FanFiction Breathless ep 17

سلام دوستام من برگشتم ^^

سلام به همه ی خوشگل ها ^^ خوبید ؟ من خوبم خداروشکر دیگه امروز که داستان رو میذارم کاملا سرحالم خداروشکر …

ممنونم از اونایی که حالم رو پرسیدن خیلی خوشحالم کردین و ممنونم از اونایی که منتظر داستان بودن !

امیدوارم تعداد خواننده ها کم نشده باشه حالا که مدرسه ها شروع شده … ولی به هرحال من اومدم که دوباره مثل قبل داستان رو مرتب بذارم smile

راستش من امسال کنکور ارشد دارم و یه عالمه پروژه و چهل واحد درس ریخته روی سرم :/ میشه برام دعا کنید همش به خوبی تموم بشه ؟

ممنونم لاویا ^^

امیدوارم دوست داشته باشید و اگه مشکلی داشت ببخشید و چشم پوشی کنید .

…………………………………………………………………

چیزی به ییشینگ نگفتم گذاشتم بیاد جلو ، گذاشتم کنارم بشینه دستش رو دور کمرم بندازه و منو توی بغلش بکشه با این کارش یه حس تنهایی عجیبی به سمتم اومد باعث شد اشکم بریزه … یه حس تنهایی که دیگه آخرین نفرم رو هم از دست دادم ، حسی که دیگه نمیتونم بغل ییشینگ رو داشته باشم ، نمیدونم چی شد که به ییشینگ اعتماد کردم چی شد که همون روزی که دیدمش عاشقش شدم نمیدونم چی شد که هنوزم عاشقشم ولی میترسیدم خیلی میترسیدم … دیگه برام چیزی نمونده بود حالا که قرار بود فردا از کنارش برم پس به خودم امشب رو هدیه میدادم ، به خودم و ییشینگ …

ییشینگ دستش رو دراز کرد و اروم اشک هام رو پاک میکرد و صورتم رو نوازش میکرد

لی: دلت تنگ شده ؟

سرم رو تکون دادم و گریه کردم دلم برای روز های خوبی که با اعتماد کنارش بودم تنگ شده بود .

ییشینگ دستش رو پشت سرم گذاشت و سرم رو به سینش چسبوند

لی : از وقتی دیدمت فهمیدم دلتنگ پدرت شدی حق داری … دلتنگی خیلی سخته

خندید

لی : مثل وقتایی که تو از پیشم میری حتی شده یک ساعت من خیلی دلتنگت میشم سوهو ! ولی همین که میدونم بالاخره برمیگردی آرومم میکنه

گریه ی آرومم تبدیل به هق هق شده فهمیدم ییشینگ یذره شوکه شده

لی : چیکار کنم که آروم بشی ؟

حرفی نزدم … سرم رو بلند کردم یه کمی نگاهش کردم دستام رو دور صورتش گذاشتم چشم های خمارش رو، ل.ب های پهنش رو ، خم شد و ل.بش رو روی ل.بم گذاشت و بو.سه ی آرومی رو شروع کرد دستام رو روی صورتش آروم فشار دادم ل.ب هام رو از هم باز کردم بهش اجازه دادم ب.وسه ی عاشقانمون رو عمیق تر کنه ، میخواستم طعم عجیب و جادو کننده ل.ب هاش رو برای همیشه نگه دارم …. میخواستم خوشبختی کوتاهم رو برای همیشه توی ذهنم نگه دارم ! نمیخواستم یادم بره من یه روزایی تنها دلیل زندگیم قاتل پدرم بود … فردا از اینجا میرفتم برای همیشه

دیگه مجازاتی برای قاتل پدرم نمیخواستم !

معذرت میخوام بابا ولی نمیتونم …

صورتم رو پایین تر بردم گردنم رو خم کردم و بو.سه های آرومی روی گردن ییشینگ زدم دستم رو روی سی.نش فشار دادم تا روی تخت دراز بکشه ، همینکارو کرد ، ییشینگ دستم رو گرفت و نگاهم داشت

لی : میشه گریه نکنی ؟ اینجوری نمیتونم …

اشکام رو پاک کردم و لبخند زدم : آره

بازوهام رو محکم گرفت و منو روی خودش کشید و به ل.ب هام حمله ور شد و بعد خودش رو روم کشید و مثل همیشه مثل همه ی شب های خوبمون ییشینگ بود که همه ی منو مال خودش کرد ….

سرش روی بازوم بود و خوابش برده بود وقتایی که میخوابید عاشق این بودم که ببو.سمش بو.سه آرومی روی ل.بش زدم … روی گونه هاش … روی چشم های بستش … روی موهای حالت دارش که الان به خاطر عرقی که کرده بود تقریبا فر شده بود . نزدیک های صبح بود بلند شدم لباس هامو از پایین تخت برداشتم و تنم کردم سا.کم رو از توی کمد بیرون کشیدم ییشینگ رو نگاه کردم و اشک هام بی اختیار ریختن

سوهو : ییشینگ نمیدونم من باید متاسف باشم یا تو به خاطر بلایی که سر خانوادم اومده ، ولی متاسفم که اینجوری تنهات میذارم ! متاسفم ییشینگ .

خیلی اروم از اتاق بیرون رفتم خونه تاریک بود هنوز هوا روشن نشده بود و کسی بیدار نشده بود  برای همین تونستم راحت از خونه بیرون برم خونه ای که جز ییشینگ از همه ی آدم هاش میترسیدم و متنفر بودم ، حس آزادی داشتم . یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه سهون من دیگه به کسی اعتماد نداشتم هیچ کسی حتی سهون ولی فعلا جایی رو نداشتم تنها جایی که میتونستم پناه ببرم اونجا بود . زنگ خونش رو زدم فکر میکردم خواب باشه ولی به چند ثانیه نکشید که در رو باز کرد رفتم بالا سهون دم در منتظرم بود با دیدنم نفس راحتی کشید

سهون : خیلی نگرانت شدم

دستاش رو دورم حلقه کرد و منو محکم توی بغلش کشید .

سهون : دیگه هیچ جای نگرانی ای نیست من کنارتم سوهو ، حالت خوبه ؟

حالم تعریفی نداشت انقدر که حتی نمیتونستم جواب سوال هاشو بدم فکر کنم از قرمزی چشم هام فهمیده بود چقدر گریه کردم برای همین دیگه سوالی نکرد و منو برد سمت اتاقش

سهون : معلومه دیشب رو کلا نخوابیدی اینجا بخواب !

رفتم روی تخت تا بخوابم و زندگی جدیدم رو شروع کنم با یه ادم غیر قابل اعتماد دیگه ، تو همون دنیای بی رحم و غیر قابل اعتماد قبلی …  

“چان”

صبح دیر از خواب بیدار شدم دیشب انقدر فکرم درگیر دی او بود که نتونستم خوب بخوابم به خاطر همین بیخیال سرکار رفتن شدم . از اتاق بیرون رفتم بوی نیمرو کل خونه رو برداشته بود دی او توی سالن بود پشتش به من بود و بیرون رو تماشا میکرد

دی او : صبح بخیر چانیول صبحونه روی میزه !

میز صبحونه رو نگاه کردم و پشت میز نشستم

چان : خودت چی ؟

 دی او آه کشید : اشتها ندارم

برگشت و لبخند بی جونی بهم زد : وقتی صبحونت رو خوردی برای من وقت داری ؟

خندیدم : همیشه برای تو وقت دارم ! حالا میخوای چیکار کنیم ؟

دی او : بریم اداره پلیس دیگه نمیخوام بیشتر از این توی زندگیم شکست بخورم باید شروع کنم به درست کردن اشتباه هام مقصر همه ی اتفاق ها خودمم …

از خوشحالی نمیدونستم باید چیکار کنم لیوان شیرم رو یک جا سر کشیدم و از پشت میز بلند شدم

چان : من میرم حاضر شم

دی او خندید : صبحونت رو بخور

چان : بعدا …

ولی دی او نذاشت حرفم رو ادامه بدم اومد و از پشت لباسم رو گرفت و منو سمت میز کشید و غر میزد : از صبح زود بلند شدم و این صبحونه رو آماده کردم تا لقمه اخرش رو باید بخوری

منو سر میز نشوند و خودش دست به سینه بالا سرم وایساد چهرش جدی بود ولی ته چشم هاش یه خنده و شیطنت خاصی بود که بهم انرژی میداد خندیدم و شروع کردم صبحونه رو تا لقمه اخر خوردم بینش هم چند تا لقمه رو بزور توی دهن دی او گذاشتم ،وقتی تموم شد  بالاخره دی او اجازه داد بلند شم

دی او : حالا میتونی اماده شی

اینو گفت و از دستم فرار کرد دوید و رفت داخل اتاق کای . از خوشحالی خندیدم دستی توی موهام کشیدم باورم نمیشد این خود دی او باشه ، شده بود همون دی اوی قبلی شاید هم همش ظاهر بود ولی همینم برای شروع کافی بود رفتم داخل اتاقم اماده شم که دره اتاقم زده شد

دی او : چان …

چان : بیا تو

دی او درو باز کرد جلوی آیینه داشتم موهای نیمه بلند و به هم ریختم رو میبستم ،دی او دستم رو گرفت و کشیدم بیرون اتاق منم حرفی نزدم و با کنجکاوی دنبالش رفتم تا بفهمم چیکار میکنه . منو برد سمت تراس یه صندلی اونجا بود

دی او : میخوام موهات رو کوتاه کنم

قیافه پوکر به خودم گرفتم : چرا ؟

قیافه دی او از من بدتر بود : خب خیلی بیریخت شدی میخوام بشی همون چان قبلی .

دستم رو توی موهام کشیدم : اولا که نمیخوام تغییرش بدم دوما بخوامم میرم آرایشگاه موهام رو دست تو نمیدم !

دی او اخم وحشتناکی کرد : من خیلی هم خوب بلدم موهات رو کوتاه کنم !!

دست به سینه وایسادم : فکر نکن من استایل تو و موهای کوتاهت رو میپسندم من موهام رو دست هر کسی نمیدم

دی او لگد محکمی به پام زد که اخ گفتم : هر چیه الان از موهای تو بهتره کفریم نکن چان فقط بشین اینجا .

آروم خندیدم و نشستم برام مهم نبود،  فقط واقعا دلم میخواست دی او برام کوتاهشون کنه . دی او از روی رضایت خندید یه پیشبند رو دور گردنم بست اب پاش و قیچی رو دستش گرفت و شروع کرد به کوتاه کردن موهام … هوا خیلی خوب بود منظره رو به رو لذت بخش بود و دی او که پشتم بود و دستش به موهام میخورد و نفسش به بدنم برام از همه چی لذت بخش تر بود . کاش هرشب که میخوابیدم موهام بلند میشد و صبح دی او برام کوتاهشون میکرد .

موهام روی زمین ریخت موهایی که از غم دوری و نداشتن دی او بلند شده بود ،یعنی همه ی دوری هام تموم شد ؟

 دی او آیینه رو جلوی صورتم گرفت صورت خندون خودش هم توی آیینه بود دستش رو روی سرم کشید

دی او : حالا شدی همون چانیول قبلی … همونی که روز اولی که دیدمش خیلی جذاب بود و مهربون !

خندیدم : یادم نمیاد اون روز منو نگاه کرده باشی

دی او که متوجه تیکه ای که انداختم شد لبخند غمناکی زد

دستش رو توی دستم کشیدم و دستاش رو دور گردنم حلقه کردم ، منتظر هر واکنشی از دی او بودم ولی کاری نکرد فقط لبخند زد و گذاشت از کنارم بودنش لذت ببرم

میدونم خودخواهیه ولی کیم کای میشه برنگردی ؟ هیچ وقت برنگرد …

با دی او رفتیم سمت اداره پلیس ، دی او اونجا همه چیز رو توضیح داد اسم و مشخصات کامل کای و چن رو گفت ، نمیتونستم به خودم دروغ بگم از لو دادن کای خوشحال نمیشدم ولی اون که رفته بود و دی او الان توی خطر بود پس باید فقط به دی او فکر میکردم . بیرون اتاق پاهام رو تند تند تکون میدادم یعنی چی میشد ؟ نکنه دی او بازم باید میرفت بازداشتگاه یا زندان ؟

دی او از اتاق بیرون اومد جلوم وایساد و لبخند زد : چان

سریع پریدم هوا و نگاهش کردم : چی شد ؟

دی او لبخند محکمی بهم زد : همش سه ماهه میشه منتظرم بمونی ؟ میدونی دلم میخواد وقتی میام بیرون یکی منتظرم باشه و توی ذهنم اون یه نفر فقط تویی چان

حرف هاش برام مسخره بود نمیتونستم قبول کنم

چان : هیچ راهی نداره ؟

دی او قاطعانه جواب داد : نه !

همون موقع افسر اومد بیرون دویدم سمتش : هیچ راهی نداره دی او بیرون بمونه ؟ جریمه ؟ سندی که دادم …

افسر لبخند زد : به خودش هم گفتم میتونه با جریمه تمومش کنه چون همکاری بزرگی با پلیس کرده

دی او بازوم رو از پشت محکم گرفت : نمیخوام چانیول

دستم رو محکم تکون دادم و دستش از دستم جدا شد و افتاد : حرف بیخود نزن نمیخوام بذارم حتی یه روز هم تو چنین محیطی بمونی . دیگه نمیخوام تنهات بذارم .

اشک تو چشم هاش جمع شد : ولی من انقدر ندارم که بهت برگردونم چان ! من هیچی ندارم میفهمی ؟

برگشتم سمتش بازو هاش رو محکم گرفتم : میخوای بهم برش گردونی ؟

دی او تند تند سرش رو تکون داد

چان: فقط کنارم بمون و دیگه تنهام نذار … هیچ جوره ، من نمیتونم تحمل کنم سه ماه نباشی میخوام هر روزم مثل امروز صبح باشه !

اشک دی او ریخت

چان : میتونی ؟

بازم دی او تند تند سرش رو تکون داد و بین گریش لبخند آرومی زد : میتونم چان میتونم …

با انگشتم اشکش رو پاک کردم : پس برو توی ماشین منتظرم بمون تا برگردم .

Print Friendly

80 Responses

  1. جانسوش عالیه واقعا ممنون از فیکت منتظر ادامه اش هستم ز خیلی ببخشیى کیبورىم خراب بود کامنتم نامفهوم دوباره فرستادم بیانه

  2. ععررررررر اسرااااایییی اومدیی؟ میس یو ماچ بیبی…. نهه نههه توروخدا بگو سولیش نابود نمیشههه… نمیخوام اینجور بشه… وای خیلی با احساس و قشنگ نوشتی.. گریه م گرفت جدا

    • سلام عزیزم دلم بعله اومدم
      منم خیلی خیلی دلم تنگ شده بود ^^
      منم امیدوارم سولی چیزیش نشه لی ناراحت نشه sad(( خخخ ^^
      خوشحالم که حسم بهت منتقل شد عزیزم ببخشید اگه ناراحتت کرد
      ممنونم خوندی

      • واااایی تو عشق منی عزیزم… قلمت محشرهههه از بترین فیکای سولی که خوندم.. یکی فیک تو یکی هم طلسم محشر بووودننننن…. خواهش میکنم وظیفه ما خواننده هاست

  3. واییییی اسرا جونمممم اومدییییی
    عای میسد یو سو ماچTT
    امیدوارم زود خوووووب شی♥
    این قسمت هم عاااالی بود♥
    راسی…خیلی هم دوست میدارم♥

    • سلام عزیزم دلم
      منم خییییییییلی دلم تنگ شه بود براتون ^^
      خوشحالم که دوست داشتی
      لاویااااا خیلی خیلی
      ممنونم که خوندی

  4. ای وای چرا انقدر کم برات نظر گزاشتن؟؟؟خواننده هات کجان؟؟؟فک کنم گمت کردن
    این قسمتم عااااااااااااالی بود از روابطه چانسو خوشم اومد دارن باهم خوب میشنننننننننن

    • دیگه خیلی دیر اومدم خیلی هاشون نفهمیدن خیلی ها هم رفتن مدرسه نت ندارن متاسفانه sad( ولی همینا هم خیلی خوشحالم کرد خداروشکر ^^ خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
      ممنونم که خوندی ^^

  5. من این فیک رو خیلیییییییییییی میدوست@_@
    چانسو خیلی میدوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت
    نویسنده رو خیلی میدوستتتتتتتتتتتتتت

  6. دیگه کم کم داشت یادم میرفت همه چی خوب شد اومدیییی این قسمتو که خوندم میخوام برم دوباره از اول بخونمش چون من عاشقه این فیکم*_*
    چانسووووووووووووووووووووومممممممممممممممم

  7. دیوونه ی این فیکم من عااااااااااااااشقه چانسو هستم چرا نبودