هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction ASULA-ep3

سهلااااااااااام :becharkh: بالاخره چهارشنبه شدددد

با حفظ آرامش بفرمایید ادامه:

پذیرای پوستراتون،نظراتون و حمایتاتون هستم و یادآوری میکنم اگه کامنتارو بالا نبرید من اجازه ندارم دوبار در هفته آپ کنما از من گفتن

 

قسمت 3

 

تو خوابم به جای خیلی عجیب دیدم.کنار یه رودخونه وایستاده بودم،روبروم ابرهایی که یواش یواش از همدیگه گسسته میشدند و کوه های پشتشون که سنگ های لاجوردی رنگی داشتند و همچنین درختهای رنگارنگ روی تپه ها رو برام نمایان میکردند.به یه قایقران لال التماس میکردم که منو تا طرف دیگه ی رودخونه برسونه.بالاخره سوار قایق شدم و روی آب به سمت طرف مقابل حرکت کردیم.اما قایقران مثل اینکه نخواد به طرف دیگه برسه هی راهمونو به جهت های مختلف کج میکرد و منم دعواش میکردم.روبروم یه منظره ی خیلی خیلی جذاب وجود داشت.این زیبایی از طرفی منو به سمت خودش جذب میکرد و از طرفی هم به حد مرگ از اونهمه جذابیت میترسیدم. درست وقتی به اونطرف رودخونه رسیده بودیم خشکی زیبا  در یک چشم به هم زدن نشست کرد و تو سطح خیلی پایینتری نسبت به ما قرار گرفت.کم کم اون خشکی زیر آبها غرق شد  و ما از یه آبشار خیلی عظیم سقوط کردیم.

 

با بدن خیس از عرق بیدار شدم و صدای زنگ در کم کم گوشهامو پر کرد،وقتی به خودم اومدم چشمهامو به آرومی باز کردم و با سقف سفید چشم تو چشم شدم،صدای سشواری که از داخل اتاق میومد باعث میشد صدای زنگ در به سختی شنیده بشه. با عصبانیت از جا پریدم و به سمت در دویدم.سعی کردم روی نوک انگشتهام بایستم که از سوراخ در فرد منتظرو ببینم.

خاله بود،وقتی دیدم اونه تیشرتمو صاف کردم و از پشت در کنار رفتم.سریع در رو باز کردم و منتظر شدم وارد خونه بشه،اما اون نیومد.تو دستش یه کیف پول بزرگ و روی صورتش لبخند محجوبی داشت.لبخند سردرگمی زدم و نگاهش کردم تا حرفی بزنه.

:((چون مامانتون دقیقه ی نود بهم خبر اومدنتونو داد بخاطر همین نتونستم یخچالتونو پر کنم؛الان دارم میرم فروشگاه برای خرید.شما هم میخواین بیاین؟؟))

بعد از تموم شدن صحبتاش که با نزاکت خاصی به زبون آورده بود برادرم با موهای همچنان خیسش قبل از من اعلام آمادگی کرد و کمی بعد بدون اینکه چیزی گفته باشم خودمو در مسیر مارکت پیدا کردم.

خاله جلوتر از ما راه میرفت و دوباره یه قسمت از موهاشو دم اسبی بسته بود و ایندفعه یه تاپ سفید پوشیده بود.موقعی که راه میرفت تاپش تا حدودی کمرشو در دیدرس قرار میداد و تتوی سیاه قلم روی ستون فقراتشو به نمایش میگذاشت.

با بی حیایی تو ذهنم احتمالات ممکن برای محل خالکوبی های دیگشو مرور کردم ولی کمی بعد به یاد آوردم این کار درستی نیست و سرمو تکون دادم تا حواسم پرت بشه.

فروشگاه چندان فاصله ای با خونمون نداشت.خاله بخاطر اینکه نرده های آهنی جلوی در فروشگاهو باز کنن مچ دست ظریفشو از لابلای نرده ها رد کرد و به شیشه چندین ضربه زد.دربان هم متوجهمون شد و در رو به رومون باز کرد.وقتی وارد شدیم برادرم بازومو ول کرد و در طی چند دقیقه کل مارکتو گشت.خالم خاطر نشان کرده بود هر چیزی که دلمون بخواد میتونیم بخریم،اما من رعایت بودجه ی مالی مونو کردم و فقط وسایل ضروری و چیزایی که بکهیون خواسته بود رو خریدم و به سمت صندوقدار راه افتادم.پشت سرم خاله با سبدی پر از خوار و بار و مواد غذایی رسید.

:((چرا اینقدر زیاد خرید کردین؟)) در حالی که چشمهامو مثل اینکه خیلی کوچیک باشن کمی هم بزرگتر و گردتر کرده بودم پرسیدم.نفس عمیقی کشید و در حالی که بهم لبخند میزد کیف پولشو از زیر بغلش در آورد.

:((خانوادمون گسترده تر شده))

و بعدش کل خریداشو روی میز صندوقدار خالی کرد و کارتشو بهش داد.

هر سه مون دستامونو روی سینمون قفل کرده بودیم و منتظر صندوقدار بودیم تا بسته بندی خرید هامونو تموم کنه.

کارمون خیلی سریع تموم شده بود و خاله به مسئولای فروشگاه سپرده بود که خریدامونو صحیح و سالم به خونمون برسونن.

موقع خروج از مارکت هوای گرم عملا به صورتم سیلی زده بود.خاله در حالی که پاشنه های کفش زنانه ی سیاهش تق تق صدا میدادند دوباره مارو پشت سر خودش به طرف خونه هدایت میکرد.واقعا زن زیبایی بود.درست مثل مادرم.

وقتی وارد محله ی خودمون شدیم از سر کوچه سر وصدای خیلی بلندی میومد که با شنیدنش سرمو بلند کردم و همون بچه هایی رو دیدم که صبح با هم دعوا میکردند؛ الان دور هم روی پیاده رو نشسته بودند و با صدای بلندی صحبت میکردند.برادرمو به خودم نزدیکتر کردم و با قدم های سریع پشت سر خالم سنگر گرفتم.

سرشو از روی شونش چرخوند و زمزمه کرد:((اگه نمیخوای طعمه ی وحشی ها بشی به هیچ وجه اون طرفو نگاه نکن.))

به حرفش عمل کردم و دوباره سرمو پایین انداختم و جلوی پاهامو نگاه کردم اما چه فایده، برادر یه تخته ناقصم درست مثل اون گرگهایی که با گرسنی نگاهمون میکردند با دهن باز تماشاشون میکرد؛به درگاه خونه مون رسیدیم و پسری که ساعاتی پیش خالم به عنوان «ریش براق» صداش کرده بود کنارمون پدیدار شد.

با دیدنش سریع نگاهمو به کفشهام دوختم ولی نفسهاشو روی گردنم حس میکردم و این باعث میشد ضربان قلبم تو دهنم بتپه!!

در عوض برادرم مقابل من رو به اون پسر قدبلند ایستاده بود و با چشمهایی که به شکل ستاره در اومده بودند براندازش میکرد.وقتی با پام به زانوش ضربه زدم به خالم برخورد کرد و دوباره سر جای قبلیش برگشت.خاله دست از باز کردن قفل درها برداشت و به سمت پسری که هنوزم نفسشو به گردنم فوت میکرد برگشت.

:((بهشون سلام بده پسره ی بی نزاکت))

با برداشتن یه قدم دقیقا پشت سر خالم قرار گرفتم.نمیدونم چرا ولی خوف عجیبی وجودمو پر کرده بود؛در نهایت به سمت «مرد غریبه» برگشتم و اول از همه متوجه ریش های بلندش شدم که واقعا هم برق میزدند.یا باید «پسر غریبه» میگفتم؟!نمیدونم، ریش هاش سنشو زیاد و صورتشو ترسناک جلوه میدادند.

اول از همه دستشو به سمت برادرم دراز کرد و بکهیون هم از خدا خواسته سریع دست بزرگو بین دستش گرفت و فشرد.ظاهرا ریش براق از جواب سلام بکی راضی شده بود که دندون نما خندید .میشه گفت لبخند خیلی جذابی داشت اما نکته ای که بیشتر از همه نظرمو جلب کرد سنگ زمردی بود که روی دندون نیشش نگین کاری شده بود،دقیقا مثل دندون خالم که صبح دیده بودمش.

:((سلام پسرخوشگله)) وقتی برادرمو برانداز میکرد برادر ساده ی من هم متقابلا بهش لبخند زد.

به سمت من برگشت از مچ دستم گرفت و منو کمی نزدیک تر کشید،با چشمهای گرد شده از تعجب و وحشتم نگاهش کردم.اونم متقابلا با چشمهای درشتش نگاهم کرد و بی خجالت بدنمو چرخوند و دورتا دور براندازم کرد.بعدش با خنده سرشو به طرفین تکون داد

:((و روز تو هم بخیر پسرک بی دست و پا))

دستی که دراز کرده بود رو فشردم ولی دستای کوچیکم بین دستهای غول آساش گم شد،خالم همچنان با لبخند روی لبش ما رو تماشا میکرد.دستمو از دستش کشیدم و به پناهگاه خودم-پشت سر خالم برگشتم- و به ریشهای درخشانش زل زدم.

:((اسم من چانیولِ)) و بعد از معرفی خودش انگشتشو به سمت موهای خالم دراز کرد و نشونش داد :((برادر زاده ی دردسر ساز این جیگر خانومم.کاری باری داشتین و یا اگه با هیولاهای اینجا درگیر شدین بیاین سراغ خودم.))

بعد از اتمام حرفهاش در حالی که ریش هاشو نوازش میکرد و به برادرم لبخند میزد ازمون دور شد.

:((ظاهرشو نبینین اون فقط یه بچه ی احمقه.)) خاله از پشت سر ریش براق تماشاش میکرد منم رد نگاهشو گرفتم.در حالی که پاکتی از جیب پشتیش در میاورد خم شد و ما رو به پسر پوست برنزه نشون داد و چیزهایی تو گوشش گفت.احتمال میدادم اون پسر عجیب غریب با ظاهر متفاوتش از ساکنین همینجا باشه که با اشاره ی چانیول به سمت ما ،لبخندی زد و برامون دست تکون داد. سریعا از دری که باز شده بود داخل پریدم و پشت سر من بکهیون و خاله هم وارد خونه شدند.اون دوتا در حال بگو بخند به سمت آشپزخونه راه افتادند ولی من با بهانه ی حموم مسیر متفاوتی رو برگزیدم و از پله ها بالا رفتم.

بعد از دوش آب سردی که گرفتم حوله تنی مو پوشیدم و همونجوری به خواب رفتم.دوباره همون خوابی رو دیدم که صبح بیاد آورده بودم.دوباره همون قایقران بی زبون و آبشار بی پایانی که به صورت مداوم ازش سقوط میکردیم…

ایندفعه با صدای جیغ جیغوی برادرم بیدار شدم،پاهامو گرفته بود و در حالی که تکونشون میداد سعی داشت بیدارم کنه.

حوله ی روی صورتمو انداختم زمین و طلبکارانه نگاهش کردم؛با لحن و صدای خشنی پرسیدم

:((چته؟))

:((چانیول و خاله تو سالنن.گفتن اگه لباساتو نپوشی بی ملاحظه وارد اتاق میشن.))

و در حالی که شونه هاشو به نشونه ی «به من چه» تکون میداد از روی تخت بلند شد.

به محض خروج برادرم از اتاق سریع بلند شدم و حولمو زمین انداختم.زیپ چمدونمو باز کردم و با جدی گرفتن تهدیدشون لباسامو پوشیدم.

وقتی وارد سالن شدم 3 نفر دور یه میز انباشته از غذاهای رنگارنگ تحویلم گرفتند.سر جایی که برام در نظر گرفته بودند نشستم و به تک تکشون لبخند زدم.

تموم اون ظرفها پر از غذاهای همیشگی و روزانه ی مادرم بود که بهشون عادت کرده بودم،دیدن این صحنه باعث شد با لبخند سرمو خم  و از خاله تشکر کنم.و بعدش همگی همزمان مشغول غذاهامون شدیم.

*********

:((تا بحال کتک کاری و دعوا کردی؟؟))با این سوال ریش براق سرمو به طرفین تکون دادم و ترجیح دادم در سکوت محض سرمو پایین بندازم.وقتی نتونست جواب مورد نظرشو از من بگیره به سمت برادرم که از صبح با حیرت و تحسین نگاهش میکرد برگشت و همون سوال رو پرسید ولی وقتی همون جواب رو گرفت نا امید شد.شونه هاشو آویزون و به خالم که گوشه ی هال روی مبل تک نفره نشسته بود و سیگارشو میکشید نگاه کرد.

:((عمه واقعا فکر میکنی اونا بتونن اینجا زندگی کنن؟؟به شخصه فکر میکنم در طول دو هفته ی آینده تلف بشن))

خاله جوابی نداده بود،ما هم همینطور.نگاه ریش براق بین من و برادرم در حال رفت و آمد بود اما زمانی که من به نگاه های گاه و بی گاهش پاسخی نمیدادم بکهیون دو برابر من ،جواب نگاه های پسر قدبلند رو میداد.

کمی بعد صدای آشنای برادرمو شنیدم که از حد و حدود شجاعت خودش فراتر رفته بود :((اگه تو بهمون مبارزه کردنو یاد بدی در عرض 2 هفته تلف نمیشیم و برخلاف تصورت زندگیمونو ادامه میدیم.نظرت چیه؟))

این رفتاری نبود که از بکهیون انتظارشو داشته باشم،معمولا اگه یکی پیشش با صدای بلند حرف میزد دمشو رو کولش میذاشت و زیر میز و صندلی قایم میشد.

اولش فکر کردم دور از چشم من شربت شجاعتی چیزی خورده ؛ولی بعد که برق نگاهشو دیدم احتمال دادم از ریش براق خوشش اومده و تحت تاثیرش قرار گرفته…

وقتی به واکنش چانیول نگاه کردم سرشو با موافقت تکون داده بود و برادرم با لبخند پیروزی روی لبش همچنان بهش زل زده بود.به قیافه ی برادر احمقم چشم غره رفتم و به خاله نگاه کردم که متوجه شدم اونم داشته منو تماشا میکرده.لبخند زدم.حواسش بهمون هست…

در حالی که برادرم جلوی در با ریش براق برای فردا عصر قرار میذاشت ، خالم به من گوشزد میکرد که همه ی در و پنجره هارو با دقت ببندم و قفل کنم.

بعد از چند دقیقه صحبت جلوی در بالاخره مهمونامونو بدرقه کردیم و دوباره با برادرم تنها موندیم.

طبق گفته ی خالم تموم در و پنجره هارو چفت و قفل کردم.بعدش وارد اتاق خواب شدم ،حوله های خیس رو از روی زمین برداشتم.کنار برادرم که خیلی وقت پیش روی تختش پلاس شده بود رفتم و ملحفه شو تا زیر گردنش بالا کشیدم و نوک بینی شو بو*سیدم و قول دادم همونطور که ازم میخواست فردا پیش ریش براق ببرمش.

رو تخت خودم دراز کشیدم و چشمهامو به سقفی که حتی تو تاریکی شب هم سفید دیده میشد دوختم.و دوباره خودمو به دست همون آبشار سپردم،دوباره با همون قایقران لال از اون آبشار بی انتها سقوط کردم.بی وقفه و مداوم سقوط میکردم…

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 60 نظر 13 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
niloofar
مهمان

یوهووو چانبک اون برنزه هم احتمالت کایِ نه؟

شبنم
مهمان

سلام چرا دیگه آپ نمیشه الان دو هفته شده فکر کنم.خواهش میکنم برگرد و آپ کن!!!خیلی موضوع داستان قشنگه.
:nanahat: :cry: :rose:

مهشید
مهمان

تورو خدا قسمت بعدی رو آپ کن دیگه

D.O
مهمان

ادامه این چی شد پس :aaar: :aaar:
ای خدا چرا فیکای کایسو از نصفه ول میشهههه :aaar: :aaar: :aaar:

shahrzad
مهمان

چان وارد میشوددد
چان و ریش؟؟؟؟وای چ خفننن
کایم ازد دور یه نمایی نشون داد
منتظر بقیش هستم مرسی بابت ترجمه :kissme:

otaku
مهمان

خیلی فیک قشنگیه….منتظر قسمتهای بعدی هستم

la7
مهمان

وای بالاخره خوندمش…این خوابی که کیونگسو میبینه خیلی خاصه و به حال و هوای فیک میخوره
باااااالاااااااااام جان ترجمه ت حرف نداره اااا
عالی بود …چقدر این نقشه به چانیول نمیاد.مهربون تر باشه خوبه
داشتم افسرده میشدم که به اون پسر برنزه هه اشاره کردی :heartme: خودشه ارههههههه؟ :hiii:
عالی بود

mina
مهمان

chani o riish???tasavoresham khandedare fek kon heyam dast bekeshe to rishash!!! :khande: :khande: :khande: :khande: :khande:
mersiii ali bood tarjomash!!!
:heartme:

مهشید
مهمان

مرسیییییییییییییی گلم عاااااااااالی بود مممنونننننننننم

h*f(farfar)
مهمان
واااااااااییییییییی :khande: :khande: :khande: :khande: دهنتتتتتتتتتت :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: پاره شدممممممممممممممممم :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: چانی :khande: :khande: :khande: :khande: واااایییییی خداااااا :khande: :khande: :khande: منو بکشید :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: اصن فک میکنم بهش جر میخورممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عالیییییییییی بوووددددددددد :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: :khande: واهاییییییی :khande: :khande: :khande: فکم درد گرفتتتتتتتتتت :khande: :khande: :khande: :khande: ریشاشو بزنه توروخداااااا :khande: :khande: :khande: :khande: کایسومم سریع تر ایجاد شه :khande: :khande: :khande: :khande:… Read more »
S.Z
مهمان

چانیول ریش براق :khande: :khande: وااای حتی فکرکردن بهشم خنده داره :khande: مرسی عزیزم :heartme:

Mahboobe
مهمان

ناموسا ریش؟ چانی؟ :huh:
خداییش به چانی اصلا نمیاد اون ریش براق باشه :khande:
بکی چه جذبش شده :gijiviji: چشم دیو روشن :haha: :haha:
وااااای اون پسر برنز کای بود؟؟؟؟؟؟ :charkhesh:
دوست دارم هر چه سریع تر زوج کایسو هم بیاد :charkhesh: :becharkh:
فیک ش خیلی قشنگ و باحاله :yeees: مخصوصا اینکه شخصیت ها خیلی تغییر کردن :aaaa: مخصوصا چانی :khande:

fateme
مهمان

ریش چانیول؟؟؟ :khande: :khande: اصلا نمی تونم تصورش کنم!! :huh:
وای خدا :khande: نمیشه بدون ریش شه؟!!! :khande:
ممنون :myheart:

aysan
نویسنده

چانیول در ایستایلی جدید… ریش؟؟؟ حتما منظور نویسنده کرک بود.
با تشمر از ترجمه عالیت یه

wpDiscuz