سلاااااام عزیزانم و با اجازتون دیوونه وارد میشود :haha:  :bunny:  :charkhesh: 
با تشکر از النای عزیزم بخاطر پوستر قشنگش :heartme:

و ای کسانی که فریاد و بانگ سر میدادید «پس کایسو کی شروع میشه!؟» بیایید و در یابید که این قسمت درهای بهشت را بر روی شما میگشاید :yehet: 
و همانا به یاد داشته باشید که اگر کامنت نگذارید زبونی های جهنمی شمارا به سمت آتش سوق خواهند داد :haha: 

 

قسمت4

 

مثل یه زلزله ی عمیق،به اندازه ی شکافته شدن ناگهانی پوسته ی کره ی زمین؛این یه لرزه ی غیر منتظره بود.به حدی که تونست در یک لحظه تموم مسیر زندگیمونو تغییر بده و راه های برگشت به گذشته رو به رومون ببنده.

در حین مبارزه با افکارم پسرک دندون خرگوشی مشغول معرفی کردن اراذل دور و برمون بود و از طرفی هم بهم سیگار تعارف میکرد.

منم تک به تک افراد معرفی شده رو آنالیز میکردم .

موقع خروس خون ریش براق جلوی خونمون پدیدار شده بود وبعدش برادرمو به دنبال خودش سمت کوچه میکشید تا آموزش های ویژشو شروع کنه و طبعا منم دنبالشون راه افتادم.

و الان برادر احمقم زیر بازوی چانیول ،سعی میکرد کله ی گیر کردشو بیرون بکشه،و با این حال گویا در حال یادگیری بود!

با همون ضربه ی اولی که تو صورتش خورده بود تا 10 دقیقه هنوز نتونسته بود خودشو جمع و جور کنه.ولی با تمام اینها ریش براق مصرانه به تعلیماتش ادامه میداد.

:((راستی اون کیه؟؟))

پسرکی که از سر صبح همونجا کنار چراغ وایستاده بود و چشمهاشو از روم برنمیداشت رو نشون دادم و پرسیدم.پسری که حالا میدونستم اسمش مینسوکه به سمتی که نشون میدادم برگشت و با دقت فردی رو که نشون میدادم بررسی کرد.پسرک غریبه همچان بدون هیچ خجالتی تو چشمهام زل زده بود و من واقعا حس میکردم دارم معذب میشم.

:((آه اونو میگی؟دیوونه.زیاد حرف نمیزنه نیازی نیست ازش بترسی.سرش تو لاک خودشه و بی ضرره.))

:((چرا بهش دیوونه میگین؟))در جواب به سوالم شونه هاشو بالا انداخت و گفت

:((چه بدونم،سالهاست میشناسمش اما هنوز صداشو نشنیدم،حتی گاهی شک میکنم که نکنه لاله؟!اسم واقعیشو کسی نمیدونه.این اسمو هم «شی زون» بهش نسبت داده و از اون به بعد همه از این اسم براش استفاده میکنن.))

 دیگه حرفی نزدم و به پسری که همچنان نگاهشو رو تخم چشمهام ثابت نگهداشته بود متقابلا نگاه کردم.

تارهای سفید لابلای موهای تیره رنگش از اینجا هم دیده میشد.تو تنش یه کت بابابزرگی با یه شلوار پاره پوره خودنمایی میکرد.پوستش آفتاب سوخته بود ،مثل خالم.حدس میزدم کفشهاش چند سایز بزرگتر از اندازه ی پاهاش باشن بخاطر اینکه موقع حرکت تا حدودی از پاش در میومدن .موهاش پریشون و چتری های بلندش جلوی چشمشو میپوشوند.از لحاظ قیافه شاید بشه گفت شبیهه ما بود.شاید به این دلیل بهش دیوونه میگفتن که ساعتها ثابت و بی حرکت وایستاده بود و منو تماشا میکرد،بلکه باید میترسیدم اما من ازش نترسیده بودم و اتفاقا احساس نزدیکی عجیبی نسبت بهش داشتم.

*

وقتی تازه وارد های غریبه وارد اراضی های خاکی ما شدند با اشاره ی ریش براق پیشش رفتیم.بقیه ی افرادشو به استقبال تازه وارد ها فرستاده بود و سعی داشت منو و برادرمو پشت خودش پنهون کنه.

دست بکهیونو گرفتم و مینسوک هم به تبعیت از ما پشت چانیول سنگر گرفت.

تازه وارد ها اول از همه ما رو بررسی کردن.جلودارشون پسر مو طلایی با قیافه ای شبیهه ما بود.مینسوک بهم نزدیکتر شد و در حالی که پسر مو طلایی با خالکوبی های عجیب روی دست چپش رو نشونم میداد زمزمه کرد:((این شی زونه)) با شنیدن اسمش تنم مور مور شد و به یاد تعریفاتی که ازش شنیده بودم افتادم.
:((اگه قراره اینجا از کسی دوری کنی و بترسی اون سگ پست، شی زونه.))

با چشم های تنگ شده همچنان ما رو بررسی میکردن ولی ریش براق یه قدم به عقب برداشت و ما رو هم به همراه خودش عقب تر کشید.داشت کم کم ما رو به سمت در چوبی هدایت میکرد.

حس کردم یه چیزی جا گذاشتم و به پشت سرم برگشتم و نگاه کردم.
دیوونه….
هنوزم همونجا وایستاده بود و بهم نگاه میکرد.سر جایی که بودم ایستادم و پسرک مو طلایی رو در حالی که به دیوونه نزدیک میشد دیدم.از موهاش گرفت و دیوونه رو زمین زد.یه قدم به جلو برداشتم که چانیول از کمرم گرفت و به سمت خروجی هلم داد.
:((باید اونم با خودمون ببریم.اونا بهش آسیب میزنن.))

ترسیده بودم،با صدای نگران و چشمهای ملتمس به مینسوک نگاه کردم.

ولی اون شونه هاشو به جلو خم کرد و به سمت خروجی پیش رفت.ریش براق از طرفی دست منو گرفته بود و با زور به سمت در چوبی میبرد و از طرف دیگه دست بکهیونو سفت گرفته بود.

:((تو نگران خودت باش،دیوونه از پس خودش برمیاد.))

وقتی دوباره به سمتش نگاه کردم پا شده بود و کتشو میتکوند.شی زون دوباره به پشت زانوهاش لگد انداخت و باعث شد دیوونه کمی تلو تلو بخوره ولی خوشبختانه از اراضی خارج شد و من با دیدن این صحنه یه نفس راحت کشیدم.بعد از چند قدمی که برداشتم دوباره به پشت سرم نگاه کردم ولی اثری از دیوونه ندیدم.اطرافمو بررسی کردم که باقی راه های خروجی رو ببینم ولی چنین چیزی وجود نداشت.مثل غباری که قاطی هوا شده باشه از جلوی چشم هام ناپدید شد.

دستمو از دست ریش براق بیرون کشیدم و سلانه سلانه به دنبالش راه افتادم.

*
موقع عصر تو کوچه نشسته بودیم،برادرم مثل اینکه مشتهایی که امروز صبح خورده بود رو فراموش کرده باشه دوباره درگیر دعوا با ریش براق بود.

به خاله که از بالکن تماشامون میکرد لبخند زدم. خونه ی مینسوک تو کوچه ی ما بود برای همین باهامون اومده و دوباره پیشم نشسته بود.سعی داشت تموم تجربیات چندین سالشو برام تعریف کنه.طبق تعریفاتش مردم اینجا به مهاجر هایی مثل ما با دید نفرین شده های سواستفاده گر نگاه میکردند.برای همین ما ها باید پشت هم باشیم و از همدیگه حمایت بکنیم.در حالی که به حرفهاش گوش میدادم بدن خسته و آشنایی رو دیدم که وارد کوچه میشد.

دیوونه.

رگه های خون از صورتش جاری شده بود،میخواستم پا شم و به کمکش برم ولی ریش براق مانعم شده بود.منو به پشت سرش هدایت کرد و دیوونه رو پیشمون دعوت کرد.در حالی که شکمشو گرفته بود پاهای بی جونشو به سمتمون میکشید.روی پیاده رو نشستم و تماشاشون کردم.چانیول ژاکت بزرگ دیوونه رو از تنش در آورد و روی من پرت کرد و بعدش اونو کنار من نشوند و جلوش زانو زد.

:((شی زون این کارو کرده مگه نه؟)) در حالی که صورتشو بررسی میکرد پرسیده بود و دیوونه فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرده بود.

به صورت ریش براق نگاه کردم که تموم ماهیچه هاش با عصبانیت منقبض شده بود.بدون اینکه متوجه بشم مینسوک از پیشم بلند شده بود و حالا با دستمالهای پارچه ای توی دستش و یه شیشه ی بزرگ آب برگشته بود.در حالی که نفس نفس میزد وسایل توی دستشو به سمتم دراز کرد و منم با اینکه اوناو از دستش گرفتم ولی واقعا نمیدونستم باید باهاشون چیکار کنم.

وقتی به پسر کناریم نگاه کردم نگاهامون تو هم گره خورد و اون لحظه دلم خواست کاملا ذوب بشم.چشمهاش…چشمهای اون پسر تاریک و عمیق بود.صورتشو به خاطر لکه های خون نمیتونستم خوب بررسی کنم.

ریش براق بلند شد و ژاکت دیوونه رو از بغلم بیرون کشید و پشتشو بهمون کرد و خاکهای روی ژاکتو تکوند و دوباره پیش دیوونه گذاشت و ازمون فاصله گرفت.به وسایل توی بغلم نگاه کردم و بعدش به مینسوک که با چشمهاش به دیوونه اشاره میکرد.یه نفس عمیق کشیدم و به سمت پسری که از صبح بهم زل زده بود برگشتم.در شیشه ی آب رو باز کردم و یکی از دستمال هارو چندلایه تا کرده و شیشه رو روی دستمال برگردوندم تا کمی خیس بشه.دیوونه همچنان تماشام میکرد،تو چشمهاش خیره شدم و دستهای لرزونمو به سمتش دراز کردم.منتظر بودم خودشو عقب بکشه ولی اون بهم نزدیکتر شده بود.با دستمال خیس توی دستم لکه های خون خشک شده ی روی صورتشو کم کم پاک کردم و دستمو از روی گونه ی نرمش برداشتم.الان قشنگتر دیده میشد.در حالی که من مشغول تمیز کردن صورتش بودم مینسوک حدسیاتشو در مورد دیوونه به زبون می آورد و دیوونه هم با حرکت سرش دونه به دونه ی اونارو تایید میکرد.انتهای همین کوچه تنها زندگی میکرد.

و وقتی صحبت به شی زون رسید ترجیح داد بدون هیچ حرکتی فقط تو چشمهام زل بزنه و تو اعماق نگاهم پناه بگیره.من هم از اینهمه نزدیکی نفسم گرفته بود تو تاریکی چشمهاش گم شده بودم.خیلی غریبانه نگاهم میکرد و هیچ حرفی نمیزد.واقعا ممکن بود لال باشه؟؟با دیدنش هر لحظه بیشتر بیاد قایقران لال توی خوابم میوفتادم.

دیروقت شده بود و برادرم در حالی که به پشتم تکیه داده بود چرت میزد.خاله از بالکن صدامون کرد ؛به سمت مینسوک برگشتم و شیشه رو بهش برگردوندم و از کمکش تشکر کردم.وقتی به خونش برگشت من با برادرم که آب دهنشو روی لباسم روانه کرده بود و دیوونه ای در کنارم باقی موندم.

آروم ازش پرسیدم که میتونه خودش تنهایی به خونش برگرده یا نه،ولی اون جوابی نداده بود.هرچقدر تو چشمهام بیشتر زل میزد منم متقابلا بیشتر تو چشمهاش غرق میشدم.مردمک چشمهاش مرتبا بزرگ و کوچیک میشد ،دلم خواست تو یه لحظه طناب آویزون توی چشمهاشو بگیرم و تو اون چاه تاریک و عمیق فرود بیام.در حالی که چشمهام درگیر زیبایی اون چاه ها بود گوش هام دوباره با صدای خاله پر شد. به بالا نگاه کردم و دوباره نگاهمو به طرف دیوونه برگردوندم تا یه جوابی بده.

صبر کردم.

صبر کردم…

اما هیچی نگفت.قبل از اینکه از سر جام بلند بشم لبخند زدم و حرکت همزمانش با من تا حدودی باعث وحشتم شد.وقتی دوباره لبخند زدم انگشتشو روی لبهام کشید و دوباره همون انگشتارو رو لب خودش کشید و مثل من لبخند زد.کاری که کرده بود باعث شد تموم شب به حرکتش فکر کنم.کاملا لایق اسمش بود،تموم حرکاتش عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی بود.لبخندش زیبا و در مورد چشمهاش هم که اصلا نمیخوام حرفی بزنم؛هرچقدر بیشتر به یاد نگاه هاش میوفتادم تمایلم به حبس خودم تو غارهای تاریک و سوت و کور بیشتر میشد.

تا دم در خونمون باهام همراهی کرد،دوباره ژاکتشو به تن کرده بود و موهایی که موقع تمیز کردن صورتش بالا زده بودم رو دوباره روی پیشونیش برگردونده بود.برادر خواب آلودمو از در به داخل خونه هدایت کردم و خودم دوباره به سمت دیوونه برگشتم.از پشت سر برادرم مدتی نگاه کرد و وقتی نگاهشو به سمتم برگردوند چند قدم بهم نزدیک شد.قلبم نزدیک بود قفسه ی سینمو پاره کنه،بوی خونی که با عطر خودش مخلوط شده بود باعث میشد سرم گیج بره و نتونم بوی خودشو تشخیص بدم.به دستهاش نگاه کردم.بوی خون از اونجا میومد.پوسته ی مشتش از بین رفته بود و همچنان خونریزی داشت.میخواستم دستشو بگیرم ولی دوباره سرم گیج رفت و من همچنان نمیتونستم تشخیص بدم تو خوابم یا رویا که با زمزمه ی ژرفش تمام حواسمو به خودش جلب کرد.

:((ممنونم))

بدون هیچ حرفی لبخند زدم و متوجه شدم از بین لبهای سرخش چند کلمه ی دیگه تراوش کرده

:((اسمت چیه؟))

:((کیونگسو،اسم تو چیه؟؟))

وقتی اسممو شنید کمرشو صاف کرد و بدون اینکه پاسخی برای سوالم ارائه بده با قدم های سریع ازم دور شد.از پشت سر بهش خیره شدم،تا انتهای کوچه پیش رفت و تو فضایی که چراغ ها روشنش نکرده بودند بین تاریکی ها محو شد.

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)