سلاااااام عزیزانم انتظار به پایان رسید بالاخره با این قسمت اول این فیک محشر برگشتم بفرمایید ادامه.. :becharkh: 

بچه ها شدیدا حمایتتونو میخوام نویسنده قراره به سایت سر بزنه و ببینه وضعیت استقبالو پس خواهشا سربلندم کنین چون سر اجازش خیلی بدبختی کشیدم.

برنامه ی آپ رو به زودی خبر میدم منتظرم باشید :heartme: 

 

قسمت1

 

با قدم گذاشتن رو سنگفرش حیاط وارد خونه ی قدیمیمون شدم.

انگشت های بی استعدادم سعی در خشک کردم موهای نمناکم داشتن که به خاطر بارون ناگهانی خیس شده بود.

نمیتونستم دلیل این بارونهای ناگهانی رو درک کنم؛مثل این بود که آسمون هر لحظه برای رفتنم بیشتر گریه میکرد…

وقتی برادر کوچیکم در خونه رو باز کرد دست از موهام کشیدم و بهش لبخند زدم.

اونم متقابلا بهم لبخند زد و در رو برای ورودم تا آخر باز گذاشت و منتظرم موند.کت خیسمو در آوردم و به جالباسی قدیمی کنار در آویختم.

وقتی برای بستن در به پشت سر برگشتم متوجه شدم برادرم زودتر از من این کارو انجام داده و بعدش وقتی با چهره ی آشفته بهم نزدیک میشد با چشمهام تعقیبش کردم.دستشو روی شونم گذاشت و دم گوشم زمزمه کرد

:((مامان داخل اتاق منتظرته.))

وقتی ازم فاصله گرفت با قیافه ی متعجب و سردرگمی نگاهش کردم،مامان با من چه حرفی میتونست داشته باشه؟؟میخواست بپرسه پولم تموم شده یا نه؟؟!یا بپرسه برادرم سربارمه یا نه؟! با اینکه برادر نا تنیمه ولی از بچگی میدونستم که باید مسئولیتشو به دوش بکشم چون مادرم تصمیم گرفته بود این وظیفه ی من باشه.

 

با قدم های مطمئن و سردم به سمت سالن راه افتادم؛

اولین چیزی که به محض ورودم نظرمو جلب کرد لیوان شرابی بود که بین دستهای مادرم قرار داشت.

جلوی شومینه ی زوار دررفته ی چوبیمون پاهاشو بغل کرده بود و به

 

 

 اتیشی که نفسهای آخر خودشو میکشید نگاه میکرد و موهای قهوه ای بلندش تا روی کمرش میرسید بیشتر از همیشه خودنمایی میکرد.

با صدای پاهای عریان برادرم به سمتش برگشتم.دستاشو پشتش قایم کرده بود و در حالی که هنوزم با نگرانی نگاهم میکرد به طرف مبل تک نفره رفت و نشست.وقتی دوباره به جلو روم برگشتم نگاهم با مادرم به هم گره خورد.

لبخند خفیفی روی لبش نشوند و لیوان بزرگشو روی میز کناری گذاشت و در حالی که دستشو روی زانوش میکوبید منو پیش خودش دعوت کرد.

بی معتلی به حرفش گوش دادم و پیشش نشستم. بدون هیچ حرفی دوباره دست ظریفشو روی زانوش کوبید؛یه آه بلند کشیدم و به پهلو دراز کشیدم و سرمو روی زانوش گذاشتم.قسمتی از پارچه ی دامن بلند و چین دارشو تو دستم گرفتم و مچاله کردم.

لیوانشو دوباره به دست گرفت و صاف تر نشست.

چشمهامو به آتیشی که تمام قدرتشو صرف مقابله با باد شدیدی که از دودکش میومد دوختم.منتظر بودم مادرم یه چیزایی بگه؛حداقل چند جمله ی کوتاه راجب اینکه فردا دارم از اینجا میرم.

:((مراقب برادرت باش و به هیچکس اعتماد نکن.جایی که قراره برین به هیچ عنوان امن نیست.)) با صدای رسا و بلندی این جمله هارو به زبون آورد.

بدون اینکه حرفی بزنم سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.

محتویات لیوانو سر کشید و نسبتا محکم کنار شومینه کوبید.

سرمو از روی زانوش برداشتم و بهش نگاه کردم.برای بلند شدن از شونم کمک گرفت و با لبخند به طرف پسری که گوشه ی دورتری از سالن نشسته بود نگاه کرد.

:((توام مراقب خان داداشت باش.))

وقتی دوباره به سمت من برگشت من داشتم به سر تکون دادن برادرم نگاه میکردم.

:((خودتون هوای خودتونو داشته باشین مثل همیشه و تمام سعیتونو برای زنده موندن به کار ببرین.))

با صدای ضعیفی آخرین جملاتشو به زبون آورد و سعی کرد چشمهای خیسشو ازمون مخفی نگهداره.بدون اینکه حتی برای آخرین بار بغلمون کنه کیف سیاه چرمیشو برداشت و رفت.

شدت کوبیده شدن در به چهارچوبش باعث لرزش شیشه های پنجره ها شد و تونستم ترس رو تو نگاه برادرم ببینم.هرچند نه به اندازه ی اون ولی گاهی هیجان و استرس زیاد منم تبدیل به ترس میشد.

وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم مامان و بابام بخاطر مشکلات مالی از هم جدا شدند و به محض اینکه مادرم متوجه شد به من حاملس سریع برای خودش یه شوهر پیدا کرد.

ناپدریم رو فقط سالی یک یا دوبار میدیدم.مامانم همیشه میگفت تو یه جای خیلی دور کار میکنه ولی اونجای دور دقیقا کجا بود هنوزم نمیدونم.و البته شغلشم در همین حد برام گنگه…

هر سال شب کریسمس برام پلیور های نقش و نگار دار قشنگی که هنوزم وقتی میپوشمشون به تنم زار میزنه و یه عالمه عروسک و اسباب بازی میاورد.

دقیقا همون چیزهایی که از بابا نوئل طلب میکردم.

بعضی اوقات به این فکر میکنم شاید پدر خونده ی من همون بابا نوئل باشه.

پنج سال بعدش فهمیدم مامانم قراره برام یه برادر بیاره.اون موقع درک نمیکردم برادر یعنی چی ولی بعدها همون پسر کوچولو تبدیل به تنها دارایی ارزشمند زندگیم شد .تنها حامی همیشگیم.

وقتی به دنیا اومد دستای کوچولو و پنبه ای و لپهای نرم و تپلی داشت.روی لبشم یه خال خیلی کوچولو بود که هنوزم همونجاس و وقتی میخنده حال و هوای قشنگی به چهرش میبخشه.

مامانم اونو لابلای ابریشما و پر قو میخوابوند.شاید بخاطر همین کارش حالا برادرم اینقدر ظریف و شکننده بود.

سالها گذشت. یروز تو خیابونهای اوساسکو با مادرم و برادرم راه میرفتیم؛یه دست برادرم لابلای انگشت های مادرم و دست دیگش بین دستهای خودم بود.

روی یه نیمکت نشستیم و مادرم منو پیش خودش نشوند.در حالی که دستهامو محکم بین دستهای خودش گرفته بود همون نصیحتهایی که هنوزم سطر به سطرش یادمه رو به زبون آورد.

:((اگه یروزی برای من اتفاقی افتاد،مراقب برادرت باش؛فهمیدی؟اجازه نده بلایی سرش بیاد.تو خان داداششی و اون برادر واقعی تو.هیچوقت ازش جدا نشو و خانوادش باش.هیچوقت اجازه نده کمبود منو باباتون رو حس کنه و بهش قول بده همیشه پیشش میمونی.هیچوقت باهاش دعوا نکن و همیشه قول هاتو نگهدار.))

و همینطور هم کرده بودم.اینهمه سال حتی یه لحظه هم از پیش خودم جداش نکرده بودم؛هم پدرش بودم و هم مادرش.تمام قولهامو ظرف یه ساعت عملی کرده بودم و باز هم همینکارو انجام میدادم.

اونوهم همراه خودم به طرف شهر لعنتی که نمیدونستم قراره چه بلایی سرمون بیاد به دنبال خودم میکشیدم.میترسیدم اما مجبور بودم برم.

حتی با اینکه دلیل مجبوریتمو هم نمیدونستم باید میرفتم چون مادرم اینو میخواست.همیشه میترسیدم که اگه به حرف مادرم گوش ندم ممکنه خدا منو مجازات کنه.یا مادرمو ازم بگیره و یکی از زبونی های جهنمو به جاش بفرسته!

——

وقتی سوار هواپیما شدیم به مادرم که برامون دست تکون میداد نگاه کردم،برادر کوچیکم هر از گاهی چند قطره اشک میریخت و با فشار دادن بازوم بهم پناه میاورد.

یه نفس عمیق کشیدم و برای اینکه همه چیزو به گذشته بسپارم چشمهامو بستم ؛ به صندلیم تکیه دادم و از ده به یک شمردم.

موقعی که هواپیما در حال اوج گرفتن بود شمردنم تموم شده بود و فقط دعا میکردم فشار دست برادرم موجب شکستن انگشتام نشه.وقتی میترسید چرا باید اصرار میکرد با هواپیما بریم؟!بچه ی دم دمی مزاج…

به سمتش برگشتم و دونه های ریز عرقی که از شقیقه هاش میریخت رو تماشا کردم.چشمهاشو محکم بسته بود و از میون دندون های قفل شدش تند تند نفس میکشید.لبخند زدم.

انگشتهای بی حسمو با کمک دست چپم از دستش خلاص کردم و مشتشو بین دستهام گرفتم.وقتی انگشتهای ظریف و بلندشو نوازش میکردم شونه هاش کم کم شل شد و پلکهاشو به ارومی باز کرد.وقتی منو با پوزخند مقابل خودش دید صورت قرمزشو بین شونه ی من و پشتی صندلیم قایم کرد.

پوزخندم تبدیل به خنده ی بی صدایی شد و از پنجره به بیرون نگاه کردم.

پرواز شب از یه لحاظ واقعا مناسب بود چون حداقل تو روز روشن وارد شهری که قرار بود توش زندگی کنم میشدم.

سان پدرو سولا.

درست شنیدین،ما داشتیم اونجا میرفتیم.واقعا هیچ فکری در مورد اینکه قرار بود چجوری اونجا زندگی کنیم و اصلا چرا مادرم مارو به این شهر فرستاده نداشتم و این باعث میشد لحظه به لحظه به وحشت درونیم افزوده بشه.

براساس مقاله های اینترنتی که خونده بودم جزو شهرهایی بود که جرم و جنایت توشون بیداد میکرد و مسلما موقع شب توی کوچه و خیابونش بودن میتونست موجب مرگمونم بشه.دقیقا به همین دلیل پرواز شبو رزو کردم تا حداقل دم صبحی تا حدودی امنیت جانی داشته باشیم.

خداروشکر مادرم از قبل خونه ای که قرار بود اونجا بمونیم رو اجاره کرده بود.

وقتی مادرم یه دختر نوجوون بوده چندین ماه اینجا زندگی کردن ولی چون پدر بزرگم به مهاجرت علاقه داشته نتونستن بیشتر از اون تو این شهر بمونن و جالب اینجاست که همه ی اینهارو با تاسف خاصی به زبون میاورد و واقعا متعجبم میکرد که چرا به این شهر علاقه داره؟!در حالی که من وقتی مقاله های راجب جرم و جنایت این شهرو میخوندم خون توی رگهام منجمد میشد!!

ولی فکر کنم ما مثل مادرمون قرار نبود اونقدر کم بمونیم،شاید هم نفسهای آخرمو قرار بود تو این شهر بدم.البته اگه لحظات آخر دل به دریا نزنم و فرار نکنم.

به پشتی صندلیم تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.وقتی سرمو برگردوندم برادرم با دهن نصفه باز خروپف میکرد.انگشتمو زیر چونش گذاشتم و دهنشو بستم.

بعد دوباره سرمو به طرف پنجره برگردوندم و به تاریکی مطلق نگاه کردم…

ترس و هیجان…آرزوهایی که بدلیل عدم شناخت بوجود میومد.همون حس خاصی که حصار های خودتو بشکنی و وارد فضای تاریک و مه آلود تقدیر بشی.

ولی آیا برای کشف رازهای زندگی شکستن حصار های دنیا کافی بود؟

با یه کنجکاوی مرگ آور منتظر بودم،در واقع منتظر بودیم….

 

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)