چانسو / سولی

ممنونم از نظر های مفیدتون دوستتون دارم ^^

خیلی زیاده این قسمت :)

………………………………………………………………….

سوئیچ ییشینگ رو برداشتم و تقریبا سمت دفتر سهون پرواز کردم ، نفهمیدم چجوری خودم رو رسوندم اونجا ، هزارجور فکر توی سرم بود داشتم از ترس سکته میکردم نمیتونستم تحمل کنم اتفاقی برای سهون بیفته ، در دفتر نیمه باز بود سرعتم رو کم کردم راستش یذره ترسیدم . دلم میخواست به پلیس زنگ بزنم ولی ترسیدم سهون اینجوری ناراحت بشه … این لحظه واقعا دلم میخواست همراه ییشینگ اومده بودم حداقل اینجوری کمتر میترسیدم . وقتی از راهرو گذشتم و رسیدم داخل دفتر دهنم باز موند و سر جام خشکم زد همه جا به هم ریخته بود مبل ها افتاده بود گلدون های سهون روی زمین پخش شده بود و هیچ اثری از کسی نبود حتی منشی … راه افتادم وسط دفتر و همه جا رو نگاه میکردم از ترس دستام یخ زده بود . آروم شروع کردم سهون روصدا زدن

سوهو : سهون … اوه سهون …

بعد از چندبار صدا زدن تونستم صدای ناله های سهون رو از اتاقش بشنوم دره اتاقش رو باز کردم سهون رو به روی من روی زمین افتاده بود و به مبل پشتش تکیه داده بود . روی سرش خون بود و مچ دستش رو گرفته بود و ناله میکرد تا دیدمش سریع سمتش دویدم و کنارش نشستم

سوهو : سهون … خدای من سهون چت شده ؟ اینجا چه خبره ؟ سهون باید بریم بیمارستان … باید زنگ بزنم به پلیس

انقدر هول شده بودم دستم میلرزید گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم ولی روی زمین افتاد خواستم برش دارم و زنگ بزنم ولی سهون دستم رو گرفت و سرش رو تکون داد . نای حرف زدن نداشت .

سهون : نه پلیس نه …

با تعجب نگاهش کردم : چی داری میگی سهون ؟ کی این بلا رو سرت آورده ؟

سهون : فقط کمکم کن بریم خونه اونجا همه چیزو بهت میگم !

انقدر حالش بد بود که جون حرف زدن نداشت منم اصرار نکردم بلند شدم وسایلش رو جمع کردم و کمکش کردم بردمش توی ماشین سرراه از یه داروخونه برای زخم هاش یه سری چیز ضروری خریدم و به سمت آدرسی که بهم داده بود و آدرس خونش بود حرکت کردم . توی کل راه حرفی بینمون رد و بدل نشد ولی داشتم از نگرانی میمردم . خونه سهون تو یه آپارتمان معمولی تو محله خوبی از سئول بود خونش هم خیلی بزرگ نبود ولی زیبا و دلگرم کننده بود … همه وسایل خونه خیلی شیک و مدرن چیده شده بود ، معلوم بود خونه ایه که برای زندگی یک نفر اماده شده … پس سهون واقعا همونجوری که میگفت با کسی نبود . بردمش روی مبل درازش کردم

سوهو : مطمئنی نمیخوای بری بیمارستان ؟

شروع کردم زخم سرش رو ضد عفونی کردن وبستن

سهون : آره مطمئنم . نمیخوام بدتر از این بشه ،فکر کنم این دفعه هم خیلی شانس آوردم .

پنبه رو کنار گذاشتم و خیلی جدی نگاش کردم : نمیخوای بگی چی شده ؟

سهون نفس عمیق کشید : میخوام بگم که گفتم تو بیای دنبالم … میخواستم این بار ببینی و دوباره بهت بگم که اینکار خطرناکه خیلی خطرناک تر از بلایی که سر من اومده .

ماتم برده بود : یعنی اینا به خاطر پرونده پدر منه .

سهون سرش رو تکون داد .

سوهو : یعنی کریس این بلا رو سرت آورده ؟ کریس انقدر بده ؟

اشکم ریخت چی شده بود که این روز ها انقدر ضعیف شده بودم رو نمیدونم ولی حتی نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم : متاسفم سهون

سهون : اینا تقصیر تو نیست سوهو فقط با بد آدمی در افتادی … اون بیشتر از این نمیتونه منو اذیت کنه ولی هر بلایی ممکنه سر تو بیاره . موضوع بدترش اینه که اینا کار کریس نیست کریس فقط برای یکی کار میکنه اون این بلا رو سر من اورده چون امروز دادستانی که باهاش دوستم کمکم کرد و طبق یه شواهدی فهمیدم که نفر اصلی کیه ! و بعد اون این بلا سرم اومد …

میترسیدم از اینکه بشنونم اون کیه واقعا میترسیدم ترسم برای چی بود ؟ میترسیدم که عزیز و قابل اعتماد دیگه ای رو از دست بدم و از الان هم تنها تر بشم .

سهون خواست دهنش رو باز کنه که گوشیم زنگ زد ییشینگ بود

سهون : کیه ؟

سوهو:ییشینگه .

سهون دستم رو محکم گرفت و گوشی رو از دستم کشید و روی میز گذاشت : بهش نگو هیچی نگو که چه بلایی سرم اومده خب ؟ نگو پیش من بودی … وقتی رفتی خونه بگو خرید داشتی و رفتی بیرون .

با تعجب سهون رو نگاه میکردم : چی داری میگی ؟ من نمیتونم به ییشینگ دروغ بگم اصلا چرا باید بهش دروغ بگم ؟

بلند شدم سرپا تقریبا صدام بالا رفته بود : درست بهم بگو اینجا چه خبره سهون قسمت میدم بهم بگو !

یذره مکث کردم : فقط … بهم نگو که اینا ربطی به ییشینگ داره !

سهون بلند شد و روی مبل نشست یه کمی من من کرد انگار نمیدونست باید از کجا شروع کنه اینا بیشتر منو میترسوند .

سهون : کسی که پشت همه این ماجرا هاست …شریک باباته آقای جانگ .

زبونم قفل شده بود میخواستم ازش بپرسم که منظورش بابای ییشینگه یا نه ولی زدم زیر خنده معلومه که منظورش اون نبود امکان نداشت بابای ییشینگ این کارو کرده باشه حتما یکی دیگه بود که من اسمش رو نشنیده بودم .

سوهو : جانگ … کیه ؟

سهون با غم نگاهم میکرد : سوهو …

تقریبا سرش داد زدم : اینجوری بهم نگاه نکن میگم بگو جانگ کیه سهون کیه ؟؟

سهون : آقای جانگ بابای ییشینگ … من متاسفم سوهو من نمیخواستم هیچ وقت اینو بهت بگم کاش همش دروغ بود سوهو من معذرت میخوام

سهون تند تند ازم عذرخواهی میکرد ولی من دیگه گوش نمیدادم فقط اشک بود که روی صورتم میریخت و از اونجا روی لباسم سر میخورد ، نمیدونم چقدر بی رحم بودم درباره ی پدرم ولی دیگه به اینکه چرا کشته شده و کی اونو کشته فکر نمیکردم فقط به این فکر میکردم که واقعا ییشینگ به من دروغ گفته بود ؟ همه ی عشقش به من دروغ بود ؟ همه ی اینا نقشه بود … ییشینگ منو دوست نداشت ؟ دیگه اینجا میتونستم بگم که حاضرم برای مردن ، آخرین و بزرگ ترین امید زندگیم رو از دست دادم . تنها کسی که حس میکردم کنارمه و مراقبمه . سهون رو نگاه کردم با التماس جلو رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم

سوهو : بهم بگو دروغ میگی بهم مدرک نشون بده

سهون سرش رو تکون داد : همش پیش دادستانه فردا همش رو بهت نشون میدم .

سوهو : دروغ میگی …

ولی سهون حرفی نمیزد هیچی نمیگفت هرچقدر ازش خواستم بهم بگه دروغه ولی حرفی نزد ، داد بلندی زدم و گلدون روی میز رو پرت کردم وسط اتاق و به تیکه های ریز ریز تبدیل شد … مثل قلب من !

یک ساعت رو گوشه ی اتاق نشستم انقدر حالم بد بود که نمیدونستم باید چیکار کنم ییشینگ مدام به گوشیم زنگ میزد و پی ام میداد معلوم بود که نگرانم شده ولی من حرفی برای زدن نداشتم نمیدونستم چی باید بهش بگم . سهون اومد و کنارم روی زمین نشست و دستم رو توی دستش گرفت

سهون : میخوای چیکار کنی ؟

سرم رو بلند کردم ونگاهش کردم باید چیکار میکردم ؟ چیزی نمیدونستم حس یه بچه رو داشتم که دلش میخواد فقط مامانش کنارش باشه توی بغلش پناه ببره و بهش بچسبه ، کاش مامانم کنارم بود  … دیگه از تنهایی متنفر بودم و میترسیدم .

سوهو : باید چیکار کنم ؟ تو بهم بگو .

سهون : اول گریه کردن رو تمومش کن سوهو مثل بچه ها شدی !

دوتا دستم رو روی صورتم کشیدم و از غصه خندیدم : من … واقعا عاشق ییشینگم ، هنوزم باورم نمیشه . یعنی ییشینگ میدونست باباش چیکار کرده و به من چیزی نگفت ؟

سهون : منم نمیدونم سوهو فعلا باید بری توی اون خونه مدارکت اونجاست شب رو بمون مدارکت رو بردار و فردا صبح بیا اینجا پیش من .

سرم رو تند تند تکون دادم : نمیتونم سهون نمیتونم برم اونجا میترسم . اگه اون مرد رو ببینم صد در صد نمیتونم جلوی زبونم رو بگیرم … دلم میخواد از شدت نفرت فقط بزنمش .

سهون : سوهو همینو میخواستم بگم نباید اینکارو انجام بدی خب ؟ فقط سعی کن یه امشب رو باهاش رو به رو نشی خب ؟ بمون توی اتاق و بگو حالت بده همین کافیه تا فردا صبح از خونه بیرون بیای … سلامت بیرون بیای .

سلامت بیام بیرون ؟ باورم نمیشد جایی که ییشینگ باشه جون من توی خطر باشه . راه افتادم سمت خونه کل مسیر رو پیاده رفتم دیگه هوا گرم تر شده بود و بیشتر بارون میبارید بارون سر تا پام رو خیس کرد ولی برام اهمیتی نداشت انقدر تا خونه گریه کردم که دعا میکردم آقای جانگ خونه نباشه . زنگ درو زدم مثل همیشه خدمتکار درو باز کرد

سوهو : آقا خونست ؟

-:نخیر !

نفس عمیقی از راحتی کشیدم ییشینگ که انگار صدای در رو شنیده بود بود بدو بدو اومد از پله ها پایین و با تعجی سر تا پای خیسم رو نگاه میکرد

لی :کجا بودی سوهو ؟ این چه وضعیه ؟ حالت خوبه ؟

به خدمتکار نگاه کرد : چندتا حوله ببر توی اتاقم !

خیره به ییشینگ نگاه میکردم انگار توی چهرش دنبال چیزی میگشتم ولی پیدا نمیکردم

ییشینگ جلوتر اومد و بهم لبخند زد هنوزم لبخندش وقتی چال لپش دیده میشد قلبم رو به لرزش مینداخت میتونستم بفهمم که واقعا عاشقشم که حتی الانم قلبم میلرزه .

ییشینگ : بریم بالا …

خواست دستم رو توی دستش بگیره که سریع دستم رو بیرون کشیدم و جلوتر راه افتادم سمت اتاقم ، ییشینگ دوید و خودش رو بهم رسوند

لی: چیزی شده سوهو ؟ از من ناراحتی ؟

انگار داشت فکر میکرد : من کاره اشتباهی کردم ؟ میشه بگی کجا رفته بودی ؟

کنترلم رو از دست دادم برگشتم سمتش و داد زدم : میشه دست از سرم برداری ؟

ییشینگ سر جاش خشکش زده بود یه لبخند کج و کوله بهم زد و احساس کردم چشم هاش از اشک پر شد

لی : خیلی خب !

رفت توی اتاقش و درو بست ، دستم رو روی دهنم گذاشتم و شروع کردم گریه کردن من چجوری دلم اومد سر ییشینگ داد بزنم ؟ولی کاری که اونا در حقم کردن نه نمیتونم ببخشمش . رفتم توی اتاقم و دره اتاق رو قفل کردم رفتم سمت کمدم مدارکم رو بیرون آوردم و یه نگاهی بهشون انداختم تا کامل باشه همش رو توی کیفم گذاشتم و چپوندم توی کمد . لباس هامو عوض کردم قفل درو باز کردم تا کسی مشکوک نشه  و روی تخت دراز کشیدم .

سه چهار ساعت گذشته بود که تنها بودم دیگه اخر های شب بود حس های متناقض اومده بود سراغم و حالم بد بود … خاطرات روز های اول تنهاییم و این خونه و ییشینگ که تنها چیز های امن دنیا برای من بودن دیگه همش برام خراب شده بودن هنوز نمیتونستم قبول کنم که دیگه همه ی اینا خراب شده . نمیدونستم از ییشینگ متنفرم یا نه ؟ اگه من میرفتم باید با دوری ییشینگ چیکار میکردم ؟ و اگه میموندم نمیتونستم تو خونه ی قاتل پدرم با کسی که بابام رو کشته زندگی کنم … یکی از حس های متناقضم این بود که تا حالا احساسم مسخره دروغ های ییشینگ و پدرش بوده پس چرا حس میکردم همش واقعیه ؟ چرا همه ی بو.سه هاش واقعی بود ؟

در اتاقم که باز شد از جام پریدم و دستام یخ کرد ترسیدم خیلی هم ترسیدم ییشینگ دم در بود هیچ جای چهرش ترسناک نبود نه لبخندش نه صورت سفید و روشنش نه شونه های پهنش … ییشینگ که کنار من آروم ترین پسر دنیا میشد ، اصلا ترسناک نبود ولی من میترسیدم .

لی :بهتری ؟

جوابش رو ندادم و روم رو ازش برگردوندم باید چیکار میکردم ؟ از همیشه بیچاره تر بودم ….

“چان”

 دی او با سند و آزادی مشروط توی خونه بود چندبار خواست بره دانشگاه ولی بهش اجازه ندادم

دی او : چرا نمیتونم برم ؟ مگه الان آزاد نیستم ؟

نمیدونستم واقعا چجوری باید جوابش رو بدم : ببین دی او بیرون رفتنت خطرناکه شاید کسی از آدم های چن هنوزم دنبالت باشه .

حرف مسخره ای بود اونا همشون رفته بودن و همشون یه مهره بی ارزش مثل دی او رو فراموش کرده بودن ولی این تنها بهونه ممکن بود .

دی او : از خونه موندن خسته شدم تو رو هم خسته کردم .

چان : اینجوری نیست. دی او …

دی او نگاهم کرد

چان: باید بریم اداره پلیس تا اعتراف کنی

دی او با تعجب نگاهم کرد : اعتراف چی ؟ من که همه ی کارهامو قبول کردم .

چان : چرا حقیقت رو نمیگی ؟ چرا نمیگی کای بهت گفت اینکارارو انجام بدی ؟ چرا نمیگی یه شب پیش چن موندی … باید اینارو بگی دی او . اینجوری میتونی با یه جریمه آزاد بشی .

دی او روش رو ازم برگردوند تا نه حرفی بزنه نه دیگه من ادامه بدم ، از حرصم بلند شروع کردم به خندیدن دی او برگشت و با اخم نگاهم کرد

دی او : چرا میخندی ؟

چان : به تو میخندم هنوز منتظری آره ؟ منتظری کای برگرده و خیلی عاشقانه بغلت کنه و بگه متاسفم که رفتم ؟ اون رفته دی او توی این بدبختی ای که خودش برات درست کرده تنهات گذاشته . حتی اگه برگرده هم که برنمیگرده تو نباید قبولش کنی .

دی او سرم داد زد : برمیگرده کای برمیگرده … باید برگرده باید بیاد و جواب کارهاش رو بده باید بیاد و هرچیزی رو که خراب کرده رو درست کنه .

اشکش ریخت …بلند شدم و رو به روش وایسادم انگشت شصتم رو روی گونه هاش کشیدم و اشک هاش رو پاک کردم خم شدم و بوسه ی آرومی روی موهاش زدم . شاید اینجوری آروم میشد ، دی او آروم حرف میزد و گریه میکرد : کای برمیگرده …

گردنبند های توی گردنش رو محکم توی مشتش گرفت ، دستم رو پشت سرش گذاشتم و صورتش رو به سینه خودم چسبوندم و گذاشتم توی بغلم گریه کنه . دی او صورتش رو بیشتر به سینم چسبوند و گریه کرد تپش های شدید قلبم خجالت اور بود ولی دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم دی او از احساسم با خبر بود .

دستش رو بالا اورد و آروم روی قلبم کشید …و همون جا نگهش داشت سرش رو بلند کرد و توی چشم هام نگاه کرد اینکارش باعث شد ضربان قلبم اروم تر بشه .

دی او : بهم اجازه بده .

چان : چی ؟

دی او : تو تنها کسی هستی که دارم ، چان من تنهام اجازه بده فقط یک هفته بذار یک هفته منتظر کای بمونم … از خودم از قلبم که انقدر عاشقشم متنفرم ولی فقط به خودم و کای یک هفته فرصت میدم شاید برگرده نه ؟

آه عمیقی کشیدم جلوی اشک هام رو گرفتم

دی او : تو بهم قول دادی برش گردونی میبینم که خیلی بهش زنگ زدی تا برگرده ولی جوابی نمیده پس بیا فقط یک هفته منتظر بمونیم چان …

سرم رو تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم .

زودتر توی اتاقم رفتم حالم خوب نبود دلم میخواست دی او رو توی بغلم نگه دارم آرومش کنم بب.وسمش ولی اینکه توی بغلم حرف کای رو میزد رو نمیتونستم تحمل کنم و حالم رو بد میکرد . خودم رو روی  تختم انداختم باید چیکار میکردم خودم که هیچ خوشی ای توی زندگیم ندیدم باید یه روزی رو میرفتم پیش ییشینگ و سوهو شاید اینجوری حال و هوای خودم و دی او عوض میکردم . گوشیم رو برداشتم و مثل همیشه شروع کردم شماره کای و چن رو گرفتن ولی مثل همیشه خاموش بود … نا امید شدم و گوشی رو کنار انداختم . نیم ساعتی گذشت که حس کردم دارم صدای گریه میشنوم … سریع از جام پریدم حتما دی او دوباره داشت گریه میکرد از اتاق بیرون رفتم و به اتاق کای سر زدم ولی نبود رفتم سمت سالن ولی اونجا هم نبود صدای گریش رو از آشپزخونه شنیدم وقتی رفتم داخل آشپزخونه دیدم که جلوی ماشین لباس شویی نشسته و لباس های کثیف هم کنارش رو زمینه و یه برگه دستشه و داره گریه میکنه وقتی جلوتر رفتم فهمیدم که برگه اخراجشه . اون برگه رو از جیبم پیدا کرده بود و من احمقانه یادم رفته بود قایمش کنم … سریع جلو دویدم و برگه رو از دستش بیرون کشیدم دی او بین گریه هاش لبخند زد

دی او : کامل دیدمش لازم نیست چیزی رو ازم قایم کنی چان …

چان : دی او این … تو هنوزم خیلی فرصت داری اینو میدونی ؟

دی او بازم خندید : چان فکر کنم دیگه یک هفته منظر بودن هم لازم نیست دیگه تا فردا صبح هم نمیخوام منتظرش بمونم ! کای … بیا دیگه اسمش رو نیاریم چان !

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)