fanfiction Anti Love ep 54

  قسمت ۵۴ ” Anti Love “


_چان..هنوز چیزی مشخص نیست خودتو نباز
چان به در اتاق خیره شدو نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش به حالت عادی برگرده
_اون چش شد لوهان؟؟!تو کنارش بودی؟
لو با سردرگمی توضیح داد:
_تکون خورد…میخواست حرف بزنه…من مطمئنم بهوش اومده چان مطمئنم
چان نیم نگاهی به چشمای خیس لو انداختو درحالیکه موهاشو با دوتا دستش بالا میزد روی صندلی نشست.شوق دیدن چشمای بک طوری مغزو قلبشو مشغول کرده بود که ترجیح میداد اون حس خوبو با نگرانیاش خراب نکنه
با تبعیت از لو روی صندلی نشستو به در اتاق خیره شد…قلبش یه لحظه آرومو قرار نداشتو هاله ی نمناکی روی چشماش نشسته بود.صدای پیجر بیمارستان توی فضای خالی سرش میپیچید
_اون خوب میشه…دیشب باهاش حرف زدم
لو لبخند بغض آلود اما پراز تردیدی زدو دست چانو گرفت…چان بدون توجه به لو زمزمه کرد:
_فقط چشماتو باز کن بکهیون…اونوقت بهت نشون میدم عذاب دادن پارک چانیول ینی چی
لو لباشو گاز گرفت اما نتونست مانع افتادن اشکای داغی که با عجله بیرون میدویید بشه:
_وقتی بهوش اومد دیگه رفتارت باهاش مثل قبل نمیشه…دست خودت نیست میشی یه فرشته واسه زندگیش
_دیگه حتی یه پَرم نمیتونه اذیتش کنه…نمیذارم
لو بین اشکاش لبخند زدو به نیم رخ چان خیره شد:
_بهش سخت نگیر
_سخت نگیرم؟؟ببین چجوری تو تابستون بپیچمش لای پتو…
دستشو روی قلبش گذاشتو درحالیکه با هیجان سعی داشت بغض فاحش تو صداشو پنهون کنه صداشو بالاتر برد:
_قلبم داره میزنه بیرون…لوهان اون فندوق کوچولوئه کپک زده باهام چیکار کرده
لوهان آروم خندیدو انگشتشو روی دست چان کشید:
_اون قلبت نیست که داره میزنه بیرون،جای خالیه قلبته که سبکی میکنه،قلبت الان تو دستای همون فندوق کوچولوئه کپک زده ی تو اتاقه
چان با تحکم سرشو تکون داد:
_خوب میشه…میدونه چقد عاشقشم پس بهوش میاد
_______________________________________________
لبخند روی لب سهون از چشم هیچکس پنهون نموند…نفس عمیقی کشیدو با تعلل پرسید:
_مطمئنی؟؟
سهون بدون چشم برداشتن از نمای ویلای بزرگ روبه روش سر تکون داد:
_هیچوقت اینقد مصمم نبودم
_متوجه هستی داری چیکار میکنی؟؟تو پسر رئیس جمهوری…اگه کسی بفهمه با یه پسر رابطه…
بلافاصله سرشو چرخوندو انگشت اشاره شو جلو چشمای مشاورش گرفت:
_رابطه نه…من عاشقشم
آرا چشماشو بستو روشو از سهون گرفت:
_درکت نمیکنم…چطور اینقدر خیالت راحته اگه پدرت بفهمه از هم جداتون میکنه
_قرار نیست کسی بفهمه بین منو لوهان چی میگذره…و کسی هم قدرت جداکردنمونو نداره…دیگه دارم مستقل میشم پس زندگیم به خودم مربوطه
بلافاصله به سمت ماشینش قدم برداشتو دزدگیرو زد…آرا به اجبار پشت سرش راه افتادو دنبالش رفت:
_تا یک ماه دیگه وقت دارین همه چیو آماده کنین
_خیلی لجبازی
سهون سوار ماشین شدو دستشو بالا برد:
_میبینمت مورچه خوار
_یاااا..
صدای بلند خنده ی سهون با صدای کشیده شدن لاستیکا روی سنگ فرش حیاط ترکیب شدو توجه خدمتکارارو جلب کرد…ماشین سهون به سرعت از در ورودی خارج شدو لبخند آرا رو پررنگ کرد:
_مورچه خوار؟؟
از فکر بیرون اومدو به سمت خواهر خوش استایلش چرخید…سعی کرد جدیت چهره شو حفظ کنه:
_این فقط یه لقب بود…درضمن بچه بودم
از کنار خواهرش رد شدو به سمت درورودی حرکت کرد:
_اسمی که خودش انتخاب کرد که بدتر بود…آفتاب پرست
دختر که سرجاش ایستاده بودو به دور شدن برادرش نگاه میکرد با لبخند ریزی زمزمه کرد:
_هه…آفتاب پرست آبرومند تراز مورچه خواره
با قدمای بلند خودشو به برادرش رسوندو دستشو دور بازوش حلقه کرد:
_سهون دوست دختر داره؟؟چراگفتی دکوراسیونشو مخصوص یه زوج طراحی کنم؟؟
_چون اون قراره با نامزدش بیاد بوسان..توهم اینقد بااون چشای خوشگلت به دوستم خیره نشو میس آریانا…طرفو خیلی دوست داره
_خیلی حرف میزنیا داداشی…زودتر سفارش بده نهار بیارن که من بااین وضع نمیتونم خونه دوستتو خوشگل کنم
_______________________________________________
بعداز لمس اسم سوهو هدستو روی گوشش تنظیم کردو سرعت ماشینو پایین آورد…امیدوار بود بد موقع زنگ نزده باشه تا هیونگش مجبور شه برای جواب دادن از کلاس بزنه بیرون
_سهونا
_چطوری هیونگ؟؟
_خوبم.تو چطوری؟؟هنوز بوسانی؟؟
_آااا کی به تو گفت که من بوسانم؟؟
_صبح زنگ زدم به لوهان اون گفت که صبح زود رفتی تا کاراتو راسو ریس کنی
سهون از آیینه به پشت سرش نگاه کرد:
_آها آره…مجبور شدم بیام تا یکم کارامو پیش ببرم…البته دارم تلاش میکنم قبل از غروب تموم شه که بتونم برگردم ججو
_لوهان میگفت پیوند عضو با کمک تو بوده درسته؟؟
سهون نفس عمیقی کشیدو سرشو تکون داد:
_درسته هیونگ،وضعیتش طوری بود که سنگ دلش آب میشد…
_چه برسه به اوه سهون
سهون به خاطر جمله ی سوهو خندیدو تایید کرد:
_اهم…چه برسه به من.
_کار درست همین بود،بهت افتخار میکنم داداشیه عاشقم
سهون عینک آفتابیشو زدو شیشه رو پایین کشید:
_چه خبر؟؟دانشگاه چطور پیش میره؟؟
_خوبه فقط یکم درسام سنگین شده،مجبورم بیشتر بخونم
_تقصیر خودته که چنین رشته ای انتخاب کردی،بهت گفتم بیا معماری
_سهونا؟؟
اخم ریزی روی پیشونیش نشستو هدستو دوباره فیکس کرد:
_بله هیونگ؟؟
_راستش تو این یه هفته و نیم که نبودی اتفاقات زیادی افتاد…
سهون بلافاصله ماشینو کنار خیابون نگه داشتو گوشیو جایگزین هدست کرد:
_چیشده؟؟چه اتفاقی؟؟
_هفته ی پیش وقتی شما رفتین…متوجه شدم که…کیونگ سو کایو ترک کرده
سهون اونقدر درمورد اشتباه شنیدن اون خبر مطمئن بود که با انگشت یه گوششو گرفتو صداشو بالاتر برد:
_چی؟؟؟من..متوجه نشدم
سوهو نفس عمیقی کشیدو دوباره تکرار کرد:
_کیونگ سو رفته…کایو ترک کرده
با چشمای گرد و ناباوری سرشو تکون داد:
_چی داری میگی هیونگ؟؟؟امکان نداره
_نمیدونم دلیلش چی بوده…ولی مطمئنم خیلی کلافه شده که رفته
_باورم نمیشه…
_منم باورم نمیشد…ولی بعداز یازده روز گشتن دیگه چاره ای جز باورش ندارم
_خب دلیلش چی بوده؟؟کای که خیلی دوسش داشت
_نمیدونم سهون…منم خیلی گیجم
سهون با ناراحتی موهاشو بالا زدو نفس عمیقی گرفت:
_کای چطوره؟؟
_میگه خوبم…ولی رفتارش اینو نشون نمیده،اجازه نمیده ببینمش اگه به زور نرم خونش خودشو به هیچکس نشون نمیده
سهون میتونست کایو درک کنه و اون لحظه تنها فکری که توی ذهنش میچرخیدو آزارش میداد این بود که اگه این اتفاق برای خودش بیوفته باید چیکار کنه…چشماشو روی هم فشردو لبای خشکشو خیس کرد:
_خیله خب…امیدوارم بکهیون زودتر بهوش بیاد تا برگردیم
_سهون منو تاعو پیششیم لازم نیست اینقدر زود لوهانو از دوستاش جدا کنی بذار بیشتر بمونه
_هوووففف هیونگ تو شروع نکن دیگه
_هر چیم که بگم تو کار خودتو میکنی آقای اوه
_خوشحالم که منو شناختی،من باید برم هیونگ زنگ میزنم بهت
_باشه مواظب خودتون باش
_______________________________________________
لو بطری آبو روی صندلی بین خودشو چان گذاشتو چشمای نگرانشو روی هم گذاشت…میدونست توی نیم ساعت اخیر چان چه احساسیو تجربه کرده و تا چه حد نگران بوده،نیم نگاهی بهش انداختو سرشو پایین انداخت…با باز شدن در اتاق چان از جاش پریدو با عجله به سمت پرستارایی که بیرون میومدن دوید:
_چیشد؟؟؟چه اتفاقی افتاده؟؟
پرستار تا دهنشو برای برطرف کردن نگرانی چان باز کرد صدای دکتر شیفت جمله ی شروع نشده شو به اتمام رسوند:
_خودم این خبرو میدم…شما برین
پرستار لبخند زدو انگار ادامه ی زندگی چان به همون لبخند ناآشنا بسته بود…توی یه لحظه تمام نگرانیهاش پودر شدو زمین ریخت…تمام دلهره هاش حباب شدو ترکید،قلب مهربونش توی یک لحظه تمام بدیهای تقدیرو نادیده گرفتو سرنوشتو بخشید
دکتر تازه کارو جوون که عینک گردش شدیداً بانمکش کرده بود بهش نزدیک شدو با خوشحالی خندید…وقتی دکتر کیم نبود اون به بکهیون رسیدگی میکرد:
_به تو نه چانیول به خودمون تبریک میگم…بلخره از دستت خلاص میشیم
لو دستاشو جلوی دهنش گذاشتو هق هق آرومی از خوشحالی سر داد…چشمای درشت چان ناباوریو کنار زدو خندید…لبای تیزش بهتو کنار زدو خندید…قلب خسته ش نگرانیو گوشه ای هل دادو قهقهه زد،دستای لو دور کمرش حلقه شدو چان تکون شدیدی خورد…برخلاف انتظار خیلی زود باور کرد،بکهیونش برگشته بودو بلخره چان به ایمان قلبیش رسید…وقت شوکه شدن نبود وقت باور کردن بود…چان اشکشو پاک کردو بلخره دستاشو دور لوهان پیچید،٬٬لوهان لاغر تر شده بودو چان اون لحظه اینو فهمید٬٬…نفس عمیقی کشید و چشماشو روی هم گذاشت…بوی بهار با سماجت بوی الکلو کنار زدو وارد ریه های چان شد…٬٬بهار شده بودو چان اون لحظه اینو فهمید٬٬
لو خودشو عقب کشیدو به چان اجازه داد اوضاعو توی ذهنش جمعو جور کنه
_میتونی ببینیش چانیول…درحالت عادی به همراه اجازه نمیدم همون لحظه بیمارو ببینن ولی انگار هردوتون خیلی مشتاقین
چان اشکاشو پاک کردو بغضشو پایین داد،نگاهشو به تنها همراهش دادو با بسته شدن چشمای لو ازش تاییدو گرفت…با لرزشی که به طرز سلطه جویانه پاهاشو کنترل میکرد به سمت اتاق قدم برداشت،پرستارا جمع شدنو لو دستاشو جلوی دهنش گذاشت
ترس کمرنگی که ته دل چان بازیگوشی میکرد تردیدو تعلل بیشتری به قدمای نامنظمش میداد…از پدرش ممنون بود که بلند قدم برداشتنو یادش داده…حداقل میتونه سریع تر به اون اتاق برسه…حتی از پرستار ممنون بود که درو باز گذاشته و لازم نیست با دستای لرزونو چشمای تارش برای باز کردن در کلنجار بره…نور خورشید از اتاق بک بیرون میزدو چان با تمام وجود بهارو لمس کرد،اولین قدمشو داخل اتاق گذاشتو نفسی تازه کرد.با تخت بک سه قدم فاصله داشت اما جرات بالا گرفتن سرشو نداشت
صدای متوالی مانیتور بین صدای گنجشکا گم میشدو با سردرگمی خودشو به گوشای بزرگ چان میرسوند…
آروم سرشو بالا گرفتو به جثه ی کوچیک مقابلش خیره شد…ملحفه ی سفیدی که زیر نور خورشید برق میزد بازم درمقابل پوست نازکو شفاف بکهیون خجالت زده میشد…به سختی لبای خشکشو از هم باز کردو روی صداش تمرکز کرد،اولین بار لباش تکون خورد اما صدایی بیرون نیومد…بغضشو پایین دادو فاصله شو با تخت کمتر کرد:
_ب…بک
صداش آروم بود اما شنیده میشد…پلکای بکهیون لرزیدو قلب چان اون پلکارو همراهی کرد،دوباره و قدرتمند تر تلاش کرد:
_بک..هیون
چشما ریزو بانکمش بلخره برای باز شدن تلاش کرد…چان شاهد باز شدن در گنجینه ی زندگیش بودو بک درتقلا برای شنیدن دوباره اون صدا…لای چشماشو باز کردو سرشو کمی چرخوند.برای بکهیون اون تکون جزئی هم سخت بود اما حداقل واکنشی بود که بدنش میتونست درمقابل اون صدای کلفت نشون بده
به محض ثابت شدن چشماش روی قامت چان قلبش شروع به تپیدن کرد…چان سرجاش میخکوب شده بودو اشکاش اجازه دیدن اون معجزه رو نمیداد…با کف دست قطره های آویزون توی چشماشو پاک کردو با دقت به بک خیره شد…بلخره چشماشو دید…اما همون کافی بود تا صدای هق هق آرومش توی اتاق بپیچه…
_ب..کهیون
بک آروم پلک زدو به چان اطمینان داد که اشتباه نکرده…چانیول آروم جلو رفتو دست بکو توی دستش گرفت…اشکاش بی وقفه میریختو اجازه نمیداد دلتنگیشو برطرف کنه
_بکهیونم…فندقم
دستشو بالا آوردو ب.سه بارون کرد…با اشکای ناتمومش هر بوسه ای که میکاشتو آبیاری میکرد،بکهیون با حس لبای تبدار چان چشماشو بست اما خستگی توان شکستن بغضو ازش گرفته بود…اون درد توی گلوش حس خفقان آورو آزار دهنده ای بهش میداد،چان سرشو بالا گرفتو بک دوباره لای چشماشو باز کرد…دستش روی گونه ی بکهیون گذاشتو سرشو نزدیک برد،دلش پرمیزد برای خیره شدن توی چشماش…هر دو بدون توجه به بغضشون شروع به اسکن کردن اجزای صورت هم کردن
_چان
صدا ضعیفو خفه بود اما چان نتونست اشکاشو درمقابل اون لحنو صدای موسیقی وار کنترل کنه:
_جون چان؟
سرشو پایین بردو لباشو روی پیشونی بک گذاشت.چند بار پیشونیشو بوسیدو سرشو عقب کشید،میتونست حسی که با ب.سه هاش به بک منتقل میکنه رو لمس کنه…چشمای خمارش که با هر لمس چان بسته میشد نشون میداد که چقدر تشنه ی اون ب.سه هاست…لبخند غیر قابل توصیفی روی صورت خیس چان جا خش کرده بود.قلباشون با آخرین قدرت به قفسه هاش کوبیده میشدن.پاهای چان میلرزید اما حاضر نبود ازون تخت جدا بشه
_دیدی…تونستم؟؟
چان دوباره هق هق کردو صورتشو به گونه ی بک چسبوند
_هردومون به قولمون عمل کردیم…تموم شد عشق من
بکهیون به سختی دستشو تکون دادو مچ چانو لمس کرد…اما چانیول ازش جدا نشد
_اگه…میرفتم…پدرو،مادرتم،اونجا بودن…ولی چان…بدون تو…خیلی ترسناک بود
