Fanfiction bloodlines-ep 1 (dirt)

سلام به همه ومپایرا*-* اینم از قسمت اول داستان^^ این قسمت کایسوئه. کایسو شیپرا ببینم چه میکنین smile آها و یه نکته. از الان اعلام میکنم که قسمت های چهار و پنج و شش کلا رمزیه^^ اونایی که رمز میخوان از الان خودشونو نشون بدن smile آهنگی که برای دانلود گذاشتمم حتما موقع خوندن گوش بدین^^ همین دیگه^^

بفرمایید ادامه ….

لینک دانلود اهنگ

Bloodlines

Chapter 1 : Dirt

Translated by: Silver

بوی گرد و خاک همه چیزو احاطه کرد، و در آخر به همراه هوشیاری اون مرد از بین رفت. لحظه ای که چشماش رو بست تاریکی دیدش رو بلعید اما خاطرات، پشت چشمای بسته اش به تندی رد میشدن.

~

تصاویری از آتشی که تا ستون های قلعه ی باشکوه زبانه میکشید، مردمی که در حال فرار جیغ میزدن، لرزش زمین زیر پاش، و سقوط تنها جایی که میتونست خونه صداش کنه. دردی که مثل گلوله به کمرش اصابت کرد هنوزم ادامه داشت با اینکه این اتفاق هزار سال پیش افتاده بود. زمانی که به شدت به زنجیرهایی کشیده شده بود که از قبل –که براش عجیب بود- غرق در روغن گل شاه پسند شده بودن.

روغن پوستش رو می سوزوند. و هر چی زنجیرها دورش تنگ تر حلقه میشدن، مرد ضعیف تر میشد. چشماش که با خشم میدرخشیدن ناگهان به رنگ خون دراومدن و بعد به چشمایی نقره ای تبدیل شدن.

می کشمت.

همونطور که به مرد رو به روش خیره شده بود در سکوت اینو عهد کرد.

با دستاش که به صورت ضربدری روی سینه اش بسته شده بودن، داخل تابوتی از چوب بلوط قرمز هل داده شد. بدترین قسمتش اینجا بود که تابوت از گل شاه پسند پر شده بود و اونو به طرز بی پایانی شکنجه میداد. مرد دندون هاش رو به هم فشار میداد و چشمای نقره ایش برق میزدن.

بعد در تابوت قفل شد. درست بعدش مرد حرکتشو حس کرد. میدونست توی حفره ای افتاده که اونا مخصوصا برای اون کندن. صدای بیل هایی که توی خاک فرو میرفتن تنها چیزی بود که میتونست بشنوه. با آخرین ذره ی گرد و خاکی که روی تابوت ریخته شد، زمزمه کرد:

 

“vincere scis…victoria uti nescis”

 

 

میدونی چطور پیروز بشی… اما نمیدونی چطور از پیروزیت استفاده کنی.

 

~

 

آدمای زیادی اطرافش بودن، با این وجود نمیتونست بفهمه که آیا اون آدما هم جزو اونا بودن یا نه. جزو مردمی که قصد استفاده از اونو داشتن. برای اون فقط دو دسته آدم وجود داشت.

اولین دسته اونایی بودن که میخواستن بدنشو تصاحب کنن، اونو به شهوت محض بکشن و وقتی کارشون باهاش تموم شد اونو از روی تختشون پایین بندازن.

دسته ی دوم، اونایی بودن که میخواستن بکشنش چون اون، کسایی که اونا دوست داشتن رو اغوا میکرد. و بیشتر به خاطر این بود که همه ی کسایی که جذب اون میشدن آدمای رده بالایی بودن و مواضع و پست های مهمی توی جامعه داشتن. اون زمان اون به عنوان یه کارمند اداری مشغول به کار بود و همیشه توی جلسه ها و گردهمایی ها حضور داشت.

اون مردم زیادی رو ملاقات میکرد، و اونا فقط دو چیز ازش میخواستن.

یا زندگیش، و یا بدنش.

البته اون هیچوقت چیزی که اونا میخواستن رو بهشون نمیداد. بنابراین در آخر روز دزدیده میشد، با چشمایی پوشیده شده با بی رحمی بهش تجاوز می شد و صبح روز بعد با همون لباسا، درحالیکه همون جایی که برده بودنش دراز کشیده بود بیدار میشد.

احساس کثیف بودن داشت.

با این وجود اون یه پسر ضعیف نبود که یه گوشه بشینه و زانوی غم بغل بگیره.

چیزیه که شده.

انگار که اگه حمام میکرد، نجابتش برمیگشت.

 

بنابراین حالا داشت برای یه شغل جدید توی بخش ساخت و ساز درخواست میداد. طبق آخرین اطلاعاتش، آخرین شغلش زیاد جالب تموم نشد. (چون وقتی داشت ظرف میشست یه دفعه رییسش به باسنش دست کشید و نرمه ی گوشش رو به دندون گرفت و گفت اگه باهاش بخوابه پاداش خوبی بهش میده.)

با خشم، مشتشو چرخوند و کاملا روی بینی پیرمرد فرود اورد و استخوانشو شکست و بعد پیش بندش رو دراورد. روی زمین تف انداخت و گفت: من از این کار لعنتی استعفا میدم.

-برگرد اینجا کیم جونگین!

ولی اون هرگز برنگشت.

جونگین بلافاصله استخدام شد چون جوون بود و میتونست از پس کارای سنگین مثل بلند کردن و حفاری بر بیاد. اولین پروژه ی اونا خوشبختانه توی این شهر، یعنی گوانجو بود. به محض اینکه بیشتر درختا قطع شدن، اونا کارشونو شروع کردن.

معمارشون صداش زد: جونگین!

جونگین برگشت و مردی تقریبا چهل ساله رو دید که بهش سلام میکنه. اون هم خم شد و سلام کرد.

“تو اینجا جدیدی نه؟ یه کاری برات دارم. اونطور که دستگاه های ردیاب نشون میدن، یه چیزی هست که لوله ی آب اینجا رو مسدود میکنه.” معمار به نقشه ی توی دستش اشاره کرد و با جونگین شروع به راه رفتن کردن.

از شانس خوبش، خاک اونجا زیاد خشک نبود چون جونگین میدونست چیکار باید بکنه.

“ازت میخوام اینجا رو حفاری کنی و اونو دربیاری. میتونی این کارو بکنی؟”

“معلومه قربان.”

“خوبه. پس میسپارمش به تو.” و معمار اونجا رو ترک کرد.

جونگین دستا و عضلات ورزیده ی بازوشو کشش داد، از کامیونشون بیلی برداشت و شروع به کندن کرد. لایه ی زیرین خاک اون نقطه به طرز تعجب انگیزی نرم بود. طوری که انگار شخم زده شده بود و تقویت شده بود. درست برخلاف بقیه ی قسمتای اونجا.

به کندن ادامه داد و وقتی بالاخره یه حفره به ارتفاع چهار پا ایجاد کرد، تصمیم گرفت طنابی رو به یکی از درختای باقی مونده گره بزنه و سر دیگه اش رو دور کمرش ببنده تا اگه حفره خیلی عمیق شد بتونه بالا بیاد.

عرق روی بازوها و کمرش میلغزید و رکابی که تنش بود رو خیس میکرد. هر موقع از عرق هایی که روی صورتش میچکیدن احساس قلقلک میکرد اونا رو با دستهاش که دستکش داشتن پاک میکرد و لک خاک رو روی صورتش میذاشت.

با توجه به تاریکی آسمون، دیگه داشت دیر میشد. کلاه ایمنیش که چراغ قوه ای روش بود رو دراورد و روی لبه ی حفره گذاشت تا نور رو بهتر بهش بتابونه. حفره همچنان عمیق تر میشد و حتی با اینکه جونگین میخواست کارشو متوقف کنه، باید الان تمومش میکرد تا فردا بتونن لوله های آب رو اونجا نصب کنن.

مثل یه نشونه، بیل به چیز سختی برخورد کرد. جونگین ایستاد. این همون چیزی بود که معمار ازش خواست دربیاره؟

اطراف اون شئ رو کند و تموم خاک های دورشو کنار زد. وقتی باقی مونده ی خاک ها از روی شئ کنار زده شد، جونگین با فهمیدن اینکه اون شئ چی بود قدمی به عقب برداشت. اون یه تابوت بود.

یه دفعه لرز اول به ستون فقرات و بعد توی تک تک عصب هاش خزید. باید فکرشو میکرد که فقط چیزی شبیه به این میتونه زیر زمین باشه. و چیزی که حتی بیشتر ترسوندش ریشه های کلفتی بودن که تابوت رو پوشونده بودن. تابوت شش گوشه ای که برای مدت زیادی زیر زمین بود و محکم بسته شده بود اونم با قفل زنگ زده ای که اون میتونست با بیل بشکنتش. هرچند ریشه ها مثل مار های نقش برجسته ای روش خزیده بودن و نمیذاشتن کسی بازش کنه.

جونگین سعی کرد ریشه ها رو لمس کنه ولی وقتی اینکارو کرد، یه دفعه خار هایی ازشون خارج شد. انگار داشتن از چیزی که داخل تابوته دفاع و حفاظت میکردن.

جونگین که ترسیده بود عقب تر رفت. جیب تر از اون بود که بتونه باور کنه. به طنابی که بالای سرش آویزون بود چنگ زد و شروع کرد به بالا رفتن. پاهاشو به دیواره های حفره میگرفت و براش مهم نبود اگه دوباره خاک روی تابوت بریزه.

خطر. این تنها چیزی بود که جونگین میدونست اون پایینه منتظرشه.

متاسفانه امروز بخت باهاش یار نبود. به زحمت به نیمه های حفره رسیده بود که دستش لیز خورد و پاهاش تعادلشون رو از دست دادن. دادی کشید وقتی پای راستش به وسیله ی یه خار پنج اینچی اون ریشه ها سوراخ شد. خار از داخل گوشتش رد شد. یکی از بدترین چیزایی بود که تاحالا تجربه کرده بود.

جونگین پاشو روی قسمتی از تابوت گذاشت که هیچ خاری نبود. باید پاشو بالا میکشید با شماره ی سه، دو… یک.

گوشت داخل پاش با بی رحمی پاره شد و خون روی خاری که حالا از پاش بیرون اومده بود جاری شد. جونگین تلو تلو میخورد و نفس نفس میزد. خون تازه و غلیظ از پاش میچکید.

یه دفعه خارها خون رو جذب کردن، انگار که داشتن میچشیدنش. ریشه ها از لبه ی تیز خار ها شروع کردن به مکیدن اون مایع قرمز و رنگ چوب تابوت به قرمز تیره تغییر پیدا کرد. رنگ جدید چوب، تمام قسمتای تابوت رو پر کرد و وقتی کامل شد، ریشه ها از روی تابوت دور شدن. مثل کرم هایی که داخل زمین میخزیدن خودشونو دفن کردن.

جونگین سعی کرد بلند شه و وقتی بالاخره اینکارو کرد، بیل رو برداشت و قفل تابوت رو شکست.

“فقط یه مشت استخون و خاکستره دیگه”

این چیزی بود که اون فکر میکرد. اما وقتی در تابوتو به کنار هل داد، چیزی که دید اصلا شبیه چیزی که انتظار داشت نبود. حتی شبیهشم نبود. گل های مرده ای دور اون پیکر بود. اون یه مرد بود. با دستایی که روی سینه اش به صورت ضربدری بسته شده بودن به زنجیر کشیده بود. صورتش رنگ پریده و لطیف بود. لبهای برجستش به طور طبیعی قرمز بودن. ابروهای کلفت و مژه هاش به چشم می اومدن.

اون واقعا… زیبا بود.

جونگین با تردید دستش رو روی صورت مرد گذاشت و به نرمی گونه اش رو لمس کرد. تابوت خیلی قدیمی به نظر می اومد. گلهای داخلش پژمرده بودن و قفلش خیلی ضعیف و شکننده بود. اون جسد باید تا الان خاکستر میشد.

درست وقتی که انگشتاش رو روی پلک های مرد کشید، مرد چشماشو باز کرد. چشماش به سرخی درخشید، بعد به نقره ای تبدیل شد و دوباره به رنگ قبلی برگشت. جونگین که نفس نفس میزد بلند شد و زیرلب گفت “تو دیگه چی هستی؟”

مرد لبهای حجیم و قلبی شکلش رو از هم باز کرد و بوی هوای اطرافش رو نفس کشید. و بعد رایحه ی آشنای خون و انسان رو شناخت. چشمای قرمزش سرگردون شدن. سمت راستشو نگاه کرد، یکم خاک بود. بالای سرش، اونجاهم همینطور. ولی وقتی به سمت چپش نگاه کرد، مرد غریبه ای رو دید که با چشمای وحشت زده اش بهش نگاه میکرد. بوی اون انسان، و البته بوی خونِش، باعث شد گلوش حتی خشک تر از قبل بشه. به سختی آب گلوشو قورت داد و به انسان نگاه کرد “چطور پیدام کردی؟”

جونگین که با اون صدای بم و اغوا کننده گیج شده بود همونطوری با دهن باز به مرد چشم قرمز خیره شد. هرچند وقتی مرد شروع کرد به تقلا کردن تا از شر زنجیرها خلاص بشه، جونگین به خودش اومد و صداشو شنید. مرد دستور داد “اینا رو از من جدا کن! حالا!”

انگار این مرد به دستور دادن به مردم عادت داشت. طرز حرف زدنش به شدت مغرورانه بود و نگاه خیره اش قدرت رو فریاد میزد. جونگین توی ذهنش گور خودشو کند اما قرار نبود بیشتر از این خودشو اونجا دفن کنه. “چشمات قرمزن. خدا میدونه چند وقته که شیش فوت زیر زمین دفن شدی و هنوزم نمردی! واقعا فکر کردی من اون زنجیرا رو باز میکنم؟”  سر تکون داد و سعی کرد دوباره با طناب خودشو بالا بکشه.

مردی که توی تابوت خوابیده بود حتی از قبل هم عصبانی تر شد. در حالیکه به اون انسان خیره شده بود، آخرین ذره ی انرژیش رو متمرکز کرد و زمین رو به لرزه دراورد. این یکی از قدرتاش بود. اینکه بتونه زمین رو کنترل کنه.

دستای جونگین لیز خوردن و یه بار دیگه با صورت سقوط کرد اما اینبار روی اون مرد افتاد. ضربه انقدر شدید بود که پاها و بازوهاش رو کوفته کرد. دستاشو به لبه ی تابوت گرفت و سعی کرد خودشو بالا بکشه. چشماشو باز کرد و فهمید توی چه موقعیتی قرار گرفته.

درست رو به روی مرد چشم قرمز بود و انقدر بهم نزدیک بودن که بینی هاشون فقط یه سانت با هم فاصله داشت. همون موقع مرد بخاطر اون موقعیت بی نقص پوزخند زد. سرشو کج کرد، زبونش رو روی گردن پسر کشید و بدون اینکه تردید کنه دندون های نیشش رو توی گردن پسر فرو کرد.

درد توی گردنش که شدید تر شد، جونگین تازه فهمید که این… این مرد بهش حمله کرده. مرتیکه داشت گازش میگرفت!

“و-ول کن! ولم کن وایسا… آه ” اما یه جورایی، در کنار درد، کارش به نظر جونگین تحریک کننده بود. اینکه یکی گردنتو گاز بگیره… خونتو بمکه… وایسا ببینم، خون بمکه؟

تفکراتش به وضعیتش کمکی نکردن. وحشت به وجودش رخنه کرد و سعی کرد فاصله بگیره ولی خونی که از دست داده بود باعث شد وسط راه سرش گیج بره.

وقتی مرد سرشو کنار کشید فکر کرد دیگه تموم شد. ولی از شانس قشنگش، مرد زنجیرا رو پاره کرد. جونگین خودشو عقب کشید.

درحالیکه خودشو از زنجیرا آزاد میکرد به نرمی زمزمه کرد  “تو متفاوتی. مزه ی خونت روی زبونمو دوست دارم، انسان.” نشست و همون طور که به جونگین خیره شده بود لب خودش رو لیس زد. زانوهای جونگین لرزیدن و به خاک افتادن. 

مرد بلند شد و از توی اون تابوت سرخ رنگ بیرون اومد. به طرف پسر خم شد و به لبهای حجیم پسر دست کشید. با حرکات سریع و تقریبا نامرئی اونو از روی زمین بلند کرد و به دیواره ی حفره چسبوند و بهش نزدیک شد. دستاشو دور گردن پسر حلقه کرده بود ولی نه خیلی محکم.

“اسمت چیه؟”

جونگین جوابی نداد.

مرد چشم قرمز که صبرش داشت تموم میشد پسر رو به جلو کشید و دوباره به دیوار کوبوند. جونگین از درد ناله کرد. لعنت به اون زورش!

“ازت پرسیدم اسمت چیه! یا نکنه میخوای مجبورت کنم جواب بدی؟”

“ترجیح میدم بمیرم.”

همونجور که به هم خیره بودن، چشمای قرمز مرد نقره ای شدناسمتو بگو.”

مثل یه عروسک خیمه شب بازی، انگار که نخ هایی اونو میکشیدن، اسمشو به زبون اورد تا اون غریبه رو راضی کنه.

“کیم جونگین.” وقتی پلک زد تازه فهمید چی گفته “وات د فاک-“

نزدیک گوش جونگین زمزمه کرد”خب کیم جونگین… اسم من کیونگسوئه” دو سوراخ کوچیکی که روی گردنش بود رو لیس زد و با دیدن تاثیرش روی طعمه ی انسانیش پوزخندی روی لباش اومد. خط های مشکی و لبه های تیزی روی گردن مرد شکل میگرفت و تتویی به شکل یه خفاش گوتیک گوشه ی گردنش میساخت .تتویی که فقط دو اینچ ارتفاع و سه اینچ عرض داشت.

 

“اون گازی که ازت گرفتم زهرمو داخلت آزاد نکرد. اگه میخواستم میتونستم اینکارو بکنم. ولی خونت انقدر خوشمزس که نمیخوام مثل خودم خون آشامت کنم.”

خون آشام؟

“چون اگه زهرمو واردت کنم یه هرج و مرج وااااقعا بزرگ توی دنیای من به وجود میاد. به علاوه، میخوام تو غذای خوشمزه ی من باشی. میشه بهم بگی آدرس خونتون کجاست انسان جوون؟” میدونست قرار نیست جوابی دریافت کنه. آهی کشید و دوباره به چشمای پسر نگاه کرد و نفوذ ذهنیش کردآدرست. کجاست؟

“پنج تا بلاک بالاتر از اینجا، آخرین خونه سمت راست.”

کیونگسو پوزخندی زد و پسر رو روی شونش انداخت. با بازیگوشی ضربه ای به باسنش زد و از حفره بیرون پرید و به آرومی روی زمین فرود اومد. نگاهی به آسمون انداخت.

بالاخره آزاد شده بود..

Print Friendly

140 Responses

  1. سلام^-^
    راستش اولین باره که فیکی میخونم و کیونگسو رو قوی تر ازکای میبینم حالا از همه لحاظ🤔
    کنجکاوم ببینم تو چیزای دیگه هم برعکس فیکای دیگه هستن یا فقط از لحاظ قدرت و مقام اینطوره😂
    آهنگ پارت هم فوق العاده بود..هم بی کلامش که باعث میشد داستان رو بهتر و راحت تر تصور کنی و هم باکلامش..در واقع باکلامش گه اصلا قابل توصیف نیست به شخصه دیوونه آهنگش شدم😁
    بابت این قسمت خیییییلی ازتون ممنونم 😊❤
    خسته نباشید🌹

  2. واااااای آجی خیلیی زیاد عالی بوددد من زیاد کایسو نمیخونم ولی این کایسوش خیلی بود آخی جونگین چه قدر معصوم بود خیلی عالی بود واقعا خسته نباشی

  3. یه فیک متفاوت…
    یه کایسوی متفاوت…
    کایسوش واقعا باحاله….
    میدونی؟؟؟ بیشتر منو یاده رسوایی میندازه… laugh
    اونم کایسوش متفاوت بود… کیونگی خیلی متفاوت بود خیلی شیطون بود کایم همینطور به خاطر همین میگم متفاوت چون تو بیشتر فیک ها کای یه جذابه عوضیه که همش کیونگی رو اذیت میکنه و کیونگیم یه پسر فقیر مظلومه… آدم دلش کباب میشه… cry
    ولی اینجا اینجوری نیست… کیونگی خیلی جذبه داره… تو رسوایی هم کیونگی خیلی شیطون بود طوری که اگه کای بلایی سرش میاورد میگفتم حقشه کرم از خوده درخته… laugh1
    وااااااااااو چقد حرف زدم… هیچ وقت کامنتام از 1 خط بیشتر نمیشد…
    به هرحال مرسی ترجمه میکنی… heart من خودم به شخصه ساپورتت میکنم….. blush blush

  4. تصور همچین کایی واقعا برام سخته اصلا بهش نمیاد انقدر ضعیف باشه دیگه
    اونم در برابر کیونگه نیم وجبی خخخخخ
    ولی چون داستان عالیه و کایسوعه و اینکه ترجمه شمام حرف نداره میخونمش
    خسته نباشی خانومی

  5. عه کایسوش اینجاسسسسسسس
    من متوجه نشدم این فیک قسمته اولشم آپ شده الان اومدم خوندمش
    وای چه کایسوی جدید و خفنی
    عاشقش شدم از الان خسته نباشی عزیزم*-*

  6. اووووووووووووووووو مااااااااااااااااااااااااااای گااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

    عجب کیونگسویییییییی خفن و با قدرت…کیونگسوی جدید تو فیکا

    woooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooow

    چند هزار ساله اونجا گیر کرده؟؟؟؟؟

  7. سلاممم و خسته نباشی به مترجم و نویسنده عالیی سیلور جان..
    اینقدر تو چنلا تبلیغ این فیک شد گفتم برم ببینم چه خبره..
    یهش میاد فیک عالی باشه..
    منتظر بقیش هستیمم..
    مرسی

  8. چقدر جالب و متفاوت!!!
    خیلی خوشم اومد!
    شخصیتهای قسمت اول هر کدوم تو دنیای خودشون قوی ان ولی در کل خون آشام از انسان قوی تره پس کیونگسو یک هیچ جلوعه!
    مارک اش هم کرد…دیگه تموم شد!
    منتظرم داستان بقیه رو بشنوم

  9. یوهاهاهاهاهاهاهاهاها … چه کیونگسوی خبیث و جذابی ….
    بدجوووووووووووووور منتظر کاپل های بعدی ام ….
    ممنووووون

  10. واییییییی عالی بود، ترجمه ات عالیه🙈👍
    وایی کیونگی این مدلی دوست😍😍
    همیشه دی او ضعیفه بوده حالا کایی تو ام یکم ضعیفی بکش😂😁

  11. سلااام
    واااای عالی بوووووووود
    ممنوووووون
    وای دلم می خواد گریه کنمممممم
    من خودمو برا کایسو تشششش می زنمممممم
    آی لاب هم فیک یو و هم یووووو

  12. یه کیونگ سو ی خون اشام هزار ساله؟
    یعنی هزار سال زیر خاک تو یه جعبه ی کوچیک ؟ خون اشام ها هم میتونن زجرشو حس کنن؟

  13. عااااااااااااااااااااااااااااااااااشققققققققققققققق کیونگسوی این مدلیمممممممممممم

    چقدر خوبههههههههههههههههههههههههههههههههه

    مرسیییییییییییییییییییییی برای ترجمهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

  14. وااااوو خیلی خووووب بود
    من عاشششق ومپایرام اصن یه علاقه شدیدی دارم بهشون خیلی باحالن
    کیونگی بدجنس دوست*_*
    منتظر قسمت بعدم…
    فاییییییتیینگااااا

  15. وااااای!
    من به شدتتتتتتتت این سبکو استایلو دوس!
    ببین من دو ساعت دیکه امتحان دارمو هیجی براش نخوندم اما یه حسی درونی منو به شدت وسوسه کرد کع بیامو داستانتو بخونم!خیییلی عالی بود خیییلی ولی!الان من با این ذهن درگیر شده چه کنم!وای!خیلی قشنک بود و متفاوت!
    چون توی اکثر فیکا این کای که قدرت طلبه و زورگوهه ولی اینجا کیونگ سو!وای!متفاوت دوس!
    ندل نوشته ات را دوس!خودت رادوس!اقا کلا دوس!
    خیییلی دوس دارم ببنیم ادامش چی میشه!
    برا چانبکو هونهانسم از الان ذوق دارم!
    ممنون ممنون ممنون!
    یه دنیا ممنون عزیزم!خسته نباشی😘😘😘

  16. قسمت اول کهـ خیلی عالی بود😍💥
    از حالات و اخلاقیات کیونگ خیلی خوشم میاد😻🎈
    مخصوصا اون قسمتی که تو تیزر نوشتهـ بود همهـ ش درحال اغوا کردن جونگینه😹🔥
    و یه نکته خوب دیگه ی این فیک اینه که شخصیت های کایسو دیگه تکراری نیستن-.- و این عالیه😌🍃
    خلاصه اینکه ممنون واسهـ پارت اول💋💫
    ترجنه هم عالی👑💙

  17. تاحالا ومپایری نخوندم فکر کنم خیلی باید باحال باشه مخصوصا تا اینجا که دی او شخصیت شیطونی داره!!
    خیلی بامزه بود ممنون

  18. باید بگم این اولین فیکیه که کیونگسو زورش از جونگین بیشترههه خخخخخخخ
    کیونگسو چش نقره ای میخواااااااااام
    فیک خون اشامی دووووست
    من عاشق این فیک شدم
    منتریم اونی فایتینگ

  19. اوه اوه😐
    .
    .
    .
    .
    این دیگه چیه؟ 😒
    .
    .
    .
    .چه باحالههههه😄😊😉😌😆
    Wow😍
    دوست .میدارم😊😉
    حمایتت میکنیم خواهرییییییییی😘😙😎💕💓💞
    تنکس فور یو

  20. من کلاً فیک خون آشامی خیلی دوست دارم و قطعاً همچین فیکی رو تا اخر می خونم وهمچنین خسته نباشی بابت ترجمه قشنگت 😋😋😘

  21. جونم فیک جدید با کاپل عجق کایسوووووو من چقدر خوشحالمممممممممممم چه شخصیت خفنی داره کیونگ عاشقش شدم منتظر قسمت بعدیم شدید فایتینگ چینگو

  22. عررررررررررررررررررررررررر عشششششششششششششششششششششقه.
    اونی عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی بود.
    ممنون اونی و خسته نباشی.منتظر چانبک هستم!؟

  23. سلام سلام!
    ممنون و اینکه خسته نباشین😍❤
    چقدر خوبههههههههههه!بچه خون آشام من❤😂
    خب آخه بااون قدت چطوری خون آشام به این خباثت شدی تو؟خون آشام کی بودی تو چشم نقره ای؟😍😂😜
    الهی بمیرم واسه جونگین!
    منتظریمممممم

  24. جییییییییییییییییییییییییییییغ …
    عالی بود خسته نباشی عزیزم ادامه بده تا اخرش میخونم و نظر هم میدم
    از همین الان هم میگم منم رمز قسمتای 4و5و6 رو میخوام
    موفق باشی
    منتظر ادامه داستانت هستم.
    بای بای

  25. واااااااااااای خیلی عالی بود😍😍😍
    ترجمه بی نظیر بود😋😘😗
    کایسوش حرف نداشت😂😂😂
    مرسیییییی❤️❤️❤️

  26. سلام من تاحالا فیک ومپایری نخوندم.هرچی بیشتر داستان جلو رفت بیشتر جذبش شدم.باید داستان فوق العاده ای باشه و ترجمت هم واقعا گیرا بود مرسی منتظر قسمت بعدم

  27. وااای خدا به کای تجاوز می کردن؟؟؟ 😭😭😭😭😭 عزیزم
    کیونگ چقد خوناشامی بهش نیاد😍😍
    بی نهایت منتظر ادامشم😆😆😆
    مرسی عزیزم

  28. وقتی میخواستم شروع کنم به خوندن ..فکر میکردم مثل بقیه فیک ها اینجا هم کای خون اشامه باشه ولی برعکس شد و کیونگی خون اشام برامد..همین نکته اولش که داستان و متفاوت میکنه..از این به بعد خیلی برام جالب که روند داستان چه طور پیش بره …کیونگی چه طور با دنیای اطرافش کنار بیاد و رابطه اش با کای چه طور پیش بره.
    راستی من به شدت منتظر هونهانشم…^ ^

  29. اوه اوه. مرسی .عالی بود.خداقوووووت.
    واهای .کیونگ خوناشام!!جوووون.چقد بهش میاد!!
    خخخخخ.بیچاره جونگین! دلم واسش سوخت!ولی باز خوبه کیونگ بهش رحم کرد!
    حلوای من.خیلی جذاب بود.
    متشکر فرزندم.
    منتظر ادامه اش هستم.
    فایتینگ

  30. عهههه چه باحالهههههه کیونگی خوناشام دوسدارم خیلییی شکلات بهش نمیاد بهش تجاوز کنن انقد تکراری خوندم که شرطی شدم خخخخ مرسی

  31. این واقعا خوب بوددد دلم واس اینحور فیکا تنگ شده بود و این فیک فوق العادس …
    چقدر کول خخخ دی او خون آشامه …یسسسس
    واقعا دوست دارم بقیشو بخوونم.
    ممنون

  32. ترجمه خوبت و جذابیت همین اول داستان به کنار آهنگش منو پرپر کرد خیلی خوب بود قشنگ رفتم تو حس با آهنگه
    خدا کنه لوهان و کیونگ تو فیک قوی باشن حوصله بچه دماغوی عرعرو ندارم تا اینجا ک از کیونگ راضی بودم

  33. واااای چ خووووب بود
    من معمولن فیکای خوناشامی نمیخونم ولی با این خیلی حال کردم
    عجب کایسویی بشهههه
    شدید منتظر پارت بعدم

  34. از اخر اولللللل 😂😂😂😄😄
    خودت میدونی دیگه چقدر طرفدار ترجمه هاتم … واقعا دوستشون دارم خیلی خوبننننن😍😍
    خیلی خیلیییی خسته نباشی 💜💜
    امیدوارم تا اخرش با خوبی و خوشی داستانو پیش ببری
    جا داره بگم بینهایتتتتت منتظر تیکه های چانبکشم 😄😄😄
    فایتینگگگگگگگ😄😘✌

  35. چقدددددددددددددددددددددددد خوبهههههههههههههههههههههههه واااای عالیه واااقن عالیهههههههه کیونگی چقده وحشتناکهههههههه………..عزیزم کای تو بد دردسری افتااااااااااااد…….. اینجا کیونگی تاپه؟؟؟؟؟؟؟؟ سوال شده واااقعا…….کلی مرسی عالی بود جدا

    • لطف دارییییی*-*
      خوشحالم دوست داشتی^^
      اوممم… حالا تاپ بودن یا نبودنش قسمتای بعدی مشخص میشه smile الان بگم مزش میره

  36. این وااااااقعا عاااالی بوووود
    واقعا عالیییی!
    هیجان …قدرت….خون…همه چی!این چیزیه که من نیاز دااارم!
    وای اجی واقعا خسته نباشید❤❤❤

  37. ^-^ عرررررررررررررر عالیه تنها حرفمه چون منم مثل کای واقعا ترسیده بودم ^-^ عااالی بی صبرانه منتظر قسپت بعدم ♥♥

  38. فرررست کامنت..
    منننن عاااشق ومپایراممم😄😄
    بیصبرانه منتظر قسمت هونهانمم البته کایسو هم عالیه😃
    ممنووون عزیزم😘❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *