قسمت 45 فیک ” Anti Love “

 

دستشو جلو برد تا نور خورشید روی پوستش بتابه…قسمتی از انگشتاش زیر نور خورشید میدرخشیدو گرم شده بود…آروم دستشو تکون دادو درحالیکه با ذوق لبخند میزد بازیه کودکانه و ساده ای رو با نور خورشید شروع کرد…انرژیه مثبتی که ازون هوای تازه میگرفت چشمای خوش حالتشو براق تراز همیشه نشون میداد…خودشو به نرده‌ی لبه‌ی تراس چسبوندو انگشتاشو گاهی توی سایه می آوردو گاهی جلو میبرد تا آفتاب بهش بتابه
_لوهانا
چشماشو بستو بدون اینکه جوابی بده با همون لبخند کمرنگش منتظر شد
_لوهانم؟؟؟…آماده ای؟؟
باشنیدن اون صدای آرامش بخش به هدفش رسیدو به سمت سهون چرخید…٬٬م٬٬مالکیتی که اون مرد جذاب به اسم لوهان اضافه میکرد ضربان قلبشو شدت میداد…برگشت به نرده‌های پشت سرش تکیه زدو سرتاپای سهونو از نظر گذروند…مثل همیشه شلوار مشکیو تیشرت سفید…موهای بالازده و تیره‌ش نگاه لوهانو ثابت کرد
_نه بیشتراز تو…
_ها؟؟
لو خنده‌ی آرومی کردو به سمتش قدم برداشت…مقابلش ایستادو سرشونه‌شو مرتب کرد:
_آماده ام اوه سهونه زشته بدتیپِ اخمو
سهون پوزخندی زدو مچ دستشو گرفت:
_حسود
لو به نیم رخ کشنده‌ی سهون خیره شدو لبخند کمرنگو شیرینی زد:
_کجا میریم؟؟؟
سهون موبایلشو توی جیبش گذاشتو کیف پولو سوییچشو برداشت…در اتاقو باز کردو نگاه جذابی به لو انداخت:
_بفرمایید شازده کوچولولو…تو ماشین میگم
لو اخمی کردو به دری که توسط سهون بسته میشد نگاه کرد…اخم کوچیکو زیبایی روی پیشونیش خودنمایی میکرد:
_شازده کوچولولو؟؟؟!!!…باید چند جلسه گفتار درمانی ببرمت هونا
_ببخشید…اجازه بدید اصلاح کنم…شاهزاده کوچولو…لو…
لو خندید:
_آهااا.‌..هه.‌‌..دیوونه
_راستی میدونستی این هتل تا طبقه‌ی هفت مهمان نداره؟؟
لوهان ابروهاشو بالا انداختو با تعجب پرسید:
_منظورت چیه؟؟یاااا نکنه تااونجارو خالی کردی؟؟
سهون نیشخندی زدو به دیوار‌ پشتش تکیه زد:
_نخیر…از طبقه‌ی هفت به بالا به خاطر یه سری تعمیرات کوچولو مسافر نداره…یازده رو زودتر آماده کردن واسه شازده کوچولو و دوس پسرش
چشمای شاداب لوهان با هیجان خاصی برق زد…اما تلاش میکرد احساسات جریهه دارشده توی قلبشو پنهون کنه:
_آخه از بالا به پایین تعمیر میکنن؟
_گفتم که…یه سری…تعمیراته…کوچیک
با تاکید جمله‌شو تموم کردو به چشمای خوش حالت لو خیره شد…لوهان انگشت اشاره‌شو به ل . ب پایین سهون زدو خندید:
_ترسناک نشو
سهون دستشو دور لو حلقه کردو اونو به خودش چسبوند:
_خب…امروز تو آسانسور چیکار کنیم؟؟
لو خودشو از بین دستای اون بیرون کشیدو توی آسانسور پرید:
_میریم پایین
سهون هم وارد شدو دکمه‌ی طبقه‌ی یکو فشرد:
_جز اون؟؟
لو کمی فکر کردو به اذیت کرد سهون ادامه داد:
_اممم…تو جواب سوالی که پرسیدمو میدی…منم گوش میدم
_چه سوالی؟؟
لو که توی عوض کردنه بحث موفق شده بود با حالت پیروزمندانه‌ای جواب داد:
_کجا قراره بریم؟؟
_خرید میکنیمو بعدشم میریم یه رستوران واسه نهار…بعداز اون برمیگردیم هتل وسایلمونو برمیداریمو راه میوفتیم به سمت ده جون
لو لباشو آویزون کرد:
_مستقیم ده جون؟؟…فکر نمیکنی خسته میشیم؟؟
سهون موهای دسته شده‌ی لورو مرتب کردو آروم خندید:
_چئونگ جو استراحت میکنیم مستر خسته
لو لبخند شیرینی زدو به عدد بالای سرش نگاه کرد:
_تنهاییم
