Fanfiction ASULA ep4

سلاااااام عزیزانم و با اجازتون دیوونه وارد میشود :haha:  :bunny:  :charkhesh: 
با تشکر از النای عزیزم بخاطر پوستر قشنگش :heartme:

و ای کسانی که فریاد و بانگ سر میدادید «پس کایسو کی شروع میشه!؟» بیایید و در یابید که این قسمت درهای بهشت را بر روی شما میگشاید :yehet: 
و همانا به یاد داشته باشید که اگر کامنت نگذارید زبونی های جهنمی شمارا به سمت آتش سوق خواهند داد :haha: 

 

قسمت4

 

مثل یه زلزله ی عمیق،به اندازه ی شکافته شدن ناگهانی پوسته ی کره ی زمین؛این یه لرزه ی غیر منتظره بود.به حدی که تونست در یک لحظه تموم مسیر زندگیمونو تغییر بده و راه های برگشت به گذشته رو به رومون ببنده.

در حین مبارزه با افکارم پسرک دندون خرگوشی مشغول معرفی کردن اراذل دور و برمون بود و از طرفی هم بهم سیگار تعارف میکرد.

منم تک به تک افراد معرفی شده رو آنالیز میکردم .

موقع خروس خون ریش براق جلوی خونمون پدیدار شده بود وبعدش برادرمو به دنبال خودش سمت کوچه میکشید تا آموزش های ویژشو شروع کنه و طبعا منم دنبالشون راه افتادم.

و الان برادر احمقم زیر بازوی چانیول ،سعی میکرد کله ی گیر کردشو بیرون بکشه،و با این حال گویا در حال یادگیری بود!

با همون ضربه ی اولی که تو صورتش خورده بود تا 10 دقیقه هنوز نتونسته بود خودشو جمع و جور کنه.ولی با تمام اینها ریش براق مصرانه به تعلیماتش ادامه میداد.

sad(راستی اون کیه؟؟))

پسرکی که از سر صبح همونجا کنار چراغ وایستاده بود و چشمهاشو از روم برنمیداشت رو نشون دادم و پرسیدم.پسری که حالا میدونستم اسمش مینسوکه به سمتی که نشون میدادم برگشت و با دقت فردی رو که نشون میدادم بررسی کرد.پسرک غریبه همچان بدون هیچ خجالتی تو چشمهام زل زده بود و من واقعا حس میکردم دارم معذب میشم.

sad(آه اونو میگی؟دیوونه.زیاد حرف نمیزنه نیازی نیست ازش بترسی.سرش تو لاک خودشه و بی ضرره.))

sad(چرا بهش دیوونه میگین؟))در جواب به سوالم شونه هاشو بالا انداخت و گفت

sad(چه بدونم،سالهاست میشناسمش اما هنوز صداشو نشنیدم،حتی گاهی شک میکنم که نکنه لاله؟!اسم واقعیشو کسی نمیدونه.این اسمو هم «شی زون» بهش نسبت داده و از اون به بعد همه از این اسم براش استفاده میکنن.))

 دیگه حرفی نزدم و به پسری که همچنان نگاهشو رو تخم چشمهام ثابت نگهداشته بود متقابلا نگاه کردم.

تارهای سفید لابلای موهای تیره رنگش از اینجا هم دیده میشد.تو تنش یه کت بابابزرگی با یه شلوار پاره پوره خودنمایی میکرد.پوستش آفتاب سوخته بود ،مثل خالم.حدس میزدم کفشهاش چند سایز بزرگتر از اندازه ی پاهاش باشن بخاطر اینکه موقع حرکت تا حدودی از پاش در میومدن .موهاش پریشون و چتری های بلندش جلوی چشمشو میپوشوند.از لحاظ قیافه شاید بشه گفت شبیهه ما بود.شاید به این دلیل بهش دیوونه میگفتن که ساعتها ثابت و بی حرکت وایستاده بود و منو تماشا میکرد،بلکه باید میترسیدم اما من ازش نترسیده بودم و اتفاقا احساس نزدیکی عجیبی نسبت بهش داشتم.

*

وقتی تازه وارد های غریبه وارد اراضی های خاکی ما شدند با اشاره ی ریش براق پیشش رفتیم.بقیه ی افرادشو به استقبال تازه وارد ها فرستاده بود و سعی داشت منو و برادرمو پشت خودش پنهون کنه.

دست بکهیونو گرفتم و مینسوک هم به تبعیت از ما پشت چانیول سنگر گرفت.

تازه وارد ها اول از همه ما رو بررسی کردن.جلودارشون پسر مو طلایی با قیافه ای شبیهه ما بود.مینسوک بهم نزدیکتر شد و در حالی که پسر مو طلایی با خالکوبی های عجیب روی دست چپش رو نشونم میداد زمزمه کردsad(این شی زونه)) با شنیدن اسمش تنم مور مور شد و به یاد تعریفاتی که ازش شنیده بودم افتادم.
sad(اگه قراره اینجا از کسی دوری کنی و بترسی اون سگ پست، شی زونه.))

با چشم های تنگ شده همچنان ما رو بررسی میکردن ولی ریش براق یه قدم به عقب برداشت و ما رو هم به همراه خودش عقب تر کشید.داشت کم کم ما رو به سمت در چوبی هدایت میکرد.

حس کردم یه چیزی جا گذاشتم و به پشت سرم برگشتم و نگاه کردم.
دیوونه….
هنوزم همونجا وایستاده بود و بهم نگاه میکرد.سر جایی که بودم ایستادم و پسرک مو طلایی رو در حالی که به دیوونه نزدیک میشد دیدم.از موهاش گرفت و دیوونه رو زمین زد.یه قدم به جلو برداشتم که چانیول از کمرم گرفت و به سمت خروجی هلم داد.
sad(باید اونم با خودمون ببریم.اونا بهش آسیب میزنن.))

ترسیده بودم،با صدای نگران و چشمهای ملتمس به مینسوک نگاه کردم.

ولی اون شونه هاشو به جلو خم کرد و به سمت خروجی پیش رفت.ریش براق از طرفی دست منو گرفته بود و با زور به سمت در چوبی میبرد و از طرف دیگه دست بکهیونو سفت گرفته بود.

sad(تو نگران خودت باش،دیوونه از پس خودش برمیاد.))

وقتی دوباره به سمتش نگاه کردم پا شده بود و کتشو میتکوند.شی زون دوباره به پشت زانوهاش لگد انداخت و باعث شد دیوونه کمی تلو تلو بخوره ولی خوشبختانه از اراضی خارج شد و من با دیدن این صحنه یه نفس راحت کشیدم.بعد از چند قدمی که برداشتم دوباره به پشت سرم نگاه کردم ولی اثری از دیوونه ندیدم.اطرافمو بررسی کردم که باقی راه های خروجی رو ببینم ولی چنین چیزی وجود نداشت.مثل غباری که قاطی هوا شده باشه از جلوی چشم هام ناپدید شد.

دستمو از دست ریش براق بیرون کشیدم و سلانه سلانه به دنبالش راه افتادم.

*
موقع عصر تو کوچه نشسته بودیم،برادرم مثل اینکه مشتهایی که امروز صبح خورده بود رو فراموش کرده باشه دوباره درگیر دعوا با ریش براق بود.

به خاله که از بالکن تماشامون میکرد لبخند زدم. خونه ی مینسوک تو کوچه ی ما بود برای همین باهامون اومده و دوباره پیشم نشسته بود.سعی داشت تموم تجربیات چندین سالشو برام تعریف کنه.طبق تعریفاتش مردم اینجا به مهاجر هایی مثل ما با دید نفرین شده های سواستفاده گر نگاه میکردند.برای همین ما ها باید پشت هم باشیم و از همدیگه حمایت بکنیم.در حالی که به حرفهاش گوش میدادم بدن خسته و آشنایی رو دیدم که وارد کوچه میشد.

دیوونه.

رگه های خون از صورتش جاری شده بود،میخواستم پا شم و به کمکش برم ولی ریش براق مانعم شده بود.منو به پشت سرش هدایت کرد و دیوونه رو پیشمون دعوت کرد.در حالی که شکمشو گرفته بود پاهای بی جونشو به سمتمون میکشید.روی پیاده رو نشستم و تماشاشون کردم.چانیول ژاکت بزرگ دیوونه رو از تنش در آورد و روی من پرت کرد و بعدش اونو کنار من نشوند و جلوش زانو زد.

sad(شی زون این کارو کرده مگه نه؟)) در حالی که صورتشو بررسی میکرد پرسیده بود و دیوونه فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرده بود.

به صورت ریش براق نگاه کردم که تموم ماهیچه هاش با عصبانیت منقبض شده بود.بدون اینکه متوجه بشم مینسوک از پیشم بلند شده بود و حالا با دستمالهای پارچه ای توی دستش و یه شیشه ی بزرگ آب برگشته بود.در حالی که نفس نفس میزد وسایل توی دستشو به سمتم دراز کرد و منم با اینکه اوناو از دستش گرفتم ولی واقعا نمیدونستم باید باهاشون چیکار کنم.

وقتی به پسر کناریم نگاه کردم نگاهامون تو هم گره خورد و اون لحظه دلم خواست کاملا ذوب بشم.چشمهاش…چشمهای اون پسر تاریک و عمیق بود.صورتشو به خاطر لکه های خون نمیتونستم خوب بررسی کنم.

ریش براق بلند شد و ژاکت دیوونه رو از بغلم بیرون کشید و پشتشو بهمون کرد و خاکهای روی ژاکتو تکوند و دوباره پیش دیوونه گذاشت و ازمون فاصله گرفت.به وسایل توی بغلم نگاه کردم و بعدش به مینسوک که با چشمهاش به دیوونه اشاره میکرد.یه نفس عمیق کشیدم و به سمت پسری که از صبح بهم زل زده بود برگشتم.در شیشه ی آب رو باز کردم و یکی از دستمال هارو چندلایه تا کرده و شیشه رو روی دستمال برگردوندم تا کمی خیس بشه.دیوونه همچنان تماشام میکرد،تو چشمهاش خیره شدم و دستهای لرزونمو به سمتش دراز کردم.منتظر بودم خودشو عقب بکشه ولی اون بهم نزدیکتر شده بود.با دستمال خیس توی دستم لکه های خون خشک شده ی روی صورتشو کم کم پاک کردم و دستمو از روی گونه ی نرمش برداشتم.الان قشنگتر دیده میشد.در حالی که من مشغول تمیز کردن صورتش بودم مینسوک حدسیاتشو در مورد دیوونه به زبون می آورد و دیوونه هم با حرکت سرش دونه به دونه ی اونارو تایید میکرد.انتهای همین کوچه تنها زندگی میکرد.

و وقتی صحبت به شی زون رسید ترجیح داد بدون هیچ حرکتی فقط تو چشمهام زل بزنه و تو اعماق نگاهم پناه بگیره.من هم از اینهمه نزدیکی نفسم گرفته بود تو تاریکی چشمهاش گم شده بودم.خیلی غریبانه نگاهم میکرد و هیچ حرفی نمیزد.واقعا ممکن بود لال باشه؟؟با دیدنش هر لحظه بیشتر بیاد قایقران لال توی خوابم میوفتادم.

دیروقت شده بود و برادرم در حالی که به پشتم تکیه داده بود چرت میزد.خاله از بالکن صدامون کرد ؛به سمت مینسوک برگشتم و شیشه رو بهش برگردوندم و از کمکش تشکر کردم.وقتی به خونش برگشت من با برادرم که آب دهنشو روی لباسم روانه کرده بود و دیوونه ای در کنارم باقی موندم.

آروم ازش پرسیدم که میتونه خودش تنهایی به خونش برگرده یا نه،ولی اون جوابی نداده بود.هرچقدر تو چشمهام بیشتر زل میزد منم متقابلا بیشتر تو چشمهاش غرق میشدم.مردمک چشمهاش مرتبا بزرگ و کوچیک میشد ،دلم خواست تو یه لحظه طناب آویزون توی چشمهاشو بگیرم و تو اون چاه تاریک و عمیق فرود بیام.در حالی که چشمهام درگیر زیبایی اون چاه ها بود گوش هام دوباره با صدای خاله پر شد. به بالا نگاه کردم و دوباره نگاهمو به طرف دیوونه برگردوندم تا یه جوابی بده.

صبر کردم.

صبر کردم…

اما هیچی نگفت.قبل از اینکه از سر جام بلند بشم لبخند زدم و حرکت همزمانش با من تا حدودی باعث وحشتم شد.وقتی دوباره لبخند زدم انگشتشو روی لبهام کشید و دوباره همون انگشتارو رو لب خودش کشید و مثل من لبخند زد.کاری که کرده بود باعث شد تموم شب به حرکتش فکر کنم.کاملا لایق اسمش بود،تموم حرکاتش عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی بود.لبخندش زیبا و در مورد چشمهاش هم که اصلا نمیخوام حرفی بزنم؛هرچقدر بیشتر به یاد نگاه هاش میوفتادم تمایلم به حبس خودم تو غارهای تاریک و سوت و کور بیشتر میشد.

تا دم در خونمون باهام همراهی کرد،دوباره ژاکتشو به تن کرده بود و موهایی که موقع تمیز کردن صورتش بالا زده بودم رو دوباره روی پیشونیش برگردونده بود.برادر خواب آلودمو از در به داخل خونه هدایت کردم و خودم دوباره به سمت دیوونه برگشتم.از پشت سر برادرم مدتی نگاه کرد و وقتی نگاهشو به سمتم برگردوند چند قدم بهم نزدیک شد.قلبم نزدیک بود قفسه ی سینمو پاره کنه،بوی خونی که با عطر خودش مخلوط شده بود باعث میشد سرم گیج بره و نتونم بوی خودشو تشخیص بدم.به دستهاش نگاه کردم.بوی خون از اونجا میومد.پوسته ی مشتش از بین رفته بود و همچنان خونریزی داشت.میخواستم دستشو بگیرم ولی دوباره سرم گیج رفت و من همچنان نمیتونستم تشخیص بدم تو خوابم یا رویا که با زمزمه ی ژرفش تمام حواسمو به خودش جلب کرد.

sad(ممنونم))

بدون هیچ حرفی لبخند زدم و متوجه شدم از بین لبهای سرخش چند کلمه ی دیگه تراوش کرده

sad(اسمت چیه؟))

sad(کیونگسو،اسم تو چیه؟؟))

وقتی اسممو شنید کمرشو صاف کرد و بدون اینکه پاسخی برای سوالم ارائه بده با قدم های سریع ازم دور شد.از پشت سر بهش خیره شدم،تا انتهای کوچه پیش رفت و تو فضایی که چراغ ها روشنش نکرده بودند بین تاریکی ها محو شد.

Print Friendly

81 Responses

  1. ولی تازه داره قشنگ میشهههه
    ای جونم کایم بالاخره اومد
    چه خفنه فیکش بابا خیلی خوووبه بافیکایی ک تاحالا خوندم خیلی فرق داره

  2. ادامهههههههههههههههههههههههههه پلییییییییییییییییییییییییییز …خیلی موضوعش متفاوته وقشنگ ادامشوبذاردیگه…

  3. وای خدا…. من واقعا خنگ ام!
    خوبه حالا بعد 4 قسمت رسیدم نه 40 قسمت…
    فقط یادم بود یه فیک ترکیه ای هست که میخوام ترجمه اش رو بخونم! مگه موضوع و اسم اش یادم می اومد؟!
    با کلی دربه دری و جستجو و پرسش بالاخره بهم گفتم آسولاست و 4 قسمتش هم دراومده!
    خلاصه که میدونم با تاخیر رسیدم. ولی از این به بعد خواننده ی ثابت ات هستم…
    کارت هم درسته…
    فیک هم انصافا جذابه! خوشمان آمد.
    مرسی….
    تا چپتر بعد!

  4. من خیلی ازت ناراحتم اونییییی!!!! خب بزار دیگه بقیشو!!!!بعضی وقتها یخورده انعطاف داشتن بد نیست!!!! اصلا رمزیش کن ولی بزار خواهش میکنم حیف نیست داستان به این هیجان انگیزی رو اینجوری داری میکنی؟!! دارم دق میکنم خب!!! لطفا لطفااااا لطفااااااااااااااا آپش کن…

  5. اقا چرا اپش نمیکنی عرعرررر
    فردا اگه تو اخبار اومد یه دختر بدبخت اکسوال فیک خون به علت دیر گزاشتن یک نویسنده خودکشی کرده بدون منم همش تقصیر توئه تو..
    مرگ من بزارش???????

  6. من تازه شروع کردم به خوندن این فیک و باید بگم که خوشمان آمد….
    داستانی که پر از رمز و راز و آدم دوست داره بخون تا ببین اخرش چی میشه…ابهامات زیادی هم توش هست.مثل اینکه چرا مامانشون اونا رو به این شهر فرستاده….الان این داستان تو چه دورانی،گذشته یا زمان حال ما یا آینده…..خوابایی که کیونگی میبینه….
    وای چانیول با ریش،از تصورش از خنده پوکیدم.کلا این کیونگی اینا، کای هم که بهشون اضافه بشه چه اکیپ خفنی بشن اینا…. راستی این کای هم خیلی خوف و البته پراز ناگفته است اینکه چرا اصلا حرف نمیزن.چرا به اون حالت میگرده.چرا اون شین زن بود کی بود کتکش میزن….میگم ابهامات زیاد تو این داستان.
    من همیشه معتقدم کسی که ترجمه میکن به اندازه نویسنده مهم وتو واقعا کارت و عالی انجام دادی.ترجمه ات روان و آدم میتونه باهاش ارتباط برقرار کن.
    منتظر قسمت های بعدی هستم و اینکه این داستان هنوز درحال تایپ یا نویسنده اش تمومش کرده؟

    • مرسی عزیزم بابت نظر دقیق و نکته بینت اینجور نظرات واقعا خستگی آدمو از تنش در میاره .باید بگم تموم پروژه های ترجمه ی من داستانهایی هستن که اول خودم همشو چندین بار خوندم و پسندیدم و ازشون مطمئن شدم که روشون سرمایه گذاری کردم
      فیک در حال تایپ مث نامه ی سر به مهره شاید نویسنده اولای فیکو خوب بنویسه ولی آخرشو خراب بکنه و من قطعا همچین فیکی رو لایق ترجمم و حتی لایق خواننده هام نمیدونم

  7. وایییییی بالاخره کایسو وارد شد!
    من واقعا دلم میخواد بپرم تو داستان ریشای چانیولو بزنم!
    خسته نباشی. مرسی بابت ترجمه

  8. کای بچمو خل چل کردن
    ولی باحال بود کایو از این زاویه ندیده بودم
    چرا تایم اپ کردنا انقد طولانیه؟
    حیفه بیخیال این فیک قشنگ بشیا

  9. تورو خدا :gerye: :gerye: :gerye:
    این فیک خیلی خوبه در کل تو کارات حرف نداره همینطور ترجمت :gerye: :gerye: :gerye:
    کایسو هم که نفسههههههههههههههههههههههههه تورو خدا اپ کننننننننننن :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:
    بچه ها خیلی بدید میخونید ولی نظر نمیزارید

  10. من دارم دیوونه میشم ….چقد گیج شدم ….
    خیلی جالب بود .شخصیت ها از روالی که همیشه تعریف میشه خارجن مثل روال ثروتمندی و یا ویژگی هایی شبیه اون…
    خیلی ممنونم لطفا زودتر ادامشو بذار

  11. خیلی قشنگه این فیک
    عاشقش شدم خو من بالام…هم موضوعش هم قلمش همه ترجمه ش حرف نداره
    در مورد چان نظری ندارم یه جوریه :/ کاااایسووووووو :heartme:

  12. واااااااااااااااااااااایییییی کایییییییییییییییییییییییییییییییی اومددددددددددددددددد عزیزم کای حتی گونیم بپوشه بش میادددددد کیونکیم ک از دس رف هههههههههههههه :bunny: :bunny: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

  13. سلام.ممنون از ترجمه.این قسمت یکم فرق داشت با قسمتای دیگه.بااینکه کتک کاری داشت و کای طفلی کتک خورد ولی قسمتای قبل انگار خیلی مخوف تر بود یجوری که انگار وارد شهر زامبیا شده باشن و نباید به کسی نزدیک بشن ولی این قسمت باهمه اشناشدن و دورشون پر ادم بود.بازم ممنون کارت واقعا عالیه.

  14. کای :mazlum: بچمو چرا اینجا دیوونش کردن؟؟ :huh: اوخییییییی طفلی کتکم که خورد :daqun: عاشق اون تیکشم که دستشو رو لب کیونگیو بعد رو لب خودش کشید :nish: بسی رومانتیک بود :heartme: اصلا این قسمت خیلیییییی رومانتیک بود(خیلییییییییی) :charkhesh: :yehetohorat: منتظر پارت بعدیم فایتینگگ :like:

  15. عاغا عالییییی بود :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
    این دیوونه کیه؟! :becharkh: :becharkh: :becharkh: :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
    وااااااااااااییییییییی باز هم تکرار میکنم : چانی ریشوووووووووووووووو :nish: :nish: :nish: :khande: :khande: :khande:
    خسته نباشی اونی منتظر پارت بعد هستیم :kissme: :heartme: :heartme: :rose:

  16. واییییی عاااالیییییی :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    کایسوووووووو :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    من مرگ کایسو شدم :gerye: :gerye: چجوری منتظر بمونم تا قسمت بعد :mazlum:

  17. وای خدا چه قدر از شخصیت کای خوشم میاااااااااااااد فوق العادستتتتتتتتتتتتتتتت
    ولی من هنوز نتونستم با این کنار بیام که کیونگی از بکهیون مراقبت بکنه ! متشکرررررر

  18. وااااااااااااای این عالیه…باید تبریک گفت ب نویسنده ش بابت این ارتباط عمیقی ک خواننده ناخودآگاه با جملاتش برقرار میکنه..از توهم ممنونم عزیزم بخاطر این ترجمه روون و زیبا..
    و اینکه بسی جیغ و عر ک کایسو ب این زیبایی وارد میشود…
    بی صبرانه منتظر قسمت بعدم…
    مرسیییی

  19. واااااااااااو. :yehetohorat: دمت گرم. :yehet: خیییییییییییلی خوووووب ترجمه کردی. :like: :myheart: کاملا توصیفات داستان و میشه درک کرد با اینکه سبک نوشتش بنظرم خیلی خاصه. :charkhesh: :bunny: داستان خوبی و واسه ترجمه انتخاب کردی.احسنت بر تو فرزندم. :heartme: :rose:
    عالی بووووود. :like: خسته نباشی. :heartme: مررررررررررررسی. :yehetohorat: :yehetohorat:
    وای . واااااااااااااااااای. کایسو!!!! :heartme: :kissme: چقد کای -دیوونه- جالب و عجیبه. :huh: :yehetohorat: :yehetohorat:
    توصیفای کیونگ از چشمای “دیوونه” من و کشت!! :heartme: :cheshmak: خیلی قشنگ و خفن بود. :like: :myheart:
    منتظر ادامش هستم. :write:
    فایتینگ :heartme: :rose: :byebye:

  20. وااااااااااااااااااای وااااااااااااااااااااااای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :charkhesh:

    ققصدش چیه میزاره بزننش بزن بپوکونشون :qorqor:

    وااااااااااااای با دیو حرف زد…کسی که هیچکس صداشو نشنیده با هیچ کس حرف نمیزنه با دیو حرف زد :charkhesh:

    بوس نامحسوس ازش گرفت وااااااای اون قسمتش خیلی قشنگ بود :kissme:

    چانیول بد رفته تو نخ بک همچی محکمم دستشو گرفته بود :sut:

    این شی زو اگه بعدا کایسو رو اذیت نکرد اگه دیو رو نبرد اگه کای رو دیوونه نکرد من میدونم این شی زو یه چیزی سیر سرشه کرم داره ولی کای نمیزاه به دیو ش کسی دست بزنه :aaaa:

    ترجمه عالی بود…جان من زود بزار مردم از بس تو کفش بودم قسمت چهار رو بخونم

  21. واااااااه 0_o
    چقد قلمش خفنه دنیییی….. من اصلا غرق شدن تو ژرفایه کلامش 0_ o
    ناموسا حیف نیست همچین فیک خفنی اینقد کم کامنت بخوره… یکی نیست بگه اونایی ک هر روز غرغر میکردن پس کی کایسو رو آپ میکنی الان کجان -_-
    خووم واست کامنت میزارم اصلا بیخیال بقیه *-*
    خووو ادامه ی کلامم *-*
    عاقا ازادت عمیق و خالصانه منو ب نویسندش برسون و بهش بگو دست مریزاد ( اگه درست نوشته باشم ) …
    خیلی خفن… از همه خفن ترش ترجمه توئه عنتر*ک … چه کردی با فیک… اخه اینقد رون *-*
    در کل خیلی خوب بود دیگ.. دوس داشتم همراه دیو تو نگاهه کای غرق بشم … چقد خفن بود جونگینش *-*
    ویتینگ فور نکست اپیذور بقول رکسی #_#
    فایتینگ دنی *-*

  22. از بس منتظر بودم آپ بشه فکر کنم چند سالی پیر شدم :cry: لطفا دیر به دیر آپ نکن خو :nanahat:
    خیلی خوب بود این قسمت بابت ترجمه و آپ ممنونم بسیار :heartme:

  23. سلام نمدونم تاحالا نظر گذاشتم یا نه؟؟ :huh: :huh:
    حافظه است دیگر داغون :becharkh: :becharkh:
    خیلی فیک جالب و باحالیه تاحالا این سبکی نخونده بودم :like: :like:
    دیوونه همون کای بود دیگه جان تو وقتی تو اون لباسا و شکل شمایل تصورش کردم نابود شدم :khande: :khande: :khande:
    خیلی ممنون واسه ترجمه :kissme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *