نام مینی فیک: Aquamarine (معنی اسم پایان قسمت 1)

نویسنده: xee

تعداد قسمت: زیر 5 قسمت

ژانر: تخیلی (من نوشتم خب)، عاشقانه، فلافی (همون کیوت)، کمی سربرخاکی همون هجده و اینا

زوج: چانکای، سهبک

روز آپ: فقط 1 روز در هفته میتونم آپ کنم دو شنبه ساعت 5-6

سلام علیکم دوستان و همراهان گرامی اول همینجا اعلاااام کنم این مینی فیک قبلا (یکسال پیش حدودا) به صورت یه وانشات 25 ص ای آپ شده ولی همون موقع کسایی که خوندن هی گفتن این اخرش خیلی زود بودو در آخر مجبورم کردن ادامه بدم

دو قسمت اول مینی فیک دقیقا متنش متن همون وانشاته ولی پایان وانشات میشه اول قسمت 3 که کلا هم عوض شده و چیز دیگه هست پس اگر قبلا خوندین بازم بخونید و احتمال خیلی زیاد رمزی هم داره

تیزر

فِی موجودی افسانه ای از شاخه پری‌های دریایی دارای بالا تنه انسان و پایین تنه ماهی مانند که با رقص اغوا کننده هر ببینده ای را محصور خود کرده او را با خود به اعماق تاریکی دریا میبرد.

این چیزیه که چانیول بعد از سرچ کلمه Fay توی گوگل پیدا میکنه ولی اینکه بخوای باور کنی همچین موجودی نه تنها وجود داره بلکه الان روی تخت تو دراز به دراز خوابیده سخت نیست غیرممکنه
➖➖➖➖➖➖

سریع پشت پرده حموم رفت و پرده رو جلو خودش کشید “هیونگ خیره نشو… چیکارم داشتی؟”
➖➖➖➖➖➖

“تمام تستاشم منفی امده، روانشناس مرکز امروز باهاش مصاحبه کرد، میگه ممکنه از نظر روانی مشکل داشته باشه که این یعنی بدبختی، مخصوصا که هیچکس گزارش گم شدن کسی با مشخصات اونو نداده، فردا هم یکشنبه اس…” چان با حالت سوالی و با چشمای گرد دستاش رو بالا اورد “خب که چی؟ یکشنبه اس”

➖➖➖➖➖➖➖

یه… تحقیق کوچیکی کردم متوجه شدم اونا 7 ماه پیش تو ژاپن ازدواج کردن… ازدواج کردن… اون محیط برای پسره مناسب نیست… میدونی که… میفهمی چی میگم؟

➖➖➖➖➖➖➖

“آدما روی تنشون پولک ندارن… پس مطمئنا ادم نیستی حتی اگه اونی که گفتی هم نباشی..”

➖➖➖➖➖➖➖

مامان بزرگ مین-سو عاشق یه Fay میشه و حاضر میشه زندگیشو به عنوان یه الف فدا کنه تا با اون باشه، اولش خانواده Elf مامان بزرگ این طلسم رو گذاشتن تا تنفرشون رو از ما نشون بدن ولی بعد این طلسم تبدیل شد به راه ارتباطی بین ما و اونها

 

قسمت اول – Merman

 

“کـــــــــــــــای، من رفتـــــــــــــــــــــم” برای بار 5ام داد زد تا شاید این ماهی تنگ بلور از توی حمام متوجه رفتنش بشه، مطمئنا با حضور این پسر عاشق آب پول آب این ماهشون چندین برابر می‌امد ولی خب با توجه به هزینه‌ای که برای نگه داشتن کای از سازمان حمایت از افراد بی سرپرست بهش داده میشد مشکلی نبود، با کمک اون پول حتی ساعت کاریشم کمتر کرده بود، وقت بیشتری برای درس خوندن داشت و امیدش برای رفتن به یه دانشگاه خوب خیلی بیشتر شده بود.

یه لنگه کفش توی پاش بود و سعی داشت اونیکی رو از زیر جا کفشی بیرون بکشه که چیز خیلی مهمی یادش امد، لی لی کنون برگشت توی خونه و مستقیم در حمام رو باز کرد “هی.. هــــــــــی” سعی کرد حواس پرت کای رو به خودش جلب کنه، موفق هم شد، کای دوش رو بست و با چشمای کنجکاو بهش نگاه کرد، با دیدن بدن کای که قطرات ریز و درشت آب روش نور چراغ میدرخشید کلا حرفش یادش رفت و با دهن نیمه باز به درخشش خاص پوست کای خیره موند.

بعد از چند ثانیه کای مثل اینکه تازه متوجه نگاهای عجیب همخونه‌اش شده باشه سریع پشت پرده حموم رفت و پرده رو جلو خودش کشید “هیونگ خیره نشو… چیکارم داشتی؟” پسر بزرگتر سرشو محکم تکون داد تا ذهنش از تصورات کثیفش جدا بشه

چند لحظه توی مغزش دنبال دلیل برگشتنش گشت “هان… هان مامانم دیروز کیمچی فرستاد…” با شنیدن اسم کیمچی چهره کای کاملا توی هم رفت و حالت منزجری به خودش گرفت، زبونش رو بیرون اورد و سرشو به دو طرف تکون داد، در عوض چان لبخند کوچیکی زد “تو ظرف سفیده اس، مثل دفعه قبل بی هوا نخوری، من مدرسه ام خفه نشی” کای سرشو به سرعت بالا و پایین کرد

——————————————————–

فلش بک 2 هفته قبل

“هوفــــــــــــــــــــــــ” نفس عمیقی کشید و روی چمنای کنار رودخونه ولو شد “امروزم تموم شد…” به یه حرکت تند از جاش بلند شد و چهارزانو نشست، بعد از مدرسه و کاره پاره وقتش همیشه همینکارو میکرد، روی چمنای نم کناره رودخونه مینشست و به چراغای ساختمونای اونور رودخونه نگاه میکرد، برعکس خیلی از همسناش که ساعت منع رفت و امد داشتن اون هروقت میخواست میرفت و می‌امد، پس نیاز نبود برای رفتن به خونه عجله کنه، کافی بود خودشو به تماس ساعت 11 مادرش برسونه.

پارک چانیول پسر 19 ساله‌ای بود که به اصرار والدینش از شهر کوچیکشون به سئول امده بود تا تحصیل بهتری داشته باشه، اونقدر باهوش نبود که بتونه به دانشگاه بزرگی مثل دانشگاه سئول بره ولی حتما میتونست با کمی تلاش توی یه دانشگاه خوب بورس بگیره.

مثل همیشه داشت به اطرافش نگاه میکرد تا خستگی کارشو فراموش کنه، چند متر پایین‌تر متوجه یه نفر کنار آب شد، از هیکلش میشد بگی یه پسره جوونه و به نظر میرسید داره به زور کمربند شو بیرون میکشه، این یکم عجیب بود مخصوصا که کت و کفش پسر رو هم روی زمین میشد دید، چانیول سعی کرد سناریوسازی نکنه و نگاهش رو از اون بگیره ولی نمیتونست جلو ذات کنجکاوش رو بگیره و هر از چند لحظه از گوشه چشمش پسر رو نگاه میکرد

کم کم این وضعیت عجیب داشت غیرمنتظره تر میشد، پسر از جایی که ایستاده بود نمیتونست چانیول رو ببینه ولی چان به وضوح میدید که اون اول پیرهن و بعد شلوارشو بیرون اورد و سمت آب رفت، پسر داشت خودشو به آب سرد رودخونه هان میسپرد و این یعنی داشت خودکشی میکرد…

مغز چانیول تحلیل دیگه ای نکرد و بدنش رو وادار به حرکت کرد، سمت جایی که پسر چند لحظه پیش ایستاده بود خیز برداشت بخاطر عجله زیاد با تقلا و به سختی تونست از جاش بلند شه، میشد گفت خودشو به اون سمت پرت کرد دقیقا از مسیری که اون وارد آب شد خودشو توی آب انداخت، با حرکات سریعش توی آب سر و صدای زیادی بلند شد و توجه پسر توی آب بهش جلب شد که با تعجب سمتش برگشت.

پسر وقتی متوجه شد چانیول مستقیم داره به سمتش میاد سعی کرد سریعتر سمت جاهای پرعمق رودخونه بره، به نظر میرسید توی تصمیمش مصمم باشه، وقتی دستای چانیول دورش حلقه شد و جلو حرکتش رو گرفت شروع به تقلا کرد و داد زد “ولم کن… د میگم ولــــــــــــــــ…م کن…. باید ب..رم… خیلی وقت…. ندارم” چانیول به حرفا و تقلای پسر توجهی نکرد و اونو سمت خشکی کشید، خوشبختانه نسبت به پسر قد و هیکل بزرگتری داشت و این بهش اجازه میداد پسر رو راحتتر کنترل کنه.

زمان زیادی نگذشت که دوتا مرد که به نظر میومد برای ورزش شبانه کنار رودخونه امده بودن به چانیول ملحق شدن و به کمک هم پسر بچه برهنه رو از آب بیرون کشیدن. همین که پاشون به خشکی رسید و پسر رو روی چمن‌ها گذاشتن پسر بر خلاف چان که داشت از سرمای باد آخر شب رو بدنش میلرزید انگار اصلا سرما رو حس نمیکرد، خیلی سریع هم سعی کرد از بین دستای چان که از خستگی کنارش روی زمین افتاده بود بیرون بیاد و دوباره سمت آب بره ولی چان حلقه دستش رو دور بازوی پسر محکمتر کرد و با عصبانیت بلند شد، شروع به تکون دادن پسر جوون کرد، سعی داشت پسر رو به خودش بیاره و همزمان سر پسر داد زد “معلومه داری چه غلطی میکنی؟ میخوای خودتو بکشی؟ به خانواده ات فکر نمیکنی؟

پسر به زور یکی از دستاش رو از دست چان بیرون کشید “چی میگی… من باید برم… وقت ندارم…” همزمان سمت رودخونه خیز برداشت ولی یکی از دوتا مرد غریبه و چانیول به سختی کنترلش کردن و بی توجه به داد‌های پسر که میگفت “به شما ربطی نداره… میخوام برم خونه… ولم کنـــــــــــــید” با این تصور که پسر یا دیوونه اس یا چیزی مصرف کرده به زور چندتا تیکه لباساش رو نامرتب به تنش کردن و اونو سمت اداره پلیس نزدیک رودخونه بردن.

————————————————

توی اداره پلیس پسر با اخم غلیظی به ساعت روی دیوار خیره شده بود و اصلا به حرفای افسر پلیس و چانیول که داشت قضیه رو تعریف میکرد گوش نمیداد، افسر که از بی‌تفاوتی پسر بچه روبروش کلافه شده بود با ته خودکارش ضربه ای به سر پسر زد “خب… میشه بگی دلیل این بلوایی که به پا کردی چیه؟ نکنه از ریاضی C گرفتی؟ یا همکلاسیت ردت کرده؟” بعد با یه حالت افسرده سمت 3 نفری که پسر رو آورده بودن برگشت “باورتون نمیشه اینروزا بچه ها بخاطر چه چیزای مسخره ای دست به خودکشی میزنن”

تمام مدت پسر جوون با نگاه گستاخ و خیره ای به هر 4نفر نگاه میکرد، وقتی حرفای افسر پلیس تموم شد به تندی گفت “اگه تا 2 ساعت دیگه برنگردم پدرم همه اتون رو تنبیه میکنه… حالا میبینید… میدونم مثل اون مرده کاری میکنه که تا اخر عمرتون از نزدیک شدن به قلمرو ما هم بترسین… قول میدم…”

افسر پلیس که از اینهمه گستاخی به ستوه امده بود و سعی داشت کار اشتباهی نکنه با لحن ساختگی و آرومی گفت “اول باید ازت چندتا تست بگیریم… من مشکوک به مصرف روانگردانم… دعا کن کوچکترین نشانه از مصرف الکل یا روانگردان پیدا نکنم وگرنه تو بد دردسری میوفتی بچه…” کاغذی رو از سربرگ جدا کرد و خودکارش رو آماده نوشتن کرد

“اسم؟” پسر دست به سینه روبروی پلیس میانسال نشسته بود، مرد که دیگه نمیتونست تحمل کنه از جاش بلند شد و محکم توی سر پسر زد “مگه با تو نیستم؟ اسم… هر سوالی میپرسم مثل بچه آدم جواب میدی وگرنه ترتیبی میدم تا صب از ترس خودتو خراب کنی… حالا اون اسم لعنتیت رو بگو”

پسر جوون که از برخورد پلیس کمی جاخورده بود قفل دستش رو باز کرد و با صدای شکسته ای گفت “ک… کای… پرنس کای…” با اینکه پسر جواب رو در کمال صداقت گفته بود ولی به نظر نمیرسید جوابش خیلی افسر رو راضی کرده باشه چون مرد از جاش بلند شد، سمتش امد و از سمت دیگه اون 3 نفری که از آب گرفته بودنش خنده های عجیبی میکردن.

افسر سمتش امد با خشونت از صندلی بلندش کرد و شروع به گشتن جیباش کرد تا بلاخره کیف پول چرمی رو توی یکی از جیبای کتش پیدا کرد، کای رو روی صندلی برگردوند و خودش سرجاش نشست، کیف رو باز کرد و بعد از کمی گشتن توی جیباش یه کارت دانش آموزی پاره شده پیدا کرد، از روی کارت شروع به خوندن کرد و همزمان فرم جلوش رو پر میکرد “خب پس اسمت کایه… پرنس کای… ولی اینجا چیز دیگه ای نوشته، درسته که پاره اس ولی اطلاعاتت کامله… هوانگ زی تاعو… 17سال؟… همسن برادر زاده منی ولی خیلی گستاخی… نمیفهمم یه پسر 17 ساله چرا باید اینموقع شب بیرون باشه و اصلا چرا باید بخواد خودکشی کنه… مطمئنا یه چیزی استفاده کردی… اگه کوچکترین مدرکی پیدا کنم قول میدم امشب رو مهمون ما باشی و تا خانواده ات نیان و تحویلت نگیرن جایی نری”

کای که دیگه خبری از غرور و گستاخی قبلیش نبود با ترس سرش رو تکون داد “نه… من کای هستم… اونم کیف اون پسره اس… همون که لباساشو بهم داد… گفت دیگه بهشون نیاز نداره… آخه میخواست بره زیر آب” صدای خنده های خفه رو از اون چندنفر میشنید و این حالتش رو عصبی‌تر و البته نگران‌تر میکرد، انگار تازه عمق چیزی که وسطش گیر کرده بود درک میکرد، اینکه نتونسته بود برگرده خونه یه مشکل بزرگ بود ولی اگه اینجا گیر می‌افتاد از اونم بدتر بود “قسم میخورم… من بهش گفتم اون نمیتونه زیر آب نفس بکشه ولی خودش گفت میخواد بره، منم جلوشو نگرفتم… قسم میخورم من پرنس کای هستم… پدرم اگه بفهمه بی اجازه امدم اینجا خیلی بد میشه… خواهش میکنم بذارین برم وقت زیادی برام نمونده…”

افسر بدون توجه به حرفای کای فرماشو پر کرد و بعد از افسر دیگه ای خواست از این پسر عجیب تستای لازم رو بگیره “ممنون از هر 3 شما، اگر لطف کنید فردا عصر برای توضیحات تکمیلی اینجا بیاید واقعا خوب میشه”

بعد از اینکه هر 3 اونا قبول کردن فردا برا توضحات تکمیلی برگردن، افسر مربوطه دستش رو زیر بازوی کای انداخت و اونو سمت بازداشتگاه نوجوانان گوشه پاسگاه برد، در کمال تعجب پسر گستاخ چند دقیقه پیش زد زیر گریه، التماس میکرد بذارن بره و این چانیول رو خیلی اذیت میکرد، توی خروجی پاسگاه ایستاد و سمت کای برگشت، میتونست ترس و غم رو توی چشماش ببینه اما وقتی یادش امد تا 11 فقط 20 دقیقه مونده تمام موارد مربوط به پسر گوشه سلول رو فراموش کرد و با اخرین سرعت سمت جایی که دوچرخه اش رو ول کرده بود دوید، خداخدا میکرد دوچرخه اش هنوز سرجاش باشه.

———————————————————————

با کلافگی موهاش رو بهم ریخت و در شیشه ای ایستگاه پلیس شماره 8 رو باز کرد و وارد شد، دیشب نه تنها فنر دوچرخه اش بخاطر افتادن تو اون چاله بزرگ داغون شد بلکه به تماس مادرش دیر رسید و کلی بازخواست شد، همشم تقصیر اون هوانگ زی تاعو یا کای یا هر اسم دیگه ای که داشت بود.

وقتی وارد شد اون دوتا مرد با حالت ناراحتی روی صندلی‌هاشون نشسته بودن و با افسر در حال بحث بودن، همین که چشم یکیشون به چانیول افتاد از جاش بلند شد، سمتش امد و دستش رو کشید تا اون جلو افسر بیاره “ببینید افسر مین اون پسره تو آب بود که ما رسیدیم… ما فقط کمکش کردیم پسره رو از آب بکشه بیرون… روی ما برای این قضیه حساب نکنید…”

چانیول با حالت گیجی به هر سه نفر اونا نگاه میکرد، مطئنا باز اتفاقی افتاده بود ولی نمیدونست چه خبره با حرکت سر افسر مین که ازش خواست بشینه سرجاش نشست با چشمای کنجکاوش به افسر پلیس خیره شد، افسر مین با حالت کلافه دستاش رو به صورتش کشید “خب میگید چیکار کنم؟ راه حل دیگه ای به ذهنتون میرسه؟”

یکی از اون دو مرد با عصبانیت گفت “ما توی یه سوئیت کوچیک زندگی میکنیم هیچ راهی نداره که اونم با خودمون ببریم… باید یه راه دیگه پیدا کنید، اصلا این پسر” مرد به چان اشاره کرد “این اولین نفر بوده به نظرم نمیاد وضع مالی بدی داشته باشه میتونید روی این و خانواده اش حساب کنید”

چان هیچی از حرفای اونا نمیفهمید ولی هرچی بود پای اونم وسط بود و قرار بود یه اتفاقی بیوفته “واو وو وووو… یه لحظه… اولا من خانواده پولداری ندارم…. دوما روی چی من و خانواده ام حساب کنن؟ میشه بگید چه خبره؟ همین الانم 2 ساعت از کاره پاره وقتم اجازه گرفتم امدم اینجا…”

افسر مین نفس عمیقی کشید و دستاش رو روی میز بهم گره کرد “پسره… چیزی مصرف نکرده بود” چان با حالت پر از سوالی جواب داد “خب؟ این خوبه یا بد؟”

“اصلا بحث خوب و بد نیست، امروز صبح اطلاعاتش رو دادم به دیتا بیس، هوانگ زی تاعو دو روز پیش توی رودخونه هان خودکشی کرده و همون روزم جنازه اش از آب گرفته شده، برای اطمینان عکساشو با این پسر مطابقت دادم این اون نیست” حالت افسر جوری بود انگار یکی با چوب بیسبال توی سر این بیچاره زده باشه، هم عصبانی بود، هم نگران و هم گیج به نظر می‌امد “خب؟ پس راست میگفت”

افسر مین سری تکون داد و ادامه داد “تمام تستاشم منفی امده، روانشناس مرکز امروز باهاش مصاحبه کرد، میگه ممکنه از نظر روانی مشکل داشته باشه که این یعنی بدبختی، مخصوصا که هیچکس گزارش گم شدن کسی با مشخصات اونو نداده، فردا هم یکشنبه اس…” چان با حالت سوالی و با چشمای گرد دستاش رو بالا اورد “خب که چی؟ یکشنبه اس”

“این یعنی مرکز حمایت از افراد بی‌سپرست پذیرش نداره، امروزم وقت اداری تمومه و این یعنی این بچه باید امشب و فردا رو اینجا بمونه ولی…” با کلافگی دستی به صورتش کشید “از دیشب هیچی نخورده، گوشه سلول توی خودش جمع شده، افسر نگهبان میگفت تا خوده صب گریه کرده، صب یکم خوابش برده، از وقتی هم بیدار شده جز چند کلمه با روانشناسمون دیگه حرف نزده، دکتر پارک میگفت بهتره اینجا نمونه وگرنه ممکنه مشکلش حادتر بشه”

اخمای چان توی هم رفت و با حالت نگرانی گفت “بهم نگید که دارید بحث میکنید اینو بندازین گردن ماها؟” سمت دو مرد کنار دستش برگشت اونام کم از خودش نداشتن، این غیرممکن بود چان بخواد قبول کنه پسری که مشکوک به مشکل روانی بود و البته هیچ شناختی هم ازش نداشت ببره خونه، حتی اگه قرار بود این قضیه یک روز باشه.

“ببینید، ممکنه این بچه اینبار واقعا بلایی سر خودش بیاره، دکتر میگفت از توهماتش بنظر فشار عصبی زیادی بهش وارد شده پس بهتره توی یه محیط بهتر باشه هان؟ تازه روزه دوشنبه اگه ببریمش معلوم نیست بتونن توی خونه‌هاشون جایی براش پیدا کنن مخصوصا که سنش بالای 14 هست و خب بچه های زیر 15 توی اولویت هستن”

ابروهای چان بالا رفت، دوتا دستش رو جلو خودش گرفت، انگشتای اشاره دو دستش رو بالا گرفت، سعی داشت با این حرکت به افسر بفهمونه چند لحظه بهش اجازه فکر کردن بده “چیزی که میگید…. یعنی… منظورتون این نیست اگه یکی از ما قبول کنه ببرتش معلوم نیست کی… بره؟” افسر لبخند ساختگی زد “ممکنه تا وقتی که خانواده اش پیدا بشن پیش شما بمونه…”

چانیول بلافاصله از روی صندلی بلند شد، کیفش رو با عجله برداشت و سمت در رفت و همزمان بلند بلند شروع به حرف زدن کرد “روی من یکی اصلا حساب نکنید قربان… من یه دانش‌آموز انتفالی هستم… توی یه اتاق زندگی میکنم…”

افسر پلیس دنبال چانیول دوید و از پشت گرفتش و با حالت ملتمسی بهش نگاه کرد، با صدای خیلی آرومی که فقط چان میشنید گفت “ببین پسرم اون دوتام میگن خونشون جا نداره ولی من شخصا هم دوست ندارم پسره رو بفرستم خونه اینا… یه… تحقیق کوچیکی کردم متوجه شدم اونا 7 ماه پیش تو ژاپن ازدواج کردن… ازدواج کردن… اون محیط برای پسره مناسب نیست… میدونی که… میفهمی چی میگم؟”

چانیول با حالت متعجبی سمت دوتا مردی که پشت سرش روی صندلی‌ها نشسته بودن و تند تند باهم پچ پچ میکردن برگشت و بعد با همون چشمای گرد سمت افسر پلیس برگشت، تعجبش از این نبود که اون دوتا ازدواج کردن ولی نه شاید از همین بود، سرش رو سریع تکون داد تا اون افکار مسخره از سرش بیرون بیاد و با همون تن صدای پایین در جواب افسر گفت “ولی… ولی آخه من دانش‌آموزم، بعد از مدرسه هم بلافاصله باید برم سر کاره پاره وقتم توی فروشگاه، با بدختی اینکارو با کلی رضایت و امضا گرفتن از خانواده ام به دست آوردم… چطور میتونم از یه ادم مریضم….”

افسر مین که این نوع حرف زدن رو میشناخت و میدونست تونسته روی این پسر تاثیر بذاره با مهربونی گفت “ببین اون توی دنیای خودش زندگی میکنه، نگهداری خاصی نمیخواد که… بهت کلی راهکار میدیم اگه خواستی تنها نمونه هان؟ فقط قبول کن پسر… به شرافتم قسم میخورم همه سعیم رو بکنم هرچه زودتر خانواده اش رو پیدا کنم و مطمئن باش اداره پلیس این خدمتت رو هرگز فراموش نمیکنه” بعد هم با یه لبخند دندون نما بزرگ به چشمای درشت چان نگاه کرد

چان نفسش رو با صدای بیرون داد، مطمئن شد توی بد دردسری افتاده، سمت سلول گوشه سالن برگشت و برای اولین بار توی اون روز به پسری که گوشه سلول توی خودش جمع شده بود به زانو‌هاش خیره شده بود نگاه کرد، سرش رو با درموندگی به دوطرف تکون داد “باشه… فقط… من از نظر مالی نمیتونم درست بهش برسم…” افسر مین سری به نشانه رضایت تکون داد “نگران این مورد نباش سازمان حمایت تا لحظه ای که توی خونه تو تمام هزینه‌هاش رو تقبل میکنه، حتی هزینه محل سکونت رو هم بهت میده، میدونی اونا کمبود امکانات دارن ولی از نظر بودجه خوب حمایت میشن پس نگران نباش کافیه چندتا برگه رو امضا کنی، دوشنبه صبح هزینه 1 ماه به حسابت میاد.”

———————————————————–

سمت پایین رودخونه رکاب میزد، سعی داشت همزمان حفظ تعادل دوچرخه با اون وزن اضافی روش به چیزای خوب فکر کنه، دست آخر کار درستی که به خیال خودش انجام داده بود توی دردسر افتاده بود.

نگاهی به دستایی که روی شکمش محکم گره خورده بود کرد، هنوز چند ساعت دیگه از کاره اش باقی مونده بود با این وضعیت باید میرفت سر کار، برای یه لحظه یادش رفت کسی پشت سرش نشسته و با سرعت معمول از روی چاله کوچیک روی زمین خاکی رد شد، وقت فشار دور کمرش بیشتر شد و حس کرد پسر پشت سرش خودش رو محکمتر بهش چسبوند فهمید این پسر احتمالا تا الان سوار دوچرخه نشده، کمی سرعتش رو کم کرد، سرش رو به عقب چرخوند “هی… دفعه اولته سوار دوچرخه میشی؟” کای کمی سرش رو تکون داد “نمیخواد بترسی… نمی‌افتی” سعی کرد با احتیاط بیشتری سمت مغازه بره

——————————————————

بعد از کلی معذرت خواهی از صاحب کارش یه صندلی گذاشت یه گوشه پشت پیشخون تا این پسره برنزه توی دست و پاش نباشه و خودش شروع به کار کرد.

هنوز زمان زیادی نگذشته بود که متوجه شد پسر دستش روی شکمشه و با چشماش داره مغازه رو زیر رو میکنه، یاد حرف افسر مین افتاد، حتما پسر خیلی گرسنه بود، آخرین بسته رو توی پلاستیک خرید مشتری گذاشت و بعد از دریافت پول تعظیم و تشکر کرد، همین که زن از مغازه بیرون رفت سمت کای چرخید و جلوش زانو زد “هی… گشنته؟” کای با لجبازی تمام سرش رو به دو طرف تکون داد ولی از چشماش میشد گرسنگی رو خوند چان با بیخیالی شونه هاشو بالا انداخت “خودت میدونی… من مامانت نیستم که ازت نگهداری کنم” از جاش بلند شد، فهمید کای داره با نگاهش حرکاتش رو دنبال میکنه “اگه یه زمانی حس کردی گشنه‌ای میتونی بگی اینجا خوراکی خیلی زیاد داریم…” بی‌تفاوت سمت پیشخون چرخید اما خوب صدای آب دهن کای که به سختی پایین رفت شنید و تکخندی زد، میدونست آدم هرچقدرم لجباز باشه جلو گرسنگی کم میاره

کمتر از 10 دقیقه زمان برد تا اون پسر لجباز از جاش بلند شو پشت سر چانیول ایستاد، خیلی اروم استین بلوز چانیول رو کشید، وقتی چان سرش رو چرخوند پسر لب پایینش رو به آرومی بین دندوناش گرفت و توی چشمای چان زل زد، چان با حالت شیطنت امیزی بهش نگاه کرد “چیزی شده؟ چیزی میخوای؟” پسر سرش رو به بالا و پایین تکون داد “اسمت کای بود؟ درست میگم نه؟ خب ببین کای من زبون اشاره بلد نیستم و تا جایی که یادمه خوبم بلدی حرف بزنی پس بهم بگو چی میخوای…” جمله اش رو با یه لبخند دندن نما تموم کرد

کای با دو دلی چشمش رو به اطراف چرخوند ولی دست آخر تسلیم صدای فریاد گرسنگی شکمش شد “من گشنمه…” چان لبخند خیلی بزرگی زد “میدونم… نودل میخوری؟” کای با گیجی بهش نگاه کرد “نودل؟” چان با تعجب پرسید “نگو نمیدونی نودل چیه… میدونی مگه نه؟” کای به نشانه منفی سرش رو تکون داد

چان به لبخند مصنوعی به صورت کای نگاه کرد “خب توی تمام عمرت چی میخوردی؟”

“ماهی…” چشمای چان گرد شد “همه اش؟ خب… امممم ما اینجا تن ماهی هم داریم برات میریزم روی نودل امیدوارم خوشت بیاد” با حالت عصبی لبخند زد و از پشت پیشخون رفت تا نودل رو اماده کنه

زیر لب زمزمه میکرد “این چشه؟ از یه سیاره دیگه امده یا منو سر کار گذاشته؟” نفس عمیقی کشید و آب جوش رو روی نودل ریخت سرش رو بست و بهش فرصت داد اماده بشه، از قفسه تن ماهی برداشت تا بعد از آماده شدن نودل روش بریزه.

بعد از اماده شدن غذا اونو جلو کای گرفت، پسر جوونتر با ولع شروع به خوردن کرد، چان با حالت حال بهم خورده‌ای به کای نگاه کرد، پسر بیچاره از گرسنگی راه دهنش رو گم کرده بود انقدر سریع نودلا رو توی دهنش فرو میکرد که دهنش ددیگه جایی برای جویدن نداشت.

————————————————

با وجود کارای احمقانه پسره برنزه روز خیلی زودتر از همیشه گذشت، کای مثل آدم ندیده ها به مردم خیره میشد، مرتب با چیزای پشت پیشخون ور میرفت و با کنجکاوی خاصی بهشون نگاه میکرد ولی از همه جالب تر برخوردش با بچه هایی بود که توی مغازه میومدن جوری باهاشون رفتار میکرد که در عرض چند ثانیه بچه ها توی بغلش مینشستن و مادرشون مجبور میشد به زور و گریه از مغازه ببرتشون بیرون با وجود همه این اتفاقات چان حتی نفهمید کی شب شد، حسابا رو تحویل رئیسش داد و دست کای رو کشید تا قبل از دیوونه بازی دیگه‌ای از خانم کیم از اونجا برن، از وقتی امده بودن متوجه نگاهای عجیب خانم کیم به کای شد، البته فقط خانم کیم نبود، تقریبا هر مشتری مونثی که توی مغازه امد با حالت عجیبی به کای نگاه میکرد، یه جور مثل این بود که مسخ شده باشن، چان قبول داشت این پسر واقعا خوش قیافه و جذابه، حتی خودش جذبش شده بود ولی نه اونقدر که خانم کیم اونجوری بهش بچسبه و پسر بیچاره رو جوری لمس کنه که اون از ترس پشت سر چان قایم بشه.

————————————————————-

توی راه برگشت چان متوجه شد وزن روی کمرش بیشتر شد، سره کای روی شونه اش افتاد، دستاش که دور کمر چان قفل بود باز شدن، وقتی مطمئن شد کای خوابش برده آستین گرم کن تن کای رو روی شکمه خودش گره زد تا بی‌هوا از پشت سرش نیوفته.

چند دقیقه بعد بلاخره به آپارتمان فوق کوچیکش رسیدن، آستین‌های گره خورده رو باز کرد و اروم تکونی به کای داد “هی… پاشو رسیدیم… هی…” کای تکون خفیفی خورد و چشماش نیمه باز شد، مثل پسر بچه ای که بعد از یه خواب طولانی مغزش هنوز روشن نشده باشه با گنگی به اطرافش نگاه کرد و بعد بی‌تفاوت به جایی که بود چشماش رو روی هم گذاشت و دوباره خوابید، چان تکون محکمتری بهش داد “اوی… با این هیکل فک نکردی من کولت میکنم که؟ پاشو باید بریم تو سرده”

کای با چشمای بسته از دوچرخه پایین امد و اجازه داد چان هم پیاده بشه، آستین بلوز چان رو محکم گرفت و با چشمای بسته پشت سرش راه افتاد، چان دوچرخه اش رو زیر پله ها قفل کرد و از پله های تنگ آپارتمان اجاره ایش بالا رفت، هنوز نیم طبقه بیشتر بالانرفته بودن که پای کای به یکی از پله ها گیر کرد و تعادلش بهم خورد، کای سریع آستین چان رو ول کرد و خودش از پله ها پایین افتاد.

چان برای یه لحظه نفهمید چه اتفاقی افتاده ولی وقتی کای رو بی‌حرکت پایین پله ها دید سریع سمت پایین دوید و  کای رو چرخوند، خوشبختانه خبری از خون نبود ولی چند جای صورت پسر جوون تر زخمی شده بود پیشونیشم به شدت قرمز شده بود، چشمای کای نیمه باز بود لب پایینش رو محکم بین دندوناش گرفته بود به نظر میومد گیجه، چان ناخوداگاه محکم بازوی کای رو گرفت و سمت خودش کشید تا بهتر پسر رو بررسی کنه “مگه احمقی… کی با چشم بسته از پله بالا میره… میخوای برای من دردسر شی… برای چی استینم رو ول کردی…”

کای دندوناش رو از هم باز کرد با درد جواب داد “خب اونجوری جفتمون می‌افتادیم… یکی بسه” چان چشماش رو روی هم گذاشت و سعی کرد آروم بشه، این پسر مطمئنا دیوونه بود، آدم عاقل تو این موقعیت فکر اینه که خودش رو نجات بده ولی این پسر به تنها چیزی که فکر کرده بود این بود که اگه یکی آسیب ببینه بهتره تا دونفر.

چان بلند شد و دستش رو زیر بازوی کای انداخت “میتونی بلند شی؟ یا مجبورم کولت کنم” کای آخ ضعیفی گفت و بلند شد “میتونم… تو برو خودم میام..”

“یک درصد فک نکن ولت کنم، تو رو دست من سپردن… اگه در بری بدبخت میشم” با دست راه پله رو نشون داد و به کای فهموند جلو بره

کای با حالت دلخوری جواب داد “به لطف شماها 1 ماه اینجا گیر افتادم… کجا رو دارم برم؟ تا قرص ماه بعدی 1 ماه مونده…” چان سرشو به نشانه تایید حرف بی‌معنی کای تکون داده، لبخند مسخره ای زد و بهش اشاره کرد جلو بره

——————————————————–

کله خونه چان تشکیل شده بود از یه اتاق که گوشه اش با تخت خواب، میز و کمدش تبدیل شده بود به اتاق خواب، بزرگ نبود ولی برای اون که فقط برای خوابیدن و گاهی درس خوندن ازش استفاده میکرد خیلی مناسب بود

کای رو روی تخت خودش نشوند و از یکی از کابینتای بالایی یه جعبه کوچیک بیرون کشید، بلاخره جعبه کمک‌های اولیه مادرش به کارش امده بود، با اولین برخورد کرم ضد عفونی با زخم گونه پسر زخمی، پسر هیس بلندی کرد و سریع پرید گوشه تخت نشست، چان سعی کرد بره سمتش ولی کای بالشت رو جلو خودش گرفت و با سر و چشمش مثل یه توله سگ حرکت دست چان رو دنبال میکرد و نمیذاشت چانیول بهش نزدیک بشه، چان اخم متعجبی کرد و بیشتر سمت کای رفت ولی اون پسر از زیر دستش در رفت و سمت دیگه اتاق دوید

“هی… چته… این برای ضدعفونی کردن زخمته…  مگه بچه ای بیا اینجا” انتظار چانیول این بود کای مثل یه ادم بالغ از گوشه اتاق بلند شه و بیاد تا زخماش تمیز شه ولی اخرش مجبور شد دنبالش بدووه و آخر سرم توی حمام گیرش بندازه، روی سینه اش بشینه “پاشــــــــو. نمیخوام… درد میگیره…. خودش خوب میشه…” چانیول لبخند بزرگی زد و با خباثت تمام به جبران تمام بدبختی امروزش با فشار چوب پنبه خیس از دارو رو روی زخم گونه و بعد چونه کای کشید

با بی‌تفاوتی از روی سینه کای بلند شد “خب تموم شد، بلند شو ببینم خرس گنده… من موندم تو از کدوم سیاره امدی… آخه مگه میشه از همچین چیزی بترسی…”

دستش رو زیر بغل کای انداخت و خواست بلندش کنه ولی کای دستش رو پس زد و از جاش بلند شد “ازت متنفرم… تازه داشتم فکر میکردم اونقدارم تنفربرانگیز نیستی…” یه قیافه کج و کوله به خودش گرفت و خواست از حمام بیرون بره ولی چان دستش رو توی یقه اش انداخت و محکم سمت دیوار هلش داد، بعد خودش به فاصله کمی از صورتش ایستاد و با اخم غلیظ و لحن پر از تاکیدی گفت “نشنیدم چی گفتی؟ به کی گفتی نفرت انگیز؟ یادت نره من فرشته نجاتتم من نبودم الان گوشه اون سلول بودی، تو و همه دردسرات افتادین گردن من پررو هم هستی؟ میتونم همین فردا صبح برت گردونم به همون سلول که لایقشی”

کای با زور یقه اش رو آزاد کرد و دست به سینه جلو پسر مو مشکی روبروش ایستاد “هرچی سرت بیاد حقته… برا چی نذاشتی برم خونه؟” چانیول با تمام وجود توی لپش رو گاز گرفت تا این بچه رو نزنه “آخه بچه اگه دیشب نگرفته بودمت که خفه میشدی میمردی”

با حالت حق به جانب و لحن پررویی در جواب صاحب خونه گفت “اولا کجای دنیا شنیدی یه Fay از غرق شدن بمیره، دوما اصلا به تو مربوط نبود” چان با دهن باز و متعجب از اینهمه پررویی این بچه بهش خیره شد “ببین این فی یا هرچی گفتی نمیدونم چیه ولی مطمئنا خفه میشه… مگه اینکه ماهی باشه ولی راست میگی اشتباه کردم باید میذاشتم غرق شی مطمئنا خانواده‌اتم از داشتن پسری که فقط هیکل گنده کرده و اخلاقش هنوز مثل بچه های مهدکودکیه اصلا خوشحال نیستن همون بهتر که میمردی”

——————————————————

دعوای بچگانه ای بود ولی باعث شد کای 3 ساعت تموم گوشه اتاق کنار پنجره بشینه و مثلا قهر کنه، چان تو این مدت سعی کرد کمی درس بخونه ولی از فکر حرفی که زده بود بیرون نیومد، حرفی که زد جدی نبود ولی انگار کای رو خیلی ناراحت کرده بود، شام سر دستی اماده کرد و صداش زد تا شاید از دلش دربیاره “کای… از عصر تا الان چیزی نخوردی بیا شام آماده کردم…”

یه نگاه کج و بی حس جوابش بود، حالا احساس مادرش رو وقتی 10-12 ساله بود درک میکرد، از جاش بلند شد و کناره کای نشست “بابت حرفم معذرت میخوام… فک نمیکردم انقدر بهت بربخوره… راستی ما درست بهم معرفی نشدیم من چانیولم، پارک چانیول” دستش رو سمت کای دراز کرد

کای با بی‌میلی دستی که سمتش امده بود رو گرفت “بخاطر این ناراحت نشدم که اون حرف توهین آمیز بود، بخاطر این ناراحتم که حقیقت داره… اسمه منو میدونی دیگه؟ کای”

“منظورت چیه؟ ببین…” کای نگاه ناراحتی به چراغای بیرون پنجره انداخت “نه راست گفتی من کسی هستم که تا الان حتی تنهایی حمام نکرده، من کمتر از یه بچه مهدکودکی بلدم از خودم مواظبت کنم وگرنه توی دنیای شما گیر نمی‌افتادم، اصلا از رودخونه بیرون نمی‌امدم اونم دقیقا 14ام ماه، خطرناکترین روز برای ما، پس فکر نکن تقصیر توه، اصلا چی میگم شماها همتون فکر میکنین من دیوونه ام حتی اون دکتره که وظیفه اش بود حرفام رو باور کنه، همتون مسخره ام میکنید”

دستی روی دوش کای قرار گرفت “بیا شام بخوریم، بعدش…” ابروش رو کمی خاروند تا کلمه ای پیدا کنه که باز به کای برنخوره “بعدش باید حتما یه دوش بگیری…. خودم کمکت میکنم… بعدش داستانت رو بگو قول میدم حتی اگه نتونستم باورش کنم، به روی خودم نیارم هان؟” کای تکخندی زد “دوش؟ منظورت حمام کردنه؟” چان با سر تایید کرد “بوی رودخونه میدی”

کای خنده بلندی کرد “بوی خونمو میدم ولی باشه” چان با دست به غذا اشاره کرد “غذام همینجوریش داغون هست هرچی بیشتر یخ کنه بدمزه تر میشه‌ها”

————————————————————————–

معنی اسم وانشات سنگ یا الماس دریایی هست، تو افسانه‌ها میگن این سنگ از اشک پری‌های دریایی درست میشه البته اسم یه رنگم هست ولی من به همون معنی الماس دریا گذاشتمش

 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