هدر سایت
تبلیغات

Anti Love 35

پوستراز مارشملوی من شمیمک برف آذر

سینیو روی میز گذاشتو کمرشو صاف کرد.با دست فشار محکمی به گردنش داد تا کمی از دردی که از دو ساعت پیش گریبان گیرش شده بود کم بشه.از ظهر که به عمارت برگشته بود بدون وقفه کار کرده بودو عضلات گردنو بدنش به خاطر فشار کار سنگین به شدت گرفته بود…روزهای نزدیک سال نو کارها چند برابر شده بودو با وجود اونهمه خدمتکار بازهم بعضی کارها نصفه یا دیرتر از معمول تموم میشد…توی اون روزها که لو سخت ترین شرایط جسمی رو سپری میکرد از ته دل به خدمتکارایی که طی چند سال سلامتیشونو توی خونه‌ی رئیس از دست دادن حق میداد…گاهی فشار کار باعث میشد حس دلسوزی ای نسبت به خدمتکارای بیچاره‌ی خودش داشته باشه…بخصوص اینکه اونها کمتر هم بودن
با وجود ضعف دستو پاش تمام تلاششو برای آروم کار کردن بکار گرفت تا مزاحم کار سهون نشه بدون اینکه صدایی ایجاد کنه با سرعتی که هر دقیقه رو به زوال میرفت میزو چید
_چرا اینقد احتیاط میکنی؟؟خیلی وقته دست از کار کشیدم
_اوه…حواستونو پرت کردم؟؟
سهون نفس عمیقی کشیدو بعد از رها کردن وسایلش به روی میز به سمت لو رفت…نگاه مفصلی به میز رنگارنگ جلوش کردو سرجاش نشست
_حس میکنم داری با ملاحظه میشی
لو درحالی که از خستگی جونی براش نمونده بود با لبخند ی ازروی بیحالی جواب جمله‌ی دو پهلوی سهونو داد…سهون نگاهشو به میز داد و کمی از سوپو برای خودش داخل ظرف ریخت
_اینقد خودتو خسته نکن…مریض بشی با سوهو طرفی…نمیتونم عکس العملشو وقتی مریض شدی تصور کنم اصلا نمیخوام فکر کنم چجوری میبرتت به جشن کریسمس…مجبور نیستی اینقد کار کنی
گوشه‌ی چشمای لو به خاطر کنترل خنده جمع شده بود…نمیدونست حدسی که درمورد اون حرفا میزنه درسته و سوهو یک بهانه‌س یا نه…اما سعی کرد طوری رفتار کنه که انگار حق با سهونه
_مجبورم…من درهر صورت یک خدمتکارم…اما تمام تلاشمو میکنم که تا جشن زنده بمونم
سهون نگاه سردشو به لو دوختو چاپستیک های دستشو با حالت اشاره سمت اون گرفت
_با شستن چهار تا لیوان نمیمیری مطمئن باش…من فقط خواستم بگم باز به خودت صومه نزنی
لو آروم خندید و بعداز تعظیم نود درجه‌ای با چشمای خمارو خواب آلود به چشمای سرکش سهون خیره شد
_ممنون که گفتین رئیس جوان…تمام تلاشمو میکنم تا مریض نشم…الانم میرم تا پایین و زود برمیگردم میزو جمع میکنم
به محض اینکه برگشتو به سمت در قدم برداشت با صدای سهون سرجاش ایستاد
_بمون…
لحنو صدای سهون درعین حال سرد و ملتمسانه بود…طوری که لوهانو گیج میکرد و نمیدونست بین تپش قلبو دلخوری کدومو انتخاب کنه…به آرومی برگشتو به سهون که چاقو و چنگالشو توی دستش نگه داشته بود خیره شد
_شام خوردی؟
چشمای سرخش هر بار ازبین پلکهای نصفه و نیمه‌ ای که میزد نمایان میشد
_بله…خوردم
_خیله خب…بشین اینجا
نمیخواست مخالفتی کنه چون میدونست برنده‌ی هر بحثی که پیش میان مافوق لجبازشه.به صندلی‌ای که سهون با سر بهش نشون داد نگاه کردو بدون حرفی نشست…نشستن پشت اون میز برای اولین بار،حس خاصو شیرینی بهش داد…میتونست سرخ شدن گونه هاشو به خوبی حس کنه
سهون بعداز سکوتو مکث طولانی دست از خوردن کشیدو دور دهنشو با دستمال پاک کرد
_تو…بلدی ساز دهنی بزنی؟؟؟
به سختی چشماشو باز نگه داشته بودو به هیچ وجه نمیتونست با بی حال نشون دادن خودش سهونو راضی به رفتنش کنه…از سوال ناگهانیه سهون جا خورده بودو با سردرگمی بهش نگاه میکرد:
_بله…تقریبا
_خواهرم گفت که میخوای بهش آموزش بدی
لو با دستپاچگی سرشو تکون دادو تلاش کرد تا از کلمات مناسب استفاده کنه:
_آاا بله…من بهشون گفتم که آموزش رسمی ندیدم ولی اصرار داشتن که انجامش بدم
سهون سرشو به علامت تایید تکون دادو دوباره مشغول غذاش شد
_گفت که خیلی خوب زدی…
لو با لبخند لباشو گاز گرفت:
_من فقط یه آهنگو خوب میزنم…اتفاقاً همون آهنگو بانوی جوان داشتن تمرین میکردن منم همونو واسشون زدم
سهون لبخند گرمی زدو نگاهشو از بشقاب به لباو چهره‌ی زیبای لو داد:
_شاید یه روزم به من یاد دادی
با هر جمله و نگاه،باهر لبخند چیزیو ته دل لوهان تکون میداد…لو میدونست که دیگه نمیتونه انکار کنه اما با تمام توان سعی میکرد اسم احتمالیه اون حسو جای گوشه های فرهنگ لغت ذهنش پنهون کنه…شاید دراون صورت توان تحمل اون احساسو پیدا میکرد…لبخند دلنشینو شیرین لو لبهای سرخشو پوشوندو نگاه پرنفود سهونو مجذوب خودش کرد…با صدایی که سهون توی دلش به جرأت قسم میخورد که جادویی توش وجود داره به آرومی زمزمه کرد
_شاید
سهون چشمای خوشحالشو به دستای سفید پسر زیبای مقابلش دادو نفس عمیقی کشید
_یه پاکت توی کمد هست…میشه بیاریش؟
با لحن کنجکاوی پرسید
_مگه خریداتونو هنوز باز نکردین؟؟؟
_چرا…همه‌شونو باز کردم..‌.پاشو بیار خودت میفهمی…
لو با تعجب بلند شدو کاریو که سهون خواستو انجام داد…پاکتو از کمد بیرون آوردو بعداز نیم نگاهی اونو جلوی سهون روی میز گذاشت
_به من نده…خودت بازش کن
لوهان نگاه پراز سوالشو بین سهونو پاکت سفید چرخوند
_بشین دیگه
سرجاش نشستو پاکتو جلوش کشید…با کنجکاوی باز کردو لباسی با ترکیب سفیدو لیمویی رو بیرون آورد…بافتو جلوی چشماش گرفتو با لبخند ذوق زده ای که هر لحظه پررنگ تر میشد بهش خیره شد..
_قشنگه؟؟
_عالیه…این…واقعا قشنگه رئیس جوان…رنگ بندیش،طرحش،دوختش همه چی عالیه
سهون با لبخند پیروزمندانش به چشمای براقش خیره شده بود که همزمان با محو شدن لبخند لو اونهم به حالت عادی برگشت
_فقط…
نیم خیز شدو درحالی که منتظر ادامه‌ی حرف لو بود دستاشو روی میز توی هم قفل کرد
_فقط یکم کوچیک نیست واستون؟؟؟
با نیشخند و نفس عمیقی دوباره به صندلی تکیه داد:
_چرا همه فکر میکنن واسه خودم خریدمش؟؟؟
_چی؟؟!!!
زبونشو روی لبش کشیدو با لحن عادی جواب داد:
_مال توئه
خشک شدن نگاهو شوکو به وضوح توی چشمای لو میدید…حالا چشمایی که بیش از حد اونو به شازده کوچولوی ذهن سهون نزدیک میکرد حالت تعجب به خودش گرفته بود…از شدت شوک حتی نمیتونست کلمه‌ی”چی”رو دوباره تکرار کنه…سهون با دیدن اون چهره‌ی شیرینو کیوت لبخندی زدو با نگاه به میزو ظروف روش حواسشو از چشمای لو پرت میکرد
_خواستم…یه وقت دیگه بدمش…اما وقتی دیدم اینقد خسته‌ای خواستم یکم از خستگیت برطرف شه
باور نکردنی بود…هر لحظه چیزیو با چشماش میدیدو با گوشاش میشنید که در حالت عادی غیر ممکن بود…پلکهای شفافشو آروم بازو بسته کردو به سهون خیره شد…رق/.س (به خاطر فیلترینگ مجبورم با این س بنویسم-_-) آرامش بخش مژه‌های بلندش مقابل چشمای سهون هر لحظه‌رو براش بی معنی میکرد…
_من…رئیس جوان من واقعا نمیدونم چی بگم
سهون آروم خندیدو از روی صندلی بلند شد…واکنش های بدن لو به هر حرکت اون پسر جذاب کلافش میکرد…سهون بی خبر ازون حالِ لوهان مچ دستاشو گرفتو اونو کشید…دسته‌های پاکتو دور مچش انداختو پسر حیرت زده‌ی مقابلشو به سمت در هدایت کرد:
_چیزی نمیخواد بگی…برو بگیر بخواب‌…با سرپرست تماس میگیرم میگم یکی دیگه واسه جمع کردن میز بفرسته
به لوهان فرصت حرف زدن نمیدادو اونو به سمت درمیکشوند…دروباز کردو بعداز بیرون فرستادن لو که انگار چیزی برای گفتن داشت از بین دری که درحال بسته شدن بود خیلی زود دستشو به علامت “برو”تکون داد:
_شب بخیر
بابسته شدن در جلو رفتو پیشونیشو بهش چسبوند…ازینکه بلخره کاری که قلبش میخواستو میدونست درسته رو انجام داده از ته دل راضی بود…نفسای عمیقش به در برخورد میکردو نقطه‌ای رو بخار گرفته و مرطوب نشون میداد…اما پشت در انگشتای باریکو گرم لو به آرومی روی چوب سرد در سر خوردو همراه با قلبی که بی وقفه تکون میخورد پایین افتاد…دلهره های وقتو بی وقت قلب لو بیشتراز هر چیز عذابش میداد…ازینکه سهون حتی فرصت تشکر هم ندادو تمام مهربونی قلبشو با وجود سردی هاش بروز داده بود بغض خفیفیو خواستنی ‌ای گلوشو گرفت…کف دستشو کاملا روی در گذاشتو سرشو پایین انداخت…اون لحظه تنها آرزویی که داشت همون بغض بود…امیدوار بود اون بغض دلنشین برای همیشه توی گلوش بمونه هیچوقت طعم تلخشو به رخش نکشه…انگار زندگی لوهانی رو که سالها به فراموشی سپرده بود حالا تصمیم به لبخند زدنش گرفته…
______________________________________
دستای چن از پشت دور کمرش حلقه شدو سرش روی شونه‌ی لو قرار گرفت
_هرروز که با خنده روزتو شروع میکنی انگار هزار سی سی انرژی به من تزریق کردن…
لو به انعکاس خودش توی آینه نگاه کردو به خاطراون حرکات چن خندید:
_بستگی به شب قبلش داره…اگه شب با خنده بخوابم صبح همونطوری بیدار میشم
چن دستاشو باز کردو روبه روی لو به کنسول تکیه داد…دست به سینه ایستادو به موهای لو که در حال شکل گرفتنو مرتب شدن بود نگاه کرد:
_مطمئنم مربوط به اون پاکته‌س
لو دست از موهاش کشیدو با لبخندی از روی خوشحالی ب./سه ای روی گونه‌ی چن گذاشت:
_قول میدم امشب همه چیزو بهت بگم‌‌‌…همه چیزایی که یک هیونگ باید بدونه رو بهت میگم…منه احمق همیشه تورو دارم ولی سختیو هیجانو میریزم توی خودم…هیونگ میخوام امشب هر چی این تو هستو واست بریزم رومیز
با اشاره‌ی لو به سمت چپ سینه‌ش نگاه کرد…بیشتر اون اتفاقاتی که لو قرار بود تعریف کنه رو میدونست اما نمیخواست دل کسیو که درحال حاضر توی اون کاخ عزیز ترینش بود بشکنه…لبخندی زدو با مشت به آرومی به بازوی لو کوبید:
_منتظر شب هستم…منم دلم میخواد همه‌شو بشنوم
لو شونه‌ی چنو بین مشتش فشار دادو از کنارش رد شد:
_میبینمت هیونگنیم
به طرز غیر قابل توصیفی اونروز خوشحال بود نمیتونست لبخند شادشو کنار بزنه…با دیدن چهره‌ی بازش همه خدمتکارا لبخند میزدنو این قدرت فوق العاده‌ی لوهان بود که باعث میشد در عرض ۴ماه نظر مثبت همه جلب بشه…
_صبح بخیر
_صبح بخیر لوهان
دستشو بالا گرفتو تکون داد:
_روز بخیر سرآشپز هان
_روزت بخیر پسره قشنگم…امیدوارم
همیشه خندون باشی
_این صبحانه‌ی بانوی جوانه؟؟؟
_نه..ایشون به شکلات گردویی حساسیت دارن…
_پس ببرمش؟؟
خانم هان لیوانی که با دستمال تمیزش کرده بودو کنار بقیه‌ی وسایل توی سینی گذاشت
_آره ببرش
لو سینیو برداشتو چشمکی به خانم هان زد:
_امروز روزه ماست
خانم هان خندیدو با عشوه‌ی و حالت دخترانه‌ی گفت:
_زود برگردی عشقم
لو بلند خندیدو ب./سه‌ی فرستاد:
_منتظرم بمون
انرژی فوق العاده‌ا‌ی که اونروز داشت تا حدودی نگرانش میکرد…لو تجربه‌ی زیادی داشت که حال خوبش به گریه ختم شده باشه.‌..امیدوار بود اونروز بر خلاف همیشه اتفاق بیوفته
در اتاقو زد اما جوابی نگرفت…با تصور اینکه سهون حمومه دروباز کردو سرشو داخل برد…چشمای متعجبو گردشو به سهون که هنوز غرق خواب بود دوختو درو پشت سرش بست‌…سینیو روی میز گذاشتو به تخت نزدیک شد…صورت رنگ پریده و لبهای سفید سهون تکون شدیدی به قلبش داد…با دلهره دستای لرزونشو جلو بردو روی پیشونیه سهون گذاشت…همونطور که حدس میزد رئیس جوانش توی تب میسوختو با بی حالی نفس میکشید…مژه‌های بهم چسبیده و دسته دسته‌ی سهون از دیشب بهش خبر یه سرماخوردگیو داده بود اما نمیدونست که تااینحد بی حالش میکنه
_رئیس جوان؟؟؟
پلکهای پهن سهون روی هم قرار گرفته بودو لرزش خفیفی داشت…لو لباشو خیس کردو بعداز صاف کردن گلوش با صدای بلند تری صدا زد:
_رئیس جوان
چشمای سهون اول جمع شدو بعد به آرومی از هم فاصله گرفت…لو لبه‌ی تخت نشستو سرشو نزدیک برد:
_حالتون خوبه؟؟
_کمکم کن بلند شم
لوهان بلافاصله دستشو گرفتو دست دیگه شو پشت کمر سهون گذاشت…پرده‌ی سیاهی مقابل چشمای سهونو گرفت اما با کمی توقف و بستن چشماش رفع شد…
_میخوام برم حموم
لو با احتیاط اونو به سمت حموم بردو درو باز کرد…سردردو کمر درد به تنگی نفسش اضافه شده بودو به شدت اذیتش میکرد…با ضعف شدیدی که داشت به سختی میتونست حرکت کنه و میدونست که اگه لو نبود تا ظهر توی تختش میموند…سهون به خاطر بیماریه آسم هردفه سرماخوردگیه سختیو سپری میکرد…اوندفه هم مثل همیشه باید تحمل میکرد
دستشو به دیوار سرد حموم که برای دستای داغش شوک آور بود گرفتو خودشو نگه داشت
_بلیزمو دربیار
لو با نگاه بهت زده بهش خیره شد اما خیلی زود تسلیم چشمای تبدارو جدیه سهون شد…دستشو با تردید جلو بردو لبه‌ی لباس سهونو گرفت…برای اینکه ازهردودستش استفاده کنه سهون به دیوار با وجود سرمای وحشتناکش تکیه دادو چشمای سوزناکشو بست…لو هردولبه‌ی لباسو گرفتو آب گلوشو پایین داد…با فکر به اینکه آب ولرم میتونه تب سهونو کم کنه حواسشو پرت کردو با یک حرکت اونو از تنش درآورد…سهون که تحمل برخورد اون سرمای مستقیم با پوستشو نداشت بلافاصله تکیه‌شو از دیوار گرفتو به لو چسبید…توی اون شرایط جمعو جور کردن ذهنو کمک به سهون اونهم با قلبی که با لمس اون بدن داغ از حرکت ایستاده بود سخت تراز هرچیزی به نظر میومد…بااین وجود اون پوست آتشین باعث میشد توی کارش عجله کنه…سهونو به سمت وان هدایت کردو اونو روی صندلی شوند…به سرعت آبو باز کردو اونو روی ولرم مایل به سرد تنظیم کرد…لبه‌ی وان و روبه روی سهون نشستو برای بهتر شدنش لیفو با آب سرد خیس کرد…اونو به آرومی روی دستاو بدن سهون کشید تا از تب شدیدش کم بشه…بعد از گذشت چند دقیقه دست سهونو گرفتو بلندش کرد
_آبش سرده…کمک میکنه تبتون پایین بیاد…
سهون قبل ازینکه پاشو توی وان بزاره میله‌ی دوشو توی دستش گرفت
_شلوارم
لوهان که توی وضعیت بدی قرار گرفته بود با فکر به اینکه بار اول نیست که سهونو ب./هنه میبینه قلبشو آروم کرد…بند شلوار راحتی سهونو گرفتو اونو با تعلل کشید…
_لباس زیرم درنیاد
میدونست حال سهون بده و نمیتونه خودش اونکارو انجام بده اما نگاهای تیزو درعین حال خمار سهونو درک نمیکرد…با حال آشفته‌ای که داشت شلوار از پای سهون درآوردو بدون نگاه کردن به نقطه‌ی حساسش دستشو به طرف وان کشید:
_بشینید
سهون پاشو داخل وان گذاشتو بدون توجه به عضو برجسته‌ش بدنی که درحال سوختن بودو وارد آب سرد کرد…نفس محکمو طولانیشو از ریه‌هاش بیرون فرستادو چشماشو بست
_س…سرده
با فشاری که به دست لو وارد میکرد بهش شدت سرمایی که به بدنش وارد میشدو میفهموند…لو با نگرانی دستشو فشردو موهای عرق کرده‌شو کنار زد
_الان تبتون پایین میاد…بعدش زنگ میزنم دکتر بیاد
سهون سرشو به لبه‌ی وان تکیه دادو نفس عمیقی کشید
_خواهرم…چ…چیزی نفهمه
_بعید میدونم ازشون پنهون بمونه…آخه امروز نه، فردا میان دیدنتون
_نفسم…نمیتونم…نمی…
با چشمای گرد سرشو جلو بردو بازوی سهونو تکون داد:
_رئیس جوان…چیشده؟؟؟
تند تند و عمیق نفس میکشیدو گاهی سرفه میکرد:
_بریم…ب…بیرون…
سریع زیر بغل سهونو گرفتو اونو از وان بیرون کشید…سهون با کمک لو روی صندلی نشستو قفسه‌ی سینه‌ش بی وقفه تکون میخورد…
لو با دلهره و دستپاچگی دستشو ول کردو روبدوشامبرو براش آورد
…اونو تنش کردو از حموم بیرون رفت…بعداز چند ثانیه درحالی که به تندی حرکت میکرد جلوی سهون روی زانوش نشستو اسپری سهونو به دستش داد…سهون بعداز دوبار اسپری کردن اون کپسولو به لو دادو سرشو به دیوار پشتش چسبوند…
_رئیس جوان؟؟؟
صدای بغض آلودو لرزون لو بهش اجازه نداد حتی کمی نفس تازه کنه و چشماشو ببنده…سرشو از دیوار جدا کردو به لو خیره شد…لو سریع سرشو پایین انداختو نفسشو بیرون فرستاد…دلش میخواست از حموم بیرون بزنه و ازون فضای گرفته نجات پیدا کنه اما نمیتونست سهونو تنها بذاره…سهون که بغضو پرده‌ی اشکو به خوبی توی چشمای لو دید لبخند کمرنگی زدو دستشو فشار داد
_نترس‌‌…من خوبم
لو بغضشو همراه با آب گلوش پایین دادو به آرومی سرشو تکون داد:
_بریم بیرون…اینجا خفه‌س ممکنه حالتون دوباره بد بشه
سهون دستشو دور گردنش انداختو دست دیگه‌شو به دیوار گرفت تا لو وزن کمتری رو حمل کنه…پشت در متوقف شدو با تردید به چشمای کنجکاو سهون نگاه کرد:
_لباس…زیرتون…
_نگو که حاضری درش بیاری
لو نگاهشو دزدیدو تند تند پلک زد:
_چشامو…میبندم
سهون به آرومی خندیدو دستشو از دور گردن لو باز کرد:
_روتو اونور کن…
لو با سردرگمی ابروشو بالا انداخت:
_همم؟؟!!!
_واسه من مهم نیست اما ازونجایی که تو خجالتی هستی بهتره روتو اونطرف کنی
لو که حالا بابت حال سهون خیالش راحت شده بود و آثار تبو کمتراز قبل میدید دستشو رها کردو سرشو چرخوند…سهون لباسشو درآوردو توی سبد انداخت…لو دوباره برگشتو اینبار بدون نگاه کردن به چشمای پرنفوذ سهون اونو به سمت تخت برد…سهون بعداز پوشیدن لباسایی که لو براش آماده کرده بود گوشیشو برداشتو با دکتر شخصیش تماس گرفت…لوهان سینیو روی پای سهون گذاشتو با سر اشاره کرد:
_اینو بخورید ممکنه دکتر داروهای زیادی تجویز کنه که بخورید
سهون دستشو تکون دادو اخم کرد:
_اصلا اشتها ندارم…بعدا میخورم
_نمیشه رئیس جوان باید جون داشته باشین…لطفا حتی چند لقمه‌ هم که شده بخورین
سهون ناچاراً سینیو بالاتر کشیدو بااکراه کمی از صبحانه‌شو خورد…لو درحالی که بی توجه به موقعیتش کنار سهون نشسته بودو خوردنشو مشاهده میکرد دستشو روی پیشونیه سهون گذاشت
_اگه سرآشپز هان اجازه داد خودم یه سوپ مقوی واستون درست میکنم…ازونایی که کریس هیونگ درست میکرد…هم خوشمزه بود هم به آدم انرژی میداد
سهون سرشو بالا گرفتو بعد از مکثی گفت:
_کریس هیونگ یکی ازون چهارتا هیونگته؟؟
لو لبخندی زدو سرشو تکون داد:
_بزرگترین هیونگم…خیلی مهربونه وقتایی که مریض میشدم اجازه نمیداد ازجام تکون بخورمو هر چی که به نظرش مقوی میومدو به خوردم میداد
سهون دهنشو باز کرد تا سوالی بپرسه اما خیلی زود منصرف شدو مشغول غذاش شد…بعداز گذشت یک ساعت دکتر اومدو سهونو معاینه کرد…داروهایی که احتمال میداد سهون بهشون نیاز داشته باشه رو به لو دادو آمپول پنسلینو بهش تزریق کرد…
_کاره من تمومه…به لو که برای دومین بار اونو ملاقات میکرد اشاره کردو وسایلشو داخل کیفش گذاشت:
_به احتمال زیاد دوباره تب میکنن…دیگه توی آب سرد نبرشون چون ممکنه دوباره حمله‌ بهشون دست بده…بایک دستمال خیس تبشونو پایین بیار…شاید حالشون بدتراز امروز بشه سعی کن اونقدر آماده باشی که به کمک کسی نیاز نباشه…
لو نگاهی به سهون که با دقت گوش میداد انداختو دوباره روشو به دکتر کرد:
_اگه تبشون پایین نیومد چی؟؟
_چندتا شیاف واسشون گذاشتم…اگه پاشویه و دستمال خیس جواب نداد شیافو واسشون بذار…
لو با دستپاچگیو گونه‌های سرخ نگاهشو اطراف اتاق دوختو لبای داغ شده شو خیس کرد…
_داروهاشونو سر وقت بخورنو حواست باشه قبلش معده‌شون خالی نباشه…من فردا دوباره میام بهشون سرمیزنمو داروی دیگه‌‌ای واسشون میارم شاید بااون زودتر خوب بشن…حواست به همه چی باشه پسرم
لو سرشو تکون داد داروهارو روی میز کنار تخت گذاشت
_من فردا صبح میام رئیس جوان اگه شب مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرین…
_باشه ممنون
_براتون آرزوی سلامتی میکنم لطفا زیاد به خودتون فشار نیارین و خوب استراحت کنین
_حتما…خیلی ممنون دکتر
دکتر کیفشو برداشتو با هردوی اونها دست داد:
_میبینمتون…فعلا
وضعیت سهون هر ساعت تغییر میکرد…گاهی احساس ضعف میکردو گاهی سردردو تب آزارش میداد…اونشب لوهان با هر روشی که بود تبشو پایین آوردو آرزو میکرد احتیاجی به اون داروی خجالت آوری که دکتر تجویز کرده نباشه چون یقینا هردو معذب میشدن…روز بعدهم به همون منوال گذشتو لو میدونست آفتابی نشدن سهون برای همه عجیبه…امیدوار بود چن به خاطر اینکه به اتاقشون برنگشته و به قولی که داده بود عمل نکرده اونو ببخشه و تصمیم گرفت صبح زود دلیلشو به هیونگش بگه…
صبح روز بعد طی اون زمانی که دکتر برای معاینه‌ی مجدد سهون اومد لو خودشو به چن رسوندو درمورد سهون گفت و ازش خواست که درمورد موضوع بیماری با هیچکس صحبت نکنه…ساعتها گذشتو سهون با درد گلو

و نفس تنگی درکنار مشکلات سرماخوردگیش دستو پنجه نرم میکرد…توی اون لحظات لوهان تمام تلاششو برای کم کردن اون دردها میکرد و این تلاش از چشم سهون پوشیده نبود…درست اوایل نیمه شب بود که تب شدیدو سرسام آوری دوباره گریبان سهونو گرفت…لو بعداز دادن شامو دارو ها به سهون کمک کرد که بخوابه تا اون بتونه تبشو پایین بیاره…دستمال تمیزو تازه‌ای رو خیس کردو روی پیشونیه بلند سهون گذاشت…با چشمای نگرانو سرخ به صورت رنگ پریده‌ی سهون خیره شدو نفس عمیقی کشید…حال اون روزای سهون بیشتراز اینکه فشار جسمی بهش وارد کنه روحشو آزار میداد…چه دلیلی داشت یه خدمتکار برای رئیس خودش بغض کنه؟؟…چرا درد کشیدن سهون قلب لوهانو تااون حد میفشرد؟؟؟؟
حقیقت چیزی بود که لو هر لحظه ازقبولش سرباز میزد…میدونست باید اون قلبو ذهنو برای درهم شکستن آماده کنه چون دیر یا زود مادرش اونو ازونجا میبرد اما چیزی وجود داشت که تک تک سلول های بدنشو درهم میشکستو توی اون شرایط هیچ اسمی براش وجود نداشت…اگرم وجود داشت مانعی مقابلش قرار میگرفتو اونو سرکوب میکرد…مانعی که درون سهون غرور نامیده میشدو درون لوهان ترس…بغض خفیف و ناآشنایی که لو نمیدونست از کجا سرچشمه گرفته به گلوش چنگ انداختو چشمای خوش حالتشو تر کرد…نفس عمیقی کشیدو با اکراه به اولین قطره‌ی اشکش اجازه داد پوست ملتهب گونه‌شو لمس کنه…صدای گرفته و ضعیفش با بغض ترکیب شده بودو طنین ناله مانندی ایجاد میکرد
_بازم داره برف میاد…همه جا یخ بسته…ولی من چرا خوشحال نیستم؟؟؟..الان باید بخندومو از آسمون تشکر کنم ولی چرا این اتفاق نمیوفته؟؟؟…همیشه عاشق بارونو برف بودم چون با خودشون آرامش میارن…هر چیزی که توی آسمون جا داشتو دوست داشتم…ولی الان همیشه نیست…من یه پسرم ولی نمیتونم اشکمو کنترل کنم…چه اتفاقی داره واسم میوفته؟؟؟دیگه برفو دوست ندارم…تا وقتی که رئیس جوان…تا وقتی که تو روی این تخت باشی برفو نمیخوام…
اشکهایی که حالا توان متوقف کردنشونو نداشتو پاک کردو پذیرای سیل جدید از اون قطرات شفاف شد
_لطفا زود خوب شو…من خیلی تنهام…چن هیونگو دارم اما به محض اینکه پامو ازین اتاق بیرون میذارم تنها میشم…من برفو دوست ندارم…بیرون ازین اتاقو دوست ندارم…من…من از تنهایی متنفرم چون تمام طول زندگیم توی تنهایی گذشته…خواهش میکنم زود بیدار شو…
دلیل گریه هاش فقط سرماخوردن سهون نمیتونست باشه خودشم میدونست که فقط بخاطر این گریه نمیکنه..اما میتونست بهونه‌ی خوبی برای خالی شدن بغضش باشه…ممکن بود قسمتی ازون به خاطر دردی که سهون میکشیدو هیچکس به دادش نمیرسید باشه اما حرف زدن با کسی که مخاطب اصلیه تمام حرفای توی ذهنش بود هر چند که نمیتونه بشنوه حسی که وجودشو پرکرده بودو انکار میکرد
با وجود پافشاریه قلبش…عقلش نمیخواست قبول کنه که اون احساس حقیقت داره.اونهم احساس نسبت به پسر سردی مثل اوه سهون…کسی که همیشه توی ذهنش پرنس مغرور خطابش میکردو درهرموقعیتی توسطش تحقیر میشد
اما هرچقدرم که انکارمیکرد بازهم صدایی توی سرش کوبیده میشد و اونو ازحسی که توی قلبش بود آگاه میکرد صدایی که حالالوهان فهمیده بود چیزی جز صدای سرسام آور قلب آشفتش نیست
با صدای در اتاق از جا پریدو به سرعت اشکاشو پاک کرد…میدونست که صورت قرمزو نمناکشو نمیتونه از شخصی که پشت در ایستاده بود پنهان کنه…بعداز چند ثانیه در باز شد…یوری قدمشو توی گذاشت وبا قدم های محکمش به لو نزدیک شد…صورت خیسو سرخ لو چیزی نبود که با به زمین خیره شدنو دزدیدن نگاهش از چشمای تیز بین یوری دور بمونه…با تعجب نگاهشو بین سهونو لوهان میچرخوندو سعی داشت قبل پرسیدن سوالی خودش موضوع رو حدس بزنه…نگاهش روی وسایلی که روی میز رها شده بود خشک شدو بعداز زیر نظر گرفتن دارو ها اسپری آسم سهون زیر ذره بین چشماش قرار گرفت
_برادرم سرماخورده؟؟؟
لو اروم بینیشو بالا کشیدو با دنبال کردن رد نگاه یوری خون توی رگاش خشک شد
_ب…بله…ولی
_زود خوابیده
با نگاه سردش به تخت نزدیک شدو کنار سهون نشست…دستشو روی گونه‌ی سهون گذاشتو دستمال پیشونیشو توی آب قرار داد
_تبش خیلی بالا بود؟؟؟
_بله…تقریبا
سرشو چرخوندو دوباره به چشمای خیسو پف کرده‌ی لو خیره شد…لبخند کمرنگی به لبهای حجیمش اومد و توی دلش بابت اون نگرانی از لوهان تشکر میکرد اما خیلی زود اونو کنار زدو با چهره‌ی جدی پرسید
_داروهاشو خورده؟؟؟
_بله خوردن…یکی از داروهاشون یکم سنگین بود…برای همین زود خوابیدن
یوری سرشو تکون دادو بعداز نگاه مجددی به کپسول اسپری از جاش بلند شد
_فردا بیا اتاقم تا اون کاری که خواستمو انجام بدی…امشب همینجا بهمون ممکنه تبش بالا بره
لو تعظیم
کوتاهی کرد:
_چشم بانوی جوان…
یوری جلو رفتو مقابل لوهان ایستاد…بااون حرکتو نگاه های سنگینش لو سرشو بالا گرفتو نگاه پرسشگرانه‌شو به اون داد
_روزهایی که سپری میشه ملاک نیست…
روزهایی که
قراره بیاد ملاکه….خوشحالی یا غمو خودمون انتخاب میکنیم…اول بسنجو ببین برای بدست آوردنو داشتن چیزی که ذهنت به سمتش پرواز میکنه چقد قدرت جنگیدن داری…اگه با تمام وجود اونو میخوای پس خودتو با هر چالشی وفق بده…توی روزهای پیش رو لبخند،احتمالیو اکتسابیه…کسبش کن تا ممکن بشه…روزها سخت میشه پس بجنگو آرامشو بدست بیار…منتظر بارون و برف نباش تا بیادو آرومت کنه…خودت بارون شو…این خیلی مهمه…اینارو بهت میگم چون عاشق برادرمم…اگه جسور باشی معنیه حرفامو میفهمی اما اگه ترسو باشی هیچکس نمیتونه بهت کمک کنه
لو به آرومی پلک زدو بدون حرکتی سعی کرد اون جملاتو کلمات غیر منتظره‌رو حلاجی کنه….مغزش اونقدر خسته بود که نتونه همون لحظه معنیشونو درک کنه اما امیدوار بود صبح که بیدار میشه بتونه بفهمه توی اون جملات چه چیزی پنهون بوده
به خودش اومدو نگاه شوکه‌شو به مقابلش دوخت اما چیزی جز جای خالیو بوی عطر ملایمو دخترونه‌ چیزی نصیبش نشد
نگاهی به در اتاق انداختو با تعلل کنار سهون نشست…دستمالو روی پیشونیش گذاشتو به حرکات منظمو آرومه قفسه‌ی سینه‌ش خیره شد…
_بانوی جوان خیلی عجیبه…
____________________________
صبح زود لو زودتر از سهون بیدار شدو دستی به اطراف اتاق کشید…قبل از بیدار شدن سهون پایین رفت تا صبحونشو سلف کنه…با چشمای پف کرده و موهای بهم ریخته از پله ها پایین اومد اما با دیدن رئیس جمهور که به سرعت وارد اتاقش میشد سر جاش ایستاد…توی اون مدت ترسناک ترین لحظه دیدن رئیس جمهور بود که هر بار زانوهای لوهانو سست میکرد…با چند بار پلک زدن نفس عمیقی کشیدو به راهش ادامه داد
_لوهان؟؟
_صبح بخیر هیونگ
_این چه وضعشه؟؟؟چرا اینقد داغونی؟؟
دستی به موهاش کشیدو چشماشو بست
_سرم درد میکنه هیونگ
_نکنه به خاطر سهونه؟؟؟چون اون مریضه توهم باید خودتو مریض کنی؟؟؟
_چرا شلوغش میکنی؟؟؟همین الان ازخواب پاشدم ربطی به اون نداره
_اگه ربطی نداره پس چرا این شکلی‌ای؟؟
لو چشماشو بستو با کلافگی دستی به صورتش کشید
_هووووفففففف باز شروع نکن
_خفه شو بابا
روشو از لوهان گرفتو به سمت پله ها رفت که با دیدن سرپرست سرجاش میخکوب شد…طرز راه رفتنو چهره‌ی گر گرفته‌ی سرپرست خبر از اتفاقی میداد…لو با دلخوری چرخید اما قبل ازینکه حرفی به زبون بیاره با دیدن سرپرست که هر لحظه نزدیک تر میشدو چشمای عصبیشو بهش دوخته بود سرجاش میخکوب شد
_لوهان
لو با دلهره کمی جلو رفت:
_چیشده سرپرست
صدای جا افتاده‌ی آقای هوانگ دورگه شده بود
_باید بری اتاق رئیس جمهور…
زانوهاش سستو قلبش به تپش افتاد…با رنگی پریده و چشمای گرد دهن نیمه بازشو تکون داد
_چی؟؟؟!!!!
_الان تنها چیزی که آرزوشو میکنم اینه که همش سوء تفاهم باشه…
ضربان دیوانه وار قلبش تا گلوش ادامه داشت پاهاش توان تحمل وزنشو نداشت…میدونست بلخره یک روز اون اتفاق میوفته اما نه اونقدر زود و ناگهانی که حتی نتونه جوابی بده…
_من…سرپرست من…
_چی شده سرپرست؟؟؟
آقای هوانگ که تازه متوجه حضور چن شده بود سعی کرد عصبانیتشو کنترل کنه و اونو مشکوک نکنه…درحالی که نفس نفس میزد با اشاره‌ی سر به لو فهموند که به اتاقش بره…
_برو سرکارت جونگده
چن سرجاش ایستادو با چشمای گرد به اونا نگاه میکرد…با دور شدن سرپرست نگاه سردرگمو برزخیشو به لو داد
_لوهان…
لو بهش نزدیک شدو با بغضو لبای خشکش دستای چنو بین دستاش گرفت…
_هیونگ…این اتفاق باید بیوفته…حتی اگه ناخواسته انجامش دادم اما یه جرمه…هیونگ قسم میخورم حتی یه سلول بدنم راضی به این کار نبود…لطفا ازم متنفر نشو…تو همیشه کنارم بودی توی هر شرایط.من خیلی دوست دارم…اما هر کار اشتباهی یه مجازات داره…لطفا باورم کن چون تنها کسی هستی که میتونم اینارو بهش بگم
_لوهان چیشده؟؟
لو دستاشو رها کردو چند قدم به عقب برداشت
_مواظب خودت باش ببعی مهربون
چن درحالیکه کاملا گیج شده بود میدونست که باید بترسه…به جای خالی لو که وارد اتاق سرپرست شده بود خیره شدو سعی داشت اون اتفاقاتو سر هم وصل کنه…به شدت نگران شده و بود و بیشتر ترسش بابت این بود که حس میکرد اون اتفاقی که لو همیشه درموردش حرف میزد درحال افتادنه…اگه اونقدر بزرگه که سرپرستو به اون شکل دربیاره و پای رئیس جمهور وسط بیاد پس باید مجازات سختی درانتظار لوهان باشه…بااینکه ممکن بود کسی ازونجا بگذره اما با قدم های نامنظم به سمت اتاق سرپرست حرکت کرد…پشت در ایستادو با تردید گوششو به در چسبوند
______________________________
_تو چیکار کردی لوهان؟؟؟
لو با لکنتی که کنترلی روش نداشت لبای قفل شده شو از هم باز کرد:
_من…من نمیفهمم…چیشده؟؟
سرپرست دستاشو روی میز توی هم قفل کرد نفسشو بیرون فرستاد
_سی‌سی‌تی‌ویا فیلمتو گرفتن…نشون میدن درست شبی که تو به صورت مشکوکی میر

ی به اتاق رئیس جمهور یکی از مدارک مهمشون گم میشه…لوهان تو اونجا چیکار میکردی؟؟؟
دستاش میلرزیدو توان حرف زدن نداشت…اونشب لو از نقشه ها کپی گرفته بود پس گم شدن اون مدارک نمیتونست کار لوهان باشه…با بغضی که هر ثانیه تهدید به شکستن میکرد سرشو تکون داد:
_من…اونارو…من اونارو برنداشتم
سرپرست چشماشو روی هم فشردو لباشو گاز گرفت:
_پس کار کیه؟؟؟بجز تو و خدمتکار عالیجناب کس دیگه ای وارد اون اتاق نشده…اون زن از اول ریاست جمهوری آقای اوه خدمتکارش بوده توقع داری به اون شک کنن؟؟
لو سرشو پایین انداختو ترجیح داد جوابی نده
_بیا بریم اتاق رئیس…باید به سوالاتشون جواب بدی…
از پشت میز بلند شدو دستشو پشت لو گرفت:
_خودتو کنترل کن…اگه کار تو نباشه خیلی زود خلاص میشی…
لو چند بار پلک زد تا پرده‌ی اشک از چشماش کنار بره…به آرومی سرشو تکون دادو نفس عمیقی کشید
چن به سرعت از در فاصله گرفتو با سینه‌ای که تند تند بالا و پایین میرفتو چشمای شوکه به در خیره شد…با تمام سرعتی که توی خودش سراغ داشت گوشه‌ای پنهون شدو لباشو گاز گرفت
_پس تو یه….
دستشو جلوی دهنش گرفتو دندوناشو با دلهره بهم فشرد…ذهنش قفل شده بودو نمیتونست کلمه‌ی مناسبی برای کامل کردن جمله‌ش پیدا کنه…
__________________________________

دوستان قسمت قبل مشکلی پیش اومدو نشد توضیحات آخر پارتو بدم
قسمت قبل اون داستانی که درمورد پنج الهه لو توضیح داد داستان خاصی نیست
ترکیبی از افسانه ها‌ی اساطیریو داستانهاییه که خوندم با مقدار زیادی از تخیلات ذهن داغونم-_+

The following two tabs change content below.

elihanelena

Latest posts by elihanelena (see all)

elihanelena 104 نظر 1 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سمیرا
مهمان

آخیییییی….هونهاااااااااننن😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤❤

اوه سهون
مهمان

خدایاااااااااا چرا اینطوری میشه
لو نباید لو بره😁 چه باحال و درست در امد اصن خلاقیت ازم میباره😜😜😜😜
برم قسمتای بعدم نظر بذارم وگرنه مطمئنم رمز مهمو رو بهم نمیدی😁😁

sorour
مهمان

وااااای جای حساسش :charkhesh:
برم بقیهههه :myheart:

Ana
مهمان

وااای خدا چرا ؟ نه واقعا چرا؟ :wooo:
وااای هونهان نابود شد :charkhesh:
اگه سهون بفهمه شکسته عشقی می خوره بعد باید شیاف بذاره :nish:
بعد زبونم لال نابود میشه :aaar:
این دختره مینا مریضه آیا؟؟؟؟؟؟!!!!!!! :qorqor:
عالی بود ممنون :hiii: :yehetohorat:

zizi
مهمان

عرررر لولو وایییی عالییییییییییییییییییییی بوووود :heartme: :aaar: :like:

niloo
مهمان

:gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: لوهان خدا رحمتت کنه :aaar: :aaar: :aaar: من برم حلوا درس کنم :cry: :cry:

Mary
مهمان

ای بابا حالا گم شدن مدارک افتاد گردن لو سهونم که مریضه نمیتونه کمکش کنه تو چه دردسری افتادا

خیلییییfafa
مهمان

خیلی خوب بود مرسیییییید

3dna
مهمان

اول اینکه ممنون بابت این فیک قشنگت دوم اینکه با وجود فیک به این خوبى اصلنم ذهنت داغون نیست سومن اینکه وااااى خدا قلبم داره میاد تو دهنم…
عرررررر… 154fs232528

sahar
مهمان

مرسیییییییییییییییییییییییییی عااااالیییییییییی

sahar
مهمان

وااااایییی لولووووو نه نه چیزی نمیشه ارهههههه مرسیییی خسته نباشییی

narsis69
مهمان

دوبار تایپ کردم.همش پرید.ایییییشohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
نهههه.لوهان لو رفت.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif
چن فهمید لوهان آرررره!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifدوستیشون به فنا نره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
کاش لوهان بتونه رییس جمهور و بپیچونهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
هونهانش قشنگ بود.قسمت شیاف هم که…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Nagin
مهمان

خیلی عالی بود مرسی بیچاره بووووووووس هونهان ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif مرس من برم بعد بخون

Arefeh
مهمان

وااااااااای بیچاره لوهان بیچاره سهون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
امیدوارم واس لو اتفاقی نیفتهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مرسیییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

HEALER
مهمان

نههههههه خاعک بسرممممم…لولو بدبخت شد.وای خدا چقد براش خوشحال بودم کسهون اون لباسو بهش داد.چقد خوشحال بودم اونجایی ک صب از خواب بیدار شدو حالش خوببود و لبخند میزد.وای سر اون حرفش با خانومه هان فک کنم چقد خندیدم.وای نهههه تازه یوری میخواست بشناسدش تازه…تازه همه چی داشت درس میشد عررررر من نابود شدم برم بعدییییی
راستی پوسترم خیلی نازه^_^
ممنووووون بوووووس

sorour
مهمان

عالیییی بود ….خیلییییی قشنگ بود انویی
فایتییینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

Farnaz H.H
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
عرررررررررررر جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ
من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
نمیخاممممممممممممممممم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
هونهانمواز هم جدا نکن تیریخدا
عالی بوددددددددددددددددددددددد
دست درد نکنه عزیزم بی نظیر بود
عرررررررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

wpDiscuz