیش بردن…لو با عجله به سمت چان دویدو بازوشو گرفت…میدونست که هر لحظه ممکنه چان پخش زمین شه…دکتر جلو اومدو بقیه با نگاهای نگرانو صورتای خیسشون به اونا ملحق شدن…پدر بک کنار دکتر ایستادو با لحن مردونه ش پرسید:
_وضعیتش چطوره دکتر؟؟کی بهوش میاد؟؟
دکتر نگاه غمگینشو به چان دوختو سکوت کرد…قلب چان هر لحظه ممکن بود از جا در بیادو اشکاش بی وقفه روی گونه هاش میریخت…دکتر به چشمایی که با تمام وجود التماس میکرد خبر بدی نده خیره شدو طوریکه همه بشنون خطاب به چان گفت:
_طی این بیستو هفت سال پزشکیم به اندازه ی موهای سرم نارسایی درمان کردم…هزاران نفرو با دستای خودم عمل کردم…خیلیاشون خوب شدنو خیلیاشون نه…خیلیا پدرو مادری داشتن که یه لحظه هم تنهاشون نمیذاشتن و خیلیاشون با عشق یا همسرشون واسه معالجه میومدن
همه منتظر بودن تا دکتر مقدمه چینیشو تموم کنه و حرفی بزنه که به نتیجه برسن اما دکتر با به زبون آوردن آخرین جمله پدرو مادر بکهیونو سرجاشون میخکوب کرد:
_تو تمام این بیستو هفت سال هیچوقت عشقی مثل اینو ندیده بودم…اگه تواین هفت ماه از خونه و زندگی خودم زدمو خودمو وقف بکهیون کردم بیشتر واسه این بود که عاشقی مثل تو منتظر خوب شدن تنها عضو خونوادشه
_م..منظورتون…چیه دکتر؟؟
دکتر بدون توجه به سوال مادر بک و چشمای گردش ادامه داد:
_اوایل فکر میکردم عشق بین دوتا پسر چیزی جز هوس نیست و مطمئن بودم که خیلی زود از بین میره…اما به مرور زمان فهمیدم که نه تنها هوس نیست و از بین نمیره…بلکه این حقیقی ترین نوع عشقه و جاودانه میشه…چانیول واسه همین میدونم اگه امید واهی بهت بدم بیشتر داغونت میکنه
چان نفسشو حبس کردو مچ کریسو توی مشتش فشرد:
_دکتر کیم…
_میخوام امید دادنو تموم کنم…از طرف دکتر کیم اینو میگم….

نگاهشو بین همه چرخوندو دوباره به چان خیره شد:
_بکهیون نهایتا دو هفته دیگه وقت داره…اگه عمل نشه من همین هفته رم تضمین نمیکنم
چان به دهن دکتر که تکونهای نامفهومی میخورد زل زدو ابروهاشو برای باز موندن چشماش بالا انداخت…
کریسو لی با چشمای گردو خیس درتلاش بودن تا هم حرفای دکترو هضم کنن هم حواسشون به چانیولی که هر لحظه ممکن بود از حال بره باشه…لو درحالیکه به دیوار تکیه زده بود آروم سر خوردو روی زمین نشست…با ناباوری به دکتر میخکوب شده بودو زیر لب جملات نامعلومی رو زمزمه میکرد…آقای بیون هم سعی داشت مادر بکهیونو که بلند گریه میکردو آروم کنه
_امکان نداره…پسره من خوب میشه…من همین یدونه پسرو دارم دکتر…کمکش کنین…خواهش میکنم…تمام زندگیمو میدم تا واسش کلیه پیدا کنم نمیذارم اتفاقی براش بیوفته…
لو گوشه ی دیوار کز کردو دستاشو روی گوشاش گذاشت…بی صدا اشک میریختو کف دستاشو روی گوشش فشار میداد تا صدای اون زن وارد گوشاش نشه…سهون بلافاصله جلوش زانو زدو با نگرانی شونه هاشو تکون داد:
_لوهانا..حالت خوبه؟؟لوهان
بدن لرزونشو بین بازوهاش گرفتو دستشو توی موهاش فرو برد:
_آروم باش عزیزم…آروم باش
_بک…سهون…بکهیون…
به شدت هق هق میکردو سعی داشت اکسیژنو وارد ریه هاش کنه
_شششش…خوب میشه لوهان…ناامید نشو
لو سرشو چرخوندو از پشت پرده ی اشک به چهره ی بی حس چان خیره شد…از جاش بلند شدو به سمت چان قدم برداشت اما هنوز چند متر باهاش فاصله داشت که چان یکدفه کریسو لیو کنار زدو به سمت خروجی بخش دوید…همه به علاوه ی دکتر با تعجب به چان که توی یه چشم به هم زده ازونجا غیب شد نگاه میکردن…اشکاشو کنار زد و سریع سوار ماشینش شد…انگار ذهنش فقط یه مکانو میشناختو دستو پاش فقط به همون مقصد میروند…حتی ماشینایی که با هراس از جلوش کنار میرفتنو مردمی که داد میزدن واسش مهم نبود…بعداز ده دقیقه جلوی یه باغ بزرگ نگه داشتو از ماشین پیاده شد…محافظی که جلوی در آهنی ایستاده بود جلو اومدو با لحن خشنی پرسید:
_چی میخوای؟؟
_برو کنار…با سونگ هو کار دارم…
_صبر کن باید بهشون خبر بدم
چان با عصبانیت درحالیکه نفس نفس میزد محافظو کنار زدو به طرف در ورودی دوید…همه محافظا به سمتش حمله ور شدن اما چان خودشو به در رسوندو با مشت به جون در چوبی ویلا افتاد:
_سونگ هو…بیا بیرووووون
محافظا قبل از کندن در اونو عقب کشیدنو چند نفری محکم نگهش داشتن اما چان دست از داد زدن برنمیداشت:
_بیا بیروووون…سونگ هویاااا
_ولش کنین
با صدای پسر جوون محافظا کنار رفتنو چان آروم گرفت…آروم از روی زمین بلند شدو درحالیکه کف دستاشو بهم میزد با چشمای قرمزو سردش به سونگ هو خیره شد:
_باید حرف بزنیم
سونگ نیشخندی زدو دست به سینه ایستاد:
_یادمه گفتی ما دیگه باهم حرفی نداریم
_هر چقد بخوای میدم…
سونگ هو قهقه ی زهر آلودی زدو بهش نزدیک شد:
_پارک چانیوله مغرور…به خاطر معشوقش به چه روزی افتاده…عشق با آدم چیکار که نمیکنه
چان نفس عمیقی کشیدو با حالت مصمم سرشو بالا گرفت:
_هر چی زودتر زنگ بزنی…دستمزدتو میبرم بالاتر..
___________________________________________________________________
سهون نگاهشو از جمعیت شکست خورده و پریشون مقابلش گرفت… لباشو خیس کردو به دکتر کیم که در حال صحبت با چند تا پرستار نزدیک شد:
_دکتر؟؟
آقای کیم به پرستارا اشاره کرد که سرکارشون برنو لبخند گرمی به سهون زد:
_مثل اینکه تو از همشون صبور تری…اگه این لشکر شکست خورده رو جمع کنی ببری ازت ممنون میشم
سهون لباشو بهم فشار دادو با لحن مودبانه گفت:
_میشه…ازتون یه خواهشی بکنم؟؟
_البته پسرم…چیزی میخوای؟؟
_من…میخوام اطلاعات پرونده ی بکهیونو داشته باشم…مثل گروه خونیو سایز خونیو…همه ی چیزایی که برای پیوند باید در نظر گرفت
دکتر کمی فکر کردو با حالت تحسین آمیز سرشو تکون داد:
_رابطه ی دوستانه ی شمارو تحسین میکنم…ولی فکر نکنم کاری از دستت بر بیاد…من تمام بیمارستانا و لیستارو برای عضو گشتم…حتی از تجربه ی خودم به عنوان پارتی استفاده کردم…هنوز که خبری نیست
سهون با احترام دستاشو جلوش قفل کردو با وجود تردیدی که داشت خودشو معرفی کرد:
_دکتر عذر میخوام که اینو میگم…و حمل بر خودنمایی نباشه اما…من اوه سهون پسر رئیس جمهوراوه هستم…میدونم که میتونم این مشکلو حل کنم
دکتر با تعجب یکه ای خورد چهره ی سهونو جزئی تر از نگاه گذروند:
_ینی…شما…پسر رئیس جمهورین؟؟
_لطفا منو اینطوری خطاب نکنید..اینکه توی چند ثانیه لحنتون بامن عوض میشه معذبم میکنه
دکتر بدون توجه به لحن ناراحت سهون مچشو گرفتو با بهت پرسید:
_باورم نمیشه…ینی کمکی از دستت بر میاد؟؟
_برمیاد…قول میدم دو روزه این مشکلو حل کنم شما فقط فایل پرونده ی بکهیونو برام بفرستین
دکتر لبخند هیجان زده ای زدو شونه ی سهونو فشرد:
_میفرستم…همین الان اطلاعاتو میدم بهت…

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 76 نظر 29 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
fatima_p
مهمان

فکر کنم اصلا کامنت نذاشته باشم این مدت و از این بابت شرم سارم ._.
ینی دلم برا چان کبابــــــــــــه … چقد سخته براش عزیزمممم
اونجا که لوهان دوستاشو دید خیلی قشنگ بوووود
مرسی عالییی بود …. برم چپتر بعد بخونم

Darya
مهمان

قصد گذاشتن ادامه فیکو نداری؟😐
عرررررررررر شبانه روز منتظرم ادامشو بزاری ولی نمیزاری

دلارام
مهمان

بی چاره بک
بکهیووووووووونم خدا یا کمکش کن اقا اگه بک بره من دق میکنم میگما اونییی سونگ دیگه کیه

مرسی اونییییییییییییی

سمیرا
مهمان

آخه چرا اینجوری شد😢😢😭😭😭😭😭😭 بیچاره بکییییییی😭😭😭 خدا کنه چان کاره احمقانه ای نکنه مطمئنم سهون همه چی رو درست میکنه😊😊😊

Mahtab
مهمان

چانی پیش کی رفت؟؟؟خو این سهون که میتونست درستش کنه چرا از همون اول نگفت؟؟؟وای بکی چیزیش نشه…چانی یهو یه کاری نکنه بد تر شه…
خیلی ممنون بابت آپ و اینکه خسته نباشی .

fatima
مهمان

عاااالییییییییییییییییییییییییی
خسته نباشی
عررررررررررررررررررررررررررررر

Marzi
مهمان

مرسی گلم
بعد یه عمر دوباره اومدم فیک بخونم
بسی قشنگ بود

ولگرد مجازی
مهمان

وایی خدای من امیدوارم بک خوب بشه
خیلی این قسمت غمگین بود

sepid
مهمان
سارا
مهمان

عاللللیییی بود
وای اگه بالو یکی باشه سهون داغون میشه وااااووو هیجانی. شده. اونم زیاد

monir
مهمان

بچه گوزن :)
دلم واسه بکی خیلی میسوزه…نوتلاممم نباید بمیررررره :((((((

nesi
مهمان

عالی بود ممنون خسته نباشی
خیلی حالمو گرفت نمدونم چرا یه حسی بهم میگه داری تمام تلاشتو میکنی چانبک سد اند باشه
راستی از کایسو چه خبر

BeHIxX
مهمان

عررررررررر چقدره خوووب بر خلاف صسمت قبل گریه نکردم
بیاااا هنوز از دست چان شکارم
اون زنیکه کی بود؟؟سونگ هو کیههه؟؟؟؟؟؟؟
عرررررررر سهوناااااااااا

wpDiscuz