قسمت 44 فیک آنتی لاو

دسته‌ی چمدونو توی دستش گرفتو به آرومی روی پاهاش ایستاد…بغض دردناکی که پلکهاشو به لرزش مینداخت حالا کم کم باعث لرزش خفیف چونش شد…چهره‌ی غرق در خواب کای نشون میداد که زمان کافی برای کشوندن خودش به بیرون از خونه رو داره…سرگیجه‌ و حالت تهوع بهش اجازه نمیداد یکجا بایسته…چشمای خیسش لحظه ای از خیره شدن به چهره‌ی غرق در خواب کای دست نمیکشید…خم شدو به آرومی پتو رو روی بدن نیمه ب. هنه‌ش کشید…ثانیه ها گذشتو کیونگ سو بدون پلک زدن تک تک اجزای صورت کایو از مقابل چشماش گذروند…نگاه پریشونش به آرومی روی لبهای درشت کای نشست و همونجا متوقف شد…پرده‌ی تارو آشنایی دیدشو پوشوند اما کیونگ سو انگار جایی برای سیراب کردنو آروم کردن نگاه تشنه و خسته‌ش پیدا کرده بودو حاضر نبود ازش دست بکشه…نمیتونست تعداد دفعاتی که بااون لبها جون داده و دوباره جون گرفته رو به خاطر بیاره یا بشماره
کیونگ سو مثل بچه ای که قراره ازشیر گرفته بشه به اون صورت نگاه میکردو چشماش ملتمسانه ازش میخواست که پلک نزنه…سرشو جلو تر برد تا بتونه گرمای اون نفسها رو حس کنه اما به محض برخورد گرما به صورتش اولین قطره‌ی اشک اونو مقابل اراده‌ش شرمنده کرد
پلکهای لرزونشو تند تند بهم کوبیدو پلک زد تا جایی که موج غم انگیز توی چشماش دوباره تبدیل به بغض سرکوب شده و درد آور شده بود…خودشو عقب کشید بدون نگاه کردن به کای به سمت در قدم برداشت…هیچ چیز نتونست مانع برگشتنو وداع کیونگ سو با مکانی که زمانی منبع آرامشش محسوب میشدو بگیره…به کمد بزرگو سفید گوشه‌ی اتاق زل زد…براق تراز همیشه به نظر میرسید…حداقل درنظر کیونگ سو اینطور بود
_خیلی ناسپاسی میکنی دو کیونگ سو…من تورو از دست لی ته مین نجاتت دادم درصورتی که وقتی اون داشت لمست میکرد میتونستم بأیستمو تماشا کنم…بااینکه نمیشناختمت آوردمت توی خونه‌ی خودم به همه گفتم تو دوست نزدیکمی و حالا اینجا بدون هیچ دقدقه‌ای داری زندگی میکنی…اونوقت تو روم وا میستیو میگی دارم اذیتت میکنم؟؟؟تو دیگه چه جور آدمی هستی؟؟؟
_من نگفتم شما اذیتم میکنین کای شی من فقط نمیخوام اینقدر محدود باشم…کارای خونه‌ی شما اونقدرام واسم سخت نیست حداقل از شستن سنگ توالت توی خونه‌ی لی ته مین بهتره ولی من توی این خونه کاری از دستم برنمیاد وقتی خدمتکارای فرزو کاربلد دارین…بابت همه‌ی کارایی که کردین ازتون ممنونم و اگه اجازه بدین نصف روزمو برم سر کار تمامشو جبران میکنم
_با من بحث نکن بچه جون…میخوای کار کنی همینجا کار کن حقوقتم میدم
_ن…نه.نه…باور کنین من چنین چیزی نمیخوام…فقط…میخوام که زودتر زحماتتونو جبران…
_حق نداری جای به غیر ازین خونه کار کنی…روزی که اومدی اینجا اینکه تصمیمات منو بدون هیچ حرفی قبول کنی رو تایید کردی…نمیتونی هر کاری که دلت میخوادو بکنی
_کای شی…
_کافیه…نمیذارم دوباره دست ته مین بهت برسه از خودم دورت نمیکنم

(جونگینا…ته مینی درکار نبود…کار نیمه وقتی نبود…قرار نبود ازت جدا بشم تا کسی جز دستای تو لمسم کنه…تو نمیخوای این اتفاق بیوفته…خواهش میکنم اگه دلیل این جداییمون چیزی به غیر از لوهان بود واسش بجنگ…حتما ارزششو داشته که منو از دست بدی)
نگاهشو ازون کمد گرفتو به کنسول کنارش میخکوب شد:
_قرار نبود اینقد به خودمون برسیم
_کای این ساده ترین لباسمه دیگه ساده ترازین میشه لباس راحتی
_اگه دست من بود میگفتم همون لباس راحتیو بپوشی
_هه…پس خداروشکر که دست تو نیست
_خودتم میدونی که اگه بخوام حتی نمیبرمت به این مهمونی…فک کردی از نگاهای ه.زه‌شون بهت خوشم میاد؟؟
_تو خیلی حساس شدی مستر کاکائو
_هنوز ازینکه ته مینو نکشتم عذاب میکشم…
_شششش…کیپ کام جونگینم من فقط مال توام…فقط تو
_درینصورت حق نداری توی این آیینه نگاه کنی…فقط من اجازه‌ی خیره شدن به این چشمارو دارم
(قرار نبود کسی جز تو به این چشما خیره بشه…نگاه کردنشون توی آیینه خیانت به تو بود من قبل از تو هیچوقت به آیینه خیره نمیشدم…)

٬٬جونگینا همیشه اونی که عاشق تره ضعیف تره…و تو ضعفمو بهم ثابت کردی٬٬
پیراهن سفیدو مردونه‌ی کایو از روی صندلی برداشتو بین دستاش گرفت…اونو بالا آوردو درحالیکه بینیشو بهش میچسبوند چشمای پراز اشکشو روی هم گذاشت…قطره‌ی داغ اشک جاشو به عطر اون پیراهن توی بدن کیونگ سو دادو ریه های سنگینش مشتاقانه اون بوی ملایمو توی خودش حبس کرد
چشمای خیسشو باز کردو از لابه لای قطرات به دام افتاده توی چشماش به تخت بزرگو باشکوهی که بدن کایو به جای بازوهای کیونگ سو درآغوش گرفته بود خیره شد…شاید کیونگ سو اولین آدمی بود که جای خالیه خودشو حس میکرد…جای اون بین دستای کای به شدت خالی بود

_از روم بلند شو کای خفه شدم…
_ششش…صبر کن
_داری چیکار میکنی؟؟از روی من بلند شو کیم کای
_گوش کن…فک کنم تختمون حسودی میکنه
_همم؟؟؟!!
_صدای قیژ قیژشو میشنوی؟؟
_خب؟؟؟!!!!
_فقط وقتایی که من روی توام صداش بلند میشه…مثلا امشب قراره یعالمه دادو فریاد کنه
_ههه…یاااا…دیوونه بلند شو امشب نمیتونم
_متاسفم کوچولوی دوست داشتنیه کای…برعکس تو امشب من به طرز عجیبی میتونم…تقصیر خودته که…اینقد تح..یکم میکنی
_کاای…ولم کن…امشب…آاااییی…امشب نه…
_باید این تختو…عوضش کنیم…دیگه تحمل مارو…نداره
(تختتو عوض نکن…فقط اگه کسی وارد زندگیت شد توی این اتاق نیارش…چون نمیخوام این تخت به جای حسادت به من ترحم کنه)

٬٬کایا این عجیبه اما حالا من به اون تختی که توش خوابیدی حسادت میکنم٬٬
اشکای داغی که کم کم سرد میشدو از روی گونه هاش پاک کرد…ترک کردن کایو وظیفه‌ی خودش میدونستو با تمام وجود دلش میخواست برای اولین بار تبدیل به یه بی مسئولیت بشه که وظیفه‌های بزرگو نادیده میگیره
پیراهن کایو توی مشتش فشردو بااحتیاط در اتاقو باز کرد
_یا یااا بازش کن
_نوچ…نمیذارم پاتو بیرون بذاری
_کای کلاسم دیر میشه استاد خیلی سخت گیره
_فکرشم نکن بذارم کلاسای اون استاده عوضیتو بری
_اون عوضیه به من چه؟!اگه نرم مجبورم ترم بعدم همین درسو دوباره بردارم…و مطمئن باش سالها طول میکشه تا از دست این استاد خلاص بشم
_اونموقه یه فکری میکنیم
_کاااایییی…لطفا لجبازی نکن فقط دوماه دیگه مونده بعدش قول میدم حتی اگه توی دانشگاه دیدمش سلامشم نکنم
_نمیشه…نمیذارم سر کلاس اون چشم چرون بشینی
_کیم جونگین این دروباز میکنی یا نه؟؟
_نع‌‌…
_خدایااا…میشه لجبازیو بذاری کنارو این دوماهو تحمل کنی تا مجبور نباشم سالها ریختشو ببینم؟؟
_داد نزن
_دروباز کن
_باز میکنم ولی باید قول بدی که بهش نزدیک نشی
_مگه میخوام باهاش باله برقصم؟؟میرم سر کلاس میشینمو برمیگردم خونه
_باشه باشه…پس اول ب.سم کن خیالم راحت بشه
_هووووفففففف…ازاول بگو چی میخوایو اینقد مقدمه چینی نکن

درو نیمه باز گذاشت تا کایو بیدار نکنه…با حوصله قدم برمیداشت‌…حتی اگرم میخواست قلبش نمیتونست اونقدر ناگهانی اون خونه رو ترک کنه…باید حوصله به خرج میدادو به خودش برای کنار اومدنو تحمل کردن زندگیه بعداز امشب و پشت این در زمان میداد…پاشو روی اولین پله گذاشتو اینبار فضای بزرگو دلگیر پذیرایی رو زیر پاهاش حس کرد…دومین پله تازه کیونگ سو رو متوجه کرد که چیز مهمی رو پشت سرش جا گذاشته…
٬٬کایا تو غم انگیز ترین تاریخ زندگیم بودی…اونقدر بد باش تا به خاطر جا گذاشتنت توی گذشته گریه نکنم٬٬
هنوز پاشو روی سومین پله نذاشته بود که صدای بلندی توی گوشاش اکو شد…صدایی که باعث ارتعاش تمام عصب های مغزیش میشد…پسر مومشکیو چشم درشتی با سرعت از پله ها بالا میومد…قلبش از حرکت ایستاد…اون پسر کاملا شبیه خودش بود…بااین تفاوت که میخندید…
پسر برنزه و قد بلندی دنبالش بودو سعی داشت اونو بگیره…اونم میخندید…و کاملا شبیه کای بود…بااین تفاوت که عاشق بود…
صدا بارها و بارها توی گوشش اکو شد…صدای خنده هاشون…ناخواسته بود اما کیونگ سو با تمام وجود آرزو کرد پسر برنزه اونو گیر بندازه
_کجا فرار میکنی دو کیونگ سو؟؟…نکنه یادت رفته این پله ها به اتاقمون ختم میشه؟؟

پاشو روی آخرین پله گذاشتو اجازه داد اِنمین قطره‌ی اشک هم بین پهنه‌ی گِل آلود صورتش گم بشه…درست مثل قطره بارونی که خودشو توی یه دریا جا میکنه
سرشو چرخوندو اینبار همون دو پسرو دید…پسر مو مشکی مقابل گاز ایستاده بودو چشماش حالت خاصی داشت…انگار بازم خوشحال بود:
_ناخنک نزن
_امروز با دوستام شرط بندی کردم…قرار شد هر کی باخت امشب به بقیه شام بده
_سره چی؟؟
_سره چیشو ول کن…من باختم
_صبر کن ببینم…منظورت اینه که من از صبح الکی مشغول پختن غذای مورد علاقت بودم؟؟
_نه عشقم میبینی که الان اینجامو واسه آماده شدن غذا ثانیه شماری میکنم
_پس چی؟؟…میخوای بگی کیم جونگین بزرگ جر زده و دبه درآورده؟؟
_بازم نه
_حرف بزن کاکائو
_پول دادم خودشون رفتن رستوران…من نتونستم از دستپختت بگذرم کیونگ سو

چشماشو روی هم گذاشتو دسته‌ی چمدونو توی مشتش فشرد..ته مونده‌ی قدرتشو توی مشتاش جمع کردو سر اون دسته خالی کرد…دونه های اشک جلوی دیدشو تار کرده بود اما کیونگ سو متوقف نمیشد…قدمهاش نامنظم تراز همیشه بودو پاهای سستش توی هم گره میخورد…اینبار تصمیم گرفت بدون وقفه قدم برداره…از کنار پیانو‌ی سفید و دوست داشتنیش گذشتو آهسته اما بدون توقف به سمت در حرکت کرد

_باز نکنیا
_بااین چیزی که تو بستی روی چشام بازم بکنم چیزی نمیبینم
_سه تا دیگه مونده
_کای قلبم داره میزنه بیرون…
_شششش…دوتا پله
_هیچوقت متوجه نشدم اینقد پله داریم…یا زمان دیر میگذره یا پله هامون…
_آخریشه…
_کایا میشه عجله کنی؟؟صبرم داره تموم میشه بااین سورپرایزت
_برو جلوتر آقای کیم کیونگ سو
_فامیلمو دوست دارم
_اگه قبول کنی این فامیل مال تو میشه
_زوده…هنوز فرصت هست
_واسه داشتن تو همین الانشم دیره
_من مال توام کای…خیلی وقته
_آماده ای؟؟؟
_اممم
_اون جفت باقالیتو باز کن کوچولوی دوست داشتنی…
_یه…یه پیانو…

٬٬با پیانویی که برام خریدی دیروز آهنگ مورد علاقتو زدم…قطعه‌ی تو مال منی…اما دیگه اون صدای قبلو نداشت…یا پیانو خراب شده…یا هیچ چیز مثل قبل نیست٬٬

اولین قدمشو روی سنگ فرش حیاط گذاشتو نفس عمیقی کشید…تاریکیه شب اجازه نمیداد انتهای باغ دیده بشه…کیونگ سو به کمک نور ماه تونست راهشو به سمت در پیدا کنه…سردرگم بودو نمیدونست چرا اون جاده تااونحد طولانیو عذاب آور شد…هوا سرد نبود اما نسیمی که سطح پوست خیس صورتشو لمس میکرد سوز سردی رو به بدنش راه میداد…دوباره همون صداها اینبار با شدتو غلظت بیشتر توی گوشو مغزش اکو شد…

_یااا خیس شدممم
_منو کفی میکنی؟؟هااا؟؟
_هه…کاااییی…خواهش میکنم…خیس شدم
_سه بار ماشینو شستم هر دفه اومدی شیطونی کردی دوباره سفالینه شد…ایندفه خودتو میشورم بفهمی کرم ریختن ینی چی
کیونگ سو تند تر قدم برداشت…سرشو پایین انداختو لباشو با تمام قدرت بین دندوناش فشرد…انگار سعی داشت به هر قیمتی شده از بغض درناکش حفاظت کنه…اون مقاوت در برابر چنین فشاری غیرقابل تصور بود…میدونست که دیگه قرار نیست لبخند بزنه…خوشحال باشه…دیگه نمیتونه از چیزی لذت ببره و آرامش کسب کنه…و این یعنی دلهره و بغضی که ازون به بعد فرمانده‌ی اصلیه زندگیش میشه…کیونگ سو توی چاهی دستو پا میزد که به وسیله‌ی کای حفر شده بود…سرشو تاآخرین درجه پایین انداختو اولین هق هق از ته گلوش بلند شد…اشکهاش با سرعتو شدت بیشتری پایین میریختو قدمهاش سست تر میشد…در ورودیه باغو باز کردو بدون حتی نیم نگاه به کوچه ای که ظلمتو سکوت، اونو توی خودش حل کرده پاشو بیرون گذاشت…هق هقای خفه گلوشو ترک میکردو هر کدوم با یک قطره‌ی داغ بیرون میومد…آخرین نگاهشو به اون خونه و خاطراتش انداختو با تعلل چرخید…

٬٬جونگینا لطفا بیدار شو…خواهش میکنم اجازه نده برم…لطفا بیدار شو و منو برگردون٬٬

آوازهای من تورا نرم‌نرمک در شب‌هنگام می‌خوانند
آن پایین در بیشهٔ خاموش
نازنینم! نزدیک من آ
آن پچ‌پچ، خش‌خش برگهای نازک در ماهتاب است
از شنود خصمانه خائن بیم‌مدار عزیزکم.
آیا آواز بلبان را می‌شنوی؟
ملتمسانه تو را می‌خوانند
با نغمه‌های شیرین آوازشان
تو را از بهر من می‌خوانند
آنها اشتیاق دل را می‌فهمند
درد عشق را می‌دانند
با الحان نقره‌ای خویش
دلهای نازک را آرام می‌سازند
بگذار تا اندرون سینهٔ تو را نیز بیاشوبند
دلبرا! مرا بشنو
لرزان به انتظارت نشسته‌ام
بیا شادم کن ¹
صدای غلتک های چمدون توی فضای تاریکو لرزاننده‌ی کوچه پیچید و با صدای آشنایی همراه شد…بازم جیرجیرکها…اونا همه جا بودن…

_____________________________________________________________________________
_نمیخوای بخوابی؟؟
_اوه بیدارت کردم؟؟متاسفم
_بیدار بودم…و به این فکر میکردم که بعداز این روز خسته کننده چطور هنوز نشستی؟؟
لوهان پاهاشو از لبه‌ی تخت آویزون کرده بودو پشت به سهون باانگشتاش بازی میکرد:
_نمیدونم…خوابم نمیبره
سهون دستاشو باز کردو کمی جا به جا شد:
_کافیه دیگه…بیا اینجا
سرشو چرخوندو نگاهی به آغوش باز سهون انداخت…قلبش دوباره شروع به تپیدن کردو با دستپاچگی موهای روی پیشونیشو مرتب کرد…گوشه تخت دراز کشیدو دوراز سهون دستاشو روی سینش گذاشت…رفتار کودکانه‌ش حتی واسه خودشم خنده دار بودو معذب ترش میکرد…سهون نیشخندی زدو درحالیکه دستاشو پایین مینداخت به پهلو دراز کشید…نیم رخ هولو دستپاچه‌ی لوهان نمیذاشت لبخنداز لباش دور بشه
_یا ازم خجالت میکشی…یا از نزدیک شدن به من میترسی
_….؛
_امشب چه فرقی با شبای دیگه میکنه شاهزاده لو؟؟؟…نمیشه مثل هر شب منو تو بغلت بخوابونی؟؟؟من واقعا به آرامشت عادت کردم
لو سرشو چرخوندو به چشمای خندون و عاشق سهون خیره شد…سکوت بینشون نباید سنگین تر میشد چون میتونست عذاب آور تر بشه
_ازت نمیترسم سهون…فقط نمیدونم چرا حس میکنم شرایط با همیشه فرق داره
سهون دستشو روی شکم لو گذاشتو بلافاصله با تو رفتن شکمش به خاطر حبس شدن نفس لو لبخند زد:
_فرقی نداره…قرار نیست تا وقتی تو آماده میشی اتفاقی بیوفته
لو چشماشو روی هم گذاشتو مچ سهون بین انگشتاش گرفت:
_لمس کردنتو دوست دارم…اما تحملش واسم سخته
سهون به آرومی بهش نزدیک شدو بدن داغشو به لو چسبوند…بینیشو توی موهای کنار سرش فرو بردو لباشو روی گوش لو گذاشت:
_بیا امتحانش کنیم لوهان…تا هرجا که تحمل کردی
لو لرزه ای زدو نفس عمیقی کشید…مچ دست سهونو توی مشتش فشردو ل .بای لرزونشو روی هم گذاشت…سهون ب.سه‌ای به لاله‌ی گوشش زدو ل. باشو جدا کرد…دوباره همون نقطه رو ب.سیd…دستشو آروم روی شکم لو کشیدو دور کمرش حلقه کرد… اونو به خودش نزدیک کردو با حرکت آهسته خودشو روی بدن لوهان کشید…

صدا

ی نفسهای سنگین لو و پوست قرمزو عرق کردش اخمای متعجب سهونو توی هم برد…انگشتاشو از سر شونه های لو پایین کشیدو لای انگشتاش گره زد…دستای لوهانو آروم بالا آوردو بالای سرش نگه داشت اما از خیره شدن به چشمای بسته و دهن نیمه باز لو که با استرسو دستپاچگی تنفسو ردوبدل میکرد دست نکشید…لوهان پلکهاشو از هم فاصله داد اما بلافاصله با از سر گیری ب.سه های سهون دوباره بسته شد…سهون ب.سه هاشو به روی خط فک لو رسوندو کوتاهو با آرامش میب.سیd…بدن لو از شدت گرما عرق کرده بودو بدن سهون از لمس پوست لطیف لوهان…ب.سه های ریز سهون، وقتی تپشهای قلب لوهانو به آخرین درجه رسوند که نمناک میشد…با حس زبون سهون روی فکش هق هق آرومی زدو لباشو گاز گرفت…سهون با تعجب سرشو بالا آوردو به قطره‌ی اشکی که از گوشه‌ی چشم لو به داخل موهاش خزیده بود خیره شد…جلو رفتو اینبار تک ب.سه‌ی آرومو عاشقونه‌شو روی ل.. بهای لو گذاشت
_لوهانم؟؟…چشماتو باز کن
لو با صورت گر گرفته و خجالت زده چشماشو باز کردو به نگاه سهون گره زد:
_سهون متاسفم…من توی هیچی خوب نیستم
سهون لبخند کمرنگی زدو چشمای خیس از اشکشو ب.سیd:
_آروم باش شازده کوچولو…قرار نیست دفه‌ی اول تاآخرش پیش بریم گفتم که…هروقت آماده بودی تاآخرش میریم
لو بینیشو بالا کشیدو بعداز تکون دادن سرش لبهاشو به لبای سهون رسوند…سهون دوباره چشماشو بستو لبای سرکش لورو به داخل دهنش کشید
____________________________________________________________________________
ساعدشو روی چشماش گذاشت تا نور تیز خورشید چشمای خواب آلودشو اذیت نکنه…صدای آزاردهنده و بلند موبایلش بی وقفه اعصابشو تhریک میکرد…با چشمای نیمه باز دستشو روی میز کشیدو بعداز پیدا کردن موبایل تماسو وصل کرد:
_الو
_تو نمیخوای بیدار شی؟؟؟ حالت بهم نمیخوره ازینهمه خوابیدن؟؟
_هیونگ لطفا دوباره گیر نده…امروز یکشنبه‌ستو میخوام بعداز یه هفته‌ی خسته کننده استراحت کنم
_پاشو اون لشه بی مصرفتو جمع کنو با کیونگ سو بیا اینجا…
با بی حوصلگی به جای خالیه کیونگ سو نگاه کردو دستشو به ملحفه کشید…سرمای روتختی نشون میداد که کیونگ سو خیلی وقته که بیدار شده…و این خیال کایو بابت ضعف کیونگ راحت میکرد:
_کیونگ سو مریضه هیونگ نمیتونم بیارمش…خودمم باید پیشش باشم
_بهونه نیار کیم.‌..
کای با کلافگی انگشتاشو لای موهاش کردو غلتی زد:
_بهونه نیست واقعا مریضه باورت نمیشه زنگ بزن به مامانم…دیروز حالش بد شدو بردمش بیمارستان…
_چی؟؟؟چرا حالش بد شده؟؟
با صدای جیغ مانند سوهو گوشیو از گوشش فاصله دادو یک چشمشو بست:
_الان بهتره هیونگ گوشمو جر دادی
_الان میام اونجا
_باشه…پس تا وقتی که سروصداتو میاری اینجا بذار یه چرت دیگه بزنم
_لعنت به اون مغز نداشتت که همش خسته‌س
کای نیشخندی زدو گوشیو مقابل دهنش گرفت:
_میبینمت هیونگه جیغ جیغو
بلافاصله تماسو قطع کردو موبایلو گوشه‌ی تخت پرت کرد…بالش کیونگ سورو توی بغلش گرفتو چشماشو بست اما باوجود گذشت بیست دقیقه به هیچ وجه نتونست بخوابه…با کلافگی ازین پهلو به اون پهلو میشدو دور خودش میچرخید اما خواب از سرش پریده بود…پتو رو کنار زدو از تخت پایین اومد…موهاش بهم ریخته و ژولیده بودو نفسهای سنگینش نشون میداد زودتراز اونچه که میخواست از تخت بیرون اومده…از اتاق بیرون رفت اما وقتی برای دومین بار هیچ بویی توی خونه حس نکرد فهمید که کیونگ سو هنوز قراره مثل قبل رفتار کنه…درحالیکه از پله ها پایین میومد اطراف خونه رو زیر نظر گرفتو مطمئن شد که اونو توی آشپزخونه پیدا میکنه…سکوت سنگینو کر کننده هنوز فضای خونه رو ترک نکرده بود…کای وارد آشپزخونه شد اما با دیدن جای خالی کیونگ سو سرجاش متوقف شد…دوباره به پذیرایی برگشتو اینبار با دقت بیشتری اطرافو نگاه کرد:
_کیونگ سو؟؟…
برای اولین بار نبود که صداش توی خونه میپیچید اما برای اولین بار پاهاش لرزید…از پله ها بالا رفتو برای اطمینان سرویس بهداشتی اتاقشو گشت…با سردرگمی سرجاش ایستادو موهاشو مرتب کرد:
_کجاست؟؟
نگاهش روی موبایل کیونگ سو میخکوب شدو برای لحظه ای ذهنش قفل کرد…اگه کیونگ سو دوباره از حال رفته باشه هیچوقت نمیتونه خودشو ببخشه…به ته مونده‌ی وجدانش نهیب زدو به سرعت به طرف اتاقهای خونش دوید…اتاقارو یکی یکی چک میکردو با صدایی که از دلهره دورگه شده بود اسمشو صدا میزد:
_کیونگ سویااا…کیونگی؟؟
دوباره از پله ها پایین رفتو وقتی از گشتن خونه ناامید شد باهمون سرووضع آشفته به حیاط دویدو داد زد:
_کیونگ سو؟؟…دوکیونگ سو کجایی؟؟
_چیشده آقا؟؟؟
با دیدن باغبون طوری که انگار امید بزرگی پیدا کرده قدمی به سمتش برداشتو جواب نگاه متعجب مردو داد:
_آقای مین….شما کیونگ سو رو ندیدین!؟؟…
مرد با حالت بهت زده سرشو تکون _آخرین بار دیشب دیدمشون که…شما از بیمارستان…
_امروز…امروز ندیدیش؟؟از صبح؟؟
باغبون دوباره سرشو تکون داد اما اینبار گیج تراز قبل:
_از صبح که اومدم شما اولین نفری هستین که دیدم
کای یکه ای خوردو با لحن دستپاچه به کوچک ترین رشته های امید دست مینداخت:
_شاید…از دره باغ بیرون رفته و شما ندیدینش
_رئیس جوان سالهاست که اینجا کار میکنم یه پرنده روی دیوارا بشینه میتونم تعداد قدمایی که روی دیوارا برمیداره رو بشمارم
صدای زنگ در توجه هردوشونو جلب کرد…کای با چشمای گرد به در خیره شدو بدون ذره ای تردید با سریع ترین سرعت به سمت در دوید..اونقدر دستپاچه بود که درنظر نگرفت فاصله‌ی ریموت چقدر کمتراز خوده دره…اونو باز کردو با عجله سرشو جلو برد:
_کیونگ…
با دیدن ماشین سوهو دوباره به حالت عادیو نگرانش برگشت…سوهو با دست اشاره کرد که دروباز کنه و کنار بره اما کای انگار توی این دنیا نبود…با بوق سوهو تکونی خوردو از جلو در کنار کشید…سوهو بدون توجه به کای وارد باغ شدو ماشینو همون وسط پارک کرد…البته هیچکس نمیتونست اسم چنین توقفی رو پارک کردن بذاره
از ماشین پیاده شدو با اخم کمرنگو متجب درحالیکه چهره‌ی پریشون کایو از نگاه میگذروند پرسید:
_خوبی کای؟؟خوابزده شدی؟؟
_هیونگ…کیونگ سو…کیونگ سو نیست
_چی؟؟!!!چی داری میگی؟؟
کای نفسشو بیرون دادو یه دستشو به کمرش زد:
_نیست هیونگ غیبش زده…گوشیش خونه‌س اما خودش نیست
سوهو با نگاه مبهوت به اجزای صورت کای خیره شد:
_کجاس؟؟
_اگه میدونستم به نظرت اینطوری بودم؟؟
_تمام خونه رو گشتی؟؟
کای با درموندگی به درخت پشتش تکیه زد:
_نیست…همه جارو گشتم هیونگ…
سوهو به اطراف حیاط نگاهی انداختو صداشو بالا برد:
_زنگ بزن به دوستش…شاید اونجا باشه
_امکان نداره اون فقط یه دوست داره که یه هفته‌س رفته ژاپن حالا حالاها برنمیگرده
_هیچ جای دیگه امکان نداره رفته باشه!؟؟..کای یکم مغزتو بکار بنداز
کای کمی فکر کردو به سرعت به سمت خونه دوید…تلفنو برداشتو با عجله شماره‌ی زن عموشو گرفت…سوهو با نگرانی به چشمای قرمز کای زل زده بودو اشاره کرد:
_کیه؟؟
کای با صدای لرزون زمزمه کرد:
_مامانم
_الو؟؟؟
_الو مامان؟؟…سلام صبح بخیر
_جونگینم؟؟…صبحت بخیر پسرم حالت خوبه؟؟
_خوبم مامان…ممنون…آااا…میخواستم ببینم کیونگ سو اونجا نیومده؟؟
_کیونگ سو؟؟…نه…مگه قراره بیاد اینجا؟؟
کای با دستپاچگی جواب داد:
_خب…صبح که بیدار شدم خونه نبود…گفتم شاید اومده باشه اونجا
_کای؟؟پسرم مشکلی پیش اومده؟؟
_نه نه مامان همه چی خوبه…احتمالا رفته خونه‌ی دوستش…چون گوشیشو نبرده نگران شدم
_اگه اونجا بود خبر بده…
_باشه مامان جون نگران نباشین…حتما همونجاس…من قطع میکنم
_باشه پسرم نذار نگران بمونم
_چشم خداحافظ
تماسو قطع کردو با نگرانی به سوهو خیره شد:
_اونجام نبود…کجا رفته؟؟…ینی اینقدر بی فکره که هیچی به من نمیگه؟؟
سوهو بازوشو گرفتو به سمت کاناپه هدایتش کرد:
_آروم باش کای…بیا بشین…حتما رفته همین اطراف فروشگاهی جایی…
کای باناامیدی سرشو تکون داد:
_آقای مین گفت ندیده کیونگ سو بیرون بره…
_کای احمق نشو…یا رفته بیرون…یا توی خونه ناپدید شده…مورد اول معقول تره پس…
با صدای تلفن هر دوشون نگاه نگرانشونو بهم دوختن…کای با قدمای بلند خودشو به تلفن رسوندو بادیدن شماره‌ی زن عموش آه بلندی کشید:
_مامانمه…نگرانش کردم
_جواب بده…دروغم نگو…
کای ناچاراً سرشو تکون دادو دکمه‌ی پاسخو فشرد:
_بله مامان؟؟
_خبری نشد؟؟
_نه…دوستش خارج از کشوره…من یکم منتظر میمونم اگه نیومد خونه میرم میگردم دنبالش ولی به احتمال…
_کای؟؟
کای بدون توجه به صدای مادرش جملشو کامل کرد
_….زیاد رفته فروشگاه آخه زیاد اونجا م..
_کای
_…؛
_مشکلی بینتون پیش اومده؟؟
کای به چشمای کنجکاو سوهو خیره شدو سرشو تکون داد:
_نه…ینی…چیز مهمی نبود
_پسرم…ازت میخوام یه کاری بکنی
لحن مضطرب مادرش دلهره شو شدت میداد:
_چ…چه کاری؟؟؟
_برو و کمد لباساشو بگرد…اگه وسایل شخصیش بود…به من خبر بده و خیالمو راحت کن…اگه نبود…
کای با پلکهای لرزون به نقطه ای خیره شده بود…ته قلبش و از همون لحظه ای که جای خالیو سرده کیونگ سو روی تختو دید احساس کرد که دیگه قرار نیست اونو ببینه…اما نگاه ناباورش نشون میداد که بیش از حد به اون کوچولوی دوست داشتنی عادت کرده
_اگه نبود بهم نگو…دنبالش بگردو برش گردون خونه…ولی قبلش خودتو تغییر بده

_دوشنبه وقت آزمایش داری یادت نره
_الان این مهم نیست
_بهتره دیگه غذای بیرونو نخوری معدت واسه همین اینطوری شده
_کیونگ سو
_به جیمین بگو هرروز بیاد…اون غذاهای سالمی میپزه
آب گلوشو پایین دادو وزنشو روی مبل کنارش انداخت…

__________________________________________________________________________
میدونم کم بود ولی همونطور که گفتم اگه بخوام هفته‌ای دوبار آپ کنم مجبورم حجمشو کم کنم
واینکه چون ازین به بعد میخوام حجمو کم کنم تعداد قسمتا زیاد میشه پس به احتمال زیاد هر دو قسمت تو یه دسته قرار میگیره
اگه تو یه پارت از کاپل مورد علاقتون نبود منو به تیر نبندین و بازم #صبور_باشین

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)