هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction ASULA ep2

سلاااااام به خواننده های چشم انتظار آسولا بفرمایید ادامه

میدونم الان ساعت 9 شب نیست ولی امروز دارم با کتک به عروسی برده میشم و چون خواستم بد قولی نکرده باشم الان آپ کردم :becharkh: 

باید بگم از تعداد کامنتاتون راضی نیستم ولی ببینم ایندفعه چه میکنید.حداقل 70 کامنت برای هر قسمت بذارین لطفا این میزان حتی یک چهارم خواننده ها هم نیست هرچند… :heeey: 

 

قسمت 2

 

وقتی اینقدر از زادگاهم دور بودم مثل این بود که وارد یه عالم دیگه شده باشم.میدونستم حتی اگه سالها تو این شهر زندگی کنم باز هم احساس غربت میکردم.

موقعی که از هواپیما پیاده شدیم میخواستم با مادرم تماس بگیرم و بهش خبر بدم ولی تو لحظه ی آخر منصرف شدم و دستمو به سمت جیب  داخلی کتم که آدرس مقصدمون اونجا نوشته شده بود بردم.

انگار نه انگار که من همون آدمی بودم که یه شب پیش با تمام خوددرگیری ها و تردید و بی اعتمادی هام سوار این هواپیما شدم.

دیگه میدونستم که باید چیکار کنم.هرچند سخت بود ولی باید به اینجا عادت میکردم و با برادرم یه زندگی جدید میساختیم برای خودمون.

کاغذ توی دستمو به سمت مردی که منو از آینه ی ماشین تماشا میکرد دادم.بدون اینکه ازم چشم برداره کاغذو گرفت و یه بعد از یه نگاه مختصر رو صندلی کناریش انداخت.

از آینه یه مدت نسبتا طولانی به برادرم که با چشمهای درخشان بیرونو تماشا میکرد نگاه کرد و بعدش دوباره نگاهاشو به من برگردوند .منم این حرکتشو بی پاسخ نذاشتم و تو چشمهاش زل زدم.

گویا بالاخره از نگاه من اذیت شد.نگاهشو به مسیر روبرو دوخت و فرمان ماشینو به سمت مقصدمون چرخوند.

دستمو روی رون پای برادرم گذاشتم و نزدیک خودم کشیدمش.با تعجب بهم نگاه کرد ،منم تو گوشش زمزمه کردم

:((از پیشم جم نخور.))

سرشو تکون داد و دستشو دور بازوم حلقه کرد.درسته کمی ازم بلندتر بود ولی در کل بچه ی ضعیفی بود.بخاطر همین من محافظ و برادر بزرگش بودم.

به سرش که روی شونم قرار گرفته بود نگاه کردم.موهاش قهوه ای رنگ و نرم بود.وقتی کوچیک بود مامانم میگفت که موهای برادرمو فرشته ها بو*سیدن؛برای همین اینقدر نرم و قشنگه.اون لحظه به موهای خودم دست زدم  ولی زبر و خشک بود،پس موهای من چی؟!موهای من چرا اینقدر زبر بود؟موهای منو کی بو*سیده بود؟؟

با ترمز ناگهانی ماشین درهای افکارمو کوبیدم و خارج شدم.راننده تاکسی با سرعت پنجره هاشو بالا میکشید و وقتی به اطرافم نگاه کردم پر بود از ولگردهای سیاهی که لباسهای پاره پوره به تن داشتن.چندتاشون به پنجره ها مشت میزدند و چند نفرشون هم سعی در باز کردن درهای ماشین داشتند.

به طرف جلو پیش راننده خم شدم تا چیزی بپرسم ولی با شدت به عقب پرتم کرد.

برادرم با ترس طبق عادتش صورتشو پشتم قایم کرد.خدای من اینا دیگه کی بودن و چی میخواستن؟! مثل این بود که وسط یه فیلم ترسناک افتاده باشیم…

راننده مثل اینکه تموم عواقبشو در نظر گرفته باشه پاشو روی گاز فشار داد و با تمام قدرتش فرمون رو چسبید.

لاستیک های ماشین روی مسیری که به سرعت رد کردیم آثار سیاه بجا گذاشت و وقتی به پشت سر برگشتم همون مردی که پنجره ی طرف منو میکوبوند روی زمین افتاده و پاشو گرفته بود.احتمالا پاش له شده بود.

دوباره به پشتی تکیه دادم و سر برادرمو که تو آغوشم قایم کرده بود بلند کردم،گریه میکرد و مشخص بود خیلی ترسیده.سرشو بین دستهام گرفتم و تا جایی که انگشتهای کوتاهم میرسید اشکهاشو پاک کردم ،گونشو بوسیدم و محکم بغلش کردم.

:((نترس،من ازت محافظت میکنم.))

دوباره یه قول دادم و میدونستم به ازای جونم هم که شده این قولمو نمیشکنم.

 کرایه رو به سمت راننده ای که صورتش از ترس به زردی میزد دراز کردم.میخواستم بپرسم اون آدما ازمون چی میخواستن ولی هنوز زبونشونو بلد نبودم و فکر نکنم اونم از زبون من چیزی بفهمه؛به محض اینکه پولشو گرفت سریع از محلمون دور شد.

یه مدت به اطرافم نگاه کردم و تمام سعیمو به کار بردم تا شوکه شدنمو برطرف یا حداقل قایم کنم.همونطور که تو مسیر اومدنمون دیده بودم اینجا هم روی تموم ویترین ها و در و پنجره های خونه ها میله هایی محافظتی وجود داشت.در ضمن تو مسیر سر چندتا کوچه کلانتری های کوچیکی هم دیده میشد که همه ی اینها نشونه ی پیشگیری شدید مردم ساکن اینجا بود.

درضمن از جلوی هر محله ای که میگذشتیم پایگاه های کوچیک کلانتری و اطرافشون پر از آدمایی با قیافه های غلط انداز و ترسناک وجود داشت.جلوی تموم هتل ها و مجتمع های تجاری پلیسهایی با بی سیمهای توی دستشون در حال گشت گذار بودند و خلاصه تموم این مناظر مقاله هایی که تو اینترنت راجب این شهر خونده بودمو تایید میکرد.مامانم راست میگفت…برای زندگی تو این شهر باید از جون و دل تلاش میکردم.

وقتی وارد کوچه ی مذکوره تو آدرسمون شدیم اول از همه همون ساختمون سیاهی که تو آدرس نوشته شده بود جلومون پدیدار شد و اکثر خونه های این کوچه دو یا سه طبقه بودند.شیشه های بعضیاشون شکسته و سنگفرش و آسفالت سراسر محله کنده شده بود.تموم این نازیبایی های اذیت کننده باعث میشد تکلیفمو با خودم مشخص کنم و از همین الان چندین قانون بذارم.برای مثال به هیچ عنوان نباید برادرمو از پیشم جدا میکردم و بعد از ساعت 5عصر نباید بیرون از خونه باشم.

دست برادرمو محکم گرفتم و به سمت در سیاه بزرگی که گویا ساختمان ما بود حرکت کردم.هردومون دقت میکردیم که با برخورد به ناهمواری های مسیر نیوفتیم و چمدونمون آسیب چندانی نبینه.

جلوی در سیاه رنگی که با میله های بزرگ پوشونده شده بود وایستادیم.چمدونو کنارم گذاشتم و مشتمو به در پشت میله ی سیاه کوفتم.با برخورد مشتم به در آهنی مفاصلم درد گرفته بود.بعد از چند ضربه بالاخره در باز شد و اولین صحنه ای که باهاش مواجه شدم به راه پله ی سفید و تمیز بود و بعدش زنی جلومون پدیدار شد و شدیدا شبیهه مادرم و ما بود.با لبخند تحویلمون گرفت زنی که نصف موهای سیاهشو بسته بود و بقیه ی موهای بلند و صافش تا روی کمرش ریخته بود مابین موهاش هر از گاهی روبان و منجق های بافته شده دیده میشد. یه تاپ سیاه با دامن رنگارنگ گشادی تنش بود.بدن ظریفش،چشمهای کشیده و رنگ پوست سوختش یادآور مادرم بود.

وقتی دستشو به سمتم دراز کرد متوجه خاکوبی گلایل بنفش روی سرشونش شدم که امتدادش سراسر بازوشو میپوشوند و در آخر روی انگشت شستش به اتمام میرسید.

گلایل بنفش سمبل ایمان بود.

دستشو خیلی سفت و محکم گرفتم و بالا پایین تکون دادم.بعد از من برادرم که پشت سرم بود جلو اومد و برعکس من دست یه خانومو با ظرافت گرفت و تکون داد.