لباشو به گونه بک چسبوندو دوباره ب.سه هاشو از سر گرفت…
_ممنونم بکهیون…ممنونم که برگشتی..میدونستم ازم نمیگذری،بک من حتی یه لحظه هم امیدمو نباختم
بک نمیتونست تکونی بخوره اما با تمام وجود دلش میخواست دستاشو دور اون بدن درشت بپیچه.چان خودشو ازش جدا کردو با چشمای اشک آلودو لبای پراز بغضش خندید…بکهیون لبخند بی جونی زدو فشار آرومی به مچ چان وارد کرد
_چیکار…کردی با خودت نره غول؟؟…کو لپات؟؟
چان اشکاشو پاک کردو به صورت فرشته ی مقابلش که هنوز زیباییشو حفظ کرده بود خیره شد:
_تو اینکارو کردی کلوچه…نبودت اینکارو باهام کرد
بک با چشمای خیسش به چهره ی غمزده چان خیره شدو کمی مکث کرد:
_میخوام…لمست کنم چان…دستمو..بذار روی صورتت
چان لبخند بغض آلودی زدو آروم خم شد…دست باریک و لاغر بکو با احتیاط بالا بردو روی گونش گذاشت…به محض لمس پوستاشو اشکای داغش آزاد شدو لای انگشتای بک خزید…حالا بکهیونم اشک میریختو نفساش تند تر شده بود:
_من…خیلی اذیتت کردم؟؟؟
چان لباشو گاز گرفتو بغضشو همراه با آب گلوش پایین داد:
_خیلی…خیلی اذیتم کردی
چان صادقانه جواب دادو بکهیون دوباره اشک ریخت:
_خسته شدی؟؟؟…
اخمای چان برای کنترل بغض توی هم رفت:
_خیلی خسته ام بک
بک تردید داشت،ضعف داشت،و بغضی که اجازه حرف زدن بهش نمیداد…اما اون لحظه مهم قلبی بود که باید آرومش میکرد،تردیدو ضعفو نادیده گرفتو به بغضش فائق اومد…بعداز ۱۱روز بیهوشیو اونهمه دارو کنار هم گذاشتن کلمات براش سخت بود:
_هنوزم…دوسم داری؟؟
چان چشماشو بستو دست بکو روی پوستش حرکت داد…عجیب بود که دستاش دیگه سرد نیست:
_دوست دارم بکهیون…به اندازه تمام عذابایی که بهم دادی…به اندازه ی تمام اشکایی که به خاطرت ریختم…با وجود همه ی این خستگیام دوست دارم
بکهیون با قلبش قهقهه زد اما هق هقشو به چان نشون داد:
_متاسفم چان…قول میدم همشو جبران کنم،دیگه با مریض شدن اذیتت نمیکنمو با ضعیف شدن باعث گریه ات نمیشم…زود میامو خستگیو از تنت درمیارم،تو رو اونقدر توی عشقم حل میکنم که همه ی روزای بدو فراموش کنی
خیلی تلاش کرد تا بین حرفاش مکث نکنه،اینطوری چان بهتر صداقتشو لمس میکرد…ب.سه ی عمیقی کف دست بک گذاشتو موهایی که با وجود چند روز شسته نشدن هنوز نرمو لطیف بودو مرتب کرد…دوباره داشت زیر اون نگاه تحلیل میشدو این براش ارزشمند ترین هدیه از طرف خدا بود،توی دلش هزاران بار از خدا و سهون و دکتر کیم تشکر کرد که زندگیو بهش برگردوندن
_بقیه کجان؟؟
_همه نگرانت بودن…تو این مدت هممون پشت در این اتاق زندگی میکردیم
بک آروم خندیدو چشماشو روی در اتاق چرخوند:
_رفتن خونه یکم استراحت کنن…این چند روز همه بودن،پدرومادرت،کریس…لی
بدون توقف نوازش موهای بک لبخند مهربونی به چشمای کنجکاوو بانمکش زد:
_مهمون داریم کلوچه
بک سکوت کرده بود…میخواست روی حرفای چان تمرکز کنه تا چیزیو اشتباه نشنوه
_صبر کن…من الان میام
چان از تخت فاصله گرفتو بکهیون رفتنشو به سمت در دنبال کرد…چند لحظه توی سکوت اتاق منتظر موندتا اینکه دوباره چهره ی خندون چانو دید که دم در ایستاد…چان صداشو صاف کردو با کنار زدن لبخندش خودشو جدی جلوه داد:
_بکهیون یه نفر اینجاست که میخواد تورو ببینه…من اجازه ندادم ولی اون اصرار داره که بیون بکهیون کجاس؟؟
بک سرشو کامل سمت در چرخوندو با تعجب پرسید:
_اون…کیه؟
_منم
لحظه ای نگذشت که صاحب اون صدای فوق آشنا از پشت سرچان بیرون اومدو چشمای نیمه باز بکو کاملا گرد کرد:
_لوها…
قبل از تموم شدن حرفش گریه ای رو شروع کرد که از بیمار تازه بهوش اومده واقعا بعید بود…لوهان که نمیدونست باید گریه کنه یا بخنده با قدمای بلند خودشو به تخت رسوندو بدن بکو توی بغلش گرفت..بکهیون با تمام توانش تلاش میکرد صدای گریه شو کنترل کنه و بلخره دستای ضعیفشو برای درآغوش کشیدن لو تکون داد…بعداز گذشت نه ماه دیدن لو اونقدر براش عجیب بود که به عقلش شک میکرد…حلقه ی دستای لو دور بدنش محکم تر شدو بک اونقدر دلتنگ بود که حتی ذره ای ازون دردو حس نمیکرد..عمل دمو عمیق تر انجام میداد تا عطر لوهانو بیشتر توی ریه هاش بکشه…میخواست صداش کنه تا مطمئن شه کسی که توی آغوششه خیالی نیست
_لوهان…لوهانم
لو سرشو عقب بردو اشکاشو برای واضح تر دیدن بک پاک کرد:
_خیلی خوشحالم بک…خیلی زیاد..دلم واست تنگ شده بود
بک با فشار دستش بهش فهموند که دوباره آغوششو میخوادو لو مطیعانه چیزی که میخواستو بهش داد:
_لوهان دیگه نرو…خواهش میکنم دیگه نرو
_اینو ببین چجوری بغل میکنه..حالا من باید کمکش کنم تا صورتمو لمس کنه
لوهان ازش جدا شدو با لبخند ذوقزده ش لبه ی تخت نشست:
_واست لوس میشه
بکهیون چیزی نمیگفتو چشماش با عجله و دلتنگی روی صورت لو حرکت میکرد:
_چقد تغییر کردی لولو…خیلی خوشگل تر شدی
_قسم میخورم تا همین چند دقیقه پیش نمیتونست حرف بزنه
لوهان خنده ی آرومی به حسودیای چان کردو دست بکو گرفت:
_توهم خیلی تغییر کردی بک‌…همینطور چان
بکهیون نگاه شرمنده و غمگینشو به چان داد اما بلافاصله جوابشو با لبخند گرمو پراز عشق چان گرفت
_روزای سختی داشتیم
لو لباشو خیس کردو گونه ی بکو ب.سید:
_دیگه تموم شد بکهیون…ازین به بعد روزای خوبمون شروع میشه
بعداز اون جمله زمان ایستادو سرنوشت برای لحظه ای پوزخند زد…اما بحث کوتاهشون راجع به آینده ی قشنگی که پیش بینی میکردن همچنان ادامه داشت
به لطف چانو خوشحالیش همه از اتفاق خوشحال کننده ای که افتاده بود خبر دار شدن اما طبق گفته ی دکتر مجبور شدن ساعت هشت شب برای ملاقات بکهیون جمع بشن تا اونو زیاد خسته نکنن،هرچند که بکهیون اصرار داشت خسته نیستو دلش میخواد دوستاشو ببینه
سهون با خبر خوبی که بهش رسیده بود کاراشو با عجله تموم کرد تا ساعت هشت کنار لو باشه و خوشحالیشو ببینه.اونشب به طرز غیرقابل توصیفی انرژی مثبت داشتو جنبوجوش بینشون زنده کرد.اینکه همه ی اونا یک ساعت قبل از زمان ملاقات توی کافه ی بیمارستان منتظر سهون بودن چیز عجیبی نبود…حتی پدرو مادر بکهیون هم توی بحثاشون شرکت میکردنو همراه با چانو دوستاش میخندیدن.لو نگاهشو به گوشیش دادو با دیدن عکس خندون سهون روی صفحه بیشترین سرعتو برای لمس برقراری تماس بکار گرفت:
_سهون؟؟
_شما کجایین لوهان؟؟
_توی کافه ی بیمارستان.تو اینجایی؟؟
_آره آره اومدم
لو تماسو قطع کردو بالبخند زیباش موهاشو روی پیشونیش مرتب کرد..چان نیم نگاهی بهش انداختو نیشخند زد:
_سهونه؟؟
قبل ازینکه لو جوابی بده خوده چان به در ورودی اشاره کرد:
_آها ایناش…همسرتون تشریف آوردن
لو با خوشحالی ازپشت میز بلند شدو به سمت سهون دوید…اخم جذاب سهون به محض دیدن لو با لبخند کشنده ای عوض شدو با دستای بازش لوهانو به آغوشش دعوت کرد…لو بدون توجه به جمعیت توی کافی شاپ خودشو توی بغل سهون انداختو بدناشونو باهم یکی کرد
_شازده کوچولوی من
لو توی بغل سهون گم شدوسرشو توی سینش فرو برد…نفسای عمیقی که میکشید سهون از دلتنگیش مطمئن میکرد:
_فقط یه نصفه روز بودا
_از ساعت هفت صب رفتی و الان هشتو نیم شبه
سهون خندیدو موهای خوشبوی لو رو ب.سید:
_دیگه از خودم دورت نمیکنم لوهان..امروز خیلی سخت گذشت
لو ازش جدا شدو انگشتاشو بین انگشتای سهون حلقه کرد:
_اگه امروز بک بهوش نمیومد حتما از غصه نبودنت اینجا بستری میشدم اوه سهون
قبل از هر جوابی از طرف سهون دستشو کشیدو اونو به سمت میز برد…به همه سلام کردو بهشون تبریک گفت…برق توی چشمای مامان بکهیون از چشم هیچکس پوشیده نبودو خنده های بلند چانیول خوشحالی بیش از حدشو نشون میداد…همه چیز آروم بودو از نظر خیلی از افراد اون جمع آروم میموند…البته این مربوط به زندگی بکهیون بودو هنوز آینده لوهان مشخص نبود..بااینحال جو پراز آرامشی بینشون حاکم بود و این برای لو کفایت میکرد…خانم بیون مدام ساعتشو چک میکردو از چان درمورد حال بک سوالات تکراریو ناتمومی میپرسید و جالب تر اینبود که چان با حوصله به تک تکشون جواب میداد…هرچند که تمام اون جملاتو هر چند دقیقه یکبار تکرار میکرد…ازینکار و از مرور حال خوب بک خسته نمیشد اما نگرانی خانم بیونو درک نمیکرد…٬٬چرا مامانا همیشه نگرانن؟؟٬٬چان از خودش میپرسید اما تصمیم گرفت با به زبون آوردنش مامان بکو ناراحت نکنه…فقط نیم ساعت دیگه تا دیدن دوباره ی فندقش فاصله داشت…قلبش برای انمین بار به تپش افتاد

Print Friendly

77 Responses

  1. عرررر????????????????????????????????????????کایسووشش هرچه زوودترر بیاااددد عررررر دی او کوجاااسسس اخییی الهییی کای فدات شهه دی اووو???????????????????????????????عاااالییی بوووددد مرسیییییییییی

  2. واااای خدااااا چه آرامشی داشت این قسمت …
    آخیییییییییییش … مرسی که برگشتییییییییییییید چانبکککک …
    فقط سرنوشت چی میگه این وسط؟؟؟با پوزخندش قلبم رفت توی دهنم هنوزم بر نگشته سرجاش !
    واهاهاهاهاااااااااااای و هم اکنون ماجرای هونهان شروووووووووووع میشووووود!
    یهتتتتتتتتتت!!!

  3. وایییییییییییییی خداااااااااااااااااااا محشرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررربود مرسی اونیییییی

  4. سلام
    قراره بشم خواننده جدید?, میشه لطفا چندین قسمت اول رو بصورت لینک دوباره بزاری؟ اینجوری خوندنش واقعا سخته.
    مرسی?

  5. وای، بلاخره ببکم چشماشو وا کرد. فندوق چانییییی. الهی.
    خیلی خوب بوووووود. مرسی. خسته نباشی.
    لوهانم، الهی،یعنی چی در انتظارته فرزندم؟

    اشکال نداره، چند روز آرامش هم غنیمته. فقط دوباره سر چالنگی بلایی نیاد! توروخدا… سر یه کاپل دیگه بلا نازل کن. چانبک بسشونه!
    منتظر ادامه اش هستم.
    فایتینگ

  6. واااااو خیلی قشنگ بوود بهترین قسمت بووود
    جیغغغغغغغغغ بکییی بهشو اومدددد

    وااااای زندگی لولو چی میشههههه عررررر

  7. خیلى عالى بود خوشحالم از اینکه بکى بهوش اومد و فعلا همه خوشحالن ولى واقعا از این نگرانم که چه بلایى قراره سره لوهان و سهون بىچاره والبته قلب عاشقشون بیاد بعد از فهمیدن کارى که لوهان کرده که مطمعنن اگه پدر سهون بفهمه که سهون عاشق لوهان شده میره تمام ماجرارو میگه حتى اگه مطمعن نباشه که خیلى بد میشه و تااینجاى داستان هرچى اتفاق افتاده یعنى پرررررر?? ???????در کل مثل همیشه عالى بود و خیلى ممنون ??❤

  8. عالی بود نصفه شبی حال کردم blush ولی منظور از پوزخند سرنوشت این بود که آینده اونقدرام که فکر میکنم خوب نیست ؟؟؟
    ولی جدا حال کردم خسته نباشی تند تند آپ کن بببببوووووسسسس

  9. واهااااییییی بعد شونصد سال بالاخره آرامش *_*
    عاااالیه
    مرسی ❤❤❤
    ای کاش یه روزی تو خفته رو مشخص کنی که آپ کنی \:
    اینطوری ما خیلی گیجیم –_-

  10. ای خدا چقد وحشتناک این قسمت چسبید….اونی عاشقتم مرسی
    خیلی عالی بود این قسمت….قشنگ چشام از اشک پر شده بودن….چقد احساساتو خوب و عالی توصیف کرده بودی….وای مامان اونجا که چان دست بکو رو صورتش گذااااشت????
    نابود شدم…..عالی بود….وحشتناک…..فقط آینده لوهان منو نگران کرده….دلم برا بچم کبابه.‌‌‌‌‌‌….ای خدا
    دستت طلا خسته نباشی???????

  11. یعنی قرار بود این قسمت بعد مدتها گریه نکنما اما با اون تیکه ملاقات چانبک دوباره اشکمو دراوردی الهی چانم چ گناه داره عزیز دلم
    ابجی ی دو قسمت انتراکت بده بعد بزن زیر کاسه کوزه هونهان من این چن وقت اینقد با چانبکش گریه کردم و دپرس شدم ک نگو از قرار معلومم قراره باز هم این روند ادامه داشته باشه

  12. غم و غصه برای بک که تموم شد حالا نوبت لوهان و اون مامان هیولاشه
    یک چیز دیگه هم هست اونی که چان میخواست ازش کلیه بگیره دردسر نشه

  13. من مررررررررررگ?
    اخییییششش, بلاخره بک به هوش اومد☺لحظه دیدار شون خیلی خوب و احساسی بود?تحت تاثیر قرار گرفتم?,اون وسط حسادت چان خیلی خوب بود, قشنگ تک تک دلتنگیاش تو صداش مشخص بود, ولی جمله”زمان ایستاد و سرنوشت پوزخند زد”مو به تنم سیخ کرد, خیلی ضایع وجود یه اتفاق بد و ناراحت کننده رو در اینده رو رسوندی?
    کایسو …
    ینی دی او الان کجاس؟ ?دلم براش تنگ شده?کای چیکار میکنه??
    هونهان جان, گلم تو مکان عمومی حداقل مراعات کنید??همش یه نصفه روز بوداااا
    میگماا
    نمیشه لی و کریس و کاپل کنی؟!!! ?????راست میگما, باور کن, هم همدیگرو دوس دارن, هم کریس از تنهایی در میاد, هم لی میتونه با کمک کریس به خواهر و مادرش رسیدگی کنه✌✋?
    سوهو و تاعو هم که پیش کای هستنو تکلیفشون مشخصه الحمدلله, باور کن اگه یه زوج تکلیفش مشخص باشه تو فیک, کاپل تاعو و سوهو عه(اسم ترکیبیشون میشه تاعوهو, تاعوسو, نمیدونم والا) ????
    ممنون بابت زحماتت ,ادامه بده که حمایتت میکنیم???????????
    تنکس فور یو

  14. واااای خیلی قشنگ بود خسته نباشی (: بالا خره بکی به هوش اومد من داشتم دق میکردم حسودیه چان خیلی باحال بود
    راستی کایسو هم بنویس حداقل من خیلی دوست دارم بدونم کیونگی کجا
    ممنون

  15. با تاخیر بود ولی ارزششو داشت خیلی عالی بوووووووود??????اگه اخر این فیک سکته نکنیم خوبه یا استرس مرگ بک داریم یا اینده لو کاش میزاشتن همون اول لی حرفشو بزنه لوهان لو بره تا تو ججو هستن سهون بفهمه بهتره هم ما خلاص میشیم هم لو

  16. اخیییششش راحت شدم بلاخره یکمی از مشکلات رفع شد از اونجاش ترسیدم که نوشته بودی یه لحظه سرنوشت وایساد یه پوزخند زد اینجاش یه جورایی واقعا ترسناک بود بازمم ممنوووووووونننننننن خسته نباشی دلبندم

  17. واقعا قلمت عالیه یکی از بهترین فیکایه که خوندم ok ok
    سر مریضی بکهیون دقمون دادی ولی بالاخره خوب شد dance dance
    حالا میتونیم یه نفس راحت بکشیم laugh laugh heart

  18. ااااااخیش?بالاخره بکی خوب شد??
    چانبکش خیلی خوب بود??اشکمو دراورد❤❤?
    حالانوبتیم باشه نوبته سهونو لوهانه???

  19. خیلی قشنگ بود خستگیم در رفت صحنه دیدارشون عالی بود اشکم در امد حسادت چانی هم تو اون شرایط بامزه بود حس زندگی یا همون بهار رو داشت تا اخر داستان عالی بود ولی کجای دنیا خوشی ها ادامه داره بعد از خنده گریه تو راه و من از لحظه ای که راز لوهان فاش میشه میترسم ایا لوهان طاقت میاره امیدوارم یه مدتی باهم زندگی کنن و طعم زندگی رو بچشن بعد …
    درکل عالی بود و لذت بردم میدونی چقدر دوست دارم و ممنونتم خسته نباشی
    بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس heart

  20. خداروشکر بک بک به هوش اومد dance فندق کپکیه چان laugh1

    این جمله “بعد از اون لحظه زمان ایستاد و سرنوشت پوزخند زد” خداایییی لرزه به تنم انداخت
    اصلا خیلی جمله ی رعب انگیزی بود
    دل تو دلم نیس ، ینی قراره چ اتفاقی بیوفته؟

    مامان لوهان؟بابای سهون؟کای؟سهون میفهمه همه چیو؟

    هونهانم کنار هم میمونن ک؟

    وااااااای خدا shout

    ممنون اجی این قسمتم مثه همیشه عالی بوووود heart heart heart
    بشدت منتظر ادامه م heart

  21. وایییییییییییییی آخیشششششششش بلاخره یه نفس راحت کشیدم
    ووش بک بلاخره بهوش اومد جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ

  22. وووواااااییییی بالاخره بکی بهوش اومد….فکرکنم به اندازه گریه هایی که این مدت کردم از خوشحالی خندیدم….
    خب این از بک…حالا نگرانی اصلی میمونه برا لووو….باورکن دیگه طاقت انقدر غمو ندارم……دستت درد نکنه… این قسمت خیلی خوب بود میشه قسمت بعدو زودی بنویسی و اپ کنی که میخوان برن ملاقات بک…از الان منتظر عکس العمل بکی به سهونو و لو و بقیه ام و البته حسادتای چااان …ههههه
    دستت درد نکنه عاااالیییی بوددد

  23. عااااالییی بووود..بالاخره بک فندقی بهوش اومد??
    واسه هونهان استرس گرفتم??اگه هم قراره چیزی بشه خدا کنه از همدیگه جدا نشن?
    ممنوووون?❤

  24. مرسییییییییی bravo خیلی عالی بود good heart good خوشحالم که بکهیون خوب شد ولی واسه لوهان و سهون نگرانم به نظر میرسه که یه ماجرای جنجالی دیگه قراره رخ بده فقط امیدوارم هونهانم جدا نشن من دیگه تحمل این همه ناراحتی رو ندارم. cry
    آجی جونم بازم ممنونم .خسته نباشی. give_rose air_kiss

  25. وای خدا…بالاخره این استرس مرگو زندگی بک تموم شد!
    خسته نباشی عزیزم smile
    راستشو بگو… قراره چه بلایی سر هونهان طفلکی بیاری؟
    ما قلبمون با ساعت کار می کنه نکن اینکارا رو…

  26. اخ جوووووووون…همه چیز ظاهرا امن و امانه…بجز ادمای مامان لوهان ک الان دورادور مراقبشونن…و معلوم نیس چی تو سر اون ننه کره گاوشه…من برم تا بیشتر فحش ندادم

  27. خوب به سلامتی بکی هم که دیگه چشماش و باز کرد و اطمینان خاطر حاصل شد که حالش خوب شده… beach
    چانبک هر دوشون سر این قضیه بکی یک دور مردن و زنده شدن…
    خیلی از هونهان و اتفاقاش دور شدیم…..من دلم لک زده برا اتفاقای کاخ رییس جمهور و دل نگرانی های لوهان که با تمام سختی های جاسوس بودن ولی با بودن کنار سهون همش تبدیل می شد به لحظه های شیرین…به چه زبونی بگم هونهااااااااااااااااااااااان میخوام.. dash dash dash .
    کایسو که قضیه شون داره به تاریخ میپیونده…بچه کیونگسو نمیدونم از کجا سر دراوارد. shout
    به امید اینکه قسمت بعدی بریم سر ماجرای هونهان..

  28. واااااای من مرررررررگ
    من غششششششش
    من ضضعفففففففففففف
    عرررررررر عالییییییییی بود عالییییییییی
    بی نظیرررررر بود بی نظیرررررررررررررررررر
    بک بکممممممممممممممم
    لوهاااااااااانمممممممممممممممممم
    خیلی خیلی خیلی قشنگ بوووووووود
    مرررررررسی مررررررررررسیییی

  29. این تیکه هایی که درباره اینده لوهان بود بدجور ترسوندم ??
    ولی سر چانبکش از شدت خوشحالی گریم گرفت??
    عالی بود واقعا ممنون???

  30. وایییییی خیلی خوشحالم که بکی بهوش اومددد??❤
    وایییی کیونگیممممم اخه کی از دله بچم خبر داره? معلوم نی تنهایی چقد داره عذاب میکشه? کایه بددددد?
    مرسییییی عزیز عالی بود مثل همیشه
    قلمت رو خیلی دوست دارم❤❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *