هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 36

سلام قسمت 36 “آنتی لاو”


آقای هوانگ با سرعت دستشو میکشیدو اونو به سمت اتاق رئیس جمهور میبرد.به محض رسیدن محافظی که پشت در منتظر بود درو باز کردو برای وارد شدن اونا به اتاق خودشو کنار کشید…لو با زانوهای لرزون چند قدم برداشتو با دیدن آقای اوه که پشت میزش نشسته بود قلبش از حرکت ایستاد…محافظا و دستیار رئیس اطرافش بی حرکت ایستاده بودنو بدن لرزون لوهانو زیر نظر داشتن…نگاه سنگین آقای اوه لحظه‌ای امونش نمیدادو حرکات نامنظم قلبشو کند تر میکرد…
_بیا جلو تر
با صدای محکمو جدیه آقای اوه لرزه‌ای زدو آب گلوشو پایین داد…با تردید جلو رفتو دستای عرق کرده و لرزونشو جلوی بدنش بهم قفل کرد
_تعریف کن
بااون درخواست ناگهانی چشمای شوکه و شیشه ایشو به صورت رئیس جمهور دوخت…چین های کنار چشمو روی پیشونیش صورت جا افتاده شو پر صلابت میکرد اما چیز خاصی توی اون چهره بود که لرزش بدنو دستای لوهانو کمترو قلب پریشونشو کمی آروم میکرد…لبای خشکو رنگ پریده‌شو باز کردو صدای ضعیفی ازشون خارج کرد
_چ…چیو…تعریف کنم؟؟
_این که تو کی هستی؟؟؟اون مدارکو چرا برداشتی؟؟؟
پلکهای لرزونشو به پارکتهای کف اتاق دوختو با زبونش لباشو خیس کرد
_من.‌.م..من اونارو برنداشتم
رئیس ابروهاشو بالا انداختو با لحنی که کاملا مشخص بود اون انکارو از طرف لو باور نکرده به جلو نیم خیز شد.آرنجاشو روی میز گذاشتو دستاشو توی هم گره زد:
_ولی دوربینا چیز دیگه ای نشون میدن…اگه تو اینکارو نکردی پس کی کرده؟؟؟…اونشب فقط تو و اون خدمتکار وارد اتاقم شدین
با استرسو نگرانی دندوناشو بهم میفشردو سرشو تا آخرین درجه پایین نگه داشته بود…با صدای رئیس جمهور که بلند تراز حد معمول بود از جا پریدو تکونی خورد
_جواب بده‌…اگه کار تو نیست و تو یه جاسوس نیستی یه توجیح باید داشته باشی…اگه حرفات منطقی باشه خیلی زود به زندگیه عادیت برمیگردی
هویت نابهنجارش دیر یا زود برملا میشد و پنهون کردنو انکار کردن اون موضوع چیزی جز عذابو استرس برای لو به همراه نداشت…حتی اگر ناپدید شدن اون مدارک مربوط به لو نمیشد بازهم خیانت بزرگیو نسبت به اون کشور مرتکب شده بودو حالا برای راحت کردن وجدانش فرصت مناسبی بود…لو با عذابی دستو پنجه نرم میکرد که هیچکس قادر به یه لحظه تحمل کردنش هم نبود…از یه طرف به پایان راهش فکر میکردو میدونست بلخره مجازات سختیو باید متحمل بشه،از طرفی نمیتونست اعتمادی که به تازگی از طرف سهون بدست آورده بودو احساسشو با دستای خودش نابود کنه…
همه‌ی افراد حاضر توی اتاق چشم به دهنش دوخته هر لحظه منتظر انکار یا اعترافی بودن اما قبل ازینکه اون حتی تصمیمی درمورد مضمون حرفاش بگیره در اتاق به شدت باز شد
_عالیجناب…
رئیس جمهور نگاه موشکافشو از لو گرفتو با عصبانیت به محافظی که بدترین زمانو برای وارد شدن به اتاق انتخاب کرده بود نگاه کرد
_مگه نگفتم تا وقتی کارم تموم نشده هیچ خبریو بهم نده؟؟
_عذرمیخوام رئیس بزرگ…اما یکی از خدمتکارا اصرار داره که شما رو ببینه…انگار راجع به این جوونه
آقای اوه با حالت پرسشگری سرشو کج کردو بعداز نیم نگاهی به لو که با چشمای گرد به محافظ خیره شده بود سرشو تکون داد:
_بگو بیاد تو
لوهان نفسشو حبس کردو با چشمای سرخو قلب تپنده‌ش به در خیره شد…چن با قدمهای آهسته وارد اتاق شدو با نگاه برزخیش به رئیس جمهور نزدیک شد…اون چهره و ننداختن حتی یه نیم نگاه به چشمای ملتمس لو بیشتراز هر چیزی اونو میترسوند…چن مقابل آقای اوه ایستادو بعداز تعظیمی طولانی به آرومی سرشو بالا گرفت…اولین حدسی که به ذهن درحال مرگ لو میرسید تن کم جونشو میلرزوند…با چشمایی که اشک های نزدیک به سقوطو با تمام توان نگه داشته بود و درحالیکه اندام هیونگشو تار میدید منتظر عکس العملی از طرف چن بود
_رئیس بزرگ…من اومدم درمورد این پسر موضوع مهمیو بگم
نفسشو حبس کردو چشماشو بهم فشرد…به سرعت قطره‌ی اشکی که ازبین پلکاش پایین چکیدو پاک کردو لبشو گاز گرفت.‌..به چن حق میداد که دنبال اعتماد ازدست رفته ش باشه
_منو ببخشید عالیجناب اما…مثل اینکه شما دچار سوء تفاهم بزرگی شدید…
لو سرشو بالا گرفتو با چشمای حیرت زده به صورت بی حس چن خیره شد
_تو چیزی میدونی؟؟
بااون سوال از طرف آقای اوه سرشو تکون دادو روشو به سمت سرپرست چرخوند
_متاسفم سرپرست ولی من حرفاتونو شنیدم…میدونم لوهانو برای چی آوردین اینجا
روشو به آقای اوه کردو با نیشخند کمرنگی ادامه داد:
_شک کردنو بازخواست کردن کسی که حتی نمیتونه از خودش دفاع کنه به عنوان یه جاسوس غیرمنطقیه…رئیس بزرگ شما از کسی دارین بازجویی میکنین که حتی جرأت نمیکرد به پسرتون بگه مریض شده و فقط یک شب یه خدمتکار دیگه رو جایگزینش کنن…
لو بغضشو پایین دادو با دهن نیمه باز ناباورانه به اون جدیت چن توی گفتن حرفاش زل زده بود…اون حرکت غیرقابل تصور چنو نمیتونست هضم کنه…
_رئیس بزرگ من مطمئنم که لوهان نه تنها یه جاسوس نیست بلکه قلب پاکش اجازه نمیده حتی دروغ بگه
لو با شرم سرشو پایین انداختو لباشو گاز گرفت…حس بدی که ازون حرفای طعنه آمیز بهش دست میداد چند برابر حس حمایتی بود که هیونگش بهش داشت…
_برای این ادعا مدرکی داری؟؟
اینبار به آقای مین دستیار رئیس جمهور نگاه کردو بعداز مکثی سرشو تکون داد:
_نمیدونم اون مدارکی که از زبون سرپرست هوانگ شنیدم چیه…ولی میدونم که کار لوهان نیست…ازنظر من شک کردن به خدمتکاره چندیدنو چند سالتون خیلی طبیعی تراز مشکوک شدن به لوهانه.رئیس بزرگ حقیقت اینه که باید دنبال یه متهم دیگه باشین.راستش من خودمو توی این سوء تفاهم مقصر میدونم چون اونشب ایده‌ی شرط بندی ازطرف من بود
رئیس جمهورو لو همزمان اخم کردن اما لوهان سعی میکرد طوری رفتار کنه که انگار شوکه نشده…چون میدونست چن تمام تلاششو میکنه تا دروغهاش‌برای آزاد کردن لو منطقیو درست به نظر برسه…
_توی این کاخ که جز کارو خستگی چیز دیگه ای برای ما خدمتکارا نداره مجبوریم خودمون راه حلی برای سرگرمی توی اوقات استراحتمون پیدا کنیم
این جملات نامفهوم که قطعا مقدمه چینی برای حرفاش بود همه رو گیج کرده بود،طوری که سرپرست هوانگو به حرف آورد
_برو سر اصل مطلب جونگده
لباشو خیس کردو با اشاره‌ی دست به لو ادامه داد
_منو لوهان اونشب یه شرط بندی کردیم.اینکه هر کی بتونه و جرأتشو داشته باشه آخرینو جدیدترین طرح رئیس جوانو نابود کنه تا یک ماه دستورات اون یکیو اجرا میکنه.میدونم کار بچگونه و شرم آوری بود ولی قربان خودتون میدونید که تنهایی به آدم جسارت میده.لوهان اونشب سعی کرد از ترفندهای خودش برای گول زدن من استفاده کنه که هم آسیبی به طراحیه رئیس جوان نرسه هم شرط بندیو ببره…ازونجایی که یه تازه وارد بودو فقط شنیده بود که انبار اصلی ،آخر سالن طبقه‌ی دومه تصمیم میگیره که یه کاغذ طراحی ازونجا برداره و چیزی شبیه طراحیه رئیس جوانو روش پیاده کنه.مسلما من از روی پاره شده‌ی اون طرح نمیتونم تشخیص‌بدم طرح لوهانه یا پسرشما.لوهان که نقاشیش خیلی خوب بود از اتاق شما که با انباریی که اسمشو شنیده بود اشتباه میگیره یه کاغذ برمیداره و اون طرحو میکشه.رئیس بزرگ اون حتی جرأت دست زدن به طراحیای رئیس جوانو نداره.حتی نتونست یه طراحیه ساده رو ازبین ببره چطور میتونه مدارک دولتیو برداره؟
خنده‌ی کوتاهی کردو با کلمات شمرده حرفاشو به پایان رسوند
_من یقین دارم…که لوهان به هیچ وجه…اون کسی که شما فکر میکنید نیست…
_فیلمی که توی دوربینا هست نشون میده که خیلی دستپاچه‌ستو اطرافشو نگاه میکنه
_از کسی که هنوز خوب کاخو نمیشناسه و برای اولین بار قراره انبارو پیدا کنه چه انتظاری دارین؟؟؟من اون اوایل وقتی با جاهای مختلف کاخ آشناش میکردم فقط گفتم انبار ته سالن طبقه‌ی دومه…خوب یادمه من حتی نگفتم که سالن سمت چپ یا راست…خب اتاق شماهم پراز کاغذو قفسه‌س چطور اشتباه نگیره؟
لحن چن اونقدر جدیو منطقی بود که حتی لوهان برای لحظه‌ای حقو به اون میداد…رئیس بزرگ به نقطه‌ای خیره شدو با حالتی که به خوبی نشون میداد که قانع شده به فکر فرو رفت
_پس کار کیه؟؟؟
با صدای آرومو اطمینان بخش سرپرست سرشو بالا گرفت
_عالیجناب…منم مطمئنم که کار لوهان نیست…اونو قدیمی‌ترینو بهترین دوست من به اینجا آورده…من به پاکیو بی گناهیه این پسر ایمان دارم…
با بغضی که به شدت برای ترکیدن تلاش میکرد لباشو بهم فشردو برای پنهون کردن شرمو افسوس توی چشماش سرشو پایین انداخته بود…حس کسیو داشت که آتیش گرفته و با هر تقلایی که میکنه شعله های آتیش زبانه میکشه و شدت میگیره…نه راه پس داشت نه راه پیش…اگه به هویت خودش اعتراف میکرد شکست بزرگیو به اون دونفری که پشتیبانیشو کردن وارد.وبا سکوت خودش عذاب وجدانشو ده چندان میکرد
_جز اون کس دیگه‌ای وارد این اتاق نشده
_باید بیشتر بگردیم قربان…برای اطمینان دستور بدین اتاق لوهانو بگردن اما مطمئنم که یا کار کس دیگه‌ ایه یااون مدارک جایی توی همین اتاقه
آقای اوه با دودلی تکیه دادو نگاهشو روی قفسه های دور اتاق چرخوند
_خیله خب…شما دوتا میتونید برید…سرپرست تو بمون
چن تعظیم بلندی کردو مچ دست لو رو گرفت…لوهان که تازه به خودش اومده بودو فهمید که به لطف چن فعلا از اون منجلاب خلاص شده بعداز احترام گذاشتن به رئیس جمهور همراه چن از اتاق خارج شد
_بیا جلو تر سرپرست
آقای هوانگ درحالیکه دستاشو توی هم گره زده بود جلو رفتو منتظرانه به رئیس چشم دوخت
_تو میدونی که من بهت کاملا اطمینان دارم…سالهاست که برای من کار میکنی و به منو خانوادم نزدیکی…ازت میخوام بدون درنظر گرفتن ارتباط دوستانت اون دوتا جوونو زیر نظر بگیری…کوچکترین حرکتشونو توی طرز فکرت لحاظ کن…سرپرست اون مدارک برام خیلی مهمه اما ازون مهم تر وجود یه خیانتکار توی خونمه…یه بار دیگه بهم نشون بده که با اعتماد به تو کار درستی کردم
سرپرست تعظیم نود درجه‌ای کردو لبخند زد
_اطاعت میشه عالیجناب…منم دلم نمیخواد یه خیانتکار بین زیر دستام باشه
_ممنون…توهم برو فقط…بهشون گوشزد کن که به هیچ وجه کسی نباید از موضوع امروز با خبر بشه…این اتفاق نباید ازین اتاق خارج بشه
_چشم قربان…دستور دیگه ای نیست؟؟؟
_نه میتونی بری…حواستو جمع کن
_فهمیدم…دستوری داشتین تماس بگیرین…امیدوارم زودتر اون مدارکو پیدا کنین
__________________________________
لبه‌ی تخت نشستو موهاشو بین دستاش گرفت…لو که جرأت به زبون آوردن کلمه‌ای رو نداشت با احتیاط جلو رفتو مقابلش زانو زد…با صدای لرزونو بغض آلود دستاشو روی زانوهای چن گذاشتو زمزمه کرد
_هیونگ..‌.
_خفه شــــــــــو
با دلهره و چشمای گرد به عقب پرت شدو به دستاش تکیه زد…از شدت لکنت حتی نتونست اسمشو صدا بزنه
چشمهای چن به یک کاسه‌ی خون تبدیل شده بودو نفس نفس میزد
_دیگه به من نگو هیونگ…اصلا
خودشو جمعو جور کردو روی زانوهاش نشست…تمام حقو به چن میداد اما نمیتونست اجازه بده بهترین دوستش توی اون کاخ ازش متنفر بمونه
_متاسفم هیونگ…فقط همینو میتونم بگم
چن سریع بلند شدو وسط اتاق ایستاد
_آره…چیز دیگه ای هم نداری که بگی…عجب مار خوش خطو خالی بودی تو…چطور نتونستم بشناسمت؟؟؟
دستشو جلو دهنش گرفته بود با ناباوری به اطراف اتاق نگاه میکرد
_تو فکر میکنی با اون داستانو چرتو پرتایی که سرهم کردم ولت میکنن؟؟…تازه بدبختیات شروع شده بچه جون
لو درحالیکه کنترلی روی اشکاش نداشت سرشو هماهنگ با قدمهای چن میچرخوند
_من اون مدارکو برنداشتم هیونگ…قسم میخورم من برنداشتم…منه لعنتی فقط قرار بود یه نقشه رو بردارم که ازونم کپی گرفتم…اصلشو گذاشتم سرجاش…باور کن حتی روحمم ازین مدارکی که میگن خبر نداره
چن سرجاش ایستادو با پوزخند به چشماش پراز اشکش خیره شد
_چه جاسوس ماهریم هستی…کپی میگیری که کسی بهت شک نکنه هان؟؟؟لعنتی هیچ میدونی مجازات این کارت چیه؟؟؟
سرشو پایین انداختو هق هق آرومی کرد
_نمیدونم…چه فرقی داره واسه کسی که هیچ امیدو آرزویی توی زندگیش نداره؟؟
چن مکث طولانی ای کردو بهش نزدیک شد…مقابل نشستو سرشو نزدیک برد…لو سرشو بالا گرفتو با چشمای پراز سوالو اخم پررنگ اون مواجه شد
_تو…تو کی هستی؟؟؟
سوالی که بیشتراز هرچیزی قلب ناامید لوهانو میسوزوند…اون هویت…اون چیستی که روزی هزاران بار آرزوی باطل شدنشو میکرد…بزرگترین رنجو محنت لوهان همون هویت لاینحلو غیرقابل تغییر بود…
چشمای پراز رنجورو مصیبت زده شو به صورت چن دوخت…کسی که درعین عصبانیتو دلخوری بازهم پشتش بودو کمکش کرد…بدون اینکه کنترلی روی رفتارش داشته باشه خودشو جلو کشیدو دستاشو دور گردن چن حلقه کرد…نگاه دلخورو عصبانی چن حالا حس جدیدی مثل حیرتو تجربه میکرد…صدای شکسته‌ی لوهان قبل ازینکه لورو پس بزنه اونو به خودش آورد
_کاش یه جای دیگه…یه جور دیگه باهات آشنا میشدم…کاش توهم یکی ازون چهارتا پسر خوش قلبی بودی که بدون توجه به مادرم منو ازخودشون دونستن…هیونگ روزی هزار بار آرزو میکنم که کاش تو پنجمین هیونگی بودی که توی جمع دوستام داشتم شاید اینطوری اینقد زجر نمیکشیدم…هیونگ من با داشتن تو درعین حال هم خوشبخت بودم هم پراز عذاب…همیشه تورو داشتم اما هیچوقت واسه تو نبودم…
قطره‌های کم صبر اشکش بی وقفه به روی شونه‌ی چن میریختو لباسشو خیس میکرد
_من…من همیشه یه دوست کاذب بودم…اگه میخندیدم برای این بود که طبیعی به نظر برسم…اگه باهات حرف میزدم برای این بود که بین اینهمه آدم که مقابلم قرار دارن احساس نا امنی نکنم…من یه دروغه بزرگم هیونگ…من متاسفم…متاسفم ازین که هر لحظه بهت نزدیک تر میشدم درحالیکه صدها فرسنگ ازت فاصله داشتم…متاسفم که برادریه بی آلایشتو به پای کسی ریختی که پراز ناپاکیه
خودشو از بغل چن بیرون کشیدو به چشمایی که نمدار شده بود خیره شد:
_اونقدر گناهکار بودم که میدونستم حتی نباید تف توی صورتم بندازی بااین حال هربار بی شرمانه ازت خواستم وقتی فهمیدی ازم متنفر نشی…هیونگ تو نه تنها حق داری منو نبخشی بلکه میتونی ازم بیزار باشی…
چن بغضشو پایین دادو نفس عمیقی کشید…پشیمونیو غمو به خوبی توی چشمای لو میدید و همین آرومش میکرد
_بیا بشین اینجا
لو به آرومی بلند شدو با کمک چن روی تخت نشست…کنارش قرار گرفتو دستای سرد و مرتعش لورو توی دستش فشرد
_میشنوم…تعریف کن ببینم چرا اینکارو کردی؟؟؟ازهمون اولش بگو
لو با دودلی سرشو تکون دادو پلکهای لرزونشو روی هم گذاشت…لبه‌ی بلیزشو توی دستاش فشار دادو آه بلندی کشید
_یه پسر بچه‌ی غافلو بی اطلاع از زندگی بودم…نمیدونستم زندگی چیه…نمیدونستم چجوری باید وقت گذروند…تمام بچگیو توی مهر مادرو پدر میدیدم…مهری که هیچوقت نصیبم نشد…یه بچه بودم با یه دنیا آرزو و حسرت…قهرمان من…
تنها کسی که ت
وی سالهای اول بچگی لبخند به لبم میاورد خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکردم تنهام گذاشت…پدرم تنها کسم بود…با وجود مادری که فقط تظاهر میکرد با مرگ پدرم غمدیده‌س تنهای تنها شدم…مادرم لبخند میزد…اما آخر شب از پنجره‌ی اتاقم میدیدم که چقدر اسلحه رو وارد کامیونهاش میکنه…جلوی من با یه زن غریبه میخندیدو خوشو بش میکرد اما یه مدت بعد میدیدم که چطور طنابو دور گردنش حلقه میکنه…مادرم یه مهربونه وحشی بود…من یه بچه بودم این چیزا واسم حکم کابوسو داشت…میترسیدم…ازینکه ازش چیزی بپرسم…بعدش شب بخوابمو دیگه بیدار نشم میترسیدم…مادری که تا پنج سالگیم مثل یه فرشته بود بعداز اون تبدیل شد به هیولایی ترسناک تراز اونی که زیر تختم بود…شد وحشتناک تراز “بوگی مَنِ ” توی کمد…نمیدونی زندگی کردن با چنین شیطانی چقدر عذاب آور بود…برای اینکه ترس و دلهره منو نکُشه خودمو کشیدم یه گوشه…تنها تراز قبل شدم…دیگه با صدای جیغ یه آدم نمیدوییدم پشت پنجره اتاق…دیگه صدای شلیک اسلحه کنجکاوم نمیکرد…خیلی میترسیدم…هر شب بااون اتفاقات که توی حیاط باغ میوفتاد هزار بار میمردم اما تنها راهی که به ذهنم میرسید هدفونم بود…مرگ ده ها نفرو من بااون هدفون توی گوشم خفه کردم…هیونگ تا بحال شده آرزو کنی کاش کر میبودی؟؟؟…من هرشب آرزو میکردم قدرت شنواییمو از دست بدم…تا۱۴سالگی تحمل کردم…زندگیو…تنهاییو…مادرمو…کاراشو…همه چیو تحمل کردم…اما درست یکی ازروزایی که داشتم روزمره‌گی های خسته کننده مو میگذروندم و درست همون لحظه ای که به خاطر بدبختیم بغض کرده بودم خدا یه دره بزرگ به روم باز کرد…اونروز معلم ورزش منو وارد تیم فوتبال کرد…همه‌ی هم سنو سالام باهم میخندیدنو شاد بودن اما من طبق معمول فقط سعی میکردم روزمو تموم کنم…اونقدر به تنهایی عادت کرده بودم که هرکی نزدیکم میشدو پس میزدم…اما اونروز فرق میکرد…نمیدونم چرا امابرای اولین بار وقتی خوردم زمینو زخمی شدم دستیو که برای کمک جلوم دراز شده بودو رد نکردم…بدون نگاه به صورتش دستشو گرفتمو بلند شدم…اون پسره خندون که تقریبا با تمام دانش آموزا دوست بود همیشه جلوی چشمم بود…اینکه یکسره میخنده و به هرکی میرسه باش دوست میشه برام عجیب بود…با خودم فکر میکردم حتما خیلی خوشبخته…شده بود موضوع جدیدی برای افسوس خوردنم…وقتی کمکشو قبول کردمو باهاش هم کلام شدم تازه فهمیدم دنیا اونجوری که من میبینم نیست…اونم مثل من از وجود خانواده‌و پدرو مادر بی بهره بود…داشت…اما هیچوقت کنارخودش حسشون نکرده بود…اونم مثل من آرزو میکرد تمام ثروتو پولش تبدیل به خواهرو برادر بشن…اونم توی تنهایی بزرگ شده بود…وجه اشتراک زیاد داشتیم اما تفاوتمون این بود که اون از زندگیه هرچند بی فایده‌ش لذت میبرد اما من تنهایی رو هم به دردام اضافه کرده بودم…اونروز با بکهیون آشنا شدم…همون دست مهربونی که ازروی خوش شانسی ردش نکردم…بک سه تا دوست صمیمی داشت که بیشتر وقتشو با اونا میگذروند…بیشتربااونا میدیدمش اما کلی بخوای حساب کنی یک مدرسه دوست داشت…دوتا پسر درازو یکی هم قد خودش که مدرسه رو نابود کرده بودن…همیشه بهشون حسودیم میشد…اما بلخره به لطف بکهیون منم شدم جزء اونا…ازون روز به بعد چیزای تازه ای رو تجربه کردم…مثل خندیدن…مثل دوست داشتن…دوست داشته شدن…مثل حمایت شدن…و مهم تراز اون…یه چیزایی رو کمتر تجربه کردم…مثل تنهایی…مثل بغض…پنج سال گذشت من بزرگ شدمو کنار هیونگام خیلی چیزا رو تغییر دادم خیلی چیزا یاد گرفتم ولی…یک چیز هیچوقت عوض نشد…اونم هویتم بود…من ازوقتی به دنیا اومدم پسر بانو شینه بی رحم بودم و تا آخر عمرم همین هستم…از مادرم متنفر شدم چون زندگیمو تباه کرد…وداره میکنه…ازش متنفرم چون هزاران نفرو بیچاره کرد و حالا میخواد به میلیون ها نفر ظلم کنه…روزی که مجبورم کرد اینکارو بکنم دلم میخواست بمیرم…اگه دوستام نبودن هیچوقت قبول نمیکردم که بیام اینجا اما هیونگ…جون اونا واسه من خیلی باارزش بود…تنها کسایی که داشتم و بانو شین اینو میدونست…اون زن اینو میدونست و گرفتن جون انسانها براش راحت تراز نفس کشیدن بود…من یه جاسوسه مجرم شدم…به لطف بزرگترین زن مافیای آسیا…من شدم یه آشغاله خائن…مثل خودش…
کلمات آخر با تنفرو کینه ازبین دنونای بهم چسبیدش خارج میشدو چشمای‌بهت زده‌ی چنو شوکه تر میکرد…لو اونقدر غرق خاطرات نا به هنجار زندگیش شده بود که تغییرات چهره و ترس چنو ندیده بود…دهن نیمه بازش با ناباوری تکون خورد
_لو..لوهان…
سرشو بالا گرفتو جلوی چشمای مبهوت چن به قطره‌ی دیگه‌ای اجازه‌ی فرود اومدن داد…
_اگه یه بار دیگه به دنیا بیام…خدمتکار بودن توی خونه‌ی رئیس جمهورو انتخاب میکنم…یه خدمتکار واقعی نه یه دروغگوی خیانتکار…
اونوقت حتی از خندیدن هم عذاب وجدان نمیگرفتم…
چن بینیشو بالا کشیدو اشکاشو پاک کرد…بازوی لوهانو سمت خودش کشیدو دستاشو دورش حلقه کرد
_چرا هیچوقت نگفتی؟؟؟لوهان شاید ازت عصبانی میشدم اما میتونستم کمکت کنم…اصا نمیذاشتم اونشب بری اتاق رئیس جمهور…
_چاره‌ی نبود…هیونگام تنها نقطه ضعف من بودنو بانو‌
شین خیلی راحت میتونست ازشون استفاده کنه
از لو جدا شدو با خشم دندوناشو بهم کشید
_لعنت به اون زنه عوضی…چطور میتونه…؟؟
_هیونگ…نباید خودتو قاطی میکردی…
_اگه نمیومدم چی میخواستی بگی احمق؟؟؟میگرفتن مینداختنت زندان…کم نیست…توی خونه‌ی رئیس جمهور
_مهم نیست…من فقط نگران دوستام بودم…فقط نگران این بودم که بعدش تو و سهون ازم متنفر میشین…وگرنه لو دادن همه چی آسون تراز هرکاری بود
_خیله خب فعلا یکم استراحت کن…بعدا راجع بهش فکر میکنیم
_دست چنو کنار زدو پاهاشو ازروی تخت روی زمین گذاشت
_نه باید برم به سهون سر بزنم…حتما تا الان بیدار شده باید زودتر داروهاشو بدم
با نگاهای سنگین چن متوقف شدو با کنجکاوی بهش چشم دوخت
_چیزی میخوای بگی؟؟؟
_چطور میتونه آدمی مث تورو برای اینکار بفرسته؟؟؟لوهان نمیتونم تورو جز یه فرشته‌ی مهربون تصور کنم
لبخندی تلخی زدو ب./سه‌ای روی گونه‌ی چن گذاشت
_یه روز به تمام ظلمهایی که کرده میرسه…اونوقت میفهمه که برخلاف شعارش عدالت برقرار میشه
____________________________________
ده روز گذشت و لوهان هنوز راز بزرگیو پنهون از چن نگه داشته بود…حرفهای زیادی داشت که درمورد سهون بهش بزنه اما هیچوقت نتونست اتفاقاتی که توی قلبش افتاده رو به زبون بیاره…توی اون مدت یوری تمام تلاششو برای نزدیک شدنو شناختن لو کرد و کم کم زدن سازو یاد گرفت…لو کمتراز همیشه جلوی چشم افراد رئیس جمهور میپلکیدو بیشتر وقتشو یا پیش سهون یا یوری میگذروند…هر چی به کریسمس نزدیک تر میشدن کارهای بیشتری روی دوششون قرار میگرفتو لوهان کمتر میتونست هیونگشو ببینه…توی اون مدت هیچ چیز به اندازه‌ی رابطه‌ی لوهانو یوری تغییر نکرده بود…همه درحال آماده شدن برای جشن آخر شب بودن…خدمتکارا به سرعت درتلاش بودن تا کاراشونو قبل از سال تحویل تموم کنن…اونشب رئیس جمهورو همسرش برای یه مراسم مهم کریسمس به کشور اسپانیا دعوت شده بودنو یوری و سهون مجبور بودن طبق معمول هرسال با دوستاشون سالو تحویل کنن…طی دوروز آتی هیچ برفی نباریده بود اما سفیدیه زمینو سرمای سوزناکش برای منتقل کردن حس خوب کریسمس کافی بود…طبق برنامه ریزی هایی که سوهو و یوری کرده بودن قرار بود کریسمسو بیرون جشن بگیرنو آخر شب برای یه دورهمی به خونه‌ی سوهو برن و این موضوع لوهانو تا حدودی معذب میکرد…اونروز سهون ازش خواسته بود هیچ کاری انجام نده و فقط به خودش برسه اما باوجود سخاوت ارباب جوانش سرپرست نمیتونست کارای لوهانو روی دوش دیگران بذاره…بعداز انجام دستورات بی پایان سرپرست با لبخند خسته‌ای کریسمسو تبریک گفتو به اتاقش رفت…قبل ازینکه درو ببنده صدای چن اونو متوقف کرد
_لوهان لوهان…
به سرعت وارد اتاق شدو دستگیره‌ی درو از چنگ لو خارج کرد…
_تا از آشپزخونه اومدی بیرون اوه سهون رفت پیش سرپرست
لو با تعجب سرشو تکون داد
_خب…واسه همین اینقد هیجان داری؟؟؟
_اححححححح احمق صبر کن بقیه شو بگم
درو با احتیاط بستو با شوق لباشو گاز گرفت…وسط اتاق ایستادو با حالت خاصی سینه سپر کرد…لو با دهن نیمه باز به حرکات عجیبش نگاه میکردو منتظر نتیجه‌ی اون اداها بود…چن گلوشو صاف کردو با نیشخند گفت
_سرپرست لوهان کجاست؟؟؟
همین الان رفت اتاقش
همین الان؟؟؟!!!
بله رئیس جوان…کاراش تموم شدو رفت دوش بگیره
لو با سردرگمی به مکالمه‌ی غیر مستقیم سرپرستو سهون که توسط چن نمایش داده میشد نگاه میکرد…
_وای نبودی ببینی سهون چطوری از کوره در رفت…جلوی همه‌ی خدمتکارا داد زد اون خدمتکاره منه…چطور جرأت میکنین وقتی من بهش دستور میدم استراحت کنه وادارش کنین کار کنه؟؟؟
لو ابروهاشو بالا انداختو پرسید
_رئیس جوان اینو گفت؟؟؟
_آره…همه تعجب کرده بودن..‌بعدش گف بهت بگم بعدازینکه دوش گرفتی بری اتاقش…اونقدر عصبانی شد که تو دلم گفتم الان میزنه سرپرستو
لو لبخند کمرنگی زدو حوله‌شو برداشت
_اوه سهونه دیگه‌‌…گاهی اوقات کارای عجیب میکنه…من دیگه برم حموم هیونگ
چن به لو که به سمت حموم میرفت زل زدو با نیشخند خاصی حدسای همیشه درستشو تحسین میکرد
______________________________________
با دهن بازو چشمای مبهوت به سرتاپای سهون میخکوب شده بود…سبکو طرز لباس پوشیدن سهون همیشه لوهانو حیرت زده میکرد اما اونشب لوهان چیزی فراتراز اوه سهون،پسررئیس جمهورو میدید… شلوار چسب مشکیش به پاش دوخته شده بودو پاهای بلندشو به نمایش میذاشت….
بافتی با طرح کریسمس و اشکال گوزنو کاج قرمز با زمینه‌ی سفید با پوست روشنش همخوانی داشتو موهای مشکیو حالت داده‌شو بیشتر به چشم میاورد…اونشب اونقدر جذابو خیره کننده شده بود که لو میتونست ساعتها بیأسته و بدون حرفو حرکتی اونو تماشا کنه…شدت ضربان قلبش با هرحرکت سهون بیشتر میشد و خستگیو از تنش بیرون میبرد…به سختی افکارشو جمع کردو کلماتی که حالا توی ذهنش نظم خودشونو از دست داده بودنو تیکه تیکه ادا میشدن پرسید
_با…بامن…کاری داشتین!؟؟
سهون به ساعت مچیش نگاه کردو سرشو تکون داد…چرخیدو با دیدن لو که پیراهن سفید ساده ای به تن داشتو حتی موهاشو خشک نکرده بود اخم کرد
_تو هنوز آماده نشدی؟؟؟…هیونگ منو کچل کرد بسکه زنگ زد…موهاتم که هنوز خیسه
لو درحالیکه هنوز نتونسته بود نگاهشو ازاندامو تیپ سهون بگیره دستشو به موهاش کشید
_شما…گفتین بیام بالا…منم…
مچ دستشو گرفتو با کلافگی اونو به سمت میزتوالت برد…پاکتی که روی تخت بودو به دستش دادو به موهاش اشاره کرد…
_اول موهاتو خشک کن که سرما نخوری
لو با تعجب به پاکت نگاه کرد
_این چیه؟؟
سهون نفسشو بیرون دادو سشوارو برداشت…
_مثل اینکه خودم باید دست بکار شم…بشین
شونه های لو رو گرفتو بدون اینکه جواب سوالشو بده اونو روی صندلی شوند…لو با سردرگمیو حالتی گیج به تصویر سهون توی آیینه نگاه کرد…نمیدونست چه عکس العملی باید نشون بده با دستپاچگی لبخند ساختگی ای زد
_آا بدین خودم…
سهون دستشو پس زدو سشوارو روشن کرد
_ساکت باش…تا تو بخوای آماده شی نونا عمارتو گذاشته روی سرش
با دقت ..موهای نرمشو خشک کردو اونارو به بالا حالت داد…توی اون مدت دمای بدن لو هرلحظه بالاترمیرفتو لوهان با تصور اینکه به خاطر گرمای سشوار اون حال بهش دست داده واکنش های بدنشو انکار میکرد…
سهون موهای روشنو خوش حالتشو به سمت بالا فیکس کردو با رضایت به هنرمندیش خیره شد
لو که زیر اون نگاه ها به شدت احساس معذب بودن میکرد سعی کرد نظر سهونو به چیز دیگه ای جلب کنه
_این…سشوارو از پریز بکشین ممکنه…
_اینو ولش کن…لباستو بپوش که بریم
نگاهی به آیینه انداختو لبخند کمرنگی زد
_پس تا چند دقیقه‌ی دیگه پایین میبینمتون
مچ دستشو گرفتو متوقفش کرد
_کجا؟؟؟!!!
لو شونه ای بالا انداختو به بلیزش اشاره کرد
_میرم اینو عوضش کنم دیگه
سهون پاکتو دستش دادو با سر اونو به لو نشون داد
_اینو بپوش
روی صورت جذاب سهون مکث کردو لباسو از توی پاکت بیرون آورد…با چشمای شوکه و بهت زده به اون لباس که شباهت زیادی به لباس سهون داشت خیره شد…
_این…
_بپوشش
اولین فکری که به ذهنش میرسید این بود که شاید همه‌ی اونا شب کریسمس اون لباسو میپوشن و این که تمه گروهیه…بااین خیال نفس آرومی کشیدو سرشو بالا گرفت…
_من…اینو میپوشم زود برمیگردم
_حتما باید بری اتاقت؟؟؟خب همینجا بپوش دیگه
_آ…آخه…
با کلافگی چشماشو توی کاسه چرخوندو نفسشو بیرون فرستاد
_هووووفففففف… خیله خب…بیا حالا زود باش عوضش کن
چرخیدو پشت به لو ایستاد…لوهان با تردید دستشو سمت دکمه هاش بردو اونارو باز کرد
_زود باش
با سرعت بیشتری لباسو درآوردو بافت نرمو خوش دوختی که سهون بهش دادو پوشید
_تموم شد
سهون برگشت اما برای لحظه ای سرجاش میخکوب شد…اون رنگ قرمز و گوزن های روی لباس به شدت با صورت زیبا و چشمای کشیده‌ش هماهنگ شده بود…سریع نگاهشو از لو گرفتو جلو تراز اون از اتاق خارج شد…میرم دنبال خواهرم
بعداز رفتن سهون چرخیدو نگاهی به آیینه انداخت…آروم خندیدو چشمکی به خودش زد
_به سهون حق میدم…
_شب بخیر بانوی جوان
یوری نگاهشو از سهون گرفتو با لبخند به لو نزدیک شد
_چقد خوشگل شدی لوهان
لبخند خجولی زدو به موهای لخت یوری که با رنگ قهوه‌ایه جدیدش جذاب تر نشونش میداد نگاه کرد
_ممنون…شمام خیلی خوشگلتر شدین
یوری خندیدو درحالیکه لباس لوهانو لمس میکرد سهونو مورد خطاب قرار داد
_حدس میزنم زیر سره سوهوئه
لو منتظر تایید سهون بود اما با تکون سرش لبخندو از لب لو محو کرد
_نه…تو فکر میکنی هر چی اون بگه میپوشم؟؟؟
_نگو تم امشبو تو انتخاب کردی؟؟؟
سهون با اخم پراز سوالی سرشو تکون داد
_چه تمی؟؟؟
_لباساتون دیگه
_نونا این دوتا رو از جونگمین خریدم…اینو بهت نشون نداده بودم
یوری که کاملا گیج شده بود موهاشو پشت گوشش دادو پرسید
_ینی…فقط همین دوتا رو خریدی؟؟
سهون با حالت عادی ای جواب داد
_البته نخریدم…هدیه‌ی جونگمین بود…نمیدونم چرا ولی این دوتارو داد و ازم خواست روز عید منو لوهان بپوشیمشون
یوری ابروشو بالا انداختو برای کنترل لبخند پررنگش لباشو گاز گرفت
_آااها…
بعد از چند ثانیه مکث به چشمای گرد لو نیم نگاهی انداختو سعی کرد بحثو منحرف کنه… به سمت پله ها قدم برداشت
_بریم دیگه همه منتظرن
لوهان با حالتی شوکه سرجاش میخکوب شده بودو اون اتفاقو توی ذهنش تجزیه میکرد…
_نمیخوای بیای؟؟
بلافاصله سرشو بالا گرفتو با حالتی متحی
ر به سهون نگاه کرد
_این لباسو…فقط منو شما
_خوشت نمیاد میتونی عوضش کنی
با دلخوری برگشت اما قبل ازینکه جلو بره لو با دستپاچگی گفت
_ن..نه…من فقط…تعجب کردم…آخه فکر میکردم همه قراره بپوشنش
_آره مثل این بچه هایی که رفتن اردو…
بدون اینکه منتظر حرف یا جوابی باشه از لو جدا شدو از پله ها پایین رفت…
شاید اون غافل‌گیر کننده ترین سورپرایز اخیر بود…چیزی که لوهانو همزمان گیجو هیجان زده میکرد
با قدمهای تند خودشو به سهون یوری رسوندو بهشون نزدیک شد…از دور به چن که درختچه‌ی تزیین شده‌ای رو حمل میشد لبخند زدو شکلکی درآورد…چن مقابلشون ایستادو تعظیم کرد
_شبتون بخیر
یوری ایستادو سرشو تکون داد
_امشب دیر وقت برمیگردیم میتونی استراحت کنی…فقط قبل ازینکه بخوابی لباس خوابمو بذار روی تخت
_چشم بانوی جوان
_نونا بریم
یوری به تبعیت از سهون به راهش ادامه دادو جلوترازون از در خارج شد
چن بازوی لورو گرفتو قبل ازینکه بره چشمک شیطونی زد
_ست کردین یا تمه؟؟؟
_ششش آروم تر
_چقدم بهش میاد لامصب آدمو شوکه میکنه
_آره خیلی تو تنش خوبه…
_چن مشتی به بازوی لو زدو پرسید
_نگفتی…اون دوستای خولشم همینو پوشیدن؟؟؟
لو لباشو خیس کردو نگاهی به اطرافش انداخت
_نه…فقط ما دوتا…
_چیییی؟؟؟!!!!….لوهان شوخی میکنی؟؟؟
_شوخی چیه بابا همین الان به خواهرش گفت اتفاقا ماهم فکر کردیم تمه…
چن با حالت ذوقزده خندیدو شونه های لورو توی دستش گرفت
_باورم نمیشه…ینی…تو و اون پرنس خودشیفته لباس کاپلی پوشیدین؟؟؟!!!!!
لو دستشو جلوی دهن چن گرفتو با چشمای گرد اونو آروم کرد
_یااااا ساکت باش…همه فهمیدن
یدفه دستای لوهانو کنار زدو سریع اونو توی بغلش گرفت
_لوهانا تبریک میگم…بلخره اوه سهونو رام کردی
_هیونگ اینطور که فکر میکنی نیست…فردا بهت توضیح میدم فقط بذار الان…
_نمیخوای بیای؟؟؟
با دستپاچگی سرشو چرخوندو به سهون که با عصبانیتو اخم پررنگی ایستاده بود نگاه کرد…چن دستاشو ازدور گردنش باز کردو خودشو عقب کشید
_ببخشید…اومدم
_فک کنم بغلت کردم غیرتی شد…برو دیگه تا دم سال تحویل یه فصل کتک عیدی نگرفتم
لوهان با ناراحتی دستشو گرفتو فشار داد
_کاش میتونستم تورم با خودم ببرم…خیلی دلم میخواست کنارم باشی ولی حیف که سوهو هیونگ خیلی یه دنده‌اس
چن لبخندی زدو دستشو روی شونش گذاشت…اونو به سمت در هل دادو با مهربونی گفت
_برو دیگه بچه جون…من به این چاردیواری عادت کردم اصا انگار هیچ اکسیژنی بیرون ازین خراب شده واسم نیست
لو خنده‌ی شیرینی کردو توی یه لحظه ب./سه‌ای روی گونه‌ی اون گذاشت
_کریسمس مبارک فرفریه مهربون
چن تک خنده ای کردو دستشو تکون داد
_کریسمس توهم مبارک دوست داشتنیه چِرت
_________________________________________

بچه ها خیلی دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی متاسفانه نه وقتش بود نه توانش…عذر میخوام و اینکه ازین به بعد اتفاقات جدیدو مهمی میوفته
قسمت بعد هر سه کاپلو داره…

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 169 نظر 8 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سمیرا
مهمان

کاره اون عنترخانومه😡😡😬😬😠😠 یعنییی من صد سالم میشستم فکر میکردم به ذهنم نمیرسید یه همچین داستانی که چن گفت رو بگم😐😐😐😐😐دلم براییی لوولوو سوخت😔😔😔😔

اوه سهون
مهمان

خدارو شکر لوهان لو نرفت😪
خیالم راحت شد😏
همچنان هونهان ایز ریللللللللللللللللل😍😘😍😘

moma
مهمان
zizi
مهمان

وااییی خخخخخ چن خیلییی خوبهههههه :khande:

niloo
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ خیلییییییییییییییی خوب بود :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: بی نهایت منتظرم ببینم قسمت بعد چی میشه عرررررررررر من سریعا بحمله ام :charkhesh: :charkhesh:

Mary
مهمان

چن چقدر مهربونه با این که میدونست ممکنه تو دردسر بیفته لو رو نجات داد
لباس کاپلی :cheshmak: :yehetohorat:

ATENA
مهمان

SALAM.MN AZ KHEYLY VAGHTE PISH FICETOOONO MIKHOOONDM AMMA MOTEASEFANE NAZARAM SABT NMISHOD VASE HMIN OOON GHALBARO MIZADAM :heartme: :heartme: FICETOOON KHEYLY KHOOOBE :charkhesh: VALLY IN CHANBAEK BADBAKHT KEY SHAD M,ISHAN AKHE :aaar: JA DARE BEGAM TO IN FIC MN CHEN RA BESIYAR DOOOST :kissme: :khande: HUNHANESHM KHEYLY KHOOOFE :myheart: DASET DARD NAKONE :like:

Maede
مهمان

الان همچنان اپ نکردی؟؟؟؟؟؟چراااااااا؟اخههههه؟ما گناه داریم خوووووو مخصوصا من

Hana
مهمان

یه لطفی کن هر موقع اپ کردی تو کانالت بزن لینکو باتشکر😘😙😍😚

Mira
مهمان

بقیشو بزار دیگه لطفاً😢😢😢خیلی دوس دارم داستانشو ،منتظریم💗

Elin
مهمان

چرا بقیشو نمیزاری؟حداقل کاملشو بزار برای دانلود :gerye: :nanahat: :mazlum: :daqun: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :cry: :cry: :cry: :cry:

Hun-ELI-Han
مهمان

گذاشته اجی.پست های قدیمی تر رو ببین!

Fati❤️EXO❤️HunHan
مهمان

Aji nemikhai ghesmate badio bezari?!?! :nanahat:

zhr
مهمان

یووووهوووو…سهون داره وا میدههه…هههووووررراااا :charkhesh:

negar
مهمان

من خواننده جدیدم واقعا فیکت قشنگه :kissme: :nish:

Elin
مهمان

واییی عزیزم داستانت فوق العاده قشنگه من واقعا دوسش دارم خواهش میکنم زودتر بقیشو بزار :like: :nish: 😉😉❤❤

wpDiscuz