هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Anti Love ep43

پوستر از ریحانه ی عزیزم 

 ….. حرفای آخرمو حتما بخونید …..

_کیونگی…عزیزم چشماتو باز کن…
کای با چشمای گردو شوکه سر کیونگ سورو توی آغوشش گرفته بودو آروم به گونه هاش میزد:
_چت شد یهو؟؟…کیونگ سو خواهش میکنم بیدار شو
چشمای بی حال دی او همچنان بسته بودو رنگ پریده‌ش ترس بیشتری به دل کای مینداخت
سریع اونو روی دستاش بلند کردو به طرف در دوید…بااحتیاط از پله ها پایین رفتو رو به باغبون میانسالش فریاد زد:
_دره ماشینو باز کن‌…زود باش
مرد قیچی بزرگشو روی زمین انداختو به سمت ماشین دوید:
_چیشده آقا…اتفاقی افتاده؟
کای بلافاصله دی اورو روی صندلی گذاشتو پشت فرمون نشست:
_چیزی نیست برو کنار
باغبون به سرعت خودشو عقب کشیدو با نگاه شوکه ماشین کایو که از در خارج میشد دنبال کرد
کای ماشینو جلوی نزدیکترین بیمارستان متوقف کردو فورا کیونگ سو رو روی دستاش بلند کرد…با قدمهای تندو بلندش بدن کیونگ سو تکون میخورد اما هیچ عکس العملی نشون نمیداد…به محض ورودش به سالن با کمک پرستارا اونو روی برانکار گذاشتنو به سمت بخش اورژانس دویدن…کای با دستای لرزونش دست کیونگ سو رو گرفته بودو درحالی که کنار تخت میدوید به سوالات پرستار جواب میداد:
_سابقه‌ی فشار خون داره؟؟
_نه هیچوقت
_بیماری خاصی نداره
کای سرشو بالا گرفتو با نگاه پریشون سرشو تند تند تکون داد:
_نه…هیچ بیماری‌ای نداشته
پرستارا تختو به داخل اتاقی هل دادنو یکی از اونها دست کایو جدا کرد:
_همینجا منتظر بمونید
قبل ازینکه پرستار وارد اتاق بشه کای فورا بازوشو گرفتو با سردرگمی پرسید:
_چش شده؟؟…هیچ تکونی نمیخوره
_معاینه بشه بهتون خبر میدم
کای که نمیتونست اتفاقات چند دقیقه‌ی پیشو از ذهنش بیرون ببره به دیوا ر پشت سرش تکیه دادو با پریشونی دستشو توی موهاش فرو برد
روی نزدیک ترین صندلی نشستو چشماشو روی هم گذاشت
نیم ساعت بعد دکتر جوونی از اتاق بیرون اومدو کای سراسیمه‌ به سمتش دوید:
_دکتر چیشده؟؟حالش خوبه؟؟
دکتر با حالت دلگرم کننده ای خندیدو مچ کایو گرفت:
_حالتون خوبه؟؟چرا اینقد هول شدین؟؟
_دکتر اگه مشکلی نیست پس چرا نذاشتن برم تو؟؟چیزیش شده؟؟
_محض احتیاط باید اینکارو بکنن…چون اورژانسه…حالشم خوبه…حداقل بهتراز شما
کای نفس راحتی کشیدو لباشو خیس کرد:
_خب؟؟…میشه واضح تر بگین؟؟احتمالا فشار خون یا…
_نه یه فشار عصبی بود…یه سرم آرامبخش زدیم احتمالا چند ساعتی همینجاس…بعدش میتونید ببریدش اما دوتا سرم دیگه داره…دلیلشو نمیدونم اما خیلی مراقب باشین چون ممکنه دوباره دچار فشار بشه
به پلکهای لرزونشو روی نقطه‌ی نامعلومی میخکوب کردمشتشو بهم فشرد…اون لحظه به شدت احساس گناه میکردو خودشو مسئول اون حال کیونگ سو میدونست…
_میشنوین چی میگم؟؟
با دستپاچگی سرشو بالا گرفت
_آااا بله…فهمیدم…باشه حواسم…حواسم هست
دکتر لبخندی زدو دستشو به بازوی کای زد:
_میتونی بری ببینیش…ولی خودتم یکم بشین حالت جا بیاد
_ممنونم دکتر…با اجازه
بعداز رفتن دکتر کای سریع وارد اتاق شدو یکی یکی پرده هارو کنار زد…مقابل تخت کیونگ سو ایستادو به چهره‌ی رنگ پریدش خیره شد:
_کیونگ سو…
با قدمهای آروم جلو رفتو مقابل تختش ایستاد…کنترلش دست خودش نبودو تنها چیزی که توی ذهنش میگذشت دیدن چشمای باز دی او بود…سرشو پایین بردو دوباره تکرار کرد:
_کیونگی
_چیکار میکنین آقا؟؟
با حالت گنگو پریشون سرشو بالا گرفتو به پرستار نگاه کرد:
_اون…
_بهشون آرامبخش تزریق کردیم…چند ساعت صبر کنین
کای دوباره موهای لختشو به عقب هل دادو با گیجی سرشو تکون داد:
_چند ساعت…باشه چند ساعت
_____________________________________________
با بسته شدن در ماشین از جا پریدو چشماشو باز کرد…باد حالا راحت تر گونه ها و موهاشو نوازش میکرد…سهون با لبخند کمرنگی به سمتش چرخیدو سودا ها و آبمیوه هایی که خریده بودو روی پاش گذاشت…موهای نرم لوهانو که توسط باد جابجا میشد کنار زدو بالای سرش ثابت نگه داشت:
_خوابالو…گرسنت نشد اینهمه خوابیدی؟؟
لو چشماشو بهم فشار دادو تکیه‌شو از صندلی گرفت…پشت کمرش عرق کرده بودو رده های لباس چروک شدش پوست کمرشو اذیت میکرد…نفس عمیقی کشیدو به اطراف که حالا بدون سقفو شیشه های مزاحم ماشین راحت تر میتونست ببینه نگاه کرد…پل ناآشنا و غول پیکر مقابلش گیجش میکرد…
_کجاییم؟؟هنوز به هانان نریسیدیم؟؟
سهون لبخند دندون نمایی زدو با بی خیالی یکی از سودا هارو از نایلون بیرون آورد:
_ایچئونیم(ichon)…
لو با چشمای گرد از جا پریدو صاف نشست
_چی؟؟؟مگه چند ساعت خوابیدم؟؟من گفتم نرسیده به هانان بیدارم کن اونوقت تو گذاشتی تمام مسیر گوانژو و جاده‌ی مورد علاقمو بخوابم؟؟
سهون کمی از نوشیدنی رو سرکشیدو به لبای آویزون لو خیره شد:
_توکه گفتی تابحال هیچ جای کره جز چند تا شهر نرفتی
لو با کلافگی نفسشو بیرون فرستادو سودای دیگه رو برداشت:
_بچه که بودم پدرم یبارمنو ازسئول تا گوانژو با دوچرخه برد…من عاشق جاده‌ی گوانژو شده بودم…سفر دو نفرمون زیاد طول نکشید…اون دوباره منو برد سئولو ازونجا برگشتیم بیجینگ…اون اولینو آخرین کره گردی با پدرم بود…
لبخند تلخی زدو سودا رو باز کرد:
_خیلی دلم میخواست دوباره فاصله‌ی هانان تا گوانگژو و جاده‌ی پراز خاطره‌شو ببینم
سهون دست لو رو که برای نوشیدن سودا بالا رفته بود پایین آوردو بطریو از بین انگشتات بیرون کشید…بدون توجه به چشمای متعجب لو ظرف بسته بندی شده‌ی پاستا رو روی پای لو گذاشت:
_معدت به الکل حساسیت داره…اونوقت میخوای قبل از خوردن صبحونه سودا بخوری؟؟
_مگه الکل داشت؟؟بعدشم من که صبحونه…
_نخوردی…میدونستم بااون عصبانیت قرار نیست صبحونه از گلوت پایین بره
لو لبخند کمرنگی زدو ظرف پاستا رو با شوق باز کرد:
_پس دلیلش این بود؟؟…چطور حواست به همه چیز…
_جونگ بو…
لو درحالی که اولین لقمه‌ی غذا رو دهنش میذاشت با تعجب به سمته سهون چرخید:
_هم؟؟
سهون ماشینو روشن کردو با احتیاط حرکت کرد:
_این جاده‌ی پراز خاطره…اسمش جونگ بوئه…الانم تقاطع جونگ بو_یئونگ دوئیم
لو به پلی که کم کم زیر پاشون میوفتاد نگاه کردو با شوق به سهون خیره شد:
_جونگ بو نه…جاده‌ی لوهانو پدرش
سهون خندیدو زمزمه کرد:
_لوهانو پدرش
چهره‌ی مهربون سهون کاملا با چند ساعت قبلش فرق کرده بود…لوهان هنوزم توی شوک اون اتفاق بود اما درتلاش بود برای مدتی تمامشو فراموش کنه و فقط روی لحظاتی که کنار سهونه تمرکز کنه…با چنگال توی دهنشو پراز پاستا کردو دولپی غذاشو میجوید:
_اممم سهونا…نهارو کی میخوریم؟؟
_یبار اونا رو بخور…توی دهنشو بسکه پر کرده نمیتونه نفس بکشه اونوقت میکنه نهار کی میخوریم
لو یکی از بطریهای بدون الکلو باز کردو مقدار زیادی از اونو سر کشید:
_میخوام…مم…بدونم که…اگه نهار زود میخوریم…خودمو سیر نکنم
سهون خنده‌ی بلندی کردو با دست آزادش سس روی لب لو رو پاک کرد:
_سره دوتا دونه پاستا با معدت شرط میبندی؟؟بخور بابا نهارم میتونی بخوری
لو با نوک چنگال به بازوی سهون زدو اخم کرد:
_زشته خوفناک…به خودت بخند..اگه بدونی چقد گرسنمه…
_تو اگه میدونستی من چقد گرسنمه اینجا نبودی :)
لو چند بار پلک زدو با نگاه پوکر نیمرخ سهونو زیر نظر گرفت:
_چه ربطی داشت؟؟:/
_میخوردمت دیگه ^~^
_….؛
سهون نیم نگاهی به نگاه بی حس لو انداختو دوباره صدای خنده هاشو به گوش اون رسوند:
_تو بیا پشت فرمون بشین…بعد یه شازده کوچولوئه موطلاییه خوردنی اینطوری کنارت بشینه و دور دهنش پراز سس باشه…ببین گرسنت میشه یا نه
لو لبخند کمرنگی زدو بعداز گذاشتن ظرف پاستا توی نایلون دستشو دور بازوی سهون پیچید…سرشو روی شونش تکیه دادو آروم اما طوریکه سهون بشنوه زمزمه کرد:
_بیشور
_____________________________________________

_روز بخیر رئیس جوان…خوش اومدین
سهون سرشو تکون دادو سویچو به مرد جوون داد:
_وسایلو بیارین اتاقمون…
مرد تعظیمی کردو بلافاصله از لابی بیرون رفت…لوهان درحالیکه اطراف لابیو از نظر میگذروند کوله‌ی مشکی رنگو روی دوشش جا بجا میکرد:
_چند شب قراره اینجا…
_خوش اومدین قربان…
_ممنون…ما خیلی خسته ایم بعدازینکه یکم استراحت کردیم میایم واسه غذا
دختر قد بلند که کتو دامن رسمیو شیکی به تن داشت دستاشو جلوی بدنش بهم قفل کردو با لبخند تعظیم نود درجه ای کرد…کارت اتاقو تحویل سهون داد با همون لبخند پراز احترامش سرشو مقابل لو خم کرد…لوهان آروم خندیدو قدماشو تند تر کرد تا به سهون برسه:
_سهونا چند شب میخو…
_یک شب
لو لباشو آویزون کردو با عصبانیت بازوی سهونو نیشگون گرفت:
_یااا چرا هیچوقت نمیذاری حرفمو کا…
_خسته میشی
سهون با شیطنت خندیدو سریع وارد آسانسور شد…لوهان مقابلش ایستادو بعدازینکه سهون دکمه‌ی طبقه‌ی چهارو فشرد با کوله پشتیه سنگینش به جون سهون افتاد:
_میکشمت…منو…مسخره.‌.میکنی؟؟تورو…میکشم
سهون با خنده‌ی های بلندو از ته دلش بازو هاشو تکون میدادو سعی داشت از برخورد ضربه ها به بدنش جلو گیری کنه…لو با عصبانیت با نمکی بی وقفه کوله رو به بدنش میکوبیدو بدو بیراه میگفت
_لوهان…ههه…باشه…ببخشید
_از همین بالا…میندازمت…پایین…روباهه بدجنس
صدای قهقه‌ی سهون توی فضای بسته‌ی آسانسور پیچید و فقط باعث محکم تر شدن ضربه های لو شد…به محض اینکه لوهان برای چندمین بار کیفو عقب برد تا اونو بزنه سهون از فرصت استفاده کردو فورا مچ دستای لو رو بین دستاش گرفت…حرکتش اونقدر سریع بود که کوله از دست لو رها شدو با صدای خفه‌ای کف آسانسور افتاد…لوهانو به دیواره‌ی پشت سرش چسبوندو دستاشو توی هوا نگه داشت…لو با چشمای گرد به حرکات سهون زل زدو دهن نیمه بازشو بست…سهون چشمای شیطونو خمارشو بین اجزای صورتش چرخوندو سرشو جلو برد:
_یه هفته…منو تو…توی یه اتاق در بسته…توی یه طبقه‌ی خالی تنهاییم…خیلی جسور نباش شاهزاده کوچولوی من

 لو با چشمای گردو بهت زده چند بار پلک زدو مچ دستاشو شل کرد:
_طبقه‌ی خالی؟؟؟!!!!!●_●
با نیشخند خاص سهون آب گلوشو پایین دادو سرشو تا حد ممکن به دیوار آسانسور چسبوند با حالتی که فقط از نظر خودش عادی بود سعی کرد احتمال کاری که سهون کرده رو رد کنه:
_ینی…اینقد مسافرا کم شده؟!
با لبخندی که روی لبای سهون جاش محکم ترو پررنگ تر میشد چشماش گرد شدو ابروهاش بالا رفت:
_سهون؟!!!!!!!نگو که…این طبقه رو…؟؟؟تو…
با قرار گرفتن ل.بای سهون روی ل.بهاش چشماش از حد ممکن گرد تر شد…سهون به آرومی دستاشو آزاد کرد درحالیکه خودشو بهش میچسبوند دستاشو دور کمرلو حلقه کردو اونو به خودش فشرد…ذهن لو قفل تر و گنگ تراز اون بود که بتونه جواب ب.سه های داغ سهونو بده…سهون ل.ب پایینشو داخل دهنش کشیدو آروم رها کرد…سرشو عقب بردو توی چشمای کشیدش خیره شد:
_بابت صبح…متاسفم لوهان…دست خودم نبود
لو که هنوز توی بهت بود دستاشو روی سینه‌ی سهون گذاشتو سرشو کمی عقب برد:
_امروز خیلی عجیب شدی
سهون خنده‌ی ریزی کردو سرشو نزدیک گوش لو برد:
_عوارض عاشق شدنه…بدنم عادت نداره
ب.سه‌ی طولانیو محکمی روی گردنش گذاشت که باعث شد چشمای لو بسته شه…با صدای باز شدن در آسانسور ازش فاصله گرفتو کوله‌ی اونو روی دوشش انداخت:
_بریم یکم خودمونو جمعو جور کنیم که کم کم دارم گرسنه میشم
_کولمو بده خودم…
_بهت اعتماد ندارم…میزنی یه جامو میشکونی
_یک بار دیگه حرفمو قطع کنی میذارمت تو همین کوله تا سئول میدوئم
با صدای خنده‌ی بلند سهون با حرص دستشو فشرد:
_زشته بی نمک
_بی نمک زشت
_یاااا تو الان باید میگفتی خوشگله کیوت
سهون با شیطنت سرشو تکون دادو لباشو جمع کرد:
_نچ…من از دروغ بدم میاد

_____________________________________________
_ساعت دقیقو بگو
_واک آن اَون…تاک الون…سینگینگ س…
لی روی زمین جلوی میز نشستو پاهاشو باز کرد:
_امشب از خواب خبری نیست…میدونم قراره بمیرم از کم خوابی
_یاااا ساعتو بگو نصفهههه
_کامان لت ایت….آاااخخخخخخخخخ…چرا میزنی روانییی
بک با حرکات آروم شروع به ماساژ دادن ساق پاش که طبق معمول مورد نشونه گیری کریس واقع شده بود مشغول شد…هرازگاهی نگاهی به چان که توی آشپزخونه مشغول حلقه کردن پیاز بود مینداخت تا اونو متوجه حرکت کریس بکنه…اما چان اونقدر غرق مزه دار کردن فیله های مرغ شده بود که حتی متوجه صدای تلفنشم نشد…
لی ظرف انگور های دونه شده‌رو بین پاهاش گذاشتو صدای تلوزیونو کم کرد:
_گوشیت پاره شد چانگ
_اوووی زرافه دفه آخرت باشه بااون لنگای درازت به پام میکوبی کبود میشه…درضمن شینگ توهم دیگه چانگ صداش نزن خوشم نمیاد
لی با بیخیالی مشتی از انگورارو توی دهنش ریخت:
_یانگسته خوبه!؟؟(رود چانگ بزرگترین رود چینه و نام سابق اون یانگسته اس)
بک قبل ازینکه بتونه جواب لیو بده با خوردن کوسن توی صورتش از جا پرید:
_سااااعت دقییییییق
_۲۱:۴۴دقیقهههههههه
با فریاد چان بکهیونو کریس به سمتش چرخیدنو لی با خنده سرشو تکون داد
_الو؟؟
بک با نگاه بهت زده سرشو سمت کریس چرخوندو لبشو گاز گرفت:
_اوپس
کریس خنده‌ی ریزی کردو شونه شو بالا انداخت:
_فک نمیکردم مردا هم پریـ…
لی بلافاصله دونه‌ای انگورارو سمتش پرت کردو خندید:
_خفه شو منحرف…
کریس انگورو از روی راحتی برداشتو توی دهنش گذاشت:
_نشونه گیریَم نداری
بکهیون توی مبل فرو رفتو چشماشو که از خنده کمی جمع شده بود به لی دوخت:
_همه که مثل کریس نیستن..هر جای دنیارو نشونه گیری کنه باز تیرش میخوره تو ساق پای من
_منظورت از تیر پاهامه دیگه؟؟
_پا نه هیونگ لنگ…
چان گوشیو از گوشش فاصله دادو روی کانتر گذاشت:
_کریس اون موقعی که داشتی پذیرایی رو جارو میکردی بهت گفتم جارو برقی رو جمع نکن میخوام آشپزخونه رو بکشم…چرا جمعش کردی؟؟
_ببخشید که بردمش سواحل جنوبیه آفریقا دفنش کردم…تو اتاقه تنبله دراز دوتا خیز بزنی دوباره میتونی بیاریش
_چان کی بود پشت تلفن؟؟
نگاهشو از چشمای بک دزدیدو دوباره مشغول خورد کردن پیازو چیدنشون روی فیله ها شد:
_دکتر کیم…حالتو پرسید
_اینوقت شب؟؟؟!!!!!
چان با بی حوصله سرشو تکون داد:
_اهم…راستی لی کیک آماده شده بیا درستش کن
لی به میز تکیه دادو سرشو به سمت بقیه چرخوند:
_میگم مطمئنین که اون شماره رو خودش جواب میده؟؟اگه زنگ زدیمو مشکلی واسش پیش اومد چی؟؟
بک سرشو به علامت تایید تکون دادو لباشو جمع کرد:
_حتی نمیخوام فکرشو بکنم مشکلی واسش درست کنم
_نگران نباشین بهش پیام دادم راس یازده زنگ بزنه…اگه شرایطشو داشته باشه زنگ میزنه
کریس نگاهشو از چان گرفتو پاهاشو روی هم انداخت:
_سال دیگه تولدشو سره قبر مامانش جشن میگیریم
بکهیون با ناراحتی به عکس دونفره‌ی خودشو لوهان که توی دکور جا خشک کرده بود خیره شد:
_هر چقدم که بد باشه بازم مامانشه…حتی اگه با مرگش لوهان یه ذره ناراحت بشه این آرزورو نمیکنم…
_به جاش با زنده بودنش هزار برابر لو رو آزار میده
همه به نیشخند سرد کریس خیره شدن… سکوت عذاب اوری خونه رو توی خودش حل کرد هر کدوم شایدها و اگرهای زیادی رو توی ذهن مرور میکردن…لی که جو سنگین خونه رو دید از جا بلند شدو به سمت آشپزخونه رفت:
_نکنه میخواین شب تولد لوهانو همینطوری بگذرونین؟؟…مستر فندق اگه از تو افق خارج شدین یه کمکی به ما بدین
بک لباشو جمع کردو بیشتر توی مبل فرو رفت:
_من مریضم این طولانی بیاد کمک
کریس دوباره به ساق پاش کوبیدو با حالت سردی غر زد:
_از منم بهتری خودتو چ…نکن
با ضربه‌ی نه چندان محکم بک پاشو روی مبل جمع کرد اما تا خواست چیزی بگه صدای چان ساکتش کرد:
_هیونگ یه بار دیگه اینکارو بکنی جفت پاهاتو میکنم تو چرخ گوشت

_____________________________________________
آبو تا ته سر کشیدو لیوانو توی سینی گذاشت…نیم نگاهی به زن میانسال مقابلش انداختو لبخند بی جونی زد:
_ممنونم مادر جون
_بهتری؟؟
سرشو تکون دادو نگاهشو دزدید:
_اهم…خوبم
زن سینیو روی میز گذاشتو لبه‌ی تخت نشست:
_کیونگی؟؟…نمیخوای به من بگی چشیده؟؟تو فکر میکنی من حالتو نمیبینم؟؟مطمئن باش بهتراز خودت غم توی نگاهتو حس میکنم
سرشو پایین انداختو بغضشو پایین داد:
_من حالم خوبه مادر…نگران نباشین
مادر با نگاه مهربونو حمایتگری دستای اونو بین دستاش گرفت:
_مربوط به کایه؟؟…بهم بگو من میدونم که نمیتونی چیزیو ازم پنهون کنی
کیونگ سو لباشو بهم فشردو با صدای لرزونی زمزمه کرد:
_نمیتونم پنهون کنم…پس اصرار نکنید که بگم چون چیزیو به زبون میارم که نمیخوام
زن سرشو تکون دادو ل.بای باریکشو بهم فشرد:
_اگه گفتنش اینقد اذیتت میکنه واسه شنیدنش صبر میکنم
از روی تخت بلند شدو لباسشو مرتب کرد:
_کای گفت قرار بود بیای دیدنمون که این اتفاق برات افتاده…منم منتظر نموندم تا پدرش بیاد زودی دوویدم اومدم
کیونگ سو لبخندی زد و صاف نشست:
_خوش اومدین
زن به سمت میز خم شد تا سینیو برداره:
_من دیگه باید برم ممکنه…
_مادر جون؟؟
زن سرجاش ایستادو با تعجب به چشمای بغض آلود کیونگ سو خیره شد…امید وار بود که کیونگ دلیل اون حالشو بگه اما با باز شدن دستای اون نگاهش مبهوت تر و ذهنش سردرگم تر شد:
_میشه بغلتون کنم؟؟
زن بعداز مکثی خنده‌ی ریزی کرد و برای درآغوش گرفتن کیونگ سو دوباره کنارش نشست…کیونگ سو با وابستگی زیاد دستاشو دورش حلقه کردو چشماشو روی هم فشارداد:
_کای شانس اینو نداشت که کنار پدرو مادرش بزرگ بشه…اما یه عمو و زن عمو مثل شما داره که بیشتراز یه پدرو مادر بودین واسش…ازتون ممنونم که پیششین…مادر جون میدونم که شما و پدر هیچوقت کایو ترک نمیکنین چون میدونین که چقد دوستون داره…لطفا همیشه هواشو داشته باشین
خانم کیم کمی عقب رفت اما دستشو روی کمر کیونگ سو نگه داشت…به چشمای خیسش خیره شدو ب.سه‌ی کوتاهو آرومی روی پیشونیش گذاشت:
_تمام این مدت تلاش کردم واسه کای یه مادر باشم…درسته اون گاهی عمو و زن عمو بودنمونو به رومون میاورد ولی همیشه اندازه‌ی سورا دوسش داشتم و جز پسر خودم نمیدونستمش…اگرم منو همسرم اجازه دادیم کای مستقل شه واسه این بود که اون تورو داشتو میدونستم با وجود تو کار اشتباهی نمیکنه…کیونگ سو راستشو بخوای من اوایل نگاه مثبتی بهت نداشتم پدرشم همینطور…اما کم کم فهمیدم اونی که حتی بیشتراز یه دختر میتونه کایو کامل کنه و عیباشو بپوشونه تویی… وقتی اون کای کله شقو سرکشو تبدیل به یه پسر رامو مهربون کردی ما فهمیدیم که تو میتونی عضو فوق العاده‌ای واسه خانواده‌مون بشی…برای همین دیگه نه واسه من حرفو نیشو کنایه های اقوام مهم بود…نه واسه پدرش افت سهامو فروش شرکت یا تیتر روزنامه ها شدن…مطمئن باش اگه تو نبودی ما اینقد خوب از پس کای برنمیومدیم
کیونگ سو سرشو پایین انداختو لباشو گاز گرفت:
_من…خیلی دوستون دارم مادر جون…اگه هزار بار به دنیا بیام شمارو به عنوان پدرو مادرم انتخاب میکنم…ازتون ممنونم چون بدون توجه به موقعیت اجتماعیم منو قبول کردین…
خانم کیم خندیدو موهای مشکیو کیونگو بهم ریخت:
_الان دیگه وقت این حرفا نیست کیونگ سو…حالا تو جزءی از خانواده‌ی کیمی و لازم نیست از کسی یا چیزی تشکر کنی
کیونگ سو نفس عمیقی کشیدو برای چندمین بار تلاش کرد تا بغضشو حفظ کنه…ازینکه مادر کای تا اونحد با اطمینان حرف میزد و از تصمیم کیونگ سو بی خبر بود احساس گناه میکرد…
_کیونگی من دیگه میرم…توهم زودتر خوب شو و پسرمو ناراحت نکن
نه میتونست لبخند بزنه نه توان پنهون کردن ناراحتیشو داشت…چند بار پلک زدو با بغض سرشو تکون داد:
_خداحافظ مادرجون…مراقب خودتون باشین
خانم کیم با لبخند مادرانه و مهربونی خداحافظی کردو اونو با بغض خفقان آورش تنها گذاشت…چشمای بغض آلودشو روی در متوقف کرد…پلکهاش میلرزیدو خبر از قطره‌ی اشکی که با بیرون چکیدنش مقابله میشد میداد…نفس حبس شده شو ازاد کردو چشماشوروی هم گذاشت…هنوز از شوک صورت خیس شده‌ش بیرون نیومده بود که با باز شدن در با دستپاچگی پلک زدو اشکاشو پاک کرد…کای به در گاه در تکیه دادو به حرکات آروم کیونگ سو که برای خواب آماده میشد زل زد…کیونگ سو زیر پتو خزیدو پشت به کای چشماشو بست
_داروهاتو خوردی؟؟
وقتی جوابی نگرفت با کلافگی موهاشو عقب زد و به تخت نزدیک شد…پشت سرش دراز کشیدو قسمتی از پتو رو روی خودش کشید:
_قهری؟؟
_چرا باید قهر باشم؟؟؟تو کاری نکردی کای
_میدونم از دستم ناراحتی
_دوشنبه وقت آزمایش داری یادت نره
_الان این مهم نیست
_بهتره دیگه غذای بیرونو نخوری معدت واسه همین اینطوری شده
_کیونگ سو
اشکاش به آرومی پایین میریختو توی بالش فرو میرفت:
_به جیمین بگو هرروز بیاد…اون غذاهای سالمی میپزه
با تنیدن دستای کای به دور بدنش لباشو بهم فشرد تا صدای گریه‌شو از اون پنهون کنه
_من به جز دستپخت تو هیچ غذای دیگه ای نمیخورم
ب.سه ای روی گردن کیونگ سو گذاشتو چند ثانیه ل..بهاشو همونجا نگه داشت…کیونگ سو چشماشو بستو نفسشو ازاد کرد…صدای نفسش همراه با لرزش قابل توجهی توی گوش کای پیچید
_شب بخیر کای
کلمه های زیادی برای جایگزین کردن توی ذهنش اومد…خداحافظ…مراقب خودت باش..و…اما کیونگ به همون چند تا حرف کوتاه بسنده کرد تا ذهن کایو مشغول نکنه..شاید اینطوری عذاب وجدان بیشتری بهش تحمیل میکرد
_____________________________________________
(سلام ببخش مسیجتو ندیدم…موبایلم توی هتل بود)
(عیب نداره
هتل؟؟!منظورت چیه؟!)
(اممم اینطوری نمیشه باید مفصل توضیح بدم.زنگ میزنم)
چان گوشیو توی جیبش گذاشتو شمع روی کیکو روشن کرد…دلش نمیخواست تا وقتی لو زنگ نزده اونا رو کنجکاو کنه پس چهره کنجکاوو پراز سوالشو طبیعی گرفتو کیک به دست درحالیکه لبخند دندون نمایی روی لباش بود به سمت نشیمن رفت…
_کیکش اونقدر قشنگ شده که دلم نمیاد نشونتون بدم
لی با ذوق روی کاناپه چهارزانو نشستو دستاشو بهم مالید:
_نازه شصتم…از هر انگشتم یه هنر میریزه
با صدای موبایل چان همه با شوقو ذوق وصف نشدنی ای به چانیول خیره شدن..چانی کیکو روی میز گذاشتو صاف ایستاد:
_لوهانی؟؟
_سلام هیونگ…خوبی؟؟
نگاهی به کریس انداختو کنارش نشست:
_ما خوبیم…چه خبرا؟؟امم منظورت از هتل چی بود؟؟
بک اخمی کردو با اشاره به چان گفت که تماسو روی بلند گو بذاره…چان گوشیو از گوشش جدا کردو دستشو جلو تر برد تا بقیه راحت تر بشنون
_خب…داستانش طولانیه هیونگ…نمیدونم چجوری بگم
کریس خم شدو خواست چیزی بگه که با اشاره‌ی لی منصرف شد…چان با سردرگمی پلک زدو سرشو جلو برد:
_چیزی شده لوهان؟؟
لو مکث کوتاهی کردو با تردید صداشو پایین تر آورد:
_میگم چان…اما جزئیاتشو باید سرفرصت توضیح بدم الان قول بده زود قضاوت نکنی و عصبانی نشی
_میگی چیشده یا نه؟؟
_باشه باشه…میگم
بکهیون نگاهی به چان انداختو با کنجکاوی سرشو تکون داد…چان درجوابش شونه ای بالا انداختو به موبایل توی دستش خیره شد
_درمورد…اوه سهون تا بحال چیزی گفتم؟؟
_اوه سهون؟؟!…همونی که اوایل واست مشکل ایجاد میکرد؟؟
_آره…اوایل خیلی اذیتم میکرد
_خب؟؟…اون هنوز اذیتت میکنه لوهان؟؟
لو به حیاط بزرگ هتل خیره شدو نفس عمیقی کشید:
_نه چان اون…اون اذیتم نمیکنه..من…چیز دیگه ای میخوام بگم
چان با کلافگی موهاشو عقب زدو شمع روی کیک که درحال آب شدن بودو خاموش کرد:
‌ _نصفه عمرم کردی لوهان
_خب…من…درسته که اوایل خیلی از دستش عذاب میکشیدم…ولی…من‌…من سهونو دوست دارم…اونم همینطور
لباشو گاز گرفت با اخم کمرنگی به نقطه‌ای چشم دوخت…منتظر بود تا عکس العمل چانو ببینه اما جز سکوت چیز دیگه ای نشنید
همه با دهن باز به هم نگاه میکردن و هر کدوم به نوبه خودش تلاش میکرد تا اون جمله رو تحلیل کنه
_هیونگ؟؟؟!!!…صدامو میشنوی؟؟
چان به خودش اومدو با سردرگمی پلک زد:
_آاا…میشنوم لوهان.‌.ولی…مطمئنی که دوسش داری؟؟…یا اصلا این به کنار…اونو میشناسی؟؟از حسش مطمئنی؟؟…من واقعا گیج شدم…
_لوهانا اوه سهون…همون پسر رئیس جمهور اوه نیست؟؟
با سوالی که کریس بدون مقدمه پرسید چشمای همه از حقیقتی که بهش فکر میکرد گشاد تر شد و لو با تعجب لباشو خیس کرد:
_عه…هیونگ توهم اونجایی؟؟
_درواقع هممون اینجاییم لو…و منتظریم جواب سوالمونو بدی
_اوه…پس همتون شنیدین؟!
چان قبل ازینکه کسی سوالی بپرسه با تاکید کلماتو تکرار کرد:
_لوهان…جواب بده…اوه سهون پسر رئیس اوهه؟؟
لو آب گلوشو پایین دادو نرده های لبه‌ی تراسو توی مشتش فشرد…
_آره…هست
کریس که انگار منتظر جواب بود تکیه دادو سرشو درجواب نگاه نگران لی تکون داد…چان خنده‌ی عصبی کرد وموهاشو عقب داد:
_دیوونه شدی؟؟…هیچ معلوم هست داری چی میگی؟؟.اصلا باهم جور درمیاد؟؟…لوهان تو…یکم فکر کن که واسه چی رفتی اونجا…نکنه یادت رفته کی هستی؟؟…پسر ابر مافیای شبه جزیره…و پسر رئیس جمهور کره…محض رضای خدا مغزتو به کار بنداز
لو صداشو پایین آوردو با بغض لباشو بهم فشرد:
_فکر میکنی فکر نکردم؟؟…هیونگ این موضوع داره دیوونم میکنه…من نمیتونم از سهون دست بکشم اما میدونم که ماهیت منو سهون باهم جور درنمیاد…
بک کنار چانیول نشستو با نگاه گرمی بازوشو نوازش کرد:
_چانیولا آروم باش…بهش فشار نیار
چان نفس عمیقی کشید تا کنترل خودشو به دست بگیره…
_باشه…باشه لوهانا اینکه دوسش داریو درک میکنم…میدونیکه من الان بهتر از هر کسی میتونم بفهممت ولی…فقط بهم بگو که…تو بهش گفتی که دوسش داری یا نه؟؟منظورم اعترافه
_اول…اول اون بهم اعتراف کرد
چان کف دستای عرق کرده‌شو به شلوارش کشید با صدای آروم تر و خونسردی ای که برای طغیان کردن منتظر تلنگر بود پرسید:
_و تو…؟؟؟
سکوت سنگین خونه بکهیونو میترسوند…اما سعی کرد تمام حواسشو به صدای لرزونو بغض آلود لو بده…
_قبولش کردم…ما…
_لوهان…
حرفشو قطع کردو کف دستشو به صورتش کشید…دوباره سرشو بالا گرفت و موبایل به دهنش نزدیک کرد:
_لوهان تو میدونی داری چیکار میکنی؟؟اصا اون پسر چطور میتونه اینقد ریسک پذیر باشه؟؟انگار اونم یادش رفته کیه و این رابطه ممکنه چقد خطرناک باشه
شرایط هر لحظه برای لو سخت تر میشد…لوهان همیشه ازینکه حرفش به خاطر شکستن بغض قطع بشه متنفر بود…پس آرومو با احتیاط طوری که صداش نلرزه جواب داد:
_نمیدونه
_چیی؟؟؟
اینبار صدای کریس رعشه ای به جونش انداخت…چشماشو روی هم گذاشتو اولین قطره ی اشکشو پاک کرد
_تو به سهون هیچی نگفتی؟؟
لو به پشت سرش نگاه کردو صداشو پایین تر آورد:
_چی انتظار داری هیونگ؟؟اینکه من به اون بگم سهون اینی داری واسش از همه چیت میگذری پسر بزرگترین مافیای کره‌اس؟؟من حتی نمیخوام اون لحظه رو تصور کنم
چان:
_تو احمقی لوهان؟؟؟…آخرش قراره چی بشه؟؟انتهای رابطه تون چی میشه وقتی که مادرت مجبورت کنه برگردی به اون کثافت دونی
_انتهایی وجود نداره هیونگ…دیگه قرار نیست ازون زن پیروی کنم…قرار نیست به اون خونه برگردم…من دیگه نمیخوام آدما و زیر دستاشو ببینم…
مکثی کردو گوشیو بین انگشتاش محکم کرد:
_من دیگه نمیخوام اون زندگیو ادامه بدم
هر پنج نفرشون سکوت کرده بودن…صدای موسیقیه ارومی که از تلوزیون پخش میشد توی گوش لو میپیچیدو با صدای باد همخوان شده بود…نمیدونست که اون جمله چه تأثیری روی هیونگاش گذاشته…دهنشو باز کرد تا چیزی بگه اما هیچ صدای ازش خارج نشد
_لوهانا…زندگیه قبلیه تو…فقط شامل بانو شینو عمارتو تنهاییات نمیشه…تو اون زندگیو کنار گذاشتی…ینی مارو…
صدای آرومو و لحن ناباور چان بغضشو بزرگتر میکرد…سرشو پایین انداختو اجازه داد سیل جدید اشکاش صورتشو لمس کنه:
_میبینمتون هیونگ…وقتی من یه زندگیه جدیدو شروع کردم شماها با یه لوهانه خوشحال روبه رو میشین…ولی فکرشم نکنین که اجازه بدم از زندگیم برین…من فقط میخوام سیاهی رو از زندگیم پاک کنم پس شماها جاتون امنه
بکهیون چند بار پلک زد تا پرده‌ی نازک اشک چشماش کنار بره…لبخند کمرنگی زدو گوشیو از دست چان درآورد:
_لوهانی…من فکر میکردم چون مجبوری حتی بعداز اون مأموریت اونجا موندی…خوشحالم که دلیلش عشق بوده…فکر هیچیو نکن همین که اونجا خوشحالی کافیه
لو بین اشکاش آروم خندیدو اشکاشو پاک کرد:
_ممنونم بکهیون…به زودی میبینمتون مطمئنم سهون میدونه که چقد دلم میخواد ببینمتونو منو میاره
_لوهان موضوع هتل چی بود؟؟
لو که هنوز رگه هایی از ناراحتیو توی صدای چان حس میکردلباشو خیس کردو طوریکه حالو هوای دوستاش عوض بشه به صداش کمی انرژی داد:
_اممم…منو سهون واسه یه هفته اومدیم مسافرت…الان ایچئونیم سهون هتل گرفته
بک با هیجان خندیدو لبخند به لب بقیه آورد…لی با خوشحالی خم شدو پرسید:
_دو نفری؟؟خوش میگذره؟؟
لو که گونه های سرخ شده بود دوباره برگشتو نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت
_با سهون حتی توی همون عمارتم خوش میگذره چه برسه به اینجا
_هیونگه من دوست// پسره پسر رئیس جمهوره…چه باکلاس
همه با اون شورو هیجان بک که حالا استرس موضوع اصلیو کمی از یادشون برده بود خندیدن…چان با لبخند موهای بکو مرتب کردو اونو به سمت خودش کشید:
_آروم بگیر کلوچه…
بک که انگار چیزی یادش اومد ازجا پریدو با چشمای گرد از تعجب پرسید:
_لوهان گفتی تو هتلین؟؟این چیزایی که گفتی…مواظب باش نشنوه
لو لبخندی زدو آدمایی که توی حیاط کوچک تراز حد معمول دیده میشدن رو از نظر گذروند
_نگران نباش سهون نیم ساعت پیش رفت بیرون…البته الاناس که بیاد
_ینی الان تو هتل تنهایی؟؟…نمیترسی؟؟
_اگه سیصد نفر مسافرو پرسنل دیگه رو فاکتور بگیریم آره تنهام…اونقدرام ترسناک نیست الان روی تراس ایستادم مشکلی نیس
کریس لبخند زدو خودشو جلو کشید تا دوباره شمع روی کیکو روشن کنه:
_بچه ها انگار مناسبت امشبو فراموش کردین…زود باشین شروع کنین
لو با کنجکاوی چشماشو ریز کرد اماتاخواست چیزی بپرسه با صدای کارتی که توی در کشیدو شد به سمت در تراس برگشت…سهون توی دیدرسش نبود اما لامپ اتاق که روشن شد از برگشتن سهون مطمئنش کرد…دوباره چرخیدو به درختای بلندی که اروم تکون میخوردن خیره شد:
_چیشده هیونگ؟؟
_لوهانی امشب تولدته فراموش کردی؟؟؟
_اوه راستش فراموش کرده بودم…
بکهیون قبل از بقیه چاقو رو برداشتو پشتش پنهون کرد تا خودش کیکو برش بزنه…همه به اون حرکتش میخندیدن اما بازهم ضربه‌ی کریس به ساق پای بک بود که خنده‌ی کیوتشو محو کرد:
_آااییی عنتر چرا فقط به یه پام میزنی؟؟؟
کریس چشمکی زدو تکیه داد:
_بعدا اون یکیو میزنم
بکهیون پشت چشمی نازک کردو با صدای بلندی داد زد:
_لولوی بک…تولدت مبارک
بعدازون سروصدای بقیه هم بلند شدو خنده‌ی لوهانو عمیق تر کرد…با تنیدن بازوهای سهون به دور کمرش از جا پریدو سرشو چرخوند:
_واااااییی… سهونا ترسیدم
سهون سرشو روی شونه‌ی لو گذاشتو ب.سه ای به گردنش زد:
_با کی حرف میزنی؟؟
_هیونگام…دورهم جمع شدنو دارن تولدمو جشن میگیرن
_اوه جدا؟؟!پس بیا ما هم همراهیشون کنیم
همه با دقت به مکالمه‌ی سهونو لوهان گوش میدادن…بکهیون با هیجان آستین لیو کشیدو به موبایل اشاره کرد:
_اوه سهونه…
لی خندیدو دستشو کشید:
_باشه فهمیدم
بکهیون خنده‌شو خوردو صداشو صاف کرد:
_اهم…لوهانا اونجایی؟؟
_آ…آره بک میشنوم…
سهون کمر لوهانو گرفتو اونو به سمت اتاق برد:
_بیا اینجا
لو با سردرگمی سعی میکرد جواب هردو طرف بده و از طرفی رفتار سهون اونم وقتی که داشت با تلفن صحبت میکرد غیر معقول بود…سهونو اونو روی کاناپه شوندو به سمت آشپزخونه‌ی کوچیک اتاق رفت…لو همونطور که حرکات سهونو لبخند جذابشو زیر نظر داشت زمزمه کرد:
_هیونگ سهون خیلی عجیب شده…یه فکری تو سرش داره…
لی با نگاه حسرت باری به کیک خیره شدو مثل بقیه نظریه‌ی خودشو داد:
_میخواد مارو دق بده
سهون ظرف بزرگیو از توی یخچال بیرون کشیدو رز سرخی رو از روی میز برداشت…لوهان با دیدن کیک توی دست سهون لبخند دندون نما و مشتاقی زدو با هیجان روی مبل جابجا شد:
_سهوناااا…
سهون با لبخند بهش نزدیک شدو کیکو روی میز گذاشت…بلافاصله شمعو روشن کردو گلو به سمت لو گرفت:
_ببخش نمیتونستم زیاد تنهات بذارم وگرنه فکر هیجان انگیز تری میکردم…لوهان با خوشحالی گلو گرفتو بوسه‌ای روی گونه‌ی سهون گذاشت ممنونم سهون همین خیلیم عالیه تو قبلا به اندازه کافی منو سورپرایز کردی
سهون دستشو دور کمر لو حلقه کردو اونو به سمت خودش کشید
با صدای داد نه چندان بلند بک لو چشماشو ریز و خنده‌ی ریزی کرد
_میخوام بگم ببخشید بدموقع مزاحم شدم ولی دوست پسرت بیشتر بدموقعس لوهان
_یااا بکهیون این چه حرفیه
سهون خندیدو خواست چیزی بگه که لو بلافاصله روی بلند گو گذاشت:
_بفرمایین بکهیون خان من دیگه چیزی نمیگم
بک با هیجان تند تند دستشو جلو صورتش تکون دادو خودشو باد زد…صداشو پایین آورد و با ذوق به چان نگاه کرد:
_اون اسممو صدا زد…صداششش…چقد جذابههههه
لیو کریس میخندیدن اما چان سعی میکرد با جدی نشون دادن خودش بحثو عوض کنه:
_لوهان شمعمون آب شد….آرزو کن
لو با لبخند نگاهی به سهون انداختو وقتی چشمای براق اونو دید با دستپاچگیه بانمکی که تپش های قلب سهونو بالا میبرد چشماشو بست
_خب ساکت باشین تا آرزو کنم
بک به بازوی چان زدو با برگشتن سر چانیول دم گوشش زمزمه کرد:
_شنیدی چه صدای جذابی داره؟؟…یاد بگیر
چان با حالت گنگو پوکر به چشمای شیطون بک خیره شد و سرشو پایین آورد…با ولومی پایین تراز بکهیون جواب داد:
_اون یه دوست پسر مثل لوهان داره
لبخند از لبای ریزو صورتیه بک محو شد…با حرص به نگاه پیروزمندانه‌ی چان زل زد اما تاخواست جوابی بده با لگد کریس ساق پاشو گرفت:
_کریس
کریس انگشتشو روی لبش گذاشتو بدون توجه به اخم چانیولو بکهیون به گوشی اشاره کرد:
_شششش…
چند ثانیه بعد لوهان چشماشو باز کردو به چشمای منتظرو خندون سهون خیره شد
_تولدت مبارک لوهانم
با صدای سهون هر چهارتاشون شروع به دست زدنو خوندن شعر تولدت مبارک برای برادرکوچکترشون کردن…بکهیون خم شدو شمع روی کیکو فوت کرد…صدای تشویقو داد زدناشون بلند تر شدو لبخند لوهانو سهونو پررنگ تر میکرد
_تولدت مبارک لولو…
_ممنون بچه ها…از همتون ممنونم…خیلی خوشحالم کردین
لو با حس ل.بای سهون روی گونش چشماشو بستو بیشتر توی آغوشش فرو رفت…
_لوهانا خیلی دلم واست تنگ شده…لطفا مخشو بزن تا بیارتت پیش ما…
لو با دستپاچگی خندیدو سرشو بالا گرفت…با چشمکی که سهون زد لباشو گاز گرفتو جواب داد:
_هیونگ بهتره فردا حرف بزنیم امشب به اندازه‌ی کافی ابرومو بردی
بکهیون با شیطنت خندیدو ابروهاشو برای اون سه نفر بالا انداخت:
_بهش بگو چانیول نخ میده
چان چشماشو گرد کردو قبل از گفتن حرفی مشتشو به بازوی کریس کوبید تا خنده‌ی بلندشو قطع کنه:
_امشب خیلی زبون درآوردی…حسابتو دارم
_آخ جون لوهان من دیگه قطع میکنم کار دارم
_بیون بکهیونه منحرف گوشیو بده به یه نفر دیگه
_این نصفه آبروی دیگران که واسش مهم نیست…درضمن لازم نیست خجالت بکشی این دو تا به احتمال زیاد الان که تنها شدن میرن میخوابن…کلا عادت به شبا ندارن…صبح زود بیدار میشنو…
_هیووونگ
لو با خنده سرشو تکون دادو دستشو به پیشونیش کشید:
_لطفا این بحثو بذارین واسه یه وقت دیگه
_لوهانی بهتره قطع کنی اینا تا صبح حرف دارن
لو درجواب لی لبخند زد:
_باشه هیونگ من دیگه قطع میکنم…اممم نمیدونم چجوری تشکر کنم…امشب یکی از بهترین شبای عمرم بود
چان دستای بکو از پشت قفل کردو اونو به خودش چسبوند:
_واسه ماهم همینطور بود داداشی…مواظب خودت باش
همه خداحافظی کردنو گوشی دوباره دست بک افتاد:
_یادت باشه کیکتو من فوت کردم…دوست دارم لولو کوچولوی من…
لو با چشمای نمدار سرشو پایین انداختو زمزمه کرد:
_منم دوست دارم بک بکی…
چان دستشو پشت بک کشیدو صداشو بالا برد:
_بهمون زنگ بزنی
_حتما هیونگ…خداحافظ
_خداحافظ
قبل ازینکه لو تماسو قطع کنه صدای بک توی گوشی پیچید:
_لوهاااان
لو با تعجب جواب داد:
_دیگه چیه؟؟؟
صدای شیطون بک همشونو به خنده آورد:
_آخره هفته‌ی خوبی داشته باشید
_برووووو
بک خنده‌ی ریزی کردو تماسو قطع کرد…سهون دستاشو دور بدن لو حلقه کردو سرشو توی گردنش فرو برد:
_کیک میخوری؟؟
_شاممون چرب بود…بهتره بذاریمش واسه فردا
سهون دستشو گرفتو از روی کاناپه بلندش کرد:
_‌تا تو مسواکتو بزنی اینجارو جمعو جور میکنمو میام…
_باشه صبر کن این گلو بذارم توی آب
لو گلای دو تا از گلدونهای اتاقو یکی کردو تک رز سرخشو توی دستش گرفت…سهون کیکو توی یخچال جا دادو با لبخند جذابی سرشو به سمت لو که پشت بهش مقابل میز ایستاده بود چرخوند:
_امشب اولین شبیه که مال منیو قراره پیشم بخوابی
لو گلبرگهای مخملیو خوشبوی گلو لمس کردو لبخند کمرنگی زد…بینیشو بین گلبرگهای اون فرو بردو نفس عمیقی کشید:
_اون یه احمقه….
لباشو بین دندوناش گرفتو نفسشو بیرون داد:
_من از لحظه‌ی تولدم مال اون بودم…
_چیزی گفتی لو؟؟
آروم خندیدو درحالیکه گلو توی گلدون میذاشت سرشو تکون داد:
_نه…هیچی
_____________________________________________
نفسهای منظمو حرکات آروم قفسه‌ی سینش به کیونگ سو فهموند که خوابش عمیق شده…به لبای پرو حجیمش خیره شدو آروم پلک زد…نگاهشو روی اعضای صورتش سُر دادو روی چشمای بسته‌ش متوقف شد…اگه زمان داشت سالها مینشستو بدون ذره ای خستگی به اون چهره‌ی جذابو سرد خیره میشد…آه بلندی کشیدو از جاش بلند شد…پاهاش با لمس زمین لرزه‌ی کوتاهی زدو اون سرما رو مثل یه رعد به قلبش رسوند…هیچوقت متوجه نشد چرا بهار امسال تااینحد سرد بود…از تخت پایین اومدو روی زمین نشست…روتخیو کنار زدو درحالیکه به کای خیره شده بود با احتیاط چمدونو بیرون کشید…
٬٬جونگینا…زمستون هنوز ازین خونه نرفته…لباس گرم بپوش٬٬
_____________________________________________
خب دوستان میدونم خیلی عصبانی شدید و بهتون حق میدم که خیلی دیر آپ کردم اما میخوام ازین به بعد حجم هر قسمتو کمتر کنم به جاش دوبار درهفته آپش کنم…
موضوع مهمی که میخوام درموردش بگم اینه که احتمالا تا دو سه قسمت دیگه به پارت +۱۸ میرسیم
واسه گرفتن رمز:
کسایی که تلگرام دارن عضو چنل فیک بشن
@antilovehunhan
و کسایی که اینستاگرام دارن ازین طریق رمزو بگیرن:
Hunhan_world1
اگر هیچکدومشو ندارین توی کامنتا آدرس ایمیلتونو بدین
رمزو به خواننده های اصلیم و کسایی که تا قسمت +۱۸ هر قسمتو کامنت بذارن میدم
راستی درمورد عصبانیت سهون توی قسمت قبل خیلیاتون گفته بودین که نکنه سهون بیماری روانی داره…بیماری روانی خاصی نداره و توی قسمتهای آینده متوجه همه چیز میشین…توصیه ی من مثل همیشه
صبور باشین 

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 130 نظر 10 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
nutella^_^
مهمان

وای فیکت عالیه به نظرم بهترین فیک تو دنیاس واقعا دروغ نمی گم اینقد خوبه که امیدوارم هیچ وقت تموم نشه^_^
سعی میکنم همیشه واست کامنتای خوب بزارم.
اگه میشه رمز قسمتای بعدی رو برام بفرست وگرنه دیونه میشم@_@
قول میدم همیشه واست کامنت بزارم جونه خودت زود برام بفرس
فایتینگ!

Baran.nsy
مهمان

بعد از یه غیبت طولانی اومدم ممنون فقط یه نمه غمگین بود

byun kosar yeol
مهمان

Arrr in qeamat xwiliii xub budddd😭😭😭😭😭😭😭😭

سمیرا
مهمان

مننننننن عاشق جمع دوستانه ی پنج نفرشونم😍😍😍😍😘😘😘😘😘
سهون چقدر باحاااالههه😊😊 خوب با دوستای لو کنار اومد😆😆

ماهور
مهمان

سلام گلم من خواننده جدیدم .عالی بود انقدر این لوهان خورد منم گشنم شد
راستی این ایمیل من لطفا رمزو بفرست:[email protected]

Samin
مهمان

مرسی خیلی زیاد، تند تند تر بیا‌ ، لایک

sahar
مهمان

هونهااانششش فوق العاده بووود بکیونه شیطوون الهیی کیونگییی مرسیییی عاالی عااالی بووود💖💖💖💖💖💖💖

maryam
مهمان

عالیییییییی
الهی کینگسوووووووووووووووو
لوهان و سهووووون
خسته نباشی

mahfam
مهمان

خیلى خیلى قشنگ بود
واقعاً ممنون

اوه سهون
مهمان

سهون سوپرایز کن😁😁😁😚
چه روش خوبی برا ساکت کردن لو بود😍
وایییییییی تو اسانسور حرفش لرزه ای به جونم انداخت
حتی تصورشم عالیه😍😍😍😍😍فایتینگ من نه تله دا م نه اینستا نمیدونم تو نظرات پایین بهت ایمیل دادم یا نه. بخدا اگر رمز ندی ها اتفاقات بدی بینمون می افته😁😁😜😘
[email protected]

parisa
مهمان

واوو…بلخره لولو به همشون گفت…
چانبک عشقم…ینی اون دختره زنگ زده بود به چانی؟!اگ بک بفهمه ناااراحت میشه
بترکی کریس پای بکی و قلم کرررد~_~
خیلی قشنگ بووود..مرررسی😘❤🌹

مهرانا
مهمان

عررررررررر منم ار این لولو ها میخوام😭😭😭پستش کنید دم در خونمون😭😭😭
کیونگی چشم باقالی😿😿😿💔💔💔💔
عاشق جایی شدم که داشتن با تلفن حرف میزدن😂😂😂😂

reytj
مهمان

سلام مرسی ک اپ کردی عالییییی بود من خیلی دیر خوندم و نظر دادم ببخشید

wpDiscuz