:((تو باید بکهیون باشی مگه نه؟)) وقتی دستشو پس میکشید از برادرم پرسید و وقتی بکهیون با تکون دادن سرش حرفشو تایید کرد به سمت من برگشت و گفت

:((توام کیونگسو هستی.)) سرمو تکون دادم و با بالا بردن یکی از ابروهام به لبخندم کمی شیرینی و تو دل برویی اضافه کردم.

:((و شما کی هستین؟)) چند قدم عقب رفت و ما رو به داخل دعوت کرد.احتمال دادم سوالمو بدون جواب بذاره ولی بعد از وارد شد ما درو محکم بست و سه تا قفل پی در پی به در زد  و به سمتمون برگشت.

:((من فرشته ی محافظتونم.)) با لحن تمسخر آمیزی اینجمله رو به زبون آورد و باعث شد منو بکهیون نگاهای پرسگرمونو به سمتش هدایت کنیم. یعنی وضع این جایی که اومده بودیم در اون حدی خراب بود که نیاز به فرشته ی نگهبان داشتیم؟؟!نه دیگه فکر نکنم در این حدم وحشتناک باشه.

زن مو بلندی که ادعا  داشت فرشته ی نگهبانمونه ما رو دنبال خودش به طبقه ی دوم کشوند.روی هر پله ای که پا میذاشت موهای سیاهش کمرشو نوازش میکردند و به چپ و راست روانه میشدند. وقتی به طبقه ی دوم رسیدیم جلوی در سبز رنگ ایستاد و کلیدی که تو سینه هاش چپونده بود رو بیرون آورد و درو باز کرد.بعدش کلیدو از حلقه در آورد،با دامنش پاک کرد و به دستم داد.

:((دوست صمیمی مادرتونم .یجورایی خالتون محسوب میشم.دلش نیومده بچه هاشو تو این شرایط تنها و بی کس بذاره.آه دوست وفادار ؛شما باید بخاطر داشتن همچین مادر فوق العاده ای شکرگزار باشید.بچه ها از اونجایی که تقریبا با مادرتون همسنم ترجیح میدم به جای خواهر بهم خاله بگید.البته باید برعکسش باشه ولی اینجا همین بهتره.از این به بعد این طبقه مال شماست براتون تر تمیزش کردم ،اگه به چیزی نیاز داشتین کافیه درو باز کنید و صدام بزنید.))

جملشو تموم کرد و دوباره مثل مادرم خندید.تعریفاتش در مورد مادرم باعث شده بود ریز ریز تو دلم بخندم.خیلی سریع حرف میزد و بخاطر اینکه خط حرفاشو گم نکنم بجای نگاه کردن به چشمها و صورتش به مروارید های سفید توی دهنش زل زده بودم.

بر خلاف پوست برنزش دندوناش زیادی سفید بودند و روی یکی از دندونهای پیشش یه زمرد درخشان وجود داشت.اول فکر کردم تزئیناتیه ولی بعدا یادم اومد دندون زمرد معنی دیگه ای داره.

اونایی که تو دندوناشون سنگ زمرد داشتند منتسب به خاندان سلطنتی بودند.ظرافت و زیباییش هم مهر تاییدی بر این مسئله بود.

 

وقتی وارد خونمون شدیم برادرمو با چمدونها جلوی در نگهداشتم و سریع همه جای خونه رو بررسی کردم…بالاخره به هیچکس نمیشد اعتماد کرد.خونه هیچ کم و کاستی نداشت و همه جا تمیز و مرتب بود.در ضمن با وجود اینکه ما تو طبقه ی سوم بودیم جلوی پنجره ها نرده های ضخیمی وجود داشت و این باعث میشد بیشتر احساس امنیت کنم.

به سمت بکهیون رفتم و چمدونهایی که روشون نشسته بود رو برداشتم و به طرف اتاق خوابمون راه افتادم .خودمو به پشت روی یکی از تخت ها پرت کردم.سقف سفید بود و دیوار ها به رنگ عاج فیل.نمیتونستم بگم باعث شدن روحیم باز بشه چون همیشه رنگ های تیره رو ترجیح میدادم.

 

چشمهامو بستم تا بلکه کمی چرت بزنم و استراحت کنم ولی صدای جیغ جیغوی برادرم این اجازه رو بهم نمیداد.از سالن مدام منو صدا میکرد و وقتی صداش بلند تر از معمول شد خودمو مجبور کردم پیشش برم.

تو بالکن وایستاده بود و با هیجان به پایین نگاه میکرد.کنارش رسیدم و به سمتی که نگاه میکرد چشم دوختم.صحنه ی کلاسیک دعواهای بین بچه های محل جلوم پدیدار شد.چهار پنج تا الواتی بی سر و پا دور هم جمع شده بودند و میزان سختی مشتهاشونو روی سر و صورت همدیگه امتحان میکردند.

چشمهامو توی کاسه گردوندم ولی ظاهرا برادرم از دیدن این صحنات کاملا راضی و خوشحال بود.

در حینی که میخواستم به داخل برگردم صدای آشنا و موهایی که از بین نرده ها با وزش باد به بیرون پراکنده میشد توجهمو جلب کرد.خالم،اوه من خاله خطابش کردم؟!البته که همینکارو کردم چون اون ازم اینو خواسته بود؛جوون قد بلندی رو مورد خطاب قرار داد.

:((ریش براق همین الان برو خونه ی خودت وگرنه میرم به بابات زنگ بزنم.))

تهدیدش کرد و این تهدید باعث شد پسرک بور و قد بلند از روی بچه ای که با مشتهاش داشت صورتشو خونین و مالین میکرد بلند بشه و خونی که روی دستهاش باقی مونده بود رو روی پیراهن رنگ روشن پسرک بماله و تمیز کنه.

سیگار پشت گوششو درست کرد و به بقیه ی بچه هایی که در حال کتک کاری بودن تعظیم کرد و در حالی که با دستش موهای روشن و نامرتبشو میتکوند از دوراهی محله جدا شد و از دید خارج.

 

برادرم هنوزم از پشتش نگاه میکرد و در حالی که آب دهنش راه افتاده بود مدام یه جمله رو تکرار میکرد.
:((اون خیلی باحاله، اون خیلی باحالههههههه))

در حالی که به واکنشهاش میخندیدم به طرف حموم هلش دادم و در رو به روش بستم.

همیشه از این موضوع که جذب مردها میشد دیوونه میشدم ولی با توجه به اینکه هر روز بیشتر روح لطیفشو نشونم میداد الان دیگه میتونستم با این موضوع طبیعی برخورد کنم.بکهیون از هر لحاظ دخترانه و ظریف بود.مثل دخترا حرف میزد مثل دخترا میخندید و حتی مثل دخترا میخوابید.خیلی معصوم و آسیب پذیر بود.

وقتی 15 سالش بود سیگارو از دستم گرفت و سعی کرد چند پک بزنه ولی تمام شب سرفه کرد و نتونست بخوابه.میخواست با این کار مردانگیشو بهم ثابت کنه.منم این اواخر دیگه به روش نمیارم و سر این موضوع سر به سرش نمیذارم اونم دیگه دست از تلاشهای مسخرش برداشته.

به سالن برگشتم. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم.روی کاناپه ی بزرگ دراز کشیدم و سرمو به دسته ی نرمش تکیه دادم.بقدری خسته بودم که برای خوابیدن له له میزدم .پلکهام سنگین و سنگین تر شد و من خودمو به دست تاریکی پوچ سپردم.

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 62 نظر 6 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
niloofar
مهمان

اوخی بکی و دی او برادرن اخه واسه چی باید بیان به این شهر خطرناک هوممممم؟

barf.azar
نویسنده

سلام به دنیای دوست داشتنی خودم
اول که ممنون برای ترجمه ی عالیت و بعد در مورد فیک
یه سوال ، اینا از کره ی جنوبی الان اومدن یه کشور دیگه؟ این آسولا در اصل هم وجود داره و نام یه شهره؟
چقدر بکهیونش ملوسه
اوه دیو چه بهش میاد نقشش
ممنون گلم

otaku
مهمان

من معمولا اهل کامنت گذاشتن نیستم ولی از اونجایی که خیلی از این فیک خوشم اومده و واقعا ممنونم که ترجمه اش کردید خواستم کامنت بذارم و خسته نباشید بگم….فایتینگ :heartme: :nish:

nafas glam
مهمان

این فیک وااااقعا جذابه…
ممنون عزیزم :heartme:

lay hona
مهمان

خیلی خوبهههههههههههههه تکرار میکنم خوبههههههههه
ممنون من عاشق این فیکام که کیونگی و ببکی برادن الهی بکی چقدر دخترونس @_@
خیلی ممنون

aida
مهمان

مرسی عشقم ،به نظر قشنگ میاد😀😘😚😗😙
و بکی وارد میشوددددددد

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

ترجمت واقعن روون و واضحه ممنون از زحمات
فایتینگ :charkhesh:

کیمیا
مهمان

جیغغغغغغغغغغغ تین خیلی خوبههههههههه منتظره کایسوشم به شدت

jb
مهمان

بچم بکی کجاش ظریفه….سیکس پک داره هلووووووو :kissme: :aaar: :yehetohorat:

shahrzad
مهمان

ادم خوار بودن اونااااا..کایم ب اون مقدمه نکنه ازایناس…
موهای بچم به این نرمیییی کی گفته زبرهههه
مرسیییی :kissme:

narsis69
مهمان
اوه. حدسم درست بوووود. داداش کوچیکه بکیه و بزرگه کیونگی!! وااااای.چه جای خطرناکی اومدن!!! آبشون نبود ،نونشون نبود!! !سفر کردنشون چی بوووود. من بجاشون گرخییییییییییییدم!!! انگار وارد قبیله ی آدم خوارا شدن!! بیچاره رانندهه که مال خود همون شهر بود هم عین سگ ترسیده بود،چه برسه به این دوتا طفل معصوم!!! این خانمه چه باحاله!!! خخخ،عاشق موهاش شدم!!! جوووون،خانواده ی سلطنتی!! و خب،رنگ پوستش منو یاد کای انداخت!! و از اونجایی که داستان کایسوئه،حدس میزنم این خانمه،مامان کای باشه!! خخخخ،بکی !! :khande: بذار از راه برسی فرزندم!!! بعد عاشق شو!!! کیونگی اینجا چقد مردونه و قوی بنظر میاد. ترجمه خییییییییلی… Read more »
mohi
مهمان

Awliiiiiiiiiii..mn hmin aln do qesmto bahm khundmmm…chqdr ravan trjomes shode…asln ehsas nmiknm k trjoms..kheiki tosefate zibayidri..vaqean adm tu dastan qrq mishe..ba inke koli chuz ajibo qrib vjud dre o zhne adm oore soale..vli hese khhbi dre khundne fic..merc az trjomeye awlio vqti k mizri… :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

rosha
مهمان

واهاهاهاهاهاهاااایییی این چنقده خوبببهههههه :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: من چنقده ودسش دارررمممم :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
بکی کیونگی الان چن سالشونه ؟!!!! :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
مممنون وانی خسته نباشی :heartme: :kissme: :myheart: :rose:

فاطی
مهمان

وووووووای خدا بکی رو ببین
عالی بود متشکر

مهشید
مهمان

عاااااااااااااااااااااالی بود من عاشق کیونگی ام خیلی نازه مرسییییییییییییییییی گلم

chansoo
مهمان

چقدر خوبه این فیک :heartme: :heartme: :heartme: کایسو خیلییییییییییییی خوبه
میشه بازم از کایسو ترجمه کنید؟؟
چانسو هم میشه ترجمه کنید؟:(
فیکای ترجمه ایه چانسو هم خیلی قشنگن خیلیییییییییییییییی:(
چرا یه نفر پیدا نمیشه برامون ترجمه کنه؟ :aaar:
من چانسو میخوام

شبنم
مهمان

قسمت قبل گفتم میخوام برم سن پدرو سولا این قسمت پشیمانیه کاملمو از اون حرف ابراز میکنم. :nanahat: من همینجا تو اتاقم میشینم امنیتم بیشتره. :cry:
و اما خیلی عالی بود بکی خیلی گوگولیه کیونگم که واقعن بهش میاد این نقشش. اون آقاهه که داشت دعوا میکردم خیلی جذاب بود :nish:
خیلی ممنون و خسته نباشید.لطفا زودتر بذار قسمت بعدو :heartme:

chanbaek
مهمان

وااااای
درست حدس زده بودم :nish:
کیونگسو داداش بزرگه بوددد :charkhesh:
:kissme:
:heartme: :heartme: :heartme:
ممنون :myheart:

wpDiscuz