Fanfiction Bloodlines EP 2 (Midnights)

سلامی دوباره به ومپایر لاورا❤️
استقبال از قسمت اول عالی بود? بیشترشم لطفی بود که آجیام آیلا و مهرنوش داشتن*-*
اما از هرچه بگذریم سخن فیک خوش تر است?? این قسمت هونهانه^^ سهونش مثل کای با سهونایی که قبلا دیدین متفاوته^^ امیدوارم شما هم مثل من خوشتون بیاد smile
راستی گفته بودم که قسمتای چهار تا شش رمزی هستن
*برای اطلاع از نحوه ی دریافت رمز لطفا در چنل زیر عضویت نمایید??*
@silverfic
با تشکر^^ بفرمایید ادامه^^ …

لینک دانلود اهنگ

Bloodlines
Chapter 2 : Midnights
Translated by : Silver

چند روزی می شد که سرگردون بود. همونطور که به اطرافش نگاه میکرد، متوجه شد همه چیز تغییر کرده از وقتی که بی خبر بوده… از وقتی اینجا نبوده. درحالیکه توی خیابون قدم میزد، درست روی زمین جلوی در یه رستوران، تقویمی رو دید. با دیدن سال، از درون به نفس نفس افتاد.
دقیقا 1212 سال از اون روز میگذشت. فکر کردن بهش باعث میشد خونش به جوش بیاد. دستاشو مشت کرد و از اونجا دور شد.

هرشب روی جای بلندی می ایستاد و به زندگی کردن آدما نگاه میکرد. ازشون متنفر بود… از همشون. آدما فقط یه مشت بی مغز بودن که ذهنشونو روی این احتمال که ممکنه موجودات زیاد دیگه ای به غیر از اونا توی دنیا وجود داشته باشه، بسته بودن.
موجوداتی درست مثل اون.
آدما مغرور بودن. و تنها چیزی که برای کسی مثل اون میخواستن مرگ بود. قبلا توی طبیعت اون این نبود که بخواد آدما رو بکشه و خونشون رو ازشون بکشه. اینجوری تربیت نشده بود. موجوداتی مثل اون یاد گرفته بودن که چطور باید با غذاشون درست رفتار کنن.
اونا نباید آدما رو بکشن. بلکه باید مجبورشون کنن تحت سلطه شون در بیان.
این قدرتِ واقعی بود.

قبلا، از اون به عنوان یکی از نجیب ترین ها و در عین حال، وسواسی ترین ها در نوع خودش یاد می شد. اون خون رو فقط از داخل جام های شیشه ای مینوشید. هرگز دندونهای نیشش رو توی گردن کسی فرو نمیبرد، فقط ازشون میخواست دستشون رو ببُرن و جام اونو با خونشون پر کنن. و بعد همشون مرخص میشدن.
تا وقتی که اون مرد اومد و همه چیزو نابود کرد. همه چیز آشفته شد و همه ی انسانها از ترسشون به جاهای مختلف فرار کردن.
توی دنیای اونا {خون آشاما}، هرچی افراد بیشتری توی قبیله ات باشن قوی تری، و هر چی پیروان بیشتری داشته باشه رتبه ی بالاتری داری. مثل یه درخت بی پایان از رتبه بندی می مونه. این چیزی بود که بهش باور داشتن برای همین کسی مثل اونو نمی پذیرفتن.
اونو توی تابوتی پر از گل شاه پسند انداختن، تابوتو قفل کردن و توی چاله ای دفنش کردن. همین دو روز پیش، جایی که اون دفن شده بود قتل عامی اتفاق افتاد و خون اونا توسط قدرت اون به زیر زمین کشیده شد، جرعه جرعه داخل تابوت ریخته شد و روی لبهاش خزید. اون، خون رو نوشید و از تابوت بیرون اومد.
امشب اون روی پشت بوم یه ساختمون بود. روی لبه نشسته بود در حالیکه یکی از پاهاش روی لبه آویزون بود و اون یکی خم بود و آرنجشو روش گذاشته بود. همونطور که به خیابون خیره شده بود صدای بلند بوق ماشینا توجهشو جلب کرد. نگاهش متوجه مردی با موهای بلوند روشن شد که با لباسهای نازکی توی خیابونها می دوید و با ترس به دور و برش نگاه میکرد. اون میتونست اضطراب رو توی مرد احساس کنه، ولی حس قدرتمند دیگه ای داشت اضطرابشو احاطه میکرد.
یه میل مخفی برای کشتن…
چطور چنین آدمی که صورتش انقدر وحشت زده بود میخواست کسی رو بکشه؟ احساساش با هم جور در نمی اومدن.
یه چیزی در مورد این پسر عجیب بود…
~
~
‘برو! بدو! باید فرار کنی! الان پیداش میکنن و دوباره میبندنش! راه خونه کجاست؟ کجاست؟ کجا؟!’
دارن دنبالش میکنن. نه… باید سریعتر بدوه!
“سهون! فرار نکن ما نمیخوایم اذیتت کنیم!”
دروغگوها ! همشون دروغگو ان!
وقتی ماشین ون آشنایی رو دید که اونو به اونجا برمیگردوند سعی کرد فرار کنه. اما پلیسا محاصرش کردن و همشون تفنگاشونو به سمتش نشونه گرفته بودن که کاری نکنه. چون این اولین بار نبود که میخواست از اون جای وحشتناک فرار کنه. اونا میدونستن الان چیکار میکنه.
سهون که ترسیده بود و نور چراغ جلوی ماشینا دیدشو کور کرده بودن، خم شد و سرشو بین دستاش گرفت و بلند جیغ کشید و گریه کرد. پرستارها به سمتش دویدن تا کمکش کنن ولی اون مدام با خشونت اونا رو کنار میزد. انقدر شدید که حتی یکی از پرستارای زن رو زمین زد و سرشو به صندوق پستی کنارش کوبید. پرستار بیچاره سرش خونریزی کرد و بلافاصله به بیمارستان منتقل شد.
“از من فاصله بگیرین!! نه. ولم کنین!”
سهون جیغ میزد ولی یه سرنگ توی گردنش کافی بود تا آرام بخش بهش تزریق بشه و بیهوش توی بغل اونا بیفته.
بازم گرفتنش.
چند بار باید بهشون بگه که باید بره خونه؟ پدر و مادرش اونجا منتظرش بودن. ولی اونا همش میگفتن پدر و مادرش مردن. میگفتن در حالی مردن که میخواستن از اون در مقابل کسایی که میخواستن بکشنشون حفاطت کنن. سهون میدونست پدرشو تهدید کردن ولی قرار بود ازشون حفاظت کنه! برای همین باید میرفت خونه!
چرا نمیذاشتن بره؟
***
سهون بیدار شد و خودشو بسته شده روی تخت پیدا کرد. “منو از اینجا ببرین!” دوباره و دوباره فریاد کشید. به چه جراتی دوباره به تخت بسته بودنش؟! “اوما! آپا!”
بدون اینکه شخص خاصی مخاطبش باشه گفت “اوما من دارم میام خونه! منتظرم باش خب؟ قول میدم از تو و آپا حفاظت کنم!” اتاق تاریک و پر از تنهایی بود. تنهایی ای که سهون نمیخواست بهش اعتراف کنه. نه اون تنها نبود… نبود.
همون موقع چیزی رو توی تاریکی شنید. صدای قدم.
“ا… اوما؟”
تک خنده ی نرمی توی اتاق منعکس شد. صدایی جواب داد “آنیا… من هیونگتم.”
سهون همونطور که به سقف خیره بود سرش رو کج کرد “من هیونگ ندارم.”
“حالا داری… من لوهانم. اسم تو چیه؟”
“سهون!” لحن سهون یه جورایی ذوق زده بود. نمی فهمید چرا تن صدای اون انقدر آرومش کرده. صداش مثل صدای بقیه ی آدمای اینجا که میومدن و ازش میپرسیدن حالش چطوره یا بهش میگفتن دوباره با اون پیرمرده که کت سفید میپوشید قرار ملاقات داره نبود.
از اون طرف، اینکه سهون نمی تونست اسمشو درست تلفظ کنه برای لوهان بامزه بود. از تاریکی بیرون اومد و اجازه داد نور ماه که از توی پنجره ی کوچیک اتاق میومد، صورتشو روشن کنه.
کنار پسر نشست و دست و پاش رو از تخت باز کرد. لوهان مخفیانه ون رو دنبال کرده بود و به یه بیمارستان روانی، اینجا توی تِجو رسیده بود. این حتی بیشتر کنجکاوش کرد چون سهون بیمار اینجا بود.
لوهان صدای پرستارا رو شنید که میگفتن سهون اغلب دکترا و پرستارا رو زخمی میکنه و متاسفانه دیوونه تلقی میشه. که دیگه خوب نمیشه. لوهان با شنیدن این سرش رو کج کرد و وارد اتاق پسر شد.
چیزی درباره ی موجودی مثل لوهان، با قدرتای مادرزادی سروکار داشت. تصادفا سروکار لوهان با ذهن بود. لوهان میتونست خاطرات یه نفرو از توی چشماش بخونه، با ذهن کسی بازی کنه و طرفو دیوونه کنه، یا اگه دلش خواست دیوونگی اونا رو خوب کنه. علاوه بر اون، اون یه تله کِنتیک بود. {میتونست با ذهنش اجسامو حرکت بده}
یکی از قدرتمند ترین استعدادهایی که به نژاد اون بخشیده شده بود.
وقتی اون پسره، سهون، توی جاش نشست، لوهان به جلو خم شد و با یه دستش فک اونو گرفت. چشماش اول سرخ و بعد نقره ای شدن، و گذشته ی سهون رو تماشا کرد.
~
سهون فقط یه دانشجوی معمولی بود. تک فرزند بود. پدرش مدیر کل یه شرکت بیمه بود و مادرش خونه دار. یکی از اعضای سطح بالای شرکت، مقام پدرشو میخواست برای همین نقشه کشید اونو به قتل برسونه و حتی یه نامه ی تهدید آمیز هم به خونه شون فرستاد.
اون روز سهون توی مدرسه بود وقتی پدرش بهش زنگ زد و گفت به خونه نره. ولی به هر حال اون رفت، و درست وقتی وارد خونه شد، تیر بارونشون کردن. پدرش پرتش کرد زیر میز تا از گلوله ها در امان بمونه.
سهون گوشاشو گرفت و دید چطور پدر و مادرش جلوش کشته شدن. گریه میکرد، بدناشونو تکون میداد و سعی میکرد بیدارشون کنه هرچند میدونست بی فایدس.
“ب- ببخشید… ببخشید اوما… من نتونستم مواظبتون باشم… آ- آپا…” انقدر گریه کرد که از هوش رفت. وقتی بیدار شد، ذهنش روی زمانی که داشت به خونه برمیگشت گیر کرده بود. زمان قبل از مردن پدر و مادرش. و به همین خاطر وضع روحیش بی ثبات شد. مثل بچه ای که به شدت عصبانی شده باشه.
سهون نمیخواست قبول کنه که اونا مُردن. در عین حال از اعماق وجودش میخواست کسی که نقشه ی قتل اونا رو کشیده بکشه.
~
سهون یه دفعه گفت “لوهانی…”
لوهان ریز خندید. لوهانی؟هومی گفت و دستشو از روی فک سهون برداشت و گونه اش رو نوازش کرد.
“لوهانی تو یکی از اونایی؟”
“اونا ینی کیا؟” لوهان اینو پرسید در حالی که هنوز محو زیبایی اون آدم بود. سهون لبای خوش فرم و چشمای گیرایی داشت. چشمایی که وقتی لبخند میزد مثل هلال ماه میشدن{*__*}
“اونا. همون آدمایی که لباس سفید میپوشن و به من سوزن میزنن.”
“آها… اونا. من اینجا کار میکنم. ولی از اونا نیستم. من بهت سوزن نمیزنم سهونی… من قراره باهات بازی کنم.”
“واقعا؟ همیشه؟”
“اوهوم. همیشه. هر نیمه شب، من میام اینجا و باهات بازی میکنم. دوست داری؟” لوهان سرشو کج کرد و به نرمی به سهون نگاه کرد. تا حالا شیفته ی کسی نشده بود اما مطمئن بود سهون داره به دلش میشینه.
سهون سر تکون داد و دستاشو دور لوهان حلقه کرد “قول میدی لوهانی؟”
لوهان زمزمه کرد “قول میدم.” چشماش با رایحه ی خون به سرخی درخشید. الان نه لوهان. خودتو کنترل کن.

اون روز صبح، سهون مدام به لوهان فکر میکرد و این باعث شد عصبانیتش تقریبا به سرعت فروکش کنه. معمولا هر وقت کسی در اتاقشو میزد و میگفت براش غذا اورده، سهون داد میزد و میگفت “گمشو بیرون!”
و وقتی پرستاری میومد تا بهش غذا بده سهون دستشو پس میزد و اگه اوضاع خرابتر میشد، اون پرستار رو کتک میزد و حتی سعی میکرد با چنگال بهشون ضربه بزنه.
ولی امروز وقتی پرستارا در اتاقشو زدن هیچی نشنیدن. وقتی وارد اتاق شدن، سهون پاهاشو بغل کرده بود و دستاشو دور ساق پاش حلقه زده بود. داشت لبخند میزد و… صورتش گل انداخته بود!
اونا بهش غذا دادن و اون با کمال میل صبحانه شو خورد. ‘عجیبه’ تنها چیزی بود که اونا میتونستن بگن.
وقتی شب شد، سهون تماما احساس سرگیجه میکرد چون قرار بود یه بار دیگه لوهانو ببینه. دقیقه ها گذشتن و سهون خمیازه کشید. داشت از اومدن لوهان ناامید میشد. ولی به محض اینکه چشماشو بست، یه دفعه صدایی اسمشو صدا زد.
“سهونی، میای بازی؟”
سهون از جا پرید و لوهان رو دید که انتهای تخت ایستاده بود. چشماش اول به سرخی درخشیدن و بعد نقره ای شدن. و بعد دوباره سرخ شدن.
سهون که از میل واقعی اون موجود درنده بی خبر بود، خندید و گفت “چشمات چه خوشگلن لوهانی~”
لوهان هم ریز خندید و کنارش نشست “دوس داری چی بازی کنی؟”
“هر چی باشه!”
“میدونی سهونی… من میتونم بدون اینکه به یه چیزی دست بزنم، اونو حرکت بدم. میخوای ببینی؟” سهون سرتکون داد و لوهان لبخند زد. نگاهی به دور و برش کرد و یه صندلی دید. با استفاده از قدرت ذهنش اونو بلند کرد و توی هوا شناور نگهش داشت.”
سهون براش دست زد “لوهانی تو خیلی باحالی!!!”

روزای بعدی به همین صورت میگذشتن و پرستارا خوشحال بودن که سهون داره بهتر میشه. اما یه شب، یکی از نگهبانای بیمارستان روانی، اونی که داشت از طریق دوربین اتاقا رو میدید، یهویی احساس مسئولیت کرد و سر پستش نخوابید.
به همکارش اشاره کرد و هر دو با دقت به صفحه نگاه کردن. مریضی به اسم سهون رو دیدن که با کسی حرف میزد که توی تاریکی نمیتونستن ببیننش. دکمه ای رو فشار دادن و گوش کردن.
“من تنها کسیم که میتونه تو رو ببینه؟”
صدایی بهش جواب داد. و هر دوی اونا رو زهرترک کرد.
“تو تنها کسی هستی که میذارم منو ببینه.”
این امکان نداشت. درب همه ی اتاقا قفل بود و هیچکس حق نداشت نصفه شب کنار یه بیمار باشه!
روز بعد، اونا تصمیم گرفتن سهون رو به یه بیمارستان دیگه منتقل کنن. سهون همه چیزو پرت میکرد و داد میکشید “لوهانی! اینا دارن منو میبرن!!” تصمیم این شد که فردا عصر اونو به بیمارستان دیگه ای بفرستن.
اون شب، نگهبانا تصمیم گرفتن سهون رو تحت نظر بگیرن. نیمه شب که فرا رسید، دوربین رو روی سهون زوم کردن. اون خواب بود، و بعد صدایی اسمشو صدا زد “سهونی، میای بازی؟” سهون با شنیدن صدا سر جاش نشست. نگهبانا همچنان داشتن گوش می دادن و وقتی سهون اون خبر بد رو داد، شیشه ی پنجره شکست.
“ل-لوهانی آروم باش داری منو میترسونی.”
نگهبانا صدا رو شنیدن که می گفت “ببخشید سهونی… من فقط عصبانیم چون تو برام عزیزی. من نمیخوام تو بری… نمیخوام”
وقتی سهون آروم شد، ترسناک ترین چیز ممکن اتفاق افتاد. سهون توی هوا شناور شد. همینطور که میخندید گفت “لوهانی داره منو حرکت میده^-^”
نگهبانا به طرف اتاقش دویدن و در رو با شدت باز کردن. ولی وقتی وارد اتاق شدن، سهون داشت خیره نگاهشون میکرد. “چرا این کارو کردین؟ چرا اومدین تو! لوهانی رفت! بخاطر شماها لوهانی دیگه با من بازی نکرد!” سهون با چنگال توی دستش بهشون حمله کرد. چنگالی که لوهان بهش داد وقتی فهمید کسی قراره بیاد داخل. میخواست تاثیر خشم رو توی خون سهون ببینه.
و سهون که حسابی عصبانی بود در همون حال که نگهبانا سعی داشتن بهش آرام بخش تزریق کنن باهاشون میجنگید. در آخر سهون موفق شد چنگالو توی یکی از چشمای تک تک نگهبانا فرو کنه. از اتاق بیرون دوید و یه بار دیگه از پنجره ی لابی فرار کرد و از دروازه ای که نگهباناش خواب بودن رد شد. حالا سهون وسط خیابون بود و نور بالای ماشینایی که به طرفش می اومدن کاملا کورش کرده بود.
تنها چیزی که از دهنش بیرون اومد یه جیغ بلند بود “نجاتم بده!”
راننده ی ون که دید یهو یکی از ناکجا آباد وسط خیابون ظاهر شد پاشو روی ترمز کوبید و چشماشو بست تا نبینه چه اتفاقی میفته. حس کرد ون به یه چیزی برخورد کرد- نه، میدونست اون یه آدمه! چشماشو باز کرد و یه مرد دیگه رو دید که بازوهاشو دور مرد اول حلقه کرده بود و با چشمای که به نقره ای میدرخشیدن بهش زل زده بود. کاپوت ون توسط نیرویی نامرئی داغون شده بود. مثل یه تیکه کاغذ مچاله شده بود. خرده شیشه ها روی آسفالت خیابون پخش شده بودن. وقتی پلک زد، اون دو تا مرد ناپدید شده بودن.
لوهان سهون رو روی ساختمونی بغل پارک برد. گونه ی اون آدم جوون بیهوش رو لمس کرد و زیرلب گفت “سهونی… متاسفم” زبونش رو روی گردن سهون کشید و گازش گرفت و خونشو مکید، فقط برای اینکه اونو برای خودش مارک کنه. نماد خفاش گوتیک روی گردن سهون ظاهر شد.
“نمیذارم ترکم کنی.”

Print Friendly

106 Responses

  1. وچچچچچچچچچچ…..سهونی این مدلی تا حالا ندیدم که رویت شد..چقدر لوهان جذااب بووود..خسته نباشین..ولی آهنگشو نمیشه دانلود کرد sad

  2. باز من دیر رسیدم!
    حواسم نبود فیک آپ شده!!
    پس ومپایر بعدی مون لوهانه!!!
    چقدر هم رو موقعیت اجتماعی سابقش حساسه!
    سهون بیچاره! نامرد نباش لوهان. تو که قدرتشو داری… درمانش کن!

  3. آخی بچم سهونی چقدر اینجا مظلومه جیگرم براش کباب شد cry برا قسمتای بعد و رو غلطک افتادن داستان خیلییییییی منتظرم مرسی بابت زحمتات فایتینگ good

  4. سلام
    خیلی جالبه دوتا از تاپ های خیلی باجذبه این جا از بچه هام مظلوم ترن?
    فکرکنم هنوز داستان داره یه جورایی حول محور معرفی شخصیت ها و اینکه چجوری باهم روبه روشدن میچرخه?
    ولی خیلی قشنگه به نظرم ترجنتون هم عالیه
    بابت آپ این قسمت خیییییلی ازتون ممنونم?❤
    خسته نباشید?

  5. مرسی عاااااااالی بود من تو کانالتونم تو تلگرام عضوم واقعا جالبه
    فقط من لوهان باتم دوس دارم
    رمز رو هم بهم بده ممنون
    تل: jimin10

  6. عاااااااااااالی بود
    ممنون و خسته نباشید
    خیلی باحال بود
    شخصیت سهون خیلی نازه واقعا برعکس اون چیزیه که همیشه به نمایش میذارن خیلی متفاوته
    فرزند طفلک من

  7. واووووو?
    عالی بوود?
    لوهان اینجا چه مممررردی شدههه??
    عزیزم سهونیییی?اینجا چقد گناه داره ?
    چه اتفاق وحشتناکی??حق داره بخدا??
    جای لوهان و دی او که با کای و سهون عوض شده فیکتو متفاوت کرده?در کل خیلی میپسندم ?
    اها راستی, من اینستا دارم, تلگرام ندارم ,اگه ایدیمو بدم رمزو میدی بهم؟
    ممنون از فیک خوشگلت, منتطر ادامش هستیم
    تنکس فور یو

  8. ووووای عالی بود بخاطر امتحانم مجبور شدم دیر بخونم ولی الان پشیمون شدم جالبه منتظر بقیشم مرسی برای ترجمه

    • سلااااااام عزیز دلم خاننده جدیدم از اشناییت خوشحالم راستش من هونهان اصلا دوست ندارم و نمیخونم ولی وقتی ابجی ایلا گفت که این فیک سبکش وهونهانش فرق داره کنجکاو شدم والان که این پارته هونهانو خوندم باید بگم که اصلااز خوندنش پشیمون نیستم وتازه بیشتر مشتاق شدم برای پارته بعدی امیدوارم که شخصیتاش همینطور باقی بمونن
      شخصیت لوهان عالیه دوسش دارم وسهونم که عشق خودمه blush
      واینکه ممنون بابت انتخاب این فیک وترجمش موفق باشی drinks

  9. سلام!
    ممنون به خاطر ترجمههههه?
    خسته نباشین?❤
    کلا فک کنم کاپلا دارن برعکس میشن?
    سوکای_هانهون_حتما بعدی هم بکچان??
    ولی شخصیت لویی رو دوست داشتم زیاد?

  10. سلام.باید بگم خیلیییی باحاله این فیک.خیلی وقته یه فیک ومپایر باحال نخوندم ممنون که همچین فیکی رو واس ترجمه انتخاب کردی.وای اون تیکه ش که سهونو توصیف کرد که دستاشو دور پاهاش حلقه کرده بود و لبخند میزد و گونه هاش گل انداخته بودن خیلیییی بامزه بود عزیزززم.ولی ته ش دوست نداشتم سهونم تبدیل کنه

    • سلام گلم^^
      خوشحالم دوست داشتی*-*
      تبدیلش نکرد عزیزم مارکش کرد برای خودش. توی قسمتای بعدی متوجه میشین تفاوتشو smile

  11. عالیییییییییی سیبیلی بود
    واقعا خیلی خوشم اومد
    ممنون
    منتظر قسمت بعدی هستم
    واقعا از زوج هونهان خوشم اومد
    ممنون

  12. heart هونهانم heart
    چقد سهون سختی کشیده بوده cry cry cry

    ممنون از ترجمه ی عالییییت give_rose
    من به تل دسترسی ندارم ، ممنون میشم رمزو به ایمیلم بفرستی give_rose

    • والا هنوز که به سنش برنخوردم ولی دانشجوئه دیگه… از 19 به بالا حسابش کن yes
      سوال بعدیت هم جوابش تو قسمت پنجمه^^
      خواهش میکنم عزیزم heart

  13. واو. مرسی. عالی بود. واقعا دست مریزاد. خداقوت.
    لوهان رفت تو کف سهون. الهی. چقدم ومپایر خوبی بوده بچم. هی، ای روزگار نامرد. هونهان این داستان باید خیییییلی جالب باشه. ??
    راستی من تلگرام ندارم. میشه به جیمیلم رمز بفرستی؟ ???
    منتظر ادامه اش هستم فرزندم.
    فایتینگ???

  14. جیغغغغغ واااااای من مرگ هونهانم خیلی خوب بوددد
    ای کاش سهونم مثلا یکم جذبه داشته باشه خیلی باحال تر میشه ولی خب درهر حالی هونهان عالیه??? خسته نباشی واقعااااااا خیلی خوببب بسی زیاد منتظره قسمت بعدی خستم

  15. وااااااای! فوق العاده بوووووود…
    چقدر شخصیت ها توی این فیک متفاوتن…
    من تنوع رو دوست دارم.
    ممنون که اینقدر خوب ترجمه اش میکنی! blush blush blush

  16. واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اونیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. dance
    میدونی چگد دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ heart
    تفاوت های عمیق در اخلاق و کلا رفتار حسسسسسسسسسسسسسسسسسسس میشه.
    این الان سهون بود؟؟؟ shock
    عاشق فیکت هستم. buba
    راستی اونی من چنل منل ندارم چیکار کنم؟؟؟ help
    عالی بود ممنون.

  17. واقعا متفاوت این ویزگی این داستان اینقدر به چشم میاد که خودبه خود بقیه ویزگی های داستان کمرنگ میشن
    خسته نباشی
    راستی من تلگرام ندارم نمیشه بفرستی به ایمیلم ممنون

  18. جییغغغغ…یعنی کیونگ و لوهان بهم مربوطن؟؟چقده خفننن که قدرت دست ایناستتتت…من کایسووووووووووو میخوام..یا دقیق ترش کیونگ کای @_@…راستی اونی نمیشه رمزو ایمیل کنی؟؟آخه خیلیا تو دوران امتحانا و کلا مدرسه تلگرام ندارررررن -_-..مرسی ..خسته نباشی

  19. جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ چقدر این دوتا خووووووببببببببببببببببببببببننن

    حالا متوجه میشم منظورت از این که نوشته بودی تنها کسی که با بچگیای لوهان کنار میاد یعنی چی

    سهونم چه مظلومههه….لوهان چقدر بانمک ازش خوشش اومده

    نکنه فکرای خبیث تو سرش داشته باشه

    نه خبیث نیس با سهون چون اخه نوشته بودی فقط با سهون مهربونه

    خیلی خوووووبن دوسشون دارم فعلا به عنوان زوج شماره یک تو لیستم قرار گرفتن

    فقط من نگران زوج کایسو هستم unknw

  20. مرررررررررررسییییییییییییی واااااااای هونهانه به این باحالی ندیده بودم…. لوهان چه خوفناکه… تنها کاپلی که عین آدمه چانبکه… هونهان و کایسو برعکس شدن…
    منم رمززززززززززززززز….
    من نمیتونم بیام تله میشه برام جیمیل کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    [email protected]

  21. من سهون روانی دووووووووست!!!!!
    فکر کنم اگه اشتباه نکنم اولین فیکیهکه لوهان شخصیتش منلی تر از سهونه!آره؟؟؟نمیدونم چرا اینجورس حس کردم…
    در هر حال خیلی ممنون عالی بود.

  22. مثل همیشه هونهان و رمانتیک بازی blush heart
    لوهانی heart
    عزیزم دلم برای سهونیم سوخت :'(
    خب من هونهانش رو بیشتر از کایسو دوست داشتم شاید چون کیونگ از همون اول خشن برخورد کرد!
    ولی سوهان خوب یه جورایی سهون رو درک کرد
    قسمت بعد چانبکه نه؟
    زود تر بزارش لطفاااا
    یه چیزی بگم؟من تلگرام ندارم
    میشه راهای گرفتن رمز رو همینجا بگی؟

  23. اومووو اوومووو wacko dash
    این چراااااااا اینقددددددددرررررر خففففففن بوووووودددددددددددد؟؟؟؟؟؟
    خیلیییی ممنوووووون عاااااشششششششقش شدم حسابی heart heart
    نمیتونم تا قسمت بعد صبر کنم جییییییغ shout

  24. واییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااا…
    من خییییییییییییییییلی هیجان زده ام…
    توروخدا… تورو به چشمای اناری لولو… زود آپ کن
    خواهششششششششش…

  25. میسسسسسسسسسسسسسسیییی . عاللللللللللللللیییی بود خسته نباشی
    عزیزم من فعلا نمی خوام بیام تلگرام .لطفا رمز ها رو بفرست به جیمیلم
    منو یادت نره ها .من رمزو نگیرم مردم دیگه.
    منتطر ادامه هستم .
    خواهشا بفرست به جیمیلم smile good
    جیمیلم : [email protected]

  26. من نمی تونم بیااااااام تللللل ملت!
    خیلی عالی بود ?
    خب من الآن چی کنممممممم?؟؟؟؟؟
    یا ایمیل مبارکت رو عنایت کن من ایمیل میزنم یا یه جیمیل بزن به من، هر کدوم برات راحت تره گلم.?
    خیلی خوب بودددد
    خون آشااااام دوست دااااااااااارمممممممم ?
    فراموش نکنی منو….من می میرم اگه رمز بهم نرسههههه ?

  27. سلام
    یه هونهان کاملا متفاوت واقعا عالی بود ترجمش هم خیلی گیرا بود ادم رو تو حس میبرد.خیلی واقعی بود.واقعاااااا ممنون
    فقط عزیزم من واسه یه مدت(احتمالا تا بعد کنکور sad )به تلگرام یا اینستا دسترسی ندارم میشه رمزا رو به ایمیلم بفرستی؟ممنون میشم

  28. یک شخصیت متفاوت از سهون و لوهان..
    بعضی قسمت هاش واقعا ترسناک بود. میتونم پیش بینی کنم که موضوع داستان جالب تر میشه.
    یک چیزی… میدونم این داستان ترجمه ای و ترجمه کردن هم کار سختی ..مخصوصا اینکه شنیدم متن اصلی این داستان طوری بوده که ترجمه کردنش کار سختی بوده ولی اگه تونستی برا قسمت های بعدی کمی متن وا ز ساده گی دربیار .به نظرم یک مقدار توصیف داستان به زبان ساده ای بود.
    باز هم خسته نباشی عزیزم

  29. عرررررر باحال ترین هونهانی بود که خوندم?
    دارم به این فک میکنم قسمت بعدم حتما بک که چان و نجات میده یه مارکش میکنه?
    فک کنم قراره همه خانوما تو ای فیکه رو باشن?
    من لولوی منلی دوست❤

  30. سلوووووووممم?
    ژوووووووونمییی هووونهااااان??بسیییی ممنان(چه هم قافیه?)
    آجی فقط من یه مشکلی دارم..بنده به تلگرام دسترسی ندارم میشه برای گرفتن رمز یه جیمیل از خودت بزاری تا ازت بگیرمش؟!؟
    یا اینکه این جیمیل منه لطف کن برام رمزو بفرست?❤
    [email protected]
    ممنون??❤❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *