هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Anti Love ep42

بکهیون خودشو گوشه‌ی کاناپه جمع کردو بدون توجه به چان با گلهای مخملش وررفت:

_لوهانا من خوابتو دیدم…تو برگشته بودی پیشم ولی چان به جای تو رفته بود

_دیوونه‌ی عاشق

_نه نه ناراحت نبودم…هه فوقش یکی دو سالی فک میکردم رفته واسه سربازی…مهم این بود که تو برگشته بودی

نگاه شیطونی به چان کرد و بلافاصله با چشمای ریز شده و نگاه تهدید آمیز اون مواجه شد

_چیه باز نکنه قهرین؟؟

بک خندیدو لبای چانو بین انگشتاش فشار داد:

_آخه من دلم میاد بااین نره غول زشت قهر کنم؟

چان اینبار با چشمای درشت خندید:

_بک من اینجاما…

بکهیون جلوی گوشیو گرفتو با حالت بی تفاوت سرشو سمت چان خم کرد:

_حتی فکرشم ترسناکه…

لو با خوشحالی میخندیدو ثانیه ای نگاهشو از درّه‌ی مقابلش نمیگرفت:

_باز شما دوتا شروع کردین؟؟؟بکهیون اینقد کرم نریز

بک خنده‌ی بانمکشو جمع کردو با کنجکاوی پرسید:

_لولو؟؟…گفتی یه چیز باارزش پیدا کردی که نمیخوای برگردی…نمیخوای بگی چیه؟؟

لوهان با لبخند دلنشینی لباشو گاز گرفتو با پاش سنگ کوچیکیو به پایین پرت کرد:

_الان نمیتونم بگم بک…ازین به بعد زیاد بهتون زنگ میزنم…همه چی داره درست میشه

_چچ…حالا که کنجکاوم کردی هیچی نمیگی؟؟

_بهت میگم بک…فضول نشو

چان آروم به بازوش ضربه زدو اخم کرد:

_زودباش

بکهیون با کلافگی دستشو پس زدو لباشو جمع کرد:

_لولو بیا بااین دراز حرف بزن…ولی بعدش دوباره با خودم حرف میزنیا

لو با لبخند سرشو پایین انداخت:

_باشه بک بکه کیوتم بعدش تا هر وقت بخوای حرف میزنیم

بک گوشیو از گوشش فاصله دادو سمت چان گرفت:

_بگیرش ملخِ کم صبر

چان با ذوق گوشیو قاپیدو از جاش بلند شد

_یااا…کجا میری؟؟

چان با شیطنت ابروشو بالا انداختو همونطور که به سمت تراس میرفت داد زد:

_خصوصیه فندق…مزاحم نشو

بک با حرص کوسنو سمتش پرت کردو قبل ازینکه چان ببینه ابروهاشو که به خاطر درد حاصل ازون تکون خوردن ناگهانی توی هم رفته بود باز کرد

بااینحال لبخندی که از خوشحالیه دوباره شنیدن صدای لو روی لباش نقش بسته بود جای خودشو حفظ کرد

___________________________________________________________________________

هوای خنکو تازه‌ی بالای کوه توی‌ریه هاش حس تازگیو فوق العاده ای بهش میداد…نسیم آرومو نرمی که میوزید مژه های بلندشو تکون میدادو توی پرتگاه عمیقش پخش میشد…نور آفتاب با ملایمت بی آزارش موهای روشنشو به درخشش وادار میکردو پوست سفیدشو روشن تر نشون میداد…انگار تنها هدف تابشش اون فرشته‌ی خیره کننده بودو زمین به لطف اون بود که روشن میشد :)…چشماشو بستو با لبخند سرشو بالا گرفت…با یک نفس عمیق تمام ریه شو با اکسیژن تازه و پراز طراوت اطراف پر کرد

_زنگ زدی؟؟

چشماشو باز کردو با همون لبخند سرشو سمت سهون چرخوند…

_اهم…چند دقیقه‌ای میشه که قطع کردن

سهون یکی از لیوانای توی دستشو جلوی لو گرفتو بهش اشاره کرد:

_بفرمایید

لو لیوانو گرفتو نگاه تشکر آمیزشو به سهون دوخت:

_ممنونم سهون…واسه همه چی

سهون روی نیمکت سنگی‌ای که روش نشسته بود کمی جابجا شدو نگاهشو به جای نامعلومی داد:

_چشمات برق میزنه

لو عمیقتر به سهون خیره شد…دلیل تغییر حال اونو نمیفهمید بااینحال برای تشکر لیوان نوشیدنیشو کنار گذاشتو خودشو به سمت سهون کشید:

_سهون؟

نگاهشو از مناظر اطراف گرفتو به چشمای کشیده‌ی لو خیره شد…لو دستاشو دور بازوی سهون پیچیدو گونشو بهش چسبوند:

_واسه خیلی چیزا بهت مدیونم…نمیدونم چجوری جبرانشون کنم

سهون آروم خندیدو بعداز بیرون کشیدن بازوش از بین دستای لو اونو دور شونه هاش حلقه کرد:

_به اندازه‌ی تک تک اون کارای ریزو درشتی که واست کردم تو بهم آرامش دادی…این ینی بی حسابیم

لو با شوق خندیدو به سهون خیره شد…نگاه هاشون هر لحظه پررنگ تر میشد…حرارتو آرامشی که ازون نگاها دریافت میکردن برای هردوشون غیرقابل باورو تصور بود…نور خورشید توی موهای روشنو چشمای زیبای لو تابیده بودو نگاه سهونو به در آغوش کشیدن اون چشما دعوت میکرد…

_میخوام همه چیزو باهات تجربه کنم لوهان…میخوام تمام احساسات مثبت دنیارو درحالی تجربه کنم که عشق تو باهاش ترکیب شده

لو خودشو توی آغوش سهون فشردو چشماشو روی تمام نقاط صورتش چرخوند:

_میشه انجامش بدی؟؟؟دیگه لازم نیست به زبونش بیاری…تو هر جا که دلت میخواد منو بکشون قول میدم بدون هیچ مخالفتی تا هر جای دنیا که میری دنبالت بیام…فقط…

چشمای خیسشو دزدیدو تند تند پلک زد…با صدای لرزونش جمله‌ای که مدت ها بهش فکر کرده بودو به زبون آورد:

_فقط اونقدر بهم نزدیک باش که هر طرف دستمو دراز کردم لمست کنم…سهون هیچوقت ازم دور نشو هر جایی که خواستی بیشتراز یه بار طلوعو غروب خورشید بمونی منم باید کنارت باشم

سهون لباشو به پیشونیه لو چسبوندو چشماشو روی هم گذاشت…عطر مسخ کننده‌ی موهاشو نفس کشیدو ب.سه شو روی پیشونیه اون کامل کرد…

_قول میدم لوهان…اینکه ازت دور باشم واسه خودمم غیر ممکنه…

لو

سرشو بالا بردو با قلب پراز تپشش صورت سهونو نوازش کرد…سهون نگاه آرومی به چشماش انداختو بالبخند مچشو گرفتو کف دستشو ب.سید…آروم دست لوهانو پایین بردو سمت چپ سینش فشار داد…لو با نگاه بهت زده اول به دستشو دوباره به سهون خیره شد…

ضربان قلب سهون انگار قصد داشت دستشو سوراخ کنه…حتی تصورشم براش غیر ممکن بود که یه روز قلب اوه سهونه آنتی لاو به خاطر عشق تااون حد محکم بزنه چه برسه به اینکه دلیل اون خودش باشه…با هر حرکت اون قلب لوهانم تکون شدیدی میخورد…لباشو خیس کرد تا چیزی بگه که سهون لباشو از هم فاصله داد:

_حسش میکنی؟؟؟

_…..؛

_داره میزنه بیرون…واسش نگرانم…چند ماهی میشه که اینجور بی تابی میکنه

لو آروم لبخند زدو تمام هوشو حواسشو به سهونو صدای پراز آرامشش داد

_دقیقه دقیق بخوام بگم..‌.از یه آغوش شروع شد…اون آغوش مثل یه بیماری مصری بود…مثل یه اعتیاد…راستش قبلشم یه تکونایی خورده بود…اما من زیاد اهمیت نمیدادم…تااینکه کم کم بی قراریاش شروع شد…بی قراریاشم فقط تو یه تایم مشخص بود…وقتی اون آغوشو حس میکرد…وقتی اونو لمس میکرد…وقتی باهاش حرف میزد.‌‌..خلاصه‌ش اینه…٬٬وقتی اون بود٬٬…

مخاطب حرفاش لوهان بود…و لو اینو میدونست که با وجود موضوع اون جملات که با سوم شخص ادا میشد خودش کسیه که سهون درموردش صحبت میکنه…قلبش هر لحظه تند تر میزد اما نمیتونست با اون سوم شخص خطاب شدنش کنار بیاد…حتی یه لحظه فکر کردن درمورد اینکه منظور سهون خودش نیست وجودشو به لرزه مینداخت…بااینحال کلمات زیبای سهون بهش اجازه نمیداد منفی بافی کنه

_کم کم با آرامشی که ازش دریافت میکردم جون گرفتم…مدت زیادی گذشت تا پیش خودم اعتراف کنم که عاشقش شدم…بهش چیزی نگفتم…من دوباره متولد شدمو اون نمیدونست…من با تک تک لبخنداش…تک تک قطره های اشکش…تک تک نگاهاشو نگرانیاش بارها میمردمو اون نمیدونست…بهش اعتراف کردم…اما هنوز خیلی چیزارو نمیدونه

لو نفسشو حبس کردو با پلک زدنای آروم منتظر ادامه‌ی اون جمله شد

_اون هنوز نمیدونه که وقتی اینطوری نگام میکنه من یادم میره نفس بکشم

لو لبخند کمرنگی زدو با قلبی که پرشده بود از عشقو احساساتش دستشو محکم تر روی قفسه‌ی سینه‌ی سهون فشرد…بلخره نفسشو آزاد کردو با صدای ضعیفی بین خنده‌ی آرومش زمزمه کرد:

_دیوونه…

_دیوونه ترم میشم

لو به خنده‌ی بی صداش ادامه داد…سرشو به سینه‌ی سهون چسبوندو چشماشو بست…

_سهونا

_جونم؟

_ازین به بعد مراقبم باش…همینکه نگام کنی حس امنیت میکنم

_اونکه نیاز به گفتنت نبود ولی…

لو سرشو جدا کردو کمی عقب رفت:

_ولی…؟؟؟

_اممم….یه خبر دارم واست

لو چشماشو ریز کردو اینطوری به سهون فهموند که حرفشو ادامه بده

_من ترتیب یه مسافرت دونفره‌ی یه هفته‌ای رو دادم…ببخش که بهت نگفتم یهویی شروع کردم به ردیف کردنش

لو خندیدو موهای کنار گوش سهونو مرتب کرد:

_این مهم نیست سهون…مهم اینه که دوباره قلبم یه جوری شد

_چجوری شد؟؟

_منو تو قراره بریم مسافرت…ینی یه هفته فقط منم و تو‌…فکر کردن بهش قلبمو قلقلک میده

_من فدای قلبت…ولی امیدوارم زیاد خسته نشی چون قرار نیست یکی دو جا بریم…من پنج تا هتل رزرو کردم

_پنج تا؟؟؟!!!مگه کجاها میخوایم بریم؟؟

دستشو کشیدو از روی نیمکت بلندش کرد:

_پاشو ادامه شو توی ماشین میگم

لو دنبالش به راه افتادو قبل ازینکه درو باز کنه سهون این کارو انجام داد:

_بفرما

لو خندیدو سوار شد…سهون خم شدو کمربندشو بست…ماشینو دور زدو بعداز اینکه سرجاش نشست نیم نگاه شیطونی به لو انداخت:

_چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟

_سهون من دختر نیستم که درو واسم باز میکنی

ماشینو روشن کردو به راه افتاد:

_ربطی نداره عزیزم…من اینکارو واسه خوشحالیه خودم میکنم

_این حرفت ینی خوشحالیه من مهم نیست؟

صدای خنده‌ی سهون فضای ماشینو پر کرد…این خنده‌های بلندو نادر با اشتیاق به گوش لوهان مینشست

_دختر نیستی ولی شبیه دخترایی…اینم مصداقش

لو خنده‌شو کنترل کردو حالت دلخوری به خودش گرفت:

_بی مزه

سهون درحالی که حواسش به جاده‌ی مقابلش بود هراز گاهی نگاهی به چهره‌ی به ظاهر دلخور لو مینداخت…دست آزادشو روی سر لو گذاشتو موهاشو بهم ریخت:

_هنوز منو مزه نکردی.به زودی نظرت عوض میشه

لو لبشو گاز گرفتو با چشمای گرد به بازوی سهون کوبید:

_دهنتو ببند منحرف…

سهون آروم خندیدو از آیینه‌ی کنارش پشت سرشو نگاه کرد:

_فکر کنم وقتی از مسافرت برگردیم چیزی از بازوی راستم نمونه

لو دستشو روی بازوی سهون کشید

_اگه اذیتم نکنی این اتفاق نمیوفته

_باشه باشه ببخشید

لو کمی مکث کردو شیشه‌ی ماشینو پایین کشید…به محض برخورد باد خنک به صورتش لبخند زدو چشماشو روی هم گذاشت:

_کی میریم؟؟

_فردا

چشماشو باز کردو به سرعت به سمت سهون چرخید:

_چی؟؟؟چرا اینقد زود؟؟

_گفتم که…یدفه‌ای شد…میخواستم آخر هفته همه دور هم جمع بشیم ولی هر چی فکر کردم دیدم فعلا نمیتونم اون جمعو بدون نونا تصور کنم…مطمئنم دو نفری خیلی بیشتر بهمون خوش میگذره

لو لبخند کمرنگی زدو به نیمرخش خیره شد:

_باورم نمیشه همه چی اینقد یهویی پیش رفت…همه این چند ماه انگار خواب بودم…

تو منو بیدار کردیو حالام میخوایم کنار هم باشیم…نمیخوام از توی این بهشت بیرون بیام

سهون بدون کلمه ای با لبخند خاصو پراز عشقش دست لوهانو توی دستش گرفتو درحالی که چشم از جاده برنمیداشت انگشتای گرمشو بوسید…برای تنها بودنو درآغوش گرفتن لوهان ثانیه شماری میکرد…این تنها چیزی بود که طی ده سال گذشته تااون حد خوشحالش میکرد

_____________________________________________________________________________

نگاه اجمالی ای به وسایلش کردو در چمدونو بست…درحالیکه اونو کشون کشون به گوشه‌ی اتاق میبرد اطرافو از نظر میگذروند که چیزیو فراموش نکنه…

_میشه ازت خواهش کنم اون دفترو نبری؟؟

چرخیدو با مهربونی لبخند زد:

_چرا اینقد از اون دفتر میترسی هیونگ حواسم هست

_بلخره لو میری…اینقدر سهل انگاری کن تا آخرش بشینی گریه کنی بگی هیونگ کاش اون دفترو سر به نیست میکردم

تک خنده‌ی صدا داری کردو به سمت در قدم برداشت:

_میرم پیش سهون نخوابی کارت دارم

چن با عصبانیت صداشو بالا برد:

_یااا من میدونم تو بری پیش اون مرتیکه دیلاق تا خورشید بیرون نیاد برنمیگردی…چرا باید بیدار بمونم

لو با چشماش به نقطه‌ی حساس زیر شلوار چن اشاره کردو انگشت تهدیدشو بالا گرفت:

_اولا مرتیکه دیلاق اون تووئه…کسی که درموردش حرف میزنی اوه سهونه منه…دوما..

خنده‌ی ریزی کردو با شیطنت گفت:

_حالا اگه دیدی کارمون طول کشید قبل ازینکه خورشید بیرون بیاد بخواب

اجازه‌ی دادو فریاد به چن ندادو با خنده‌ی دندون نمایی از اتاق خارج شد

راهروها خلوت بودو لو ازین که همیشه تایم مناسبیو برای پنهونی دیدن سهون انتخاب میکنه راضی به نظر میرسید…وارد سالن شدو از پله ها بالا رفت…رابطه‌ی عجیبی بین قدمهای رو به بالاشو شدت ضربان قلبش حس میکرد…این تپش های پراز معنی واسش باارزش ترین واکنشهای بدنیش بود و هزاران بار اینو پیش خودش اعتراف میکرد…پشت در اتاق سهون ایستادو بعداز نفس عمیقی ضربه‌ی آرومی به در وارد کردو داخل اتاق سرک کشید…امیدواریش درباره‌ی بیدار بودن سهون به ثمر نشستو اونو درحالیکه کتاب کوچیکی توی دستش بود روی تخت پیدا کرد:

_میتونم بیام تو؟؟

سهون نگاه سردی انداختو خیلی زود چشماشو به کتاب داد:

_نه

لو سرجاش میخکوب شد اما اون یخی که درحال بسته شدن دور پاهاش بود با خنده‌ی ریز سهون آب شد…لبخند محوی زدو با حرص به سمت تخت سهون قدم برداشت…سهون گوشه پتو رو واسش کنار زدو دستاشو برای درآغوش گرفتنش باز کرد:

_چه زودم لباش آویزون میشه

بدون هیچ اعتراضی اخم کردو خودشو بین بازوهای سهون جا داد:

_یه مرد هیچوقت لباش آویزون نمیشه

سهون با تمام وجود اونو توی آغوش گرفتو بوسه‌ای به موهاش زد:

_داشتم کم کم ناامید میشدم

لو چشماشو که به خاطر لمس سهون بسته شده بود باز کردو سرشو کمی بالا گرفت:

_واسه چی؟؟؟

_اینکه بیای

دستشو توی موهای سهون فردو بردو آروم نوازشش داد:

_داشتم چمدونمو آماده میکردم

_لازم نیست زیاد وسیله برداری میریم خرید

نفس عمیقی کشیدو پیشونیشو به چونه‌ی سهون چسبوند:

_سهون

سهون از فرصت استفاده کردو اینبار ب.سه رو روی پیشونیش زد:

_جونم؟؟

_سهونا

_جونه دلم؟؟

_هونا

سهون خندیدو با پایین ترین قدرت ممکن به پشت لو زد:

_یاااا اینطوری صدام نزن خوشم نمیاد

_هونا

_لوهان؟؟؟

لوهان خندیدو دستاشو دور گردن سهون محکم کرد…خودشو بالا کشید تا صورتش کمی موازی صورت سهون باشه…پاهاشون زیر پتو توی هم گره خورده بودو این ضربان قلبشو چند برابر میکرد…اما نتونست از چهره‌ی دوست داشتنی سهون حین حرص خوردنش بگذره:

_ازین به بعد اینطوری صدات میزنم

_بیجا میکنی

_بشینو ببین

_میشینم ولی نمیبینم

_هونا؟؟

سهون چشماشو ریز کردو با شیطونی جواب داد:

_هانا؟؟؟

لبخند لو به طرز مسخره‌ای محو شد:

_یااا…تو نباید اینکارو بکنی…اسمم دخترونه میشه

سهون آروم خندیدو ابروهاشو بالا انداخت… چشمای براق لو بین چشماو لباش جابجا میشد…صورتاشون اونقدر نزدیک بود که به سختی میتونستن همو ببینن…هرم نفسهاشون با هم ترکیب میشدو تپش های قلبشونو تا توی گلو هدایت میکرد…یکدفه لو سرشو جلو بردو با طی کردن اون فاصله‌ی کم لب پایین سهونو بین دندوناش گرفتو فشار داد…درحالی هر لحظه فشار دندوناشو بیشتر میکرد سرشو آروم آروم عقب میبرد تا بتونه صدای داد سهونو دربیاره…و موفق هم شد:

_آییییی

فشار اون دندونا با کشیده شدنشون به عقب دردناک ترم میشد…سهون برای اینکه ازون درد کم کنه سرشو جلو میبرد اما لو با شیطنت هر بار عقب تر میرفت…با حس دونه‌های زیر پوست لبش لبخندی زدو تماشاگر تقالا های بی نتیجه‌ی سهون شد:

_آآاااخخخخخ…لوهان…اِلم کننننن

ازینکه سهون نمیتونست درست حرف بزنه خندیدو دندوناشو تکون داد تا درد بیشتری داشته باشه…هربار بینیشو به بینی سهون میمالیدو بلند تر میخندید:

_آااااا….آاآای…لووو..کندیشش

قبل ازینکه لو بتونه حرکت دیگه ای انجام بده دست سهون پشت گردنش قرار گرفتو سرشو ثابت نگه داشت…به دندوناش فاصله دادو برای تلافی لب بالای لوهانو توی دهنش کشید…لو با چشمای گرد و بهت زده متوقف شدو چند ثانیه سکوت کرد…اینبار سهون بود که خنده‌ی آرومش گوش لو هانو پر کرد…لو وقتی لباشو بین دندونای سهون قفل شده دید تسلیم شدو لب پایین سهون رها کرد…میدونست که سهون برای تلافی هم که شده دست از سرش برنمیداره برای همین خودشو برای یک هفته تحمل لبای ورم کردش آماده کرد…چشماشو روی هم فشرد تا دردیو که قرار بود تحمل کنه شروع بشه اما برخلاف تصورش سهون دندوناشو فاصله دادو لباشو ول کرد…لبخند کمرنگی زدو ب.سه‌ی عمیقو چسبناکی روی لبای خیس لو گذاشت…لو با تعجب چشماشو باز کردو صورت سهونو توی فاصله‌ی چند سانتیش دید…ضربان قلبش بااون حرکت سهون حالا به آخرین حد ممکن رسیده بودو هراز گاهی تنفس کوتاهی میگرفت

_وقتی به این فکر میکنم که ممکن بود الان جای من یکی دیگه لمست کنه دیوونه میشم

لو بلافاصله دستاشو دور گردن سهون حلقه کردو اونو به خودش چسبوند:

_حتی نمیخوام بهش فکر کنم

_این قلبه توئه داره میزنه بیرون یا قلب من؟؟

لو خندیدو آروم زمزمه کرد:

_فک کنم هردومون

سهون نفس عمیقی کشیدو تلاش کرد طوری بغلش کنه که وزنش روی لو نباشه:

_چه هماهنگه

_جاشون عوض نشه

هردوباهم خندیدنو بدون کلمه‌ای ازاون هم آغوشی آرامش گرفتن

_وقتی بغلت میکنم…نمیتونم جلوی بسته شدن چشمامو بگیرم…دارم به این نتیجه میرسم که هرچی به ارامشت نزدیک تر باشی زودتر خوابت میبره

_بخواب اما نه روی من

سهون کمی تکون خوردو بدنشو روی تخت رها کرد…بدون لحظه ای جدا شدن از لو صورتشو توی موهای خوشبوش پنهون کرد:

_شب بخیر لوهانم

_شبت بخیر سهونا

چند دقیقه بعد سهون توی خواب عمیقی غرق شده بودو لو بدون اینکه سرو صدایی ایجاد کنه به اتاقش برگشت

_____________________________________________________________

مردمک چشماش زیر پلکهای نازکو شفافش تکون میخورد…با حس نوازشی که روی گونشو قلقلک میداد چشماشو بهم فشردو کمی جابجا شد:

_هیونگ نکن

سهون لبخند کمرنگی زدو نیم نگاهی به چن انداخت…دوباره نگاهشو به چشمای بسته‌ی لو دادو با پشت دستش صورتشو نوازش داد..لو با عصبانیت دستشو پس زدو پشتشو به سهون کرد:

_ااااححح..نکننن

سهون کنارش دراز کشیدو از پشت محکم بغلش کرد…طوریکه نفساش به پوست لو بخوره دم گوشش گفت:

_نمیخوای بیدار شی؟؟؟

لو ناگهان مثل فنر از جا پریدو به سمت سهون چرخید…چشمای پف کرده و خواب آلودش با تعجب با نمکی تزیین شده بود:

_ای…اینجا چیکار میکنی؟؟؟

سهون صاف نشستو با حالت متفکر جواب داد:

_اتفاقا این سوالیه که من باید از تو بپرسم

لو با حالت بهت زده سرشو تکون داد:

_خب…بپرس

_اینجا چیکار میکنی؟؟

با خنده‌ی چن به خودش اومدو چشماشو مالید:

_اوووففف…سهون فک کنم هردومون دیوونه شدیم

_نخیر من خیلیم جدی پرسیدم

لوهان نگاه سردرگمشو بین سهونو چن چرخوند:

_منظورت چیه؟؟

_مگه دیشب نیومدی بالا؟؟…پس چرا الان اینجایی؟؟

_آها

پتو رو کنار زدو از روی تخت بلند شد:

_سهون جواب منطقیو خودت میدونی

_نه نمیدونم

_چرا…خودتم میدونی که هر حسو رابطه‌ایم که بین ما باشه بازم از نظر همه تو مافوق منی…به نظرت اگه صب با اون قیافه بیام پایین بقیه..

_همه‌شون برن به درک

با حالت بی تفاوت بلند شدو توی اتاق به راه افتاد..و ازاونجایی که چیزی برای کنجکاوی وجود نداشت نگاهش روی تکه چوب کنده‌کاری شده ای متوقف شد…

لو حوله‌شو روی دوشش انداختو دست دیگه شو به کمرش زد:

_چرا جلوی اینهمه خدمتکارا میای پایین؟؟

سهون اون تکه چوبو توی دستش گرفتو با دقت براندازش کرد…کلمه‌ی ٬٬لو٬٬جلوی چشماش درخشش زیبایی پیدا کرد…نمیدونست چرا یک تکه چوب کنده کاری شده‌ی ساده که حتی به گوشه‌ای از میز های معرق کاری گوشه وکنار عمارت نمیرسید تااون حد به چشماش میشینه

_اون هدیه‌ی چن هیونگه…کار دست خودشه

سهون با لبخند به چن نگاه کردو سرشو تکون داد:

_بهت تبریک میگم..کارت عالیه

چن تعظیم کوتاهی کرد:

_ممنونم

_لوهانا…میشه زودتر آماده شی داره دیر میشه ها

لو بلافاصله چرخیدو وارد حموم شد:

_اینجا وانستا سهون بهمون شک میکنن

سهونو چن هر دو خندیدن که سهون صداشو بالا برد:

_میرم اتاقم…تا پنج دقیقه‌ی دیگه از حموم میای بیرون وگرنه منم میام تو

____________________________________________________________________________

عرق سرد روی پیشونیشو پاک کردو به صورت غرق در خوابش خیره شد:

_بکهیون!؟…عزیزم پاشو بریم خونه بخواب…

چشماشو از هم باز کردو با بی حالی به چان نگاه کرد:

_نمیتونم…حالم خوب نیست چان

موهای نمدارشو مرتب کردو سرشو تکون داد:

_صبر کن میرم دکترو…

بلافاصله مچ دستاشو گرفتو آروم زمزمه کرد:

_نه نرو…نمیخواد به کسی بگی فقط پیشم بمون

چان با کلافگی نفسشو بیرون دادو کنارش نشست:

_باشه…باشه میمونم

بک چند ثانیه به صورتش خیره شدو با تردید دستشو روی پای چان گذاشت:

_چان؟؟

چشمای قرمز چان نشون میداد که کم خوابی زیادیو تحمل کرده…بااینحال تلاش میکرد خستگیو حال بدشو توی خودش بریزه و آروم ترین حالتشو مقابل بک استفاده کنه…هر چند که همین تحمل و کنترل خشم سردیه خاصی به لحنو حالت چشماش میداد:

_بله؟؟

_من…کاره بدی کردم؟؟

_نه عزیزم…این از کجا اومد؟؟

بک با حالت معذبی داخل لبشو آروم گاز گرفت:

_آخه…یه مدته حس میکنم از دستم ناراحتی

چان نیشخندی زدو دست بکو توی دستش گرفت:

_تو هیچوقت ناراحتم نکردی…منم ناراحت نیستم…دیگه هم به این مزخرفات فکر نکن

بکهیون تکونی به خودش دادو به چان فهموند که میخواد بلند شه…چان بلافاصله دستشو پشتش بردو بهش کمک کرد از تخت جدا شه…درهمین حین در اتاق باز شدو تیفانی با لبخند دندون نمایی وارد اتاق شد:

_حالت خوبه اوپا؟؟

بک بااینکه همون لحظه‌ی اول متوجه نگاهای خاص تیفانی به چان شده بود لبخند کمرنگی زدو سرشو تکون داد:

_خوبم…به لطف شماها بهترم میشم

تیفانی بلخره دست از برانداز کردن چان برداشت:

_امیدوارم…ما وظیفمونو انجام میدیم

حتی اگه میخواستم نمیتونست منکر تغییر حالت اون دختر درمقابل چان بشه…به خوبی میتونست سرخ شدن گونه های اونو ببینه…با این فکر قلبش به درد میومد اما پیش خودش بار ها اعتراف کرده بود که تیفانی میتونه مکمل خوبی برای تنهاییای چان باشه…حتی گاهی دلش میخواست باهاش صحبت کنه و ازش بخواد اگه اتفاقی واسش افتاد نذاره چان غصه بخوره و خودشو داغون کنه واعتقاد داشت که اون این قابلیتو داره… توی اون دوره‌ی درمانیه بک به اندازه‌ای بهم نزدیک شده بودن که بتونه بهش اعتماد کنه…اما این قلب عاشقو سلطه جوی بکهیون بود که اجازه نمیداد کسی جز خودش توی زندگی چان نقشی ایفا کنه

در حالی که بین افکار خودش دستو پا میزد با کمک چانو تیفانی از بیمارستان خارج شدو توی ماشین نشست…چان ماشینو روشن کردو تیفانی با لبخند مهربونش به شیشه سمت بک ضربه زد…بکهیون شیشه رو پایین کشیدو تیفانی خم شد تا بتونه چانو ببینه:

_چانیول شی اگه کمکی خواستی بهم زنگ بزن…

بک با تعجب اخم کرد اما خیلی زود به حالت عادیش برگشتو کنجکاویشو تحت کنترل گرفت

_باشه تیفانی ممنون

با اسم کوچیک خطاب شدن اون دختر اونم برای اولین بار به شدت نظر بکو جلب کرد…ازون فاصله‌ی نزدیک میتونست رنگ تیفانیو که به سرخی میرفت تشخیص بده…بعداز اینکه تیفانی از ماشین فاصله گرفت بکهیون لبخند مصنوعیشو روی لبش تنظیم کردو سرشو به علامت خداحافظ تکون داد

اونقدر بیحال بودو حالت تحوع داشت که دلش نمیخواست با فکر کردن به تیفانی حال خودشو بدتر کنه…چشماشو روی هم گذاشتو زودتراز اونچه که فکرشو میکرد خواب سنگینی چشماشو تسلیم کرد

____________________________________________________________________________

دکمه‌ی شلوار جینشو بستو توی آیینه بارضایت به خودش نگاه کرد…تیشرت قرمزو پوست سفیدش به شدت بهم میومد…تیپ تابستونیو شیکش ناخودآگاه لبخند روی لبش آورد…به محض باز شدن در اتاق با ذوق سمت در برگشتو گفت:

_هیونگ خوب ش…

_رئیس جوان دستور دادن به حیاط اصلی برین

سرشو تکون دادو کوله‌شو روی دوشش انداخت:

_باشه ممنون

بند کوله‌شو صاف کردو با خوشحالی از اتاق بیرون رفت…قبل ازینکه به حیاط بره وارد آشپزخونه شدو اطرافشو برای پیدا کردن چن نگاه کرد…اونقدر خوشحال بودو شوق و ذوق داشت که نگاهای سنگین خدمتکارا کم اهمیت ترین موضوع به شمار میومد…

_لوهان؟؟

_روز بخیر سرپرست

آقای هوانگ سرتاپاشو از نظر گذروندو آروم خندید:

_رئیس جوان همین الان بهم گفت

لو با تعجب اخم کرد:

_اوه واقعا؟؟…من فکر میکردم قبلا بهتون گفته باشه

_رئیس جوان اینقدر مغروره که فکر میکنه اگه به من خبر بده قراره تورو ببره انگار داره اجازه میگیره

لوهان خندیدو سرشو تکون داد:

_درمورد غرورش نظری ندارم

_هه..تو که باید بیشتر موافق باشی بلخره بیشتراز بقیه‌ی خدمتکارا چشیدی

_البته…اما خب نظرها گاهی تغییر میکنن

سرپرست دستشو به شونه‌ی لو زدو خندید:

_برو دیگه پسرم…الانه که صدای اعتراضش همه جارو بگیره

_باشه ولی شما نمیدونید جونگده کجاست؟؟

_چرا صبر کن میگم بیاد

لو سرشو تکون دادو لبخند تشکر آمیزی زد:

_خیلی ممنون سرپرست…میبینمتون

_مواظب باش…خداحافظ

بعداز دور شدن آقای هوانگ لوهان نگاهی به ته آشپزخونه انداختو روی نزدیکترین صندلی نشست:

_صبح بخیر اوپا…اولین خدمتکاری هستی که مرخصی میگیره…اونم اینقد زود به زود…انگار خیلی واسه رئیس جوان عزیزی

نگاه بی تفاوتشو از مینا گرفتو تلاش کرد با تسلط به اعصابش روز خوبشو خراب نکنه:

_ازونجایی که به تو ربطی نداره میتونی بری به کارت برسی

مینا نگاهی به اطرافش کردو با تکبر دست به سینه ایستاد:

_اینقدر ساده لوح نباش اوپا…خودت خوب میدونی که این موضوع چه ربطی به من داره

لو چشماشو ریز کردو با حالت متفکری سرشو کج گرفت…دندوناشو بهم نزدیک کردو از لای دندوناش هوارو با صدا داخل دهنش کشید:

_آها…یادم رفته بود که تو فضول این عمارتی…همه چی یه جورایی به تو هم مربوط میشه

مینا نیشخند صداداری زدو با عشوه به نقطه‌ای خیره شد:

_یکم فکر کن …تو باهوش تراز اینایی که ربطشو ندونی…

سرشو جلو بردو با صدای آروم درحالی که توی چشمای بی تفاوت لو خیره شده بود زمزمه کرد:

_منم یکی مثل توام…بااین تفاوت که قدرت خبر چینیم ده برابر توئه

لو با تنفر دندوناشو بهم فشردو جواب داد:

_تنها شباهت تو به من جاییه که توش زندگی میکنیم…نه چیزی…

_لوهان؟؟

با صدای چن حرفشو خوردو بعداز مکث کوتاهی خودشو جمعو جور کرد…نفس عمیقی کشیدو ازینکه بازهم حالش به خاطر اون دختر گرفته شد به اونو مادرش لعنت فرستاد:

_من دارم میرم هیونگ…چیزی لازم نداری واست بیارم؟؟

چن لبخند مهربونی زدو اونو درآغوش گرفت:

_همینکه خوشبگذرونیو سالم برگردی کافیه

لو دستشو به پشت چن زدو ازش جدا شد:

_مواظب خودت باش هیونگنیم

_تو هم همینطور…حرفای دیشبمو یادت نره

لوهان آرومو با شرم خندید:

_باشه…سعیمو میکنم

چن لوهانو چرخوندو بازوهاشو گرفت…درحالیکه اونو به سمت خروجیه آشپزخونه هدایت میکرد نگاه تحقیر آمیزی به مینا انداخت:

_ذهنتو درگیر هر چرتو پرتی نکن…فقط روی بغل دستیت تمرکز کن…کمی رو به جلو هلش دادو به محض چرخیدن لو دستشو به علامت خداحافظ تکون داد…لوهانم متقابلا همینکارو تکرار کردو چند قدم به عقب برداشت:

_میبینمت

روشو از چن گرفتو با سرعت به سمت حیاط دوید…میدونست سهون به خاطر دیرکردنش عصبانی میشه

از ساختمون خارج شدو با لبخند به ماشین سهون که وسط محوطه پارک شده بود نگاه کرد…میتونست چهره‌ی جذاب سهونو پشت فرمون ببینه و درمورد تیپش کنجکاو بود…اخم کمرنگی روی صورت سهون بودو این هم میترسوندش هم قلبشو به تپش مینداخت…سهون با همون اخم سردش از ماشین پیاده شدو لوهان بلخره تونست تیپ نفس گیرشو ببینه…شلوار مشکی جذبو پیراهن سفیدی که آستیناشو تا زده بود به طرز قابل تحسینی به تنش نشسته بودو بهش میومد…موهای مشکیشو بالا زده بودو بوی عطرش از همون فاصله مشام لوهانو پر کرد…استایلش نه خیلی رسمی بود نه اسپرت…لوهان اینبار نفسشو حبس کردو لبشو گاز گرفت..هنوز داشت دلیل پیاده شدن سهونو توی ذهنش حلاجی میکرد که سهون ماشینو دور زدو قبل ازرسیدن لو درو واسش باز کرد…لوهان مقابلش ایستادو با حالتی که شرمندگیو سرزنشو همزمان القا میکرد گفت:

_ببخش دیر اومدم…باید از هیونگ خداحافظی میکردم…

‌سهون دوباره سمت درراننده رفتو سوار شد…لو بعداز نگاه کاملی به اطرافش نشستو به سمت سهون چرخید:

_دیگه توی حیاط اینکارو نکن…خودم میتونم بازش کنم آخه چرا باعث میشی بهمون شک کنن؟؟

_فعلا ساکت شو…نه حوصله دارم دلیل بیارم نه حوصله دارم دلیل بشنوم

_یااا اوه سهون قراره بریم مسافرت میخوای از همین اولش حالمو بگیری؟؟

سهون بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کردو براه افتاد…از سکوتش مشخص بود که واقعا نمیخواد صحبتی بکنه و این به لوهان برای ادامه دادن به سکوتش دلیل میداد

نیم ساعت گذشتو سهون بعداز طی کردن خیابونای مختلف مقابل رستوران بزرگو مجللی توقف کرد…لو با تعجب به اطرافش نگاه کردو بلخره اولین جمله رو به زبون آورد:

_اینجا کجاست سهون؟؟…چرا اومدیم؟؟

_مثل اینکه یادت رفته من هنوز صبحونه نخوردم…نمیتونم گرسنه رانندگی کنم

بدون اینکه منتظر حرفی از طرف لو باشه پیاده شدو لباسشو مرتب کرد…لوهان هم پیاده شدو پشت سرش به طرف رستوران رفت…زیبا ترین رستورانهای ججو پاتوق همیشگیه لوهانو دوستاش بود اما لو نمیتونست نگاهشو از دکوراسیونو ایده های جذاب اون رستوران بگیره…اونوقت صبح رستوران از همیشه خلوت تر بودو فقط چند تا میز پر بودن…سهون پشت شمالی ترین میز که درست کنار شمالی ترین پنجره قرار داشت نشستو صندلی مقابلشو با پاش به عقب هل داد…لو خنده‌شو خوردو روی اون صندلی که سهون دراوج غرورش واسش عقب کشیده بود نشست

_بهش عادت کن…واسش دلیل دارم

بلافاصله نگاهشو به گارسون که بهشون نزدیک میشد داد…لو با دیدن گارسون از پرسیدن سوالش منصرف شدو ترجیح داد کمی صبرکنه

_روز بخیر قربان…چی میل دارین؟؟

سهون نگاهشو به لو دوختو منتظر سفارشش شد…لوهان شونه‌ای بالا انداختو دستاشو توی هم گره زد:

_هر چی تو بخوری

سهون بدون حرف دیگه‌ای روشو به گارسون کردو سفارششو داد:

_سه پرس پاستا و مخلفاتش…یه پرسشو بسته بندی کنید

گارسون تعظیمی کردو ازونجا دور شد

_چرا سه تا؟؟

سهون بدون اینکه نگاهشو از منظره‌ی بیرون برداره جواب داد:

_میفهمی

مدت کوتاهی توی سکوت به چهره‌ی متفکر سهون خیره شد…عصبانیتش هنوز پابرجا بودو لوهانو توی پیدا کردن دلیلش گیج میکرد

_سهونا

_جونم؟

ازینکه سهون با وجود خشمش اونطوری جوابشو میداد ته دلش به لرزه افتاد

_اممم…منظورت ازون حرفی که زدی چی بود؟؟…باید بهش عادت کنی؟؟؟

_اینکه دره ماشینو باز کنم‌…یا صندلیو عقب بکشم…یا هر چیز دیگه

لو با سردرگمی حواسشو کاملا جمع سهون کرد:

_خب…چرا باید…

_دلیلش اونقدر مسخره‌ و کودکانه‌اس که…گمون نکنم بتونم بهت بگم…تو هم دیگه نپرس

لوهان بااینکه کنجکاو شده بود اما سرشو تکون دادو کوتاه اومد

_جای قشنگیه

_اهم

ازینکه سهون اینقد کوتاهو سربالا جواب میداد کلافه شده بود…برای باز کردن یخ سهون باید تلاش میکرد:

_رستوران به این بزرگی…چرا اینقد خلوته؟؟

_اینجا مخصوص افراد مشهور و مهمه

نیشخندی زدو پرسید:

_ینی افراد مشهورو مهم از آدمای مشهور ترو مهم تر تفکیک میشن؟؟

_چطور؟؟

_آخه روی در این سالن نوشته بود وی آی پی

سهون تکیه دادو پاهاشو روی هم انداخت:

_میزای این سالن هر کدومش مال یه نفره…کسایی که اینجا یه میز خاص واسه خودشون دارن لازم نیست زنگ بزننو میز رزرو کنن

سرشو تکون دادو نگاه مجددی به اطراف انداخت:

_پس ینی این میز…

سهون با کلافگی نفسشو بیرون دادو موهای حالت دارشو عقب زد:

_آره این میزه مخصوص منه

لوهان با بهت به چهره‌ی بی حوصله‌ی سهون خیره شد…حتی فکر این جواب برخوردو از طرف سهون نمیکرد…نفس عمیقی کشیدو تصمیم گرفت فعلا درمورد اون رفتاراش حرفی نزنه…سرشو پایین انداختو با رومیزی بازی کرد…

سهون زیر چشمی نگاهی بهش انداختو با نگاهش نقطه‌ای از ته سالنو نشونه گرفت:

_اون خانم میانسالو میبینی؟؟

لو سرشو بالا گرفتو نگاه سهونو دنبال کرد

_همسر آقای لی…بزرگترین تاجره سئوله…مادرخونده‌ی ته مین

_ته مین؟؟…همون پسر که شب مهمونی سوهو زدیش؟

_آره…

با اومدن گارسون لوهان از پرسیدن سوال دیگه‌ای منصرف شدو شروع به خوردن صبحونش کرد…پاستای خوشمزه‌ای بود اما جز لقمه‌ی اول ذره‌ای ازون غذا از گلوش پایین نرفت…از سهون به شدت دلخور بودو نمیتونست باور کنه بدون دلیل مورد چنین غضبی واقع بشه…غرق فکر بودو با غذاش بازی میکرد…نگاهای سنگین سهونو حس میکردو معذب تر میشد…هر لحظه منتظر بود سهون بپرسه که چرا نمیخوره اما بعداز مدتی سهون از غذا خوردن دست کشیدو پول غذارو همراه انعام گارسون روی میز گذاشت:

_اگه نمیخوری پاشو بریم

لو سرشو بالا گرفتو از پشت میز بلند شد…اون حتی کلمه‌ای درمورد غذا نپرسید…لوهان حس میکرد زیاده رویه سهون کم کم داره از حدش خارج میشه…احساس خفگی داشت…فضای بازو بزرگ سالن غذا خوری هم واسش خفقان آور شده بود:

_من میرم پایین

_صبر کن با هم میریم

با حرص سرجاش ایستادو شروع به جویدن لباش کرد…سهون با حالت بی تفاوت از کنارش رد شد:

_بریم

با عصبانیتو محکم قدم برداشتو پشت سر سهون از رستوران خارج شد…سهون به مسئول دم در اشاره کرد که ماشینو بیاره و بدون حتی نیم نگاهی به لو خودشو مشغول موبایلش کرد…ازینکه سهون حتی متوجه حالشم نشده دندوناشو بهم فشار میدادو بغض کرده بود…لباشو گاز گرفتو سرشو به سمت مخالف اون چرخوند…حرص خوردن توی چنین روزی که اینقدر با خوشحالیو ذوق شروع کرده بود اعصابشو بهم میریخت…نگاهشو اطراف چرخوند که چشمش به پسر جوونو دورگه ای افتاد…پسر با چشمای قرمز به لوهان خیره شده بودو پلکم نمیزد…نگاهش عجیب بود…نه ترسناک بود نه از روی چشم چرونی…حالت خاصو غمی که توش بود لوهانو برای بیشتر خیره شدن ترغیب میکرد…پسر بیچاره…لو میتونست بغضو توی چهره‌ش ببینه…و سوال های زیادی درمورد دلیل اون بغض پنهونش توی ذهن لو به وجود اومد…اینکه چرا بهش زل زده؟؟…چرا حس میکنه هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه…یا چرا لو نمیتونه نگاه کنجکاوشو کنترل کنه‌…بین سوالات ذهنش درحال غرق شدن بودو برای چند ثانیه حال بدشو فراموش کرد اما با کشیده شدن دستش سرشو چرخوندو با چشمای گرد به سهون خیره شد…مچ دستشو گرفته بودو اونو با عصبانیت به سمت ماشین میکشوند…دره ماشینو باز کردو بدون توجه به نگاهای مبهوت اطراف لوهانو پرت کرد داخل ماشین…چشمای لوهان به آخرین حد گشاد شدن رسیده بودو قلبش میزد…خودشو روی صندلی جمعو جور کردو به سهون که با تمام قدرت درو بهم کوبید زل زد…اخم روی صورت سهون در عین جذابیت ابهتو ترسناکیه خوفناکی به چهره‌ش میداد…با عصبانیت سوار شدو توی یه چشم به هم زدن ماشینو حرکت داد…ماشین از جا کنده شدو با صدای بلندی از رستوران دور شد…لو تکون شدیدی خوردو خودشو محکم گرفت…سرعت سهون هر لحظه بالا تر میرفت و اخمش پررنگ تر میشد…لوهان با حالتی شوکه توی صندلی فرو رفتو پاهاشو به کف ماشین فشرد…سرعت سهون اونقدر بالا رفته بود که ناخودآگاه مچشو گرفتو داد زد:

_سهوووون…داری چیکار میکنی؟؟

اون حرکتم تأثیری توی عصبانیت سهون نداشت…قلب لو به شدت توی سینه کوبیده میشدو بغض هر لحظه جای نفس کشیدنو براش تنگ تر میکرد..

.سهون توی اتوبان با سرعت سرسام آوری از کنار ماشین ها میگذشتو

 

بدون توجه به نفس های بریده بریده‌ی لو به سمت پل پرواز میکرد…لوهان با حالت درمونده نگاهی به جلو انداختو دوباره روشو به سهون کرد…با صدای لرزون اما آرومی دست سهونو نوازش کرد:

_سهونا…بیا حرف بزنیم…خواهش میکنم

_…..؛

صدای بوق ماشینایی که از کنارشون سبقت میگرفت توی گوش لو میپیچید…به محض رسیدن ماشین به پل ضربان قلب لوهان هم بالا تر رفت…سرجاش صاف نشستو چشماشو روی هم فشرد…قطره‌ی اشکش پایین چکیدو کوله‌شو محکم توی بغلش گرفت…با چشمای خیس نگاهی به کمربند سهون که هنوز نبسته بود انداختو نفسشو حبس کرد…صدای موتور ماشین و بوق های ممتد اطرافش توی سرش میپیچید…دستاشو روی گوشش گذاشتو با ناچاری لباشو گاز گرفت

_بسه…بسه

سرشو بالا گرفتو دوباره و با خشم بیشتر داد زد:

_بسه عوضیییییی…لعنت به تو سهووووون

_خفه شووووووو

روی صندلی میخکوب شد…سهون با همون سرعت بالا کشید کنارو یکدفه زد روی ترمز…با عصبانیت از ماشین پیاده شدو درو محکم بهم کوبید…لوهان تکون شدیدی خوردو چشماشو روی هم گذاشت…دستاش میلرزیدو ضربان قلبش غیر قابل کنترل شده بود…چند دقیقه گذشتو کم کم همه چیز به حالت عادیش برگشت…امروز بدترین روزی بود که یه مسافرت میتونست باهاش شروع بشه…اون عصبانیت سهون نشون میداد که ممکنه منصرف شه اما برعکس دو ساعت قبل حالا دیگه این موضوع برای لو مهم نبود…از دست سهون به شدت عصبانی بود اما میدونست که یه موضوع ساده نمیتونه سهونو تااینحد عصبانی کنه…سعی کرد برای چند دقیقه هم که شده حقو به اون بده…درو باز کردو از ماشین پیاده شد…سهون جلو ماشین تکیه زده بودو به رود آروم مقابلش نگاه میکرد…با قدمهای آهسته بهش نزدیک شدو کنارش ایستاد…با نگاه پریشونو بغض آلودش به چهره‌ی سرد سهون خیره شد…سهون سرشو چرخوندو بی تفاوت به چشمای قرمزش زل زد…پرده‌ی نازکی از اشک کم کم جلو چشماشو پوشوند…هردوشون به ندرت پلک میزدنو بدون مکث توی نگاه هم رسوخ میکردن…سهون آروم اروم سرما و بی تفاوتی رو از چهره‌ش کنار زد…دستشو دور گردن لو حلقه کردو اونو به سمت خودش کشید…دست دیگشم دورش حلقه کردو اونو توی آغوشش فشرد…لوهان با تردید دستشو بالا آوردو دور سهون پیچید…احساس میکرد تنها چیزی که بعداز اونهمه استرسو فشار آرومش میکنه همین آغوشه…خودشو بیشتر بین بازوهای سهون جا کردو سرشو به سینش تکیه داد:

_چت شد یهو؟؟…نصفه جون شدم

_تقصیر خودت بود…خیلی عصبیم کردی..هنوز دلم میخواست تلافی کنم ولی دیدم چشمات پراز اشک شده

لو سرشو بالا گرفتو با صدای آرومی پرسید:

_سهون واسه دیر اومدنه من اینقدر عصبانی شدی؟؟فقط همین؟؟

_وقتی به این فکر میکردم که توی چنین روزی‌…اونم درست وقتیکه باید زودترو مشتاق تراز قبل بیای پیشم نیم ساعت پیش چن میمونیو بغلش میکنی عصبی میشم…این به کنار…اگه تو جای من باشیو از دستم عصبانی شی…منم واسه خالی کردن حرصم زل بزنم به چشمای یه غریبه و هر چی صدام بزنی جواب ندم چه حسی بهت دست میده؟؟

لو با تعجب زیر لب زمزمه کرد:

_جواب ندادم؟؟!!…حتما صداتو…

_توجیه نکن لوهان..

_سهون خیلی حساس شدی

_من توجهتو میخوام..‌این حساسیته؟؟

لو ازش فاصله گرفتو توی چشماش خیره شد:

_توجهمو میخوای؟؟…ازین بیشتر که هر جای میرم تورو میبینم؟؟…غذا خوردنو خوابیدنو نفس کشیدنم بدون تصور کردن تو انجام نمیشه…سهون من به خاطر تو دیگه حتی به برگشتن به ججو فکرم نمیکنم…اونوقت تو به خاطر خداحافظیه منو هیونگ…یا به خاطر یه به قول خودت غریبه اون کارو…

با قرار گرفتن لبای سهون به روی لباش چشمای گردشو به نقطه‌ی نامعلومی دوختو سرجاش میخکوب شد‌…بدنش داغ شدو ضربان قلبش بالا رفت…سهون آروم لباشو تکون دادو ب.سه های نرمی به لبای کوچیک لو میزد…سرشو عقب بردو با چشمای خمارش به لبها و چشمای لو نگاه کرد:

_بیشتر ازین…بیشتراز تصور کردن من حین نفس کشیدنو خوابیدن…اونقدر زیادش کن تا دیگه خودتو حس نکنی…اونوقت شاااید به قسمتی از حس من نسبت به خودت برسی…

____________________________________________________________________________

با نگرانی نگاهی به در انداختو سریع عکسو توی چمدونی که دیگه آماده شده بود گذاشت…زیپشو کشیدو چمدونو زیر تخت هل داد‌…بعداز صاف کردن رو تختی مقابل آیینه ایستادو بعداز مدتی به خودش خیره شد…

_چقد بزرگ شدی کیونگ سو…چقد شکسته تر شدی…

دستشو بالا بردو روی آیینه گذاشت…زیر چشماش گود افتاده بود…از توی آیینه صورتشو لمس کرد.یه لمس غیر مستقیم و بدون حس…اروم پلک زدو از اتاق خارج شد…با پاهای لرزونش چند قدمی برداشتو مقابل اتاق کار کای ایستاد…نفس عمیقی کشیدو چشماشو روی هم فشرد:

_تو میتونی کیونگ سو…برو و حرفاتو بهش بزن

آروم دوتا ضربه زدو درو باز کرد:

_میشه…حرف بزنیم؟؟؟

کای به صندلیش تکیه زدو سرشو تکون داد…جلو رفتو روی مبل مقابل کای نشست…کای برگه های جلو شو مرتب کردو سرشو بالا گرفت:

_خب…میشنوم

کیونگ سو نگاهی به برگه ها انداختو لبخند کمرنگی زد:

_سرت خیلی شلوغ شده نه؟؟…گفته بودی کنفرانسه سهام دارا…

_حرفتو بزن کیونگ سو

چند ثانیه به چشمای سردش خیره شدو سرشو پایین انداخت:

_خیلی تغییر کردی

_چی؟؟

_هی…هیچی…مهم نبود

_اومدی اینجا با خودت حرف بزنیو بگی مهم نبود؟؟من یعالمه کار دارم اگه میخوای…

_کای؟؟

کای بعداز مکثی بلخره جواب داد:

_بله؟؟

_تو…مشکلی واست پیش اومده؟؟

کای سرشو تکون داد:

_نه…چطور؟؟

با حالت معذبی نگاهشو اطراف اتاق چرخوندو شونه‌شو بالا انداخت:

_آخه‌‌‌…چند وقته یه جوری شدی…

_چجوری شدم؟؟

_بد اخلاق شدی…بی حوصله شدی…طوری رفتار میکنی که انگار من وجود ندارم…کای من کاری کردم؟؟

کای با بی تفاوتی پاهاشو روی هم انداخت:

_حتما به خاطر کارای کمپانیه

_دروغ نگو…تو توی بدترین شرایطه کاری هم اینطوری نمیشدی…حس میکنم…حس میکنم که…

کای به چهره‌ی سردرگمو معذبش نگاه کردو اخمی روی پیشونیش نشست:

_چی میخوای بگی؟؟؟

کیونگ سو بعداز چند ثانیه این پا و اون پا شدن سرشو بالا گرفتو با چشمای پراز خواهشش به کای خیره شد:

_یه سوال ازت میپرسم…این آخرین چیزی که ازت میخوام کای…میخوام ازت خواهش کنم که فقط حقیقتو بگی

کای با اینکه کلمه‌ی ٬٬آخرین٬٬ رو توی ذهنش تحلیل میکرد نفس عمیقی کشیدو سرشو تکون داد:

_باشه…بپرس

کیونگ سو لباشو خیس کردو از جاش بلند شد…حرکاتش دست خودش نبود.تمام حواسشو به چشمای کای داد…اون همیشه میتونست حقیقتو ازون چشما بخونه:

_تو…تو هنوزم…عاشقمی؟؟

کای به معنی واقعی جا خورد…نگاه متعجبش کم کم به حالت عادی برگشت…حتی لحظه ای هم چشماشو از کیونگ سو نمیگرفت‌…دی او با قلب نیازمندو پر از تپشش ملتمسانه دعا میکرد که جواب مورد علاقشو بشنوه…میتونست صدای شکستنشو حتی قبل از شنیدن اون پاسخ احتمالیو دردناک بشنوه…صدایی توی گوشش میپیچید‌‌‌…نگرانی آروم آروم به وجودش سایه انداخت

نگران قلبش بود که چطور باید تکه هاشو ازون اتاق خارج کنه

عقربه ثانیه شمار انگار کند تر حرکت میکرد…بازم با کیونگ سو همدردی میکرد

نگران پاهای سستش شد که چطور باید ازون به بعد حرکت کنه

کای بدون حرفی به چشمای بغض آلودو پراز خواهشش خیره شده بود

اینبار نگران نفس کشیدنای سختش شد که چطور ازون به بعداز کنار مانعی مثل بغضو رفتو آمد کنه

اگه ثانیه هارو میشمرد قطعا به خاطر اون زمان طولانیه سکوت ،کایو میزد…نگاه مبهم کای دیوونش میکرد

قدمی به عقب گذاشتو اولین قطره‌ی اشکش چکید…کای از جاش بلند شدو کیونگ سو تلو تلو خوران قدم کوتاه دیگه ای به عقب برداشت…قلبو پاهای لرزونش برای شکست دادن کیونگ سو همکاری میکردن…با تمام توان تلاش کرد تا مقابل کای روی زمین نیوفته اما انگار تمام اعضای بدنش سعی در تحقیر کردن بیشترش داشتن…خودشم نمیدونست چرا نمیتونه نگاهشو از چشمای کای بگیره…پلک زدنو نفس کشیدن توی اون لحظه از سطحی ترین و بیهوده ترین عکس العملا به حساب میومد…قطره‌ی دوم اشکشم چکید و بعدازون سیل اشکاش جلو چشمای کای شروع شد…اولین عضوی که تونست شکستش بده چشماش بود…کای با حالت شوکه قدمی جلو گذاشتو :

_کیونگی…حالت خوبه؟؟

پاهاش قفل کرده بود…انگار دیگه نمیتونست تکونشون بده…کای دوباره جلو امدو دستشو دراز کرد:

_بیا اینجا عزیزم…

قبل ازینکه تکونی بخوره کای خودشو مقابلش رسوندو به صورت رنگ پریده و خیسش خیره شد…چشمای درشتش دو دو میزدو نمیتونست روی نقطه‌ای تمرکز کنه…لباش سفید شده بودو بدنش میلرزید…چشماش آروم بسته شدو قبل ازینکه نقش زمین شه دستای کای دور کمرش قفل شد…کای با چشمای گرد و شوکه بهش مخکوب شدو آروم روی زمین نشست…بدن کم جون کیونگ سورو توی بغلش گرفتو دستشو روی گونه‌ی سردش گذاشت:

_ک…کیونگ سو…

حالا نوبت کای بود که بلرزه:

_کیونگی…

___________________________________________________________________________________

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 133 نظر 21 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
byun kosar yeol
مهمان

Vayyyy xodaaaaa..chanbaekk xeiliii yefliaaannaaaaa..in tiffaniam umade dg badtaaarrr😭😭😭😭🔫🔫🔫🔫🔫🔫

سمیرا
مهمان

سهونه رمانتیک شدییییییییدااااا ایز مای استایل😎😎😎😎 خوب بچم توجه میخواد😆😆حرفاش خیلیییییی تاثیرگذار بود😓😓
بیچاااره کیونگی…کای یه موقعی به خودش میاد که دیگه خیلی دیر شده😔😔😔😔😔

sahar
مهمان

حقه کایه حالا نگران شه مرسییییی عااااالییی بوود

اوه سهون
مهمان

کیونگسوی من چش شد؟؟؟؟😨😨😨
چه بلایی سرش اوردی؟؟؟؟😠😠😠
کای میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عوضی پست 😤👽❗😠😠😠
همچنان هم هونهان ایز ریل
دلم خیلطی یرا چانبک میسوزه
بک بکیم گناه داره😫😫

Darya
مهمان

خیلی قشنگههه

لطفااااا ادامشششش
من طاقت ندارمااااا
هعیییی کایسوو😥😥

Darya
مهمان

واااااقعاااااااا عالیههههههه خیلییییییی منتظرررر موندممممممم چراااا ادامششششششششش نیستتتتتت عررررررررر گریههههههه ادامشو میخوامممممم وااااای من طاقت ندارممممم ادامشو کی میزاریییییی

هانا
مهمان

آجی جونم کجایی؟ قسمت جدید رو کی میذاری؟

Fateme.lu
مهمان

عالییییییی بووووووووووووووووووووووود عالیییییییییییییییییی
عزیزم من منتظرم ادامم :( چرا نمیذاری خو؟ :(

مهشید
مهمان

عزیزم قسمت جدید رو کی اپ میکنی ؟

zahra
مهمان

مسخرشو در اووردی هفته ای ی بارم نمیتونی بزاری؟

darya
مهمان

خیلی قشنگ بود ممنونم واقعا خیلی ممنون عاشق فیک انتی لاوم کی ادامشو میزاری؟؟
وااااااو هونهاااااااان😍😍😍😘😘😘
کایسووووو وااااای اشکم در اومددددد عشقم دی اوووووووو 😭😭😭😭

mahfam
مهمان
Mary
مهمان

وایی کایسوش خیلی قشنگ بود لطفا کایسوشو بیشتر کن :aaar: کیونگسو :aaar: :aaar:
حس کردم سهون حسودیش شده ولی فک کردم اومده مینا رو دیده که چسبیده به لو اخه قبلانم یه مدت روش حساس شده بود :gijiviji: ولی عکس العملش خیلی خفن بود من جا لوهان سکته کردم
بکی خیلی گناه داره مریضیش از یه طرف این دختره سیریشم یه طرف داره داغون میشه :mazlum: :mazlum: :aaar: :gerye:

Negin
مهمان

من به جای لوهان داشت قلبم مبومد تو دهنم .عجب.احساس میکنم چانبک واقعا کمرنگ شده من خیلی دلم براشون تنگ شده.وکای واقعا هیچ نظری دربارش ندارم.یه لحظه فک کردم نکنه تمین از این وضیت سو استفاده کنه. ممنون خیلی خوب بود خسته نباشی :hiii:

مهرانا
مهمان

عرررررررررررررر هوووووونننهااااننن :myheart: :kissme: :kissme:
هونهانش انقدر قشنگه که نمیتونم توصیف کنم :gerye: :gerye:
وایییییییی خدااااایییییاااااا به چانبک احساس بدی دارمم :becharkh: :becharkh: :becharkh:
الهیییییی دییییی اوووو :mazlum: :mazlum: :mazlum:
کای بیشعور :qorqor: :qorqor: :qorqor:

wpDiscuz