طبق قولم این هفته بجای دو شنبه امروز امدم

قسمت بعد رمزیه عشقااااااام و دو شنبه این هفته که میاد نه هفته بعدیش اپ میشه لطفی که بهم میکنید از کامنتی که روی قسمت 1 و روی این قسمت میذارید اسکرین شات بگیرید و از روز شنبه هفته آینده که میشه 95.9.13 از طریق راههای ارتباطی که توی اطلاعیه فیک دادم بهم برسونید تا رمز بگیرید از قسمت بعد داستان جدیدی که نخونیدین شروع میشه و زودترم نیاید دنبال رمزش خب؟ 8 روز مونده تا اون روز ولی اگه دیرتر بیایید عب نداره

کای بدون لباس گوشه حموم به دیوار چسبیده بود سرشو تکون میداد، چانیول با شلوارکش نزدیک دوش آب ایستاده بود سعی میکرد کای رو بیاره زیر آب “کای… اذیت نکن، این فقط آبه، دماشم خیلی خوبه… بیا اینجا” کای سرش رو به دو طرف تکون میداد با ترس با آبی که داشت ازش بخار بلند میشد خیره شده بود “تو میخوای منو بکشی…. نمیـــــــــــــــــــــــــــام این آبه داره ازش دود بلند میشه…”

چانیول از ناچاری آب داغ رو کمتر کرد تا آب ولرم بشه “بیا ببین، دیگه ازش بخار بلند نمیشه” پسر برنزه کمی از دیوار فاصله گرفت و سمت دوش رفت و آروم دستش رو زیر آب برد ولی دوباره خودش رو عقب کشید و سرش رو تکون داد، چان از سر حرص نفس عمیقی کشید و آب داغ رو کامل بست “بیا دیگه آب گرم توش نیست الان از سرما دندونات میریزه” کای کمی جلو امد و دستش رو زیر آب برد و چند لحظه نگه داشت، بعد به آرومی زیر دوش رفت، سرش رو کمی تکون داد و زبونش رو بیرون آورد “با اینکه آبش بوی عجیبی میده ولی مزه اش از آب رودخونه بهتره”

چان که خودش از قطرات آب سردی که روی بالاتنه برهنه اش میریخت داشت میلرزید با تعجب به کای که انگار نه انگار زیر آب سرد ایستاده بود نگاه کرد “نگو که آب رودخونه خوردی؟”

کای بی‌توجه سوال چان دستش رو سمت شامپو و صابونا دراز کرد و با تعجب زیر و بالاشون کرد و بعد نرم کننده موی چانیول رو جلو صورتش برد و بوش کرد “این چیه… بوش عینه تو!!” چانیول سرما رو فراموش کرد و کای رو روی چارپایه کوتاهی که زیر دوش گذاشته بود نشوند “بهش میگن شامپو، باهاش موهامونو میشوریم”

“منم… موهای منم..” چان از لحنه بچگانه کای زد زیر خنده “باشه ولی باید چشمات رو محکم ببندی وگرنه چشمات در میاد فهمیدی” برای اولین بار از ملاقتشون کای لبخند بزرگی زد و سرش رو با ذوق تکون داد “تا نگفتم بازش نمیکنیا” کای چشماش رو محکم روی هم فشار داد و اجازه داد چان سر و تنش رو تمیز بشوره

“شما ادما با اینکه عجیبین ولی خیلی باهوشین… توی رودخونه هیچکی راهی پیدا نکرده که ما اینجوری بوی خوب بدیم” چانیول به سختی جلو خنده اش رو گرفته بود

بعد از تموم شدن کارشون چانیول حوله خودشو به کای قرض داد تا بپوشه، حرف زدن با این پسر برای چانیول کم کم داشت جالب میشد، از دخترایی که خودشون رو با بچه بازی لوس میکردن خوشش نمی‌امد ولی این پسر، اصلا به نظر نمیرسید داره ادا در میاره و همین باعث شده بود این رفتار بچگونه براش جالب بشه “خب حالا وقته قصه اس هان؟” پشت سر کای نشست و سعی کرد به این پسر دست و پاچلفتی کمک کنه خودش رو درست خشک کنه

“اممممم، خب… قبلا که گفتم Fay هستم میدونی یعنی چی؟” سمت چان برگشت که با یه لبخند ساده به صدای بمش گوش میداد نگاه کرد، چان هم سرش رو به نشونه منفی تکون داد “خنگ… خب شماها میگین پری دریایی…” با شنیدن کلمه پری دریای چان چند لحظه مکث کرد اما کای اصلا متوجه نشد و خیلی ریلکس به حرفش ادامه داد “ولی خب ماها توی دریا زندگی نمیکنیم، آب اونجا زیادی شوره” دوباره سمت چان برگشت که حالت عجیبی پیدا کرده بود، مشکل این پسر از چیزی که فکر میکرد خیلی خیلی بزرگتر بود “چانیول؟ خوبی؟ اگه سخته خودم انجام میدم”

با تمام وجود سعی کرد عادی به نظر بیاد آروم زد پشت دست کای “اولا چانیول نه، به من باید بگی هیونگ، فک نکنم از 17 سالی که تو اون کارت بود بیشتر باشی، دوما ادامه نمیدی؟”

پسر جوونتر شونشو با بیخیالی بالا انداخت “دو هفته دیگه 18 سالم میشه… خب باید بگم 13 هر ماه برای ما مثل سمه، وقتای دیگه اگه از آب بیرون بیایم هیچ اتفاقی نمیافته ولی زیر مهتاب تقریبا کامل، باله هامون از بین میره، این طلسمیه که پدر مادربزرگ پدربزرگ مادرم روی ما گذاشته”

چان حوله رو از روی موهای کای برداشت و از پشت سرش بلند شد و جلوش نشست، دقیقا نفهمید کی این طلسم رو گذاشته ولی داستان جالبی بود، قصه های شاه و پریون رو همیشه دوست داشت “آخه چرا؟”

برای کای جالب بود برخلاف چندتا انسان دیگه این داستان رو شنیدن اینیکی اصلا قیافه ترحم‌برانگیزی به خودش نگرفت و حتی کنجکاوی هم نشون داد “خب خانواده مادریم در اصل Elf بودن ولی مامان بزرگ مین-سو عاشق یه Fay میشه و حاضر میشه زندگیشو به عنوان یه الف فدا کنه تا با اون باشه، اولش Elf ها این طلسم رو گذاشتن تا تنفرشون رو از ما نشون بدن ولی بعد این طلسم تبدیل شد به راه ارتباطی بین ما و اونها، تنها بدیش اینه اگه زیر نور قرص ماه شب 14 برنگردی زیر آب تا ماه بعد اینجا گیر میوفتی، منم به لطف بعضیا گیر افتادم…”

“خب یعنی تو تا 1 ماه انسان میمونی؟” کای سرشو با آرامش تکون داد “میدونم حرفامو باور نکردی نمیخواد خیلی تلاش کنی عادی باشی”

“کی گفته باور نکردم؟” اینکه حرفای کای رو باور کرده یه دروغ بود ولی اصلا حس نمیکرد یه مشت دروغ شنیده، یه داستان تخیلی مثل ارباب حلقه ها چرا ولی دروغ نه، باور کرد این پسر تخیل قوی داره  “بشین تا برات لباس بیارم” از جاش بلند شد و تا از بین لباساش یه چیز خوب برای کای بیاره، سایزش نسبت به این پسر بزرگتر بود ولی نه اونقدر که هردو نتونن از یه دست لباس استفاده کنن

یه تیشرت مشکی و یه شلوارک خاکی رنگ از کشو بیرون آورد و سمت تخت برگشت، کای همونجا قبلی بود با این تفاوت که با همون حوله خوابش برده بود، دلش نیومد وقتی انقدر راحت خوابیده از خواب بیدارش کنه پاهای کای رو روی تخت گذاشت و پتوی خودش رو روش انداخت.

————————————————————-

با حس مالیده شدن یه چیز نرم به سینه برهنه اش از خواب پرید همه جا تاریک بود، به نظر میومد نیمه های شب باشه، بخاطر قرض دادن تختش به کای مجبور شده بود روی زمین بخوابه و خیلی سخت به خواب رفته بود و حالا یه چیزی از خواب پرونده بودش، بزور خودشو بالا کشید و چراغ خواب کوچیک کنار تخت رو روشن کرد.

همینکه نگاهش رو برگردوند خشکش زد، چیزی که بیدارش کرده بود سرِ کای بود که موهای نرمشو به سینه اون کشیده بود، به نظر می امد کای از روی تخت افتاده بود و خودش رو به چان نزدیک کرده بود و به دلیل نامعلومی سعی کرده بود خودش رو بیشتر بهش بچسبونه، قسمت ترسناک ماجرا این نبود، چیزی که در اصل باعث خشک شدن آب توی دهنش شد بدن کاملا برهنه و به طرز ترسناکی جذاب روبروش بود، گره حوله باز شده بود تقریبا چیزی تن کای نبود این به خودی خود وحشتناک بود، چان توی تمام عمرش توی رختکن و خیلی جاهای دیگه پسرای برهنه دیده بود ولی اینیکی به طرز غیرقابل باوری توی دلش تغییرات آزاردهنده ای ایجاد میکرد، حسی که فقط و فقط وقتی دخترای خوش اندام تیم شنای مدرسه رو میدید حس میکرد، کمی جلو تر رفت خودش نمیدونست میخواد بیشتر این تن برنزه رو ببینه یا میخواد حوله رو روی بدن کای بکشه فقط میدونست میخواد برگرده سر جاش، سعی کرد نگاهشو از بدن کای بگیره، تمام مدت توی سرش نهیب میزد که اون یه بدن پسرونه مثل ماله خودش و اصلا هم جذاب نیست ولی بازم نمیتونست چشماش رو از بالا پایین کردن بدن کای منع کنه.

با هر سختی بود دستش رو دراز کرد و از روی تخت حوله رو پایین کشید، خاص حوله رو روی تن کای بندازه که متوجه یه چیز عجیب شد، روی جاهای خاصی از بدن پسر برنزه یه چیزایی مثل الماس زیر نور چراغ برق میزدن، سمت رون کای خم شد و با دقت بیشتری به اون نقطه نگاه کرد، چطور توی حمام متوجه اینا نشده بود، چیزایی که روی پای کای بود خیلی شبیه پولک ماهی بودن با این تفاوت که خیلی ظریفتر و درخشان تر بودن.

یاده حرفا چند ساعت قبل کای افتاد، توی دلش خالی شد حوله توی دست روی تن کای ول شد و خودش رو عقب کشید، عقب عقب سمت دیوار رفت تا پشتش به دیوار خورد، مغزش هنوز داشت چیزایی که دیده بود رو آنالیز میکرد، چطور ممکن بود واقعیت داشته باشه، نفس‌هاش بریده بریده بیرون میومد، ذهنش خالی شده بود، نمیدونست چیکار کنه

کای تکونی خورد و از خواب بیدار شد، نور اذیتش میکرد، به اطرافش نگاهی کرد تا یادش بیاد کجاس با دیدن چانیول طرف دیگه اتاق با تعجب بلند شد، متوجه شد لباسی تنش نیست حوله رو کمی روی خودش کشید و به چانیول خیره شد، نگاه چانیول عجیب و ترسناک بود، با نگاهاش هر حرکت کای رو دنبال میکرد “هیو….نگ؟ چی شده؟”

با صدای کای تازه متوجه شد چی شده و کجاس، از جاش بلند شد با عجله سمت کای حمله برد، نفهمید چطور بلندش کرد و باهمون حوله که نصفه و نیمه توی تن کای بود از خونه انداختش بیرون، در رو محکم بست و پشت در روز زمین نشست

کای وحشت کرده بود، نمیدونست یه دفعه چه بلایی سر دوست جدیدش امد، اونا که باهم خوب بودن “هیونگ… هیونگـــــــ… هیونگ مگه چیکار کردم…” حوله رو دور خودش پیچید و محکم به در زد، هوای نیمه شب سئول اونم توی این ماه سال حتی برای اون که تمام زندگیش توی آب سرد گذشته بود هم سرد بود

“هیونگ خواهش میکنم…. اینجا سرده… هیــــــــونگ” دستای چان از ترسی که بهش وارد شده بود میلرزید، نفس عمیقی کشید و سمت تشکش رفت، مهم نبود با پلیس به مشکل بخوره غیر ممکن بود یه عجیب الخلقه رو تو خونه راه بده.

——————————————————–

تا آخرین لحظه صدای التماس کای رو میشنید که ازش خواهش میکرد بذاره بیاد تو، نمیدونست از شوک بود یا چیز دیگه ولی خوابش برده بود، وقتی چشمش رو باز کرد آسمون گرگ و میش بود، به اطرافش نگاه کرد وقتی جای خواب روی زمین رو دید مطمئن شد اتفاقات دیشب خواب نبوده، با ترس از جاش بلند شد و سمت در دووید از چشمی نگاهی انداخت خوشبختانه کسی پشت در نبود، در رو با احتیاط کمی باز کرد و سرش رو از در بیرون برد سوز خیلی سردی به بدن برهنه اش خورد،کمی لرزید و به پایین پله ها نگاهی انداخت بازم خبری نبود، خیالش راحت شد که اون موجود وحشتناک دیگه اونجا نیست، سرش رو چرخوند که برگرده داخل ولی چیزی توی پاگرد پله بالایی نظرش رو جلب کرد.

از خونه بیرون امد و دقیقتر نگاه کرد، چیزی که دیده بود پای یه ادم بود، نمیدونست چرا ترس برش داشت، دیشب واقعا شب سردی بود و کای فقط یه حوله حمام دور خودش داشت، با احتیاط از پله‌ها بالا رفت، هنوز 3 تا پله به پاگرد مونده بود که کله بدن اون ادم رو دید، بدن برنزه کای توی اون حوله سورمه ای رنگ جمع شده بود، از همون فاصله میشد دید درست نفس نمیکشه و کمی هم میلرزه.

اول از راه برگشت تا همه چیز رو ندیده بگیره و برگرده توی خونه اش، به اون ربطی نداشت چه بلایی سر این موجود عجیب می‌امد، دوتا پله به عقب برنگشته بود که صدای ناله کای جلوش رو گرفت، پسر بیچاره اگه چند ساعت دیگه اونجوری اونجا میموند حتما یه چیزیش میشد، هیچی درباره Fay یا پری نمیدونست فقط میتونست بفهمه این پسری که جلوشه بخاطر ترس اون ممکنه بمیره.

با کلافگی موهاش رو بهم ریخت و کاملا دو دل سمت کای برگشت، از پله ها بالا رفت و کنارش روی زمین نشست “اوی… تو… خوبی؟ زنده ای؟” صدای نفسای عمیقش نشونه خوبی نبود، نمیدونست چیکار کنه، سرش رو خاروند و نفسشو محکم بیرون داد، با اکراه دستش رو روی بازوی کای گذاشت “کای… هی کای… بلند شو… میبرمت یه جای گرم” چشم کای کمی باز شد و سعی کرد دست چانیول رو کنار بزنه ولی چانیول به زور بازوی کای رو گرفت و اونو از روی زمین سرد راهرو بلند کرد

—————————————————

دو طرف میز پایه کوتاه چانیول نشسته بودن، جلو کای یه ظرف سوپ دست نخورده و تقریبا سرد شده بود که چان براش سفارش داده بود ولی کای به سوپ لب هم نزد “بخور… بدنت یخ کرده…”

“مگه برات مهــــــــــــــ….. مه… تو دیونه ای… لباسام رو بده میخوام…. برم” حوله رو دور خودش محکم کرد، دو ساعت طول کشیده بود تا بتونه بشینه، هنوزم لرز داشت، سرما تا مغز استخونش نفوذ کرده بود، فی‌ها به سرمای آب عادت داشتن ولی سرمای هوا اونم با این بدن انسانی… دیشب واقعا براش دردناک بود، چان لبخند مصنوعی زد “منم از خدامه بری… ولی تو… تو آدم نیستی… قراره کجا بری؟”

چشمای کای از حالت بی تفاوت به کنجکاو تغییر کرد “میخوای باور…” عطسه ای کرد “باور کنم…” عطسه دیگه ای کرد “باورم کردی؟”

چانیول دستمالی از جعبه بیرون کشید و سمتش گرفت، سرشو سمت غذا تکون داد “فعلا بخور، تا یخ نشده” کای با حالت دلخور قاشق رو برداشت و شروع به خوردن کرد “آدما روی تنشون پولک ندارن… پس مطمئنا ادم نیستی حتی اگه اونی که گفتی هم نباشی..”

با شنیدن این حرف محکم قاشق رو روی میز کوبید، با صدای بلند و تاکید داد زد “هستم! من یه پرنسم، پرنسا دروغ نمیگن!

با ترس سمت کای پرید، روش افتاد و دستش رو روی دهنه پسر کوچیکتر گذاشت “باشه، باشه هستی، همونی که میگی هستی… فقط خواهشا داد نزن امروز یکشنبه اس، همسایه‌هام خونه ان” کای با فشار دست روی دهنش رو کنار زد “باشه فمیدم… از روم پاشو خفه شدم”

برای چند لحظه یادش رفت یه موجود غیر انسان جلوشه لبخند دندون نمایی زد، از روی کای بلند شد و پیشونیشو خاروند “ببخشید…” کای بی توجه به به حرف چانیول شروع کرد به خوردنه سوپش “ولی هنوز سر حرفم هستم، تو عجیبی، میخوام برم… اینو که خوردم میرم” بلافاصله مثل بچه ای که چند ساعت از وقت نهارش گذشته باشه تیکه بزرگی نون توی دهنش فرو کرد

“من اصراری به موندنت ندارم ولی باید صبر کنی و فردا بری، اول باید بریم اداره پلیس، من برای نگه داشتن تو امضا دادم، بابت دیشبم معذرت میخوام فقط…، میدونی فقط خیلی ترسیدم، آخه ادم که هر روز یه نفر رو با پولک روی تنش نمیبینه….”

در جوابش فقط دوتا شونه کای بالا رفت، مثل این بود که عادی ترین اتفاق ممکن افتاده، البته برای اون مطمئنا عادی بود ولی برای چان…

—————————————————-

بعد از تموم شدن غذا کای با همون حوله توی تخت رفت و طاق باز خوابید، حق داشت شب خیلی بدی رو گذرونده بود و حتما با سرمایی که خورده بود نیاز داشت که یکم راحت استراحت کنه.

در کمال تعجب این موجود عجیب برای چان داشت عادی میشد و حتی نسبت بهش حس خوبی پیدا کرده بود، تصمیم گرفت یکم بیشتر درباره اش بدونه برای همین کلمه Fay رو سرچ کرد، جوابای زیادی گرفت که بیشترشون افسانه و چیزای عجیبتر از عجیب بودن همه عکسایی که از این موجودات میدید زنهای زیبایی بودن که پایین تنه شکل ماهی و بالاتنه فوق‌العاده جذابی داشتن

http://www.axgig.com/images/64001257368577010628.jpg

از بین همه اون مطالب یکی نظرش رو جلب کرد که توضیحات عجیب ولی قابل باورتری داده بود

– Fay: موجودی افسانه ای از شاخه پری‌های دریایی دارای بالا تنه انسان و پایین تنه ماهی مانند که با رقص اغوا کننده هر ببینده ای را محصور خود کرده او را با خود به اعماق تاریکی دریا میبرد، بر اساس معدود داستان‌ها موجودی پلید و دست نشانده شیطان در دریاست ولی بیشتر داستان‌های اساطیری از این موجود زیبا به نیکی یاد کرده او را مادر هستی نامیده اند، موجودی که به دریا جان داده و از آن محافظت میکند.

تفاوت فی با پری دریایی در محل زندگی و نوع زندگی اوست، مصریان باستان از فی به تعدد در داستان‌های خود از رود نیل یاد میکنند و باور بر این داشته اند که فی ها برای نجات رود نیل اولین بار از دریا به رود نقل مکان کرده به رود خشکیده جان دوباره داده اند

در میان این موجودات جنس نر به صورت معدود یافت میشود زیرا جنس نر همیشه حاکمه مطلق منطقه خود است و جز به جنگ نمیمیرد، این موجودات از هر دو جنس برای انسان بسیار جذاب بوده و معمولا توجه جنس مخالف را به شدت به خود جلب میکنند.

در افسانه های یونانی بیان شده از میان تمام فرزندان پسر هر نسل فقط جانشین پدر اجازه ازدواج با زنان قلمرو را داشته و سایر پسران یا باید از رود رفته در جای دیگر به تنهایی سکنا گزینند یا با یکدیگر ازدواج کرده در قلمرو برادر خود زندگی کرده از او و قلمرو خانوادگی محافظت کنند.*

خب این جواب خیلی چیزا مثل رفتارای عجیب و صاحب کارش و همه مشتری‌های مغازه یا پولکای روی پای کای رو میداد و البته دلیل اینکه چرا انقدر به این پسر عجیب جذب شده هم معلوم شده بود ولی نمیدونست چرا اصلا براش عجیب یا منزجر کننده نبود و حتی بیشتر نسبت به این پسر کنجکاو و علاقه‌مند شده بود

پایان فلش بک

—————————————————–

3 ساعت از رفتن چانیول میگذشت و این خونه دیگه بدجور داشت میرفت رو اعصابش، دقیقا مثل وقتی توی رودخونه بود، اون موقع هم اجازه نداشت از آب بیرون بره و زندانی بود، بلاخره بیخیال قانون تنهایی بیرون نرو چانیول شد و تصمیم گرفت سری به رودخونه بزنه، رودخونه همین نزدیکی بود تا حالا 100 بار با چان رفته بود پس گم نمی‌شد حتی اگه گم میشد هم شماره موبایل چانیول رو حفظ بود کافی بود یه پلیس پیدا کنه.

سراغ کمد کوچیک لباسای چانیول رفت و شبیخون درست و حسابی بهش زد، تقریبا همه لباسا رو پوشید تا یکی رو انتخاب کرد که با رنگ برنزه پوستش و پولکای طلایی گردنش که احیانا ممکن بود زیر نور خورشید بدرخشن ترکیب خوبی داشته باشه، اصلا هم دلیل انتخابش این نبود که نصف بیشتر لباسای چانیول مشکی بودن، آخر سر یکی از کلاهای چانیول رو برداشت و از خونه زد بیرون

——————————————–

کنار آب نشسته بود و به جایی که تا دو هفته پیش خونه اش بود نگاه میکرد، دو هفته پیش از دلتنگی این خونه چندین و چند شب تا صبح گریه کرد ولی حالا هیچ علاقه ای به برگشتن نداشت، اگه برمیگشت قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟ کریس هنوزم جانشین پدرشون بود و اونم هنوز یکی از پرنسای بی مصرف که همه ترجیح میدادن دختر متولد شده بود، یا باید از این منطقه میرفت یا به انتخاب پدرش با یکی از برادراش ازدواج میکرد، کیونگسو؟ لوهان؟ سهون؟ اونا رو خیلی دوست داشت ولی خوب اونا رو میشناخت و اصلا نمیتونست به بودن با اونا فکر کنه، کیونگسو هفته‌ها بود داشت برای رفتن آماده میشد، اون هیچوقت اینجا رو دوست نداشت، لوهان هیونگ هم ترجیح میداد به عنوان محافظ کریس هیونگش مجرد باقی بمونه تا با یکی از برادراش ازدواج کنه، از علاقه سهون هم خوب خبر داشت، اون مثل خودش بود، اصلا دنیای زیر آب رو دوست نداشت، خوب میدونست برادر کوچیکش بلاخره یه روز جرات بیرون امدن رو پیدا میکنه، اونجا جایی برای برگشتنش نبود، همه از نبودش خوشحال‌تر میشدن، خانواده اش دوستش داشتن ولی اون همیشه یه تهدید برای برادرش باقی میموند چون نه جرات رفتن از منطقه رو داشت و نه حاضر بود برای موندن اونجا با کسی باشه که نمیتونست اونجوری بهش فکر کنه، لوهان هیونگ شجاع بود که حاضر به همچین ریسکی شده بود، تمام محافظای کریس زن بودن و این یعنی لوهان چه میخواست چه نمیخواست باید تغییر میکردف کیونگسو از اونم شجاع تر بود، البته اون همیشه قوی ترین عضو خانواده بود و کای خوب میدونست اگر قرار نبود کریس جایگزین پدرشون باشه این حتما کیونگسو بود که به تخت مینشست و اینم میدونست رفتن کیونگسو فقط یه معنی داره، اون میخواست قلمرو خودشو داشته باشه، چیزی که لایقش بود، اون لیاقت پادشاهی رو داشت، تنها کسی که نگرانش بود سهون بود، اون زمان زیادی برای انتخاب نداشت.

بیرون امدن اون از آب اتفاقی بود ولی حالا علاقه‌ای به تغییر این وضعیت نداشت، با چانیول خیلی خوش میگذشت، چانیول همیشه مراقبش بود، به همه حرفاش با دقت گوش میکرد و از همه مهمتر هیچ وقت ذره‌ای تنفر بهش نشون نمیداد، اینجا بر خلاف خونه حس اضافی بودن نداشت، حاضر بود برای موندن با چانیول کار کنه و پول دربیاره ولی از اونجا نره.

با چندتا بشکن که جلو چشمش زده شد از فکر بیرون امد و با تعجب و گیجی به 4 تا پسری که اطرافش ایستاده بودن نگاه کرد “اوی چی زدی که انقد تو هپروتی؟” کای چیزی از حرفای اون نفهمید برای همین ساکت موند “کری یا لال؟” پسر استین کای رو کمی بالا کشید و بعد ول کرد “لباسات مارک نیستن ولی حتما چند وونی توی جیبت هست تا به این هیونگا کمک کنی یه سری به اون بالا مالاها بزنن” کای سرش رو به نشونه منفی تکون داد

پسر نیشخندی به دوستاش زد “بد شد که… اگه پولی نداشته باشی مجبوریم یکم وسیله ازت قرض کنیم” دستشو سمت کلاه کای برد و کلاه رو از سرش برداشت “مثلا این کلاه خوشکل، شرط میندم پسرای زیر پل براش بهون پول میدن” کای دستش رو دراز کرد تا کلاه رو پس بگیره ولی پسر کلاه رو به یکی از همراهاش پاس داد، نگاهشو به کفش کای افتاد “یا این کفشه…” به زور یکی از لنگه های کفش کای رو از پاش بیرون کشید

کای با اخم از جاش بلند شد “اونا ماله چانیول هیونگمن… پسشون بده…” هر 4 نفر با حالت مسخره ای به کای نگاه کردن “چانیول هیونگت بهتره فکر یه بهترش باشه چون ما وقتی چیزی بگیریم دیگه پسش نمیدیم” کای با عصبانیت سمت پسر حمله برد و همزمان هلش داد، با استفاده از غافلگیر شدن پسر درشت هیکل لنگه کفشش رو از دستش بیرون کشید و همزمان سمت پسر دیگه چرخید و کلاه رو از دستش چنگ زد

همین که خواست بدووه یکی از اونا از پشت گرفتش ولی کای سرشو محکم توی صورت پسر کوبید و با یه پای برهنه با اخرین توانش سمت بالای رودخونه دوید، تنها چیزی که میشنید داد پسری بود که هلش داده بود، چیز مثل این که باید بگیرنش

——————————————–

پاهاش زخم شده بودن و نفس کم اورده بود ولی اونا هنوز داشتن دنبالش می‌دوئیدن، این اطراف رو میشناخت مدرسه چانیول همین جاها بود، کافی بود خودشو به چانیول برسونه اون ازش محافظت میکرد.

مدرسه رو از دور دید ولی همین که خواست از سراشیبی بالا بره و خودش رو به خیابون برسونه یکی از اون پسرا پاش رو گرفت و کای محکم با سینه به زمین خورد، بعد از اون جز مشت و لگد چیزی حس نمیکرد تا اینکه متوجه یه صدای بلند پشت تمام بد و بیراهای اونا شد یه چیزی مثل “اوی… شماها… ولش کنید”

بعد حس دوتا از پاهایی که تو شکمش میخوردن از بین رفت و دوتای دیگه هم مثل اینکه حواسشون پرت شده بودن ضرباتشون خیلی سبک و بی هدف شده بود، کای بازوهاش رو از روی صورتش برداشت تا دقیقا ببینه چه خبره.

پسر ریز نقشی با موهای مشکی رو با یونیفرمی شبیه ماله چانیول دید، پسر مو مشکی روی سینه یکی از اون پسرا که میشد گفت دو برابر خودش بود نشسته بود محکم به صورتش مشت میزد و پسر دیگه هم نمیتونست اونو از دوستش جدا کنه کای از فرصت استفاده کرد و از زیر پاهای دوتایی که کنار خودش ایستاده بودن و با تعجب به پسر کوچیکتر خیره شده بودن بیرون امد و سمت اون دوید، نفهمید چطور دستش رو دور مچ پسر گره کرد و سمت امن ترین جایی که میشناخت دوید، مغزش درست فرمان نمیداد، فقط میدونست کار درست اینه که بره جایی که بهش تعلق، آب خونه اون بود و اونجا بلد بود از خودش دفاع کنه

همراه پسر خودش و تو آب انداخت و 3 تا پسری که سالم بودن هم دنبالشون وارد آب شدن، مچ پسره قد کوتاه رو ول کرد و سمت یکی از اونا پرید و اونو با خودش زیر آب کشید، برخلاف کای اون پسر نمیتونست زیر آب نفس بکشه پس کای میتونست درس عبرت خوبی بهش بده

پسر به سختی خودش رو از دست کای آزاد کرد و نفس نفس زنون روی آب امد وقتی خبری از کای روی آب نشد با عصبانیت داد زد “کوچیکه رو بگیرین…. حساب اون عوضی رو بعد میرسم” هر دوتا پسر سمت بکهیون که سر جاش خشکش زده بود رفتن، کای فکر میکرد اون پسر از فرصت ایجاد شده استفاده کنه و فرار کنه ولی پسر عین سنگ همونجا ایستاده بود

سریع روی آب برگشت و کنار پسر ایستاد این پسر بخاطر اون توی دردسر افتاده بود نمی تونست بذاره کتک بخوره، پسرا نیشخند بدی بهشون زدن و سمتشون امدن ولی چند قدم قبل از رسیدن به اونا به طرز عجیبی توی آب افتادن انگار کسی اونا رو هل داده باشه، هر دوتا پسر بلند شدن و با ترس به اطراف نگاه کرد و عقب عقب سمت خشکی رفتن “هیونگ یه چیزی توی آبه… بیا بریم… ایناش، خورد به پام… هیونگ بیا بریم” در آخر هر سه تاشون از توی آب فرار کردن.

کای بدون فکر به اینکه چه اتفاقی افتاده پسر رو تکون داد “هی.. خوبی؟ خوبی؟” پسر کمی به خودش امد و بریده بریده گفت “منو از آ..ب ببر بیرون” دست پسر رو توی دستش گرفت و اونو سمت خشکی برد.

با رسیدن پاشون به چمنای کنار آب زانو‌های پسر شل شد و روی زمین نشست، کای کنارش نشست و با گیجی بهش نگاه کرد “چت شد یهو؟ فک کردم وقتی حواسشونو پرت کنم فرار میکنی…” پسر سرشو تکون داد “من از آب میترسم عوضی… هیچ جای دیگه نبود که…” کای با حالت متعجبی و البته خیلی بلند خندید “از آب میترسی؟

پسر کوچیکتر با اخم از جاش بلند شد “منو بگو که دلم برات سوخت و امدم کمکت اونوقت تو بهم میخندی؟”

کای دستاش رو به حالت تسلیم بالا آورد و سعی کرد جلو خنده اشو بگیره “باشه باشه… ولی اصلا برا چی امدی وسط؟” پسر نگاه دوستانه ای به کای انداخت “مگه تو همخونه چانیول نیستی؟ کای درست میگم؟” کای با چشمای گرد سرشو تکون داد پسر دستش رو جلو اورد تا با کای دست بده “من بکهیونم همکلاسی و دوست چان، عکستو توی گوشی چان دیدم، خفه امون کرده از بس گفت کای اینجور کای اونجور” لبخند پر از خجالتی روی صورت کای نشست، بک ضربه کوچیکی به بازوی کای زد “منو بک هیونگ صدا کن” کای با حرکت سر حرف هیونگ جدیدش رو تایید کرد

بک روی پاهاش ایستاد و با حالت عجیبی به آب نگاه کرد “ولی هرچی فکر میکنم… چی اونا رو انداخت نمیفهمم…” بعد با تعجب سمت کای برگشت “و البته تو چطوری اونقدر زیاد زیر آب موندی؟” قبل از اینکه کای بتونه داستانی بسازه یه صدای از پشته نی‌های کنار آب بلند گفت “چون هیونگم مثل من Fayه” و بعد نیم تنه برهنه پسری توی آب دیده شد

بکهیون با تعجب به پسر مو بلوند خیره شد، نمیفهمید اون پسر چطور توی اون آب یخ به این راحتی لخت شده، صدای داد کای اونو از جا پروند “هونی… تو بود؟”سهون سرشو تکون داد “معلومه که من بودم جز من کی دیگه هوای هیونگ دردسر سازی مثل تو رو داره؟” بعد با دست به بکهیون اشاره کرد “این کیه؟ خیلی خوشکله… به این زودی دوست پیدا کردی؟ نگو که ماله توه چون من میخوامش…” بک معنی یه کلمه از حرفای سهون رو نمیفهمید ولی از تعریفش خوشش امد و دستش رو بالا آورد و پیش‌دستی کرد “من دوست هم خونه کای هستم… تو؟”

نیشخند معنی داری گوشه لب سهون نشست و کای بین انتخاب فردی که باید کنترلش کنه تا حرف زیادی نزنه دو دل مونده بود، برادر کوچپکتر نگاه معنی داری به کای کرد “هم خونه؟ خوبه دیگه خوش میگذره نه؟” بعد با حالت طلبکارانه ای کمی از آب بالاتر امد، جوری که پولک های نقره ای رنگش کاملا از آب بیرون امد، کاملا بی توجه به چشمای بک که داشت از حدقه بیرون میزد دست کای رو کشید و اونو به خودش نزدیک کرد “برای همین بی خبر رفتی هان؟ طرف کیه؟ خوش تیپه یا نه خوشکله؟ اصلا دختره؟ پسره؟ اگه همه چیزو نگی قسم میخورم اخر ماه که از آب بیرون امدم اولین کاری که میکنم بهم زدن بین شما باشه…” قسمت آخر جمله سهون به طرز خنده داری کاملا تهدید آمیز ادا شد ولی تنها چیزی که کای بهش فکر میکرد نگه داشتن بک قبل از غش کردن بود

———————————————————————————————————————————————————————————-

* کله توضیحات درباره فی‌ها از خودم بود، xee در بیاوردی…. یعنی از خودم نوشتم ولی به زبان کتابی خخخخخ عجیب بود اینجوری نوشتن حس کردم کیمیا شدم اخه فقط اونه که اینجوری کتابی مینویسه

 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