سهون نگاه اونو دنبال کردو به عدد ۹ خیره شد…ال ای دیهای کوچیک اینبار هشتو نشون داد…سهون لبخند شیطونی زدو زمزمه کرد:
_هنوزم تنهاییم
لوهانو به سمت خودش کشیدو بدنشو بین بازوهاش گرفت…ب.سه‌ی ریزی به گوشش زدو باعث خنده‌ی ریز لو شد:
_هفت
سهون دستاشو دور کمر لو حلقه کردو سرشو توی گردنش فرو برد…چشماشو بستو همراه با نفس عمیقش زمزمه کرد:
_لعنتی…چرا اینقد تند میره؟؟
لو خندیدو خودشو ازبین دستای سهون آزاد کرد:
_کافیه اوه سهون تموم شدم
_حتی اگه تموم نشیم مجبورم ولت کنم…میترسم همین وسط آسانسور خوابم ببره
_اوه حواسم باشه درمواقع اضطراری نذارم بغلم کنی
_البته به جز وقتایی که بهت نیاز دارم
_سه
در آسانسور باز شدو زنو مرد جوونی وارد شدن…لو خودشو به سهون نزدیک کردو با اشاره‌ی چشم ازش خواست که فعلا سکوت کنه…سهون لباشو خیس کردو با حالت خاص خودش لباشو تکون داد:
_بیا جلو
لو سرشو جلو بردو به لبای سهون نزدیک کرد…صدای آرومو پچ پچ مانند سهون لبخند کمرنگو خجلی به لباش نشوند:
_توی ده جون یه هتل پنج ستاره هست…یازده تا طبقه داره
_____________________________________________
انگشت باریکشو روی دکمه‌ی پلی گذاشتو ولومو بالا برد…شیشه رو پایین کشیدو اجازه داد باد موهاشو به عقب برونه…سهون نگاهشو بین لو و جاده جابه جا میکردو لبخند عمیقی روی لباش نقش بسته بود
نور تیز خورشید که آروم آروم خودشو پشت کوه میکشید پوست روشن لو رو به رنگ طلایی درآورده بود… لوهان عینک آفتابیشو از روی موهاش برداشتو جلوی یقه‌ش آویزون کرد…دستشو بیرون برد تا باد از لا به لای انگشتاش بگذره…سرشو جلو بردو چونه‌شو لبه‌ی پنجره روی ساعدش گذاشت…چشماش به خاطر سرعت شدید باد بسته شده بود اما لبخند زیباش هنوز جای خودشو حفظ کرده بود…موسیقیه مورد علاقه‌شو همراه با خواننده زمزمه میکرد و سعی داشت کلماتی که درست از ته قلبش حرف میزدو به ذهن بسپره
My heart’s a stereo
It beats for you so listen close
Hear my thoughts in every note
Make me your radio
Turn me up when you feel low
This melody was meant for you
Just sing along to my stereo…

(این آهنگو توی چنل میذارم تا اگه دوست داشتین دانلودش کنید)
لو کاملا به سمت پنجره ماشین مایل شده بودو درحالیکه آهنگو لب خونی میکرد مناظر بیرونو از نظر میگذروند…با حس دست سهون روی کمرش از پنجره فاصله گرفتو با لبخند به سمت سهون برگشت…چشمای خوشحالتشو به نیم رخ سهون دوختو اجازه داد لمسش کنه…
_اونطرف چی داره که اینطرفو فراموش کردی؟؟
لو خنده‌ی ریزی کردو دستاشو دور بازوی سهون حلقه کرد…سهون با قرار گرفتن سره لو به روی شونش زیر چشمی نگاش کردو دوباره به جاده خیره شد:
_کارای خطرناک نکن
لو با تعجب سرشو بالا گرفتو با همون فاصله‌ی کم به صورت سهون خیره شد:
_اینکه خطرناک نیست…جاده هم که خلوته
_بهم چسبیدی…خوابم میبره
لو لبای خندونشو جمع کردو از سهون فاصله گرفت:
_چچچ…کم ظرفیت
_دقیقا
از آیینه پشت سرشو نگاه کردو ادامه داد:
_قبول دارم دربرابر تو کم ظرفیت میشم
_به من چه ربطی داره که تا بهت دست میزنم میری تو کما؟؟من دوست دارم بغلت کنم اوه سهون
سهون خندیدو چونه‌ی اونو توی مشتش گرفت:
_توهم خیلی کم صبری…وقتی رسیدیم چئونگ جو میتونی هر چقد که بخوای بغلم کنی
_هه…انگار با بچه حرف میزنه…دروغگو
سهون بلند خندیدو دستشو روی پای لو گذاشت:
_چرا فکر میکنی دروغ میگم؟؟
_چون من میخوام سالها بغلت کنم…اما تو چنین آدمی نیستی که چند سال توی چئونگ جو بمونی
سهون از آینه به جاده‌ی خلوت پشت سرش نگاه کردو آروم ماشینو به کنار جاده هدایت کرد…لو خودشو جمعو جور کردو منتظر دلیل اون کاره سهون شد…با تعجب به چهره‌ی بی حسش زل زده بودو آب گلوشو پایین داد…سهون ماشینو کنار جاده متوقف کردو به چشمای کنجکاوه لو خیره شد…خورشید از پشت کوه برای آخرین بار سرک میکشیدو نور کمرنگشو به پوست شفاف لو میرسوند…به سمت لو چرخیدو دستشو پشت صندلیش انداخت…با نگاه جدیش اجزای صورت لوهانو زیر ذره بین گرفتو در نهایت روی لنز چشماش متوقف شد:
_چند سال؟؟
لو با همون حالت مبهوتو متعجب سرشو کمی عقب برده بود اما باز هم حرکت مژه های سهونو وقتی که به آرومی پلک میزد به چشم میدید:
_چ…چی؟؟
_چند سال بمونم؟؟
لو که متوجه منظور سهون شده بود نیشخندی زدو با حالت کیوتی لباشو گاز گرفت:
_اممم…پنج سال خوبه؟؟
_تو بگو
لو با وجود جدیت سهون خنده‌ی ریزی کرد:
_همون پنج سال
سهون سرشو جلو تر برد:
_پس نباید برات فرقی داشته باشه که چئونگ جو باشه یا همینجا
لو به اطرافش نگاه کردو با شیطنت سرشو تکون داد:
_نداره
سهون بلافاصله‌ دستاشو دور بدن لو حلقه کردو اونو کاملا توی آغوشش کشید:
_امروز چندمه؟؟
لوهان که هنوز موقعیتو آنالیز نکرده بود و فکر میکرد سهون شوخی میکنه سرشو به سینه‌ی سهون چسبوند:
_بیستو یکم
سهون بدون رها کردن لو به صندلیش تکیه زدو چشماشو بست:
_بیستو یکه آپریله ۲۰۲۱ سفرمونو ادامه میدیم
لو خندیدو سرشو روی سینه‌ی سهون جابه جا کرد:
_اگه گرسنمون شد؟؟
_زنگ میزنم بیارن
_اگه گرممون شد؟
_لباسامون کم کم تجزیه میشه میریزه
_اگه سردمون شد؟؟
_من یعالمه محافظ دارم لوهان…زنگ میزنم پتو بیارن
_قراره کل این مدت توی همین حالت بمونیم؟؟کمرمون درد میگیره که
_بخواب شازده کوچولو…نمیخوام به این فکر کنم که قراره تمام این پنج سال یه ریز سوال بپرسی
لو انگشتاشو بین انگشتای سهون فرو بردو زمزمه کرد:
_کاش میشد واقعا انجامش بدیم
_داریم میدیم دیگه
لو سرشو کمی بالا گرفتو به چشمای بسته‌ی سهون نگاه کرد:
_خیلی جدی حرف میزنی هونا…کم کم دارم میترسم
_من جدیم…چند ماه که بگذره متوجه میشی…درضمن اینقد نگو هونا
لو نفس عمیقی کشیدو خواست از آغوش سهون بیرون بیاد که فشار دستای سهون بیشتر شد…لو رو به خودش چسبوندو بدون باز کردن چشماش پرسید:
_میخوای همش وول بخوری؟؟؟آروم بگیرو به این پنج سال فکر کن
لو خندیدو مشتشو به سینه‌ی سهون کوبید:
_گفتنشم غیر قابل باوره
_تو گفتی من نمیمونم…منم میخوام بهت بفهمونم که وقتی موضوع مربوط به تو باشه تا آخرش میمونم…هنوز اوه سهونو کامل نشناختی واسه همین فکر میکنی غیرقابل باوره
_فهمیدم خیلی کله شقی…راه بیوفت شب میشه
_متاسفم لوهانی…هنوز پنج سال تا ادامه‌ی مسافرتمون مونده
_یااا…بهت میگم راه بیوفت…خیلیه خب اصا من اشتباه کردم گفتم نمیمونی
_من نمیخوام ازت اعتراف بگیرم که اشتباه کردی یا نه…میخوام بهت یه چیزایی رو ثابت کنم
_ثابت

کردی
سهون سرشو خم کردو ب..سه ای به موهای لو زد:
_آروم بگیر لوهانم…آغوشم اونقدرام ترسناک نیست که اینقد هول شدی
لو صورتشو توی سینه‌ی پهن سهون پنهون کردو با دلخوری نالید:
_مزخرف نگو…
_هنوز همون پسر بچه‌ی پررویی
صدای آروم سهون توی گوشش پیچیدو لبخندو دوباره به لبش آورد:
_وقتی صدام میزدی بچه جون دلم میخواست تجزیه‌ت کنم
_اونطور که نشون میدادم ازت بدم نمیومد…فقط نمیتونستم آروم بودن با یکی به جز دوستا و خانوادمو درک کنم
_بسکه متکبر بودی
_جدی بودم
_بد اخلاق بودی
_من فقط با همه خوش اخلاق نبودم
_بدجنس بودی
_امم..فئودالانه رفتار میکردم
لو با دلخوری صداشو پایین تر آورد:
_خودستا و بی رحم بودی
_لازم نیست با همه مهربون باشی
لو دستای قفل شده‌ی سهونو از دورش باز کردو ازش فاصله گرفت:
_اینقدر منو همه خطاب نکن…قبول کن که یه آدم غیر قابل تحمل بودی
_قبول دارم
_پس هی از خودتو کارایی که میکردی دفاع نکن حتی اگه قبولشون داری به زبون نیار…اینطوری مطمئن میشم که از انجامشون پشیمون نیستی
سهون دست لورو بین دستاش گرفتو انگشتشو روی پوستش کشید:
_میدونم خیلی اذیتت کردم…اما سهونه اون زمانو درک میکنم…ازت میخوام توهم درکش کنی
_نمیتونم اینکارو بکنم…چون دلیلو منطقی وجود نداره
سهون نفس عمیقی کشیدو به جاده‌ای که کم کم توی تاریکی غرق میشد زل زد…با وجود پرژکتورایی که به نسبت غروب خورشید پرنور میشدن بازم نمیتونست دویست متر جلو ترو ببینه
_دلیلش تنهاییم بود…و منطقش افسردگیم
لو به سرعت به سمتش برگشتو به چهره‌ی سرخورده‌ش نگاه کرد:
_تو افسرده نبودی
_اینقدر مطمئن حرف نزن
لو اخم پررنگی کرد:
_روی خودت اسم نذار
_دکتر دیاز میگفت هیچ مشکله خاصی ندارم…ینی اسم خاصی نمیشه روی مشکلم گذاشت…ولی مطمئن اونم میدونست چقدر عذاب میکشم
چشمای لوهان اینبار بغض آلود بودو پشیمون…دوباره به سهون نزدیک شدو دستشو روی بازوش گذاشت:
_میخوای حرف بزنیم؟؟شاید…
_من با تمام وجودم حاضرم این پنج سالو کامل کنم…نگو که فقط حرف زدی
لو کمی مکث کردو بدون پلک زدن به صورت بی روح مقابل چشم دوخت…‌سهون که میدونست نمیتونه اینقد راحت بحثو عوض کنه و وقتی سکوت طولانیشو حس کرد سرشو چرخوندو به چشمای نمناکش خیره شد…همیشه ازینکه اون چشمارو پراز اشک ببینه متنفر بودو حالا خودش باعث چنین اتفاقی شده بود…
_لوهان…اون دکتره احمق…هفت سال مثل یه سرباز وظیفه شناس میومدو باهام صحبت میکرد…ولی هیچوقت نفهمید من واقعا چی میخوام…درسته که حالمو درک میکرد اما هیچوقت نتونست بفهمه چی اون حالمو خوب میکنه
کمی مکث کردو موهای لوهانو از روی پیشونیش کنار زد…دستشو پایین آوردو روی گونه‌ی خوش تراشش گذاشت…
_من به مشاوره های خسته کننده‌ش نیازی نداشتم…به توصیه هاش نیازی نداشتم…نمیخواستم به پدرم بگه حواستون بیشتر به رئیس جوان باشه …چون من به حواس پدرمم نیاز نداشتم…اون هیچوقت نفهمید که من فقط به یه شازده کوچولو احتیاج دارم…تا بیادو منو اهلی کنه…
لو لبخند کمرنگی زدو همزمان چشماش از اشک خالی شد…سهون با آرامش خاصش اشک تازه‌ی لورو پاک کردو ادامه داد:
_اون زمان من حتی به چیزی شبیه عشق هم فکر نمیکردم…چون اینکه یه آنتی لاومو قبول کرده بودم…ولی…به اینکه یه روز تو وارد زندگیم میشی هم فکر نکرده بودم
جلو رفتو آروم پیشونیه لوهانو ب..سید…پیشونیشو به اون چسبوندو لبخند عمیقی زد:
_خیلی خوشحالم لوهان…و خوشحال ترم واسه اینکه بلخره این شادیو دارم تجربه میکنم…واسه اینکه دلیل همه‌ی اینا تویی…
_____________________________________________
:-سلام
شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید.
باوجوداین باادب تمام گفت:
-سلام.
صداگفت:
-من اینجام،زیردرخت سیب…
شازده کوچولوگفت:
-کی هستی تو؟عجب خوشگلی!
روباه گفت:
-یک روباهم من.
شازده کوچولوگفت:
-بیابامن بازی کن.نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته…
روباه گفت:
– نمی‌توانم‌ بات بازی کنم.هنوزاهلیم نکرده‌اند آخر.
شازده کوچولوگفت:
-پیِ دوست می‌گردم.اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:
-یک چیزی است که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.
روباه پی حرفش راگرفتوگفت:
-زندگی یکنواختی دارم…
(به خاطر حجم زیادش یه قسمتایی رو حذف کردم)
روی بدنش خم شدو ب.سه‌ی عمیقی به لباش زد…لوهان با حس گرمای لطیفی روی لبهاش چشماشو روی هم فشردو آروم بازشون کرد…سهون خودشو عقب کشیدو با لبخند گرمی به چهره‌ی فرشته وارش خیره شد:
_نصف کره رو خوابیدی
لو مثل فنر از جا پریدو روی صندلی صاف نشست…نگاهی به اطرافش کردو به سمت سهون چرخید:
_بازم؟؟
سهون خندیدو سرشو تکون داد:
_خوابالو
_لعنتی…هر وقت سوار ماشین میشم خوابم میبره
دوباره نگاهشو به سهون دادو با شرمندگی جمله‌شو کامل کرد:
_معذرت میخوام سهونا…خیلی سعی کردم ولی خوابم برد
_عیبی نداره.منم دیدم خیلی خسته ای چئونگ جو وانستادم گفتم تا بیدار نشدی برسیم ده جون
_نمیخواستم بخوابم…حتما خیلی اذیت شدی
سهون کمربندشو باز کردو درحالیکه به لحن نا متغیرو شرمنده‌ی لو میخندید درو باز کرد:
_تا صبح میخوای واسه خوابیدنت عذر خواهی کنی؟پیاده شو دیگه دارم از خستگی بیهوش میشم
با پیاده شدن سهون لوهانم کمربندشو باز کردو پیاده شد…سهون موبایلشو بیرون آوردو بعداز گرفتن شماره ای اونو دم گوشش گذاشت…لو درو بستو کولشو روی پشتش انداخت:
_خوابت نگرفت؟
سهون که نیمی از حواسش سمت موبایل بود مختصر جواب داد:
_وقتی رانندگی میکنم خواب از سرم میپره
لو بهش نزدیک شدو سوال بعدیشو پرسید:
_به کی زنگ میزنی؟؟؟
سهون دستشو بالا گرفتو ازش خواست سکوت کنه:
_الو..رسیدیم پارکینگ….آره همون کد همیشگی…عجله کن
گوشیو قطع کردو توی جیبش گذاشت…ریموت ماشینو روی برف پاکن گذاشتو دست لوهانو گرفت:
_بریم
لو با تعجب به ماشین نگاه کردو پرسید:
_ریموتو چرا گذاشتی؟؟
_یکی از محافظا میاد تا وسایلمونو بیاره..
لبخندی زدو دست لوهانو فشرد:
_نگران نباش اینجا پارکینگ اختصاصیه کسی به ماشین من نگاه نمیکنه چه برسه به چیزای دیگه
لو آهی کشیدو بدون هیچ حرفی دنبال سهون به سمت آسانسور رفت…با گذشتن از کنار نرده ها چشمش به پارکینگ عمومی افتادو ناخودآگاه مکث کرد…سهون با تعجب برگشتو به چشمای سردرگم لو نگاه کرد…اون پارکینگ به طرز عجیبی برای لو آشنا بود…با اخم کوچیکی اطراف پارکینگو از نظر گذروندو برای به یادآوردنش تلاش کرد…سهون نمیتونست دلیل تغییر ناگهانی حالت لو رو بفهمه…سرشو خم کردو دستشو جلوی چشمای مبهوت لو تکون داد:
_لوهانی؟؟…
لو نگاهشو به سمت سهون چرخوند…سهون انگشتاشو بین انگشتای اون محکم کردو دستشو کشید:
_بریم دیگه
لوهان آب گلوشو پایین دادو سوار آسانسور شد…با حرکت آسانسور تلو تلو خوردو به دیوار پشتش چسبید…سهون با نگرانی بهش خیره شد نزدیک رفت:
_حالت خوبه عزیزم؟؟
نگاهشو دزدیدو سرشو تکون داد:
_خو..خوبم
شکی که به دلش راه افتاده بود ضربان قلبشو بالا میبرد…نفس عمیقی کشیدو سعی کرد باهرروشی خودشو مقابل سهون طبیعی جلوه بده…هرچند که نگاه تیز بینو پراز سوال سهون لحظه‌ای ازش جدا نمیشد…هر لحظه منتظر بود آسانسور از اون چهار دیواری تنگ خارج بشه و بالا بره تا بتونه حدسشو به یقین تبدیل کنه…دلش میخواست از سهون اسم اون هتلو بپرسه اما کمی صبر کرد تا بدون جلب تعجب سهون خودش مطمئن بشه…آسانسور به سرعت بالا رفتو بلخره‌ فضای بزرگو با شکوه لابی مقابل چشماش پیدا شد…با دیدن اون مکان برای یه لحظه قلبش از کار افتادو عضلاتش سست شد…دندوناشو روی هم فشار میدادو با چشمای گرد به نمای فوق العاده زیبا اما خوفناک پشت شیشه‌ی آسانسور میخکوب شده بود
میله‌ی کنارشو توی مشتش گرفتو سعی کرد با صدای نفسهاش سهونو مشکوک تراز اون نکنه…سهون از پشت بهش نزدیک شدو دستاشو روی شونه های اون گذاشت…لو یکدفه از جا پریدو به سمت چشمای متعجب سهون برگشت…سهون سرشو عقب برد تا بتونه صورت رنگ پریده‌شو راحت تر ببینه:
_چیزی شده؟؟خوبی؟؟
لوهان با حالت گنگی سرشو تکون دادو با صدای باز شدن در آسانسور بیرون رفت…سهون با دیدن قدمهای نامنظمش بدون توجه به پرسنل و مسافرا دستشو دور کمر لو حلقه کردو اونو به خودش چسبوند:
_لوهانم؟؟…میخوای اول بریم شام بخوریم؟؟شاید فشارت افتاده رنگت خیلی پریده
لو سرشو تکون دادو نفسشو آزاد کرد:
_خوبم سهون…من اشتها ندارم میخوام بخوابم
_از عصر چیزی نخوردی مگه میشه اشتها نداشته باشی؟؟
_واقعا اشتها ندارم سهون..فقط میخوام بخوابم
_باشه…بریم بخوابیم…منم خسته ام
لو سرشو بالا گرفتو کنار سهون وارد راهروی بلندو بزرگی شد:
_بگو واست غذا بیارن…گرسنه نخواب
سهون پشت در چهارمین اتاق ایستادو کارتو از جیبش بیرون آورد:
_تنهایی از گلوم پایین نمیره…هردومون خسته ایم بهتره بخوابیم
_کارت اتاقو کی گرفتی؟؟
سهون نیشخندی زدو کنار رفت تا لو وارد اتاق بشه:
_قبلا اینجارو رزرو کردم یادت رفته؟؟
لو درحالیکه دلهره لحظه‌ای رهاش نمیکرد به اطرافش نگاهی انداختو وارد اتاق شد:
_زنگ بزن واست شام بیارن لطفا گرسنه نخواب
سهون خم شدو ب.سه ای به گونه‌ی لو زد:
_برو بخواب فردا یعالمه کار داریم
لو با دقت اطراف اتاقو زیر نظر گرفته بودو درهمین حین کولشو از روی شونش برمیداشت:
_چه کاری؟؟
سهون وسایلشو روی میز ریختو بدون حتی چک کردن اتاق وارد دستشویی شد:
_صبح میفهمی
لبه‌ی تخت نشستو کمی خودشو تکون داد تا خوشخوابشو چک کنه…همه چیز مثل همیشه فوق العاده و شیک بود…وسایل…نما…و حتی موقعیت و نورگیرهای اتاق درست همون چیزی بود که از سهون برمیومد…
اما اضطراب عمیق ته دلش اجازه نمیداد ازون امکاناتی که سهون براش فراهم کرده ذوق زده بشه…نگاهشو از فضای لوکسو رمانتیک اطرافش گرفتو روی تخت دراز کشید…به اندازه‌ی کافی خوابیده بودو میدونست قراره تا دیر وقت با افکار عذاب آورش دستو پنجه نرم کنه…نفس عمیقی کشیدو توی دلش آرزو کرد هر چه زودتر ازون هتل بیرون برنو طی این مدت اتفاقی نیوفته…ازینکه قراره با سهون درست توی مکانی که پر از افرادو خدمتکارایی که حقوق بگیر مادرشن بمونه لرزش عمیقی به جونش افتاد

فلش بک:
_آب گاز دار؟؟؟
صدای زنونه اما وحشت آورش توی فضای لابی اکو شد:
_نه گازِ آبدار
بازم صدای گوش خراش خنده‌ی محافظا توی گوشش پیچید…خودشو پشت مامانش پنهون کردو با دستای کوچیکش بالش کوچیکو اردکی شکلشو توی آغوشش فشرد
_متاسفم بانوی بزرگ من فقط خو..
_رئیس بزرگ
پسر جوون به پوزخند مادر لو نگاه کرد:
_متاسفم رئیس بزرگ…من…فقط میخواستم مطمئن شم که آب گاز دار براتون مشکلی ایجاد نمیکنه
بانو شین پوزخند صداداری زدو رو به محافظاش که توی ذهن لو مردهای سیاه پوش نام گرفته بود کرد:
_نچ…اون منو یاد پلانکتونها میندازه…
همه با نیشخند به پسری که سرشو تاآخرین درجه پایین نگه داشته بود خیره شدن که شین با همون لحن تمسخر آمیز ادامه داد:
_کسی مثل اون توی دستگاه من….درست مثل یه پلانکتون توی این دنیاست…اون نمیدونه که هیچ کسو هیچ چیز توی دنیا نیست که بتونه مشکلی واسه من ایجاد کنه…این منم که واسه همه مشکلم
لوهان که از حرفای مادرش سردرنمیاورد روی صندلی نشستو سعی کرد اجازه نده صدای خنده‌های اطراف بدن کوچیکشو بیشترازون بلرزونه…اما بازم ناموفق بودو بی وقفه میلرزید
شین نگاهی به بدن لرزونش انداختو نیشخندش پررنگ تر شد:
_لوهانا…اینجا رو دوست داری؟؟
لو با چشمای معصومش به مادرش نگاه کرد…آروم سرشو به علامت منفی تکون دادو آغوششو برای اون بالش ابری تنگ تر کرد
شین سرشو اطراف چرخوند:
_یه روز با تمام وجود اینجا رو دوست خواهی داشت…پسره من باید دارایی هاشو دوست داشته باشه…تو وارث این هتلی چه پدرت بخواد چه نخواد….
اینبار افرادشو مخاطب قرار داد:
_اون مرده به ظاهر منطقی خیلی تلاش میکنه پسرمو ازم دور کنه…میدونم اگه بفهمه اونو آوردم ده جون باز میاد دادو بیداد راه میندازه اما مهم نیست…من میخوام پسرم توی اموال خودش احساس راحتی کنه
روشو به لو کردو با حالتی که هیچ شباهتی به وجهه‌ مهربون توی ذهن لو نداشت پرسید:
_اینطور نیست؟؟…میخوای اینجارو بهت نشون بدم؟؟
لوهان دوباره سرشو تکون دادو آروم گفت:
_ازینجا بریم…میخوام برم پیش پدر…
_____________________________________________
فیلتر سیگارو توی ظرفش خاموش کردو دود غلیظشو بیرون فرستاد…بین اون دودی که اطرافشو گرفته بود لیوان وiسکیشو برداشتو توی یه حرکت مایع توشو نوشید…لیوانو روی میز کوبیدو بلخره به موبایلی که چند دقیقه‌ای میشد زنگ میخورد جواب داد:
_چیهههه؟؟
_چیه و مرض…مرتیکه‌ی احمق این چه طرز حرف زدنه؟؟
_هیونگ…لطفا بیخیال من شو…فقط همین امشب…
_دارم میام اونجا کیم جونگین
_سوهویا…نمیفهمی چی میگم؟؟میخوام تنها باشم…مجبورم نکن موبایلمو خاموش کنم آخه ممکنه زنگ بزنن
_تو یه بی عقله کودنی‌…جای این مسخره بازیا پاشو دنبالش بگرد
_دیگه کجا رو بگردم؟؟…اون جایی رو نداره که بره…من هر جایی که به ذهنم میرسیدو رفتم حتی افراد پدرمم گفتم
_کایا نمیخوای بگی چه اتفاقی افتاده؟؟بعداز اینهمه مدت امکان نداره کیونگ سو به همین راحتی ترکت کنه
کای چشماشو توی کاسه چرخوندو با کلافگی جواب داد:
_من اصلا حوصله‌ی این سوالاتو ندارم هیونگ…قطع میکنم
_یاااا احمق…جرات داری قطع کن…من اینجا به خاطر تو دارم حرص میخورم تو میگی حوصله‌ی منو نداری؟
_هیونگ امشب واسه آروم کردن اعصابت یکی دیگه رو پیدا کن…زنگ بزن به سهون
_من نگرانتم کودن…این چرتو پرتا چیه که میگی؟؟
کای به آخرین ریسمون امیدش چنگ زد:
_هم ممنونم…هم معذرت میخوام…لطفا بیا فردا راجع بهش صحبت کنیم…همم؟؟
سوهو نفس عمیقی کشیدو سعی کرد آرامششو حفظ کنه…باید به شکش دامن میزد تا بتونه پیش خودش اثباتش کنه…میدونست که اگه لوهان دلیل اون اتفاقات و نقطه ضعف کای باشه با دست گذاشتن روش میتونه به وسیله‌ی عکس العمل کای تا حدودی به نتیجه برسه…روی صندلی نشستو با احتیاط کلماتشو ادا کرد:
_راستی…کایا…درمورد این اتفاقات به سهون چیزی نگو…اونو لوهان واسه یه مدت رفتن مسافرت نمیخوام بااین خبر ناراحتشون کنیم
کای با اخم پرنگی از روی شوکو تعجب تکیه‌شو از صندلی گرفتو نیم خیز شد:
_چ…چی گفتی؟؟؟اونا…رفتن مسافرت؟؟
سوهو با چشمای ریز شده به نقطه ای خیره شدو روی اون خبر پافشاری کرد:
_آره…سهون به خاطر تولد لو اونو واسه یه هفته برده مسافرت…این مدت بهتره از چیزی باخبرشون نکنیم
با چشمایی که رگه های سرخش به خوبی مشخص بود به بطری وiسکiش خیره شده بود…
تند تند نفس میکشیدو مشتشو بهم فشار میداد…آب گلوشو پایین فرستادو از پشت میز بلند شد…صدای دورگه و لرزونش…سکوتی که بیشتراز حد معمول طول کشیده بود همه چیزو به سوهو میفهموند
_کای؟؟صدامو میشنوی؟؟
دستاش میلرزیدو کنترلی روی حرکاتش نداشت…دستشو آروم پایین آوردو دکمه‌ی قطع تماسو لمس کردفشارشو روی موبایل هر لحظه شدت میداد…
( اونو لوهان واسه یه مدت رفتن مسافرت نمیخوام بااین خبر ناراحتشون کنیم)
دستشو دوباره بالا آوردو همراه با فریاد بلندی موبایلو توی شیشه‌ی ویترین کوبید…شیشه با صدای تیزو مهیبی خورد شدو تکه هاش کف آشپزخونه رو پوشوند…درحالی که به شدت و نفس نفس میزد از ته دل فریاد زد:
_اون به خاطر تو رفت…به خاطر تو ترکم کرد…اجازه نمیدم به همین راحتی با سهون عشق بازی کنی…نمیذارم درست وقتی همه چیزو بهم ریختی با خیالت راحت زندگی کنی…به هر قیمتی شده میارمت توی این خونه لوهان به هر قیمتــــــــــی….من هیچوقت کوتاه نمیاااام….کیم کای هیچوقت کوتاه نمیاد لعنتیاااا…هیــــچوقت
_____________________________________________

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)