قسمت 50 فیک  ” Anti Love “

دستشو روی شیشه گذاشتو با چشمای خیس به بک خیره شد…سهون که چند دقیقه ای میشد رفته بود بهش نزدیک شدو کنارش ایستاد…لو برگشتو نگاه نگرانشو به کریس دوخت…کریس با ناامیدی گوشیو از گوشش جدا کردو سرشو تکون داد:
_جواب نمیده
لو به دیوار تکیه زدو با در موندگی به ته سالن خیره شد یهو با دیدن چان از جا پریدو با چشمای گرد چند قدم به سمتش برداشت…چان با قدمهای آهسته و نامنظم بهشون نزدیک شدو نیم نگاهی به چهره ی در هم پدر بکهیون انداخت…نگاهشو گرفتو پشت به جمع ایستادو از پشت شیشه بکهیونو زیر نگاهش گرفت…همه سکوت کرده بودنو هیچکس با وجود نگرانی چیزی نمیپرسید…چان درحالیکه دستاشو توی جیبش گذاشته بودو با نگاه بی حس به بدن بی جون مقابلش زل زده بود با صدای دورگه اونارو مورد خطاب قرار داد:
_چرا اینجا ایستادین؟؟برین سرکارو زندگیتون
لو جلو اومدو نزدیک بهش ایستاد:
_کجا بودی چان؟؟
چان با حالت تندی چرخیدو به چشمای سهون خیره شد:
_چرا دوست پسرتو ازینجا نمیبری ها؟؟…تو پسر رئیس جمهوری چطور میتونی دنبالش هرجا که میخواد بری؟؟
مادرو پدر بک توی اونشب برای بار نامعلوم چشمای گردشونو بهم دوختن…اونشب عجیب ترینو دردناک ترین شب زندگیشون بود…همه متوجه دردی که توی نگاهو صدای چان بود میشدن اما اینکه بخواد همه چیزو نادیده بگیره دوراز انتظار بود…
چان روشو به کریس و لی کردو با همون لحن تند صداشو بالا تر برد:
_اگه من نخوام دکتر کیم به نفع دوستام پارتی بازی کنه باید کیو ببینم؟؟بسه دیگه ازینجا برین.
لو خودشو جمعو جور کردو با ناراحتی سرشو پایین انداخت…‌
کریس جلو اومدو اخم پررنگو دلخوری کرد:
_چان…
چان که اصلا دلش نمیخواست دوستاشو دلخور کنه نفس عمیقی کشیدو روشو ازونا گرفت…همه سکوت کرده بودو جو سنگینی به وجود اومده بود…چان نگاهشو به بکهیون دادو لباشو بهم فشرد…
٬٬من تسلیم این بیماری نمیشم بکهیون…و نمیذارم تو تسلیم شی٬٬
حسی که نسبت به بک داشت با سماجت درتلاش بود مقابل ناامیدی بأیسته..اما هر بار که حرفای شب قبل دکتر براش تداعی میشد تمام جملات امید وار کننده ای که برای آروم کردن به بکهیون میگفت به طرز بی رحمانه ای توی سرش میکوبید و اونو به تمسخر میگرفت…نگاهشو ثابت روی اون جثه ی کوچیک قفل کرده بودو آرزو میکرد که بتونه هرچه زودتر اون چشمای شیطونو ببینه…نمیتونست و نمیخواست باور کنه تمام کسو کارش در حال دستو پنجه نرم کردن با مرگه
_ببخشید…
نمیدونست صاحب اون صدای زنونه کیه اما اونقدر غرق بکهیون بود که میلی به چرخوندن سرش نداشت…
_شما….پدرو مادر بکهیون هستین؟؟؟
_بله…
عجیب نبود که اون گوشهای بزرگ از همه بیشتر روی اسم بکهیون حساس شده باشه…با شنیدن کلمه ای که براش معنای زندگی داشت سرشو چرخوندو نگاه سردشو به زن جوونی که با حالت معذب مقابلشون ایستاده خیره شد
_من…نمیخوام ناراحتتون کنم…ازینکه مجبورم اینارو بگم واقعا متاسفم…و میدونم خیلی وقیحانه اس اما…من از پرستارای بخش شنیدم که پسر شما…نارسایی کلیه داره…و اینکه…
زن سرشو پایین انداختو به ناخنهایی که از استرس کناره ی همو میسابیدن نگاه کرد…حالا همه کنجکاو شده بودنو چانیولی که دیگه هیچکس براش مهم نبود کنجکاوی خاصی نسبت به ادامه ی جمله داشت
_واینکه دکترا از بکهیون قطع امید کردن…میدونم که خیلی سخته فرزندت به این روز بیوفته…میدونم که شماهم برای درمانش خیلی تلاش کردین ولی…خب تقدیرو نمیشه…
_برو سر اصل مطلب
صدای سردو لحن چان توجه همه رو جلب کرد…زن که معلوم میشد بیشتراز سی سال داره نگاه پریشونی به چان انداختو دوباره با منو منو اما کلی تر حرف زد:
_من یه دو قلوی هشت ساله دارم…همسرم…همسرم نارسایی قلب چپ داره…یکساله منتظر یه قلبه تا بتونه دوباره به زندگیش برگرده…
همه میدونستن که اون جمله ها قراره به چه درخواستی ختم بشه…چان با چشمای گردو پراز اشک به زنی که حالا از حرفاش فقط تکون های نامفهوم دهنش مشخص بود زل زد…لو با نگرانی بهش نزدیک شدو دو طرف صورتشو گرفت:
_چان…
مادر بکهیون گریه میکرد و پدرش بغض کرده بود….کریس سرشو بین دستاش گرفته بودو لی با بغض یه گوشه کز کرده بود…صدای ملتمس زن حالا تبدیل به هق هقای آروم شده بود:
_خواهش میکنم…نذارین این فرصت از دست بره…زندگی همسرمو نجات بدین التماستون میکنم..همسرم فقط ۴۱سالشه هنوز به اندازه ی کافی پدر بودنو تجربه نکرده…
لو که اشکاش بی وقفه میریخت تلاش میکرد نگاه میخکوب شده و شوکه ی چانو روی خودش بکشونه…سهون نمیتونست اون هق هقای کشنده شو ببینه…حتی اونم بغض کرده بود
_چان…هیونگ به من نگاه کن…چان به من نگاه کن…به حرفاش گوش نده یول گوش نده…بکهیون خوب میشه اون پرستارا هیچی نمیدونن
لو بدون توجه به اشکای خودش دستشو روی صورت چان میکشید تا اشکایی که از چشمای درشتو سرد چان بی صدا خارج میشدنو پاک کنه… زن هنوز داشت گریه میکرد…پرستارا و همراهای بیمار میدونستن اون پسر ریزه میزه ای که وضعیت وخیمی داره برای خیلیا مهمه…اما فکر نمیکردن قبل از افتادن اتفاقی اونقدر اشک ریخته بشه و همه رو داغون کنه…پرستارا باانگشت پسر جذابو قد بلند وسطو که تکون نمیخورد بهم نشون میدادن…چان گریه نمیکرد اما طوری که انگار چشماش سوراخ شده لحظه ای اشکش بند نمیومد…یکدفه مقابل چشمای شوکه ی همه خنده ی آرومی کردو بلخره پلک زد…کریس با بهت از روی صندلی بلند شدو لو دستاشو عقب کشید…چان دوباره خندیدو اینبار مادر بک هق هقاشو فراموش کرد…پرستارا بهم نگاه کردنو با سردرگمی شونه بالا انداختن…چشمای درشت چان هنوز میباریدو چهره ش هر لحظه صد سال پیر میشد…بغضی که توی گلوش داشت خفه ش میکرد به خوبی توی خنده ی های عجیبش شنیده میشد…حالت صورتش لحظه ای جدی شدو چند ثانیه بعد دوباره خندید…چیزی که این وسط دیگرانو متعجب و دوستاشو نگران میکرد اشکهایی بود که بند نمیومد…لو با بهت خودشو عقب کشیدو دستای لرزونشو جلو دهنش گرفت:
_چانیولا…
صداش آروم بود اما جو سنگین تراز اونی بود که ناله ش به گوش بقیه نرسه…سهون میخواست بهش نزدیک بشه اما به طرز عجیبی نمیدونست باید چیکار کنه…کریس به چان نزدیک شد اما جرات دست زدن بهشو نداشت…تجربه ای که از این رفتار چان داشتن بهشون جرات جلو رفتن نمیداد…سالیکه پدرو مادر چان مردن هم همینطوری شده بود و دوستاش میدونستن اینطور مواقع نباید لمسش کنن…چان درتلاش بود از ذره ای امید که توی وجودش مونده محافظت کنه و حرفای اون زن قسمت اعظمی ازون تلاشهارو بی ثمر کرد…نمیتونست باور کنه که اون همه مقاومتش با چند تا جمله ی یه غریبه از بین بره…حالت چهره ی خندونش کم کم تغییر کردو صورتش توی هم رفت…توی چند ثانیه همه شاهد به زانو در اومدن یه جوون درشت هیکل شدن…روی زانوش نشستو اجازه داد اون بغض سمج هم خودشو بکشنه هم غرورچانو…با گریه ی چان لو صورتشو توی دستش گرفت تا صداش به گوش بقیه نرسه…لی و کریس بلافاصله خودشونو به بدن کم توان چان رسوندو اونو توی آغوش گرفتن…حتی پدرو مادر بک هم دلشون به حال اون پسر میسوخت…اون زن جوون کمی جلو رفتو جلوی پای پدر بک زانو زد:
_آقا…ازتون میخوام…زندگی شوهره جوونمو نجات بدین…قسم میخورم درک میکنم اما خودتونم میدونین که این شرایط چقدر سخته…نجاتش بدین و اجازه بدین قلب پسرتون بازم بتپه
چان که گریه ش آروم شده بود از روی زمین بلند شدو روی پاهای لرزونش ایستاد:
_گروه خونی همسر چیه؟؟؟
همه با تعجب به چان نگاه کردن…اون به این زودیا تسلیم نمیشد و همین باعث شد نسبت به اون سوال نگران بشن…قبل ازینکه زن دهن باز کنه چان ادامه داد:
_گروه خونیه بکهیون اوئه…
صدای کلفتش پراز بغض بودو به دوستاش نشون میداد که حرفای خوبی رو برای گفتن آماده نکرده
_منو میبینی؟؟؟دو بار آزمایش دادم چون امیدوار بودم اشتباهی رخ داده باشه…اولین بار برای اینکه یکی از کلیه هامو بدم به بک آزمایش دادم اما منفی بود…گفتم شاید اشتباهی شده باشه پس دوباره آزمایش دادم…
روشو به پدرو مادر بک کردو یک قدم بهشون نزدیک شد:
_شما…میدونین بکهیون توی زندگیش چقد سختی کشیده؟؟…شمایی که حتی نمیدونین اون چه زندگی سختی داشته حتما اینم نمیدونین که دلیل اون زندگی پراز عقده ش خودتون بودین…
صداشو پایین تر آوردو آروم اشک ریخت:
_پس حتی اگه هر دوتونم کلیه تونو بهش بدین بازم هیچکار براش نکردین…من از تمام آدمایی که توی این دنیا نفس میکشن انتظار دارم واسه اینکار داوطلب بشن چه برسه به پدرو مادرش
اون زوج ذره ای تکون نخوردنو با سکوتشون به چان اجازه دادن خودشو خالی کنه…چان به زن که دوباره روی پاش ایستاده بود نگاه کرد:
_وضعیت بکهیون وخیمه ولی اگه کلیه پیدا بشه میتونه زندگی کنه…
اشکاشو با پشت دستش پاک کردو با حالت طلبکارانه ای سرشو جلو برد:
_چرا تو کلیه شوهرتو نمیدی؟؟؟
لو بغضشو پایین دادو به چشمای زخم خورده و چهره ی داغون چان خیره شد…
_گفتی شوهرت چهلو یک سالشه؟؟؟
لبخند زدو سرشو تکون داد:
_اما بکهیونه من هنوز بیست سالم زندگی نکرده
عجیب بود که کلمه ی بکهیونه من توی اون جمله بیشتراز خودش تأثیر گذاشت…بااینحال اشکای مادر بک دوباره شدت گرفت…چان هق هق آرومی زدو با التماس به چشمای متجبو کمی پشیمون زن خیره شد:
_اون حتی نصف شوهر توهم زندگی نکرده…
لی سرشو پایین انداختو لباشو بهم فشار داد…حرفای چان آروم آروم همشونو به آخر مسیر امیدشون میرسوند
_چند ساله ازدواج کردین ها؟؟؟بک هنوز ازدواج نکرده…اون حتی نتونست بدون دقدقه از یه روز زندگی عاشقانش با کسی دوسش داره لذت ببره…بکهیون عاشقه اما هنوز بدون نگرانی به چشمای اون نگاه نکرده…
صدای چان کم کم داشت بالا میرفتو اشکهای همه ازجمله خودشو شدت میداد
_شوهر تو دوتا بچه داره اما بکهیون هنوز خودش بزرگ نشده…تو میگی شوهرت به اندازه ی کافی از پدر بودن لذت نبرده درحالیکه بزرگترین آرزوی بک خوش گذروندن توی کوه پالنگوسانه…اون حتی به این آرزوی کوچیکش نرسیده و هنوز منتظره تا ببرمش اونجا…آجوما…اگه درست فکر کنی میفهمی شوهر تو در برابر بک بیشتراز بلیطشم زندگی کرده…تو میدونی بکهیون واسه من ینی چی؟؟…وقتی به شاد ترین آدم زندگیم نگاه میکردم درحالیکه داشت ذره ذره آب میشد…وقتی انرژیه زندگیم انرژی نداشت حتی لیوان آبو نگه داره…قلبم تیکه پاره میشد…
باشنیدن اون حرفا سهون خودشو جای چان گذاشتو لرزه ی کوچیکی زد…خودشوبه لو رسوندو توی اون بهبوهه سعی کرد حداقل کاری که میتونه براش بکنه…بدنشو توی آغوشش گرفت اما لو بدون توجه فقط گریه میکرد…درست مثل کریسو لی
چان صداشو بالاتر بردو تقریبا داد زد:
_بکهیون دوست…خانوده…عشق و همه ی کسو کاره منه…اگه اون نباشه من یه ثانیه هم نفس نمیکشم
بااون جمله پدر و مادر بک یکه ای خوردن اما مثل همیشه فقط سکوت کردن
یکی از پرستارا جلو اومدو کریسو لی با دیدنش سعی کردن چانو آروم کنن…دستاشو گرفتنو اونو عقب کشیدن:
_چان آروم باش…آروم باش پسر همه دارن نگات میکنن
_آقای محترم آروم باشین اینجا پراز بیماره
اما چان بی وقفه داد میزد:
_اگه اتفاقی واسش بیوفته زندگی منم تموم میشه…اگه شوهرت اینقد وضعش وخیمه پس تو کلیه شو به بکهیون بده تا هم جون منو نجات بدی هم بکهیونو….
کریسو لی درحالیکه گریه میکردن چانو با تمام قدرت به سمت در خروجی میکشوندن
_شماهایی که در برابر این مزخرفات سکوت میکنین گریه هاتون ذره ای ارزش نداره…از بکهیونه من فاصله بگیرین لعنتیا…دیگه زندگیشو به گند نکشین…
پدرو مادر بک میدونستن منظور چان خوده اوناست…با رفتن چان همه به سمت کارشون رفتنو فقط همون چهار نفر موندن…اون زن خیلی زود با پرستارا اونجا رو ترک کرد تا اوضاع رو بدترازون نکنه…لوهان روی زمین نشسته بودو توی بغل سهون آروم گرفته بود…اشکاش روی گونه های شفافش خشک شده بود…
_اگه اتفاقی واسه بک بیوفته…همونطور که چانیول گفت میشه
سهون که تازه تونسته بود چشمای بدون اشک لو رو ببینه به چهره ی سردش نگاه کرد…اون جمله توجه خانومو آقای بیون رو هم جلب کرد
_چی میشه؟؟
_چانیول میمیره…خودکشی میکنه…
سهون لبخندی زدو موهای لورو بوسید:
_نگران نباش عزیزم چان چنین کاری…
_میکنه
سهون لبخندو کنار زدو به یه نقطه خیره شد…لو جدی تراز اونی بود که بشه آرومش کرد…و سهون میدونست که لوهان از روی شناخت اون حرفو میزنه
_وقتی پدرو مادر چان مردن…چان نتونست بااون تنهایی کنار بیاد…اون موقع هنوز عاشق بک نبود…ینی…بود اما اونا مال هم نبودن…به عنوان دوتا دوست همو آروم میکردن…بااینکه بکهیون خودش بااون اتفاق کسایی که خیلی واسشون ارزشو احترام قائل بودو دوسشون داشتو از دست داد…جلوی خودکشی چانو گرفت…چند بارم گرفت…و بعداز یه مدت باآرامشی که بهش داد متقاعدش کرد که باید زنده بمونه…بک به عنوان یک دوست بیش از حد توانش چانو رام کرد…به زندگی برش گردوند و خودش شد دلیل زندگی چان…ولی حالا چی سهون؟؟اگه دلیل زندگیش نباشه کی آرومش میکنه؟؟
صداش میلرزیدو نشون میداد که داره از یه سیل جدید اشک پذیرایی میکنه:
_سهون من نمیخوام دوتا از دوستامو باهم از دست بدم
_____________________________________
چهار روز از اومدنشون به ججو میگذشتو لوهان هنوز نتونسته بود از بودن کنار هیونگاش لذت ببره…همه اکثر وقتشونو توی آروم کردن چان و نشستن توی سالن انتظار بیمارستان میگذروندن…اوایل به خاطر دکتر کیم اجازه داشتن به غیر از ساعت مخصوص اونجا باشن اما به خاطر اغتشاشی که چان به پا کرد موندنشون کنار بک محدود شد…از نظر کریس برای چان این بهتر از بی وقفه زل زدن چان به بکهیون از پشت شیشه بود…حالا چان ناچار میشد که هراز گاهی با دوستاش به سالن غذا خوریه اونجا بره و به زور اونا چیزی دهنش بذاره…سهون توی این مدت خیلی از احساسات مختلفو تجربه کرده بود بااینحال لوهانو درک میکردو سعی میکرد تحملشو بالا ببره…نگاهای لو بهش توی اون چند روز بیشتراز چند ثانیه طول نمیکشیدو حرفاش از مکالمات روزمره فراتر نبود…شبها تا دیر وقت کنار دوستای لو میموندنو وقتی به ویلا برمیگشتن لو بدون حرفی خودشو زیر پتو پنهون میکردو گاهی اوقات با گریه به خواب میرفت….و این سهونو به شدت اذیت میکرد…
اونشب همه به زور کریس توی رستوران نزدیک بیمارستان جمع بودن تا شاید بتونن خودشونو مجبور به خوردن یه غذای کامل٬٬تر٬٬ از بقیه روزا کنن…رستوران زیاد شلوغ نبود و سکوت اون جمع پنج نفره اونجا رو خلوت تر نشون میداد…چان به صندلیش تکیه زده بودو با دستش قاشقو روی میز زیرو رو میکرد…
لو چنگالو توی بشقاب پاستاش بازی میدادو پنیر پیتزاشو از هم باز میکرد…سهون با وجود گرسنه بودنش نمیتونست چشم از چهره ی غم گرفته ی لو برداره…وضعیت کریسو لی هم بهتر از بقیه نبود…اونا فقط تظاهر به آروم تر بودن میکردن…و این خیلی سخت تراز شکستی بود که چان به خودش تحمیل میکرد…از نظر اونا آروم نشون دادن خیلی مهم تراز همکاری با گریه های چانو لو بود و آروم کردن اونا میتونست کمک بزرگی به بکهیون باشه….سهون با وجود اینکه فقط غمزدگی اونهارو دیده بود اما میتونست با تمام وجود درک کنه که لو چطور تااونحد دوستشون داره…
_بخورین دیگه…شما که نمیخواین بااین قیافه هاتون برین جلوی بک؟؟
چان بدون تکون دادن سرش نگاهشو بالا بردو روی لی متوقف کرد:
_فکر نمیکنی این مدل آروم کردن خیلی قدیمی باشه؟؟
لی با عصبانیت دندوناشو بهم فشردو نفس عمیقی کشید:
_میدونم این روی احمقی مثل تو کار نمیکنه…اما بهتره دهنتو ببندیو جوو ازینی که ساختی بد تر نکنی
_خیلی مسخره اس که از دوستی فقط غذا خوروندن به منو یاد گرفتی
لی نگاه غضبناکشو به چشمای بی حس چان دوختو سرشو جلو برد:
_میدونم دردت چیه پارک چانیول… ٬٬من از تمام آدمایی که توی این دنیا نفس میکشن انتظار دارم واسه دادن کلیه داوطلب بشن٬٬…مطمئن باش اگه گروه خونیم بهش میخورد اجازه نمیدادم بکهیون روی اون تخت با مرگ کلنجار بره و تو اینجا مثل یه بی چشمو روی لعنتی هر مزخرفی که از دهنت در اومد بار دوستات کنی…
_ادای دوست خوبارو درنیار یی شینگ میدونم جرات اینکارو نداری…دروغاتو نگه دار واسه یکی که باور کنه…درضمن من نیازی به همدردی تو ندارم
لی با دهن بازو چشمای خیس به چهره ی سرد چان خیره شد…اما قبل ازون کریس زبون باز کرد:
_خفه شین…دهناتونو ببندین احمقا…با خودتون چی فکر میکنین که توی این موقعیت حال همه رو متشنج تر میکنین
با حرص به ته سالن نگاه کردو زمزمه کرد:
_فقط دعوای اینارو کم داریم
یکدفه لی از جا بلند شدو توجه همه رو جلب کرد…به چانیولی که انگار هیچی‌براش‌مهم نبود زل زدو لباشو خیس کرد:
_برات متاسفم چان…من میتونستم توی خونم بخوابمو منتظر خبری درمورد بکهیون باشم…لازم نبود تمام وقتمو توی بیمارستان کنار تو بگذرونم و با وجود غر زدنات نگرانت شم…ازین به بعد تنها نگرانی من بکه…حتی وقتی خوب شد به عنوان دوست اون خوشحالی میکنم…ازین به بعد برای من پارک چانیول فقط دوست پسر دوستمه…اگه اتفاقی برای بک بیوفته…این آخرین دیدارمون میشه
_یااا ژانگ یی…
قبل از کامل شدن جمله ی کریس لی با قدمای بلند به سمت در رستوران رفتو ازونجا خارج شد…لو بلافاصله خواست از جاش بلند شه که با دست کریس متوقف شد:
_بشین لوهان…اون الان عصبانیه ممکنه ناراحتت کنه
روشو به چان کردو با خشم بهش چشم دوخت:
_ازین به بعد مواظب حرف زدنت باش پارک…ماهم به اندازه ی تو ناراحتیم پس حق نداری دوستاتو برنجونی…اگه یکبار دیگه این اتفاق بیوفته با من طرفی
چان با کلافگی نفسشو بیرون فرستادو از جاش بلند شد:
_میرم بیمارستان
_صبر کن ماهم میایم
لو سریع صندلیو عقب هل دادو بلند شد اما سهونی که تا اون لحظه سکوت کرده بود مچشو گرفت:
_شما برین…منو لوهان میایم
_الان هممون با هم بریم دیگه
_میخوام یکم حرف بزنیم لو
لوهان مچشو از بین دست سهون آزاد کردو کنار کریس ایستاد:
_بیا بعدا حرف بزنیم سهون باشه؟؟
کریس که نگاه دلخور سهونو دید انعام گارسونو روی میز گذاشتو به سمت در رفت:
_بعدا میبینمت لوهان
_صبر کن هیونگ‌…منم با شما میام…
از کنار سهون رد شدو خودشو به کریس رسوند:
_سهونا بیا بعدا حرف بزنیم
کریس بااینکه کم حوصله بود اما میتونست نگاه شکست خورده ی سهونو درک کنه…نگاه دلگرم کننده ای به چشمای مبهوتش کردو ازونجا خارج شد
_____________________________________
نگاهشو از چشمای بسته ی لو گرفتو به ساعت داد ٬٬3:18٬٬
ساعت جهانی گوشی عدد 19:18 رو برای فرانسه نشون میداد
انگشتشو روی شماره ی یوری گذاشتو با تردید لمس کرد…بعداز چند تا بوق صدای دوست داشتنی خواهرش توی گوشش پیچید…خودشو به حیاط رسوندو لبخند کمرنگی زد:
_چطوری نونا؟؟
_خوبم تو چطوری بی معرفت؟؟…یه هفته بیشتر شده
_دلت تنگ شده بود؟؟
_معلومه که دلم واسه سهونم تنگ شده بود…ولی انگار بعضیا سرشون حسابی گرمه
_اگه دلت تنگ میشد زنگ میزدی…پس دروغ نگو
_یااا سهونا به چه حقی به من میگی دروغگو؟؟واقعا دلم تنگ شده
صداشو پایین تر آورد:
_میدونم…خواستم یه چیزی بگم
_سهونا…چیزی شده؟؟
_نه…همه چی مرتبه…تو قصد نداری برگردی؟؟
یوری کمی من من کردو جواب داد:
_چرا…به زودی میام میبینمتون…کارام…که تمومه شه میام
سهون اخمی از روی تعجب کردو روی نیمکت نشست:
_چه کاری؟؟…یادم نمیاد واسه کاری رفته باشی
_آره…اما…من یه تصمیمی گرفتم سهون…ولی نمیدونم چجوری بگم
_چه تصمیمی؟؟
یوری نفسشو بیرون فرستاد:
_اینجا تو آزمون ورودی دانشگاه شرکت میکنم..میخوام درسمو تو فرانسه تموم کنم…اما سهون قول میدم بین هر ترم بیام کره ببینمتون..
سهون با دهن بازبه یه نقطه میخکوب شده بود…شب نحسش داشت کامل میشد:
_تا…تا کی اونجا…درس میخونی؟؟
یوری که صدای پریشون سهونو شنیده بود کمی سکوت کرد اما دوباره بحثو ادامه داد:
_سه ساله…دیگه…اما گفتم که زود به زود میام مثلا اگه کارام زود تموم شه قبل از آزمون…
_خفه شو…
یوری که انگار منتظر اون کلمه بود به معنای واقعی خفه شد…اما از شدت تعجب…سهون به هیچ وجه حتی کوچک ترین بی احترامی به اون نکرده بود
_میدونستم نباید روی قولت حساب کنم
_سهونا…
سهون با فریاد جمله شو گفتو گوشیو توی استخر انداخت:
_ازت متنفرم دروغگووووو….تو یه حقه بازه بی عقلی که حتی نمیفهمی چقد بهت احتیاج دارمو نه تنها قولتو واسه زود برگشتن میشکنی بلکه مثل یه ترسو از چیزایی که ممکنه اینجا باهاشون روبه رو شی فرار میکنی…لیاقت تو دوری از مااااست
یکی از محافظا به سرعت بهش نزدیک شدو بعداز سهون نگاهشو به موبایلی که توی آب کم کم ته نشین میشد نگاه کرد…
_سهون؟؟
برگشتو با چشمای قرمزو خشم آلودش به چهره ی خواب آلودو متعجب لو خیره شد:
_چی شده؟؟
بدون اینکه جواب لوهانو بده از کنارش رد شد اما لو بلافاصله بازوشو گرفت:
_گفتم چی شده؟؟
با عصبانیت بازوشو از بین دستای لو کشیدو کلماتو با حرص ازبین دندوناش به مغز سردرگم لو کوبوند:
_به تو ربطی نداره…حالا که هیچی درمورد حال من نمیدونی پس اینم نمیخواد بدونی…
لو که ازون رفتار حسابی شوکه شده بود سریع وارد اتاق شدو مقابل سهون که درحال باز کردن دکمه های پیراهنش بود ایستاد:
_چی داری میگی!؟به خاطر من داد میزدی؟؟؟…من چیکار کردم سهون؟؟
پوزخندی زدو پیراهنشو در آورد:
_هیچی…بهتره تو دنیای کوچیک خودت بمونی
لو با کلافگی بازوی سهونو قاپیدو اونو به سمت خودشو چرخوند:
_درست بگو ببینم از چی داری حرف میزنی؟؟؟
سهون به شدت لورو هل دادو روی تخت انداختش…چشمای ترسناکشو بهش دوختو داد زد:
_یوری بود…یوری…حالا دهنتو ببند بذار یکمم من بیخیالِ تو باشم
لو درحالیکه دستاشو ستون بدنش کرده بود با چشمای خیس تند تند پلک زد:
_سهونا
سهون سرجاش دراز کشیدو با عصبانیت دستشو روی چشماش گذاشت…لو کم کم به خودش اومدو توی تاریکی به اون خیره شد…سرجاش نشستو با بغض‌ طوری که سهون بشنوه زمزمه کرد:
_تو همیشه وقتی اسم یوری نونا میاد اینطوری میشی…در مورد اون…چی تورو اذیت میکنه سهون؟؟
_……؛
_بعضی وقتا مثل اون اولا میشی…همون وقتایی که دوست نداشتم
_….؛
_اونوقتا دوسم نداشتی…ولی الان که دوسم داری
_….؛
_مگه چیکار کردم که اینطوری میکنی اوه سهون؟؟
_…..؛
_ نمیدونی چه احساسی دارم؟؟؟نمیتونی یکم درکم کنی؟؟؟
سهون صدای بغض آلودو لرزون لو رو میشنید و سعی داشت با فشردن ساعدش روی چشماش جلوی خودشو برای درآغوش کشیدنش بگیره…لو به آرومی بهش نزدیک شدو پشت به اون دراز کشید…دیگه هیچ صدای ازش شنیده نشد تا وقتی که صدای نفسای سنگینش حین خواب به گوش سهون رسید
_____________________________________
یه روز دیگه شروع شده بودو دوباره همه پشت شیشه ی اتاق بکهیون ایستاده بودن…البته به جز سهونو لی…سهون بلخره غرورشو کنار گذاشتو وارد بیمارستان شد…چانو کریسو دید که با نگاه غمگین به سمتش میان:
_سلام
_از صب ندیدمت سهون
لبخند کمرنگی زدو سرشو تکون داد:
_یه کار کوچیک داشتم…لوهان کجاست؟؟؟
_بالا…ما میریم نهار…البته اگه از گلومون پایین بره
_لو نیومد؟
کریس با بی حوصلگی سرشو تکون داد:
_گفت اشتها نداره
سهون لباشو بهم فشار دادو آب گلوشو پایین داد:
_باشه…میبینمتون
_راضیش کن یه چیزی بخوره…
سهون لبخند زد:
_باشه…
بعداز خداحافظی مختصری ازونا سوار آسانسور شدو بالا رفت…راهروهای زیادی رو باید میگذروند…به محض رسیدن به راهروی اتاق بک لوهانو دید که جلوی شیشه ایستاده و طبق معمول درحال پاک کردن اشکاشه…نفس عمیقی کشید تا سینه ای که درحال فشرده شدن بودو ازون حال دربیاره…هنوز نمیتونست جلو بره و ازین بابت از خودش متنفر میشد…دلش میخواست اونو توی بغلش بگیره و تمام غم هاشو ازبین ببره…اما جدیدا حس میکرد که لو دیگه با وجود اون آرامش قبلو به دست نمیاره…شاید لورو فقط باز شدن چشمای بک آروم میکرد…واین برای سهون قابل درک و در عین حال دردناک بود…با حس ویبره ی موبایلش نیشخند تمسخر آمیزی زد:
_گوشیه پوست کلفت
اون موبایل وفا دار و از نظر خودش پوست کلفتو از توی جیبش درآوردو با دیدن صفحش نفسشو حبس کرد٬٬خدایا…٬٬
_یابوسیو؟؟
_روز بخیر رئیس جوان
_روز بخیر دکتر…لطفا فقط خبر خوب بده
_خودتون که منو میشناسین…بدون خبر خوش زنگ نمیزنم…مژدگونی بدین یه کیس عالی پیدا شده…حتی سنشم خیلی به بیون بکهیون نزدیکه
سهون طوریکه لو متوجهش نشه پشت آبسرد کن ایستاد:
_دکتر…واقعا پیدا شد؟؟…ینی مشکلی نیست؟؟
صدای خنده ی دکتر لبخند هیجان زده ای به لبش آورد:
_نه قربان مشکلی نیس…همه چی عالی پیش رفت
_کی؟؟…کی عملش کنیم؟؟؟
_از ۶ بعداز ظهر به بعد، هر زمانی که شما بگین
_دکتر یه پاداش بزرگ پیش من داری…ازت ممنونم
_همینکه جون یه جوون نجات پیدا کنه کافیه…
سهون طوریکه چیزی یادش اومده باشه صداشو کمی بالا تر برد:
_شماره دکتر کیمو واستون فرستادم نه؟؟…نمیخوام از طرف من این خبر بهشون برسه…به دکتر کیم خبر بدین…
_بله چشم…همین الان بهشون زنگ میزنم…نگران نباشین
_هر تایمی که دکتر کیم گفت منتقلش کنین ججو…من باید برم
_حتما…توی ججو میبینمتون
سهون گوشیو قطع کردو چشماشو روی هم گذاشت…شاید عجیب بود که سهون برای بکهیونی که تا بحال از نزدیک هم ندیده تااون حد نگران باشه…اما وقتی پای لوهان وسط باشه همه چیز فرق میکنه

_____________________________________

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)