fanfiction baba onshot

سلام ، یه وان شات مُصَور به مناسب روز پدر از کاپل چانبک به قلم Jeengul

زمستون پارسال بود فکر کنم RITAO یه پست فن عارت تو سایت عاپ کرد که پیشنهاد داده بود واسه چار تا فن عارت عاخرش که پشت سر هم بودن، یه داستان بنویسیم smile) منم نوشتم … و اون شد این … خعلیم کوتاهه … ولی واسه من خیلی معنی داره ^~^ ان شاء الله می‌خوام اینو امروز نشون بابامم بدم ؛) اتفاقا واسه روز مادر هم، شات دوم The Television رو نشون مامانم دادم (شات دومش همش مامانیه کلا)!
خلاصه که … امیدوارم خوشتون بیاد … و این که اگه زنده‌ن ببوسینشون ^^ و اگه پیش خدان، بهشون سر بزنین ^^
مرسی از RITAO واسه جرقهٔ ذهنی (^^) و همون تشکر همیشگی از آجی شمیم *-*

_______________________________

– متاسفم بک. بازم انگار زیادی نوشیده.
– من حساب می کنم.
– آخه چرا پولیو که با بدبختی تو همین بار درمیاری، باید خرج بابای ا./کُلیت کنی بک؟ خیلی آسونه که هر شب کولش کنی و ببریش بالا، در حالی که یک راست بعد مدرسه میای این جا و کار می کنی؟
– اون پدرمه قربان _عزیزترین چیز زندگیم. لطفا اجازه ندین بفهمه که من این جا کار می کنم.

بکهیون سنگینی پدرشو رو شونهٔ خودش انداخت و به سمت خونهٔ کوچیکشون، اتاقک زیر شیروونی ساختمون بار، حرکت کرد.
همون طور که قدم های سخت و سنگینی برمیداشت، با پدر بیهوشش حرف می زد.
– می دونی چقد دوست دارم، آره؟ هیچ وقت از این که کنارت باشم خسته نمیشم. م./روب واسه سلامتیت خوب نیست چانیول اپا. میشه به جای اون بطریا، غم و غصه هاتو به من بگی؟ من ازت مراقبت می کنم. متاسفم که تا اون اندازه خوب نیستم برات. با این حال، ممنونم که هر شب اجازه میدی گرمای وجودتو حس کنم، اپا.
این تنها مکالمه ای بود که در طول هر شبانه‌روز بین بکهیون و پدرش، رد و بدل می شد _مکالمه ای که چانیول طی اون همیشه ساکت بود.

بکهیون پدرش رو روی تنها تخت خونه/اتاق خوابوند و مثل هر شب، بعد از این که روی زمین دراز کشید، تنها پتوی خونه رو بین هر دوشون تقسیم کرد.

دقایقی بعد، وقتی بکهیون با ذخیرهٔ پرباری از خستگی، خیلی زود خوابش برد، چانیول چشماشو باز کرد و اجازه داد اشکایی که طی این چند دقیقه جمع شده بود، صورتشو خیس کنن. پایین رفت و پتو رو کاملا روی بکهیون انداخت. جثهٔ کوچیکشو تو آ./وش بزرگ خودش گرفت و دم گوشش گفت: “عزیزترین چیز زندگی بابا، می دونی چقد دوسِت دارم؟ هیچ وقت از این که کنار هم باشیم، خسته نمیشم. با داشتن تو هیچ غم و غصه ای ندارم بکهیونی. دیگه م./ت نمی کنم، میشه تو هم دیگه کار نکنی و مخارجو به من بسپاری؟ من ازت مراقبت می کنم. متاسفم که تا اون اندازه برات خوب نبودم. با این حال، ممنونم که هر شب اجازه میدی گرمای وجودتو حس کنم، پسرم.”

******

*فلش بک*
– از وقتی زنت ترکت کرده، هر روز میای این جا می شینی و تا خرخره می نوشی! حتی دیگه سر کارتم نمیای! اصلا حواست به زندگیت هست، به بکهیون؟ می دونی چه طور میره مدرسه، چی کار می کنه؟
چانیول سکسکه ای کرد و در حالی که سعی می کرد رو چهرهٔ رئیس بار، متمرکز بمونه، غر زد: “الان مشکلت فقط پول این بطریای لعنتیه؟”
– هه. توی احمق حتی نمی دونی بکهیون هر شب با پولی که خودش درمیاره، این آشغالاتو حساب می کنه.
چانیول با بهت نگاش کرد.
– امشب به جای م./ت شدن، به جای این که واقعا از هوش بری، خودتو به بیهوشی بزن تا بفهمی هر شب کی جمعت می کنه.
*فلش فوروارد*
چانیول بالاخره فهمیده بود که در ازای از دست دادن همسر بی خائنش، داره چه چیز گرانبهایی از زندگیشو فدا می کنه. از اون شب به زندگی برگشت. حالا می خواست رو پاهای خودش بایسته، پدری باشه که بکهیون بتونه بهش تکیه کنه _اون پسر قطعا لیاقتشو داشت.
از اون شب به بعد، دیگه همیشه چانیول و بکهیون حرفای همو شنیدن.

_________________________________________________________

Print Friendly

47 Responses

  1. ایده خیلی جااالبی بووود اولین بار دارم یکی از کاراتونو میخونم و واقعا خوشم اومد،
    خیلیی واسم جالب بود بکیعول پسر و پدرwooooooow
    حرف نداشت ممنون از نوشته های زیباات،
    کلی از کارات خوشم اومد، اگر واقعا تونستم و وقتشو پیدا کردم حتما کاراتونو دنبال میکنم♥♥♥♥♥♥♥♡♡♡★★★★☆☆☆★★♡♡♥♥♡♡♡★☆☆ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  2. الهیییییییی بمییررررررررم…
    ای خداااااا…
    ولی تصور اینکه چانی بابای بک باشه یکم سخته…
    چون همیشه باهم تصورشون کردیم…
    ولی اینجوری هم بدک نیس…
    عالیییییییی بوووود عشقم…
    بو/ بو/ و خسته نباشید…

  3. نظرمو اینجا بت میگمــ…
    این فیک خیلی متفاوت بود حتی از اون شات قبلی که گذاشتی خیلی واسم قشنگ تر بود من خودم چیزای کوتاه و پرمعنیو خیلی دوس دارم از متنایی که الکی کششون میدن خوشم نمیاد. ..
    ولی این در عین کوتاهی ولی خیلی پرمعنا بود.
    مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

  4. خیلی ایدش جالب بود …..عزیزم….. چانیول اپا…….واقعا قشنگ بود……روز پدر وانشات قشنگی گذاشتی ……اشکمان در اومد…….مررررررررررررررسی?????????

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *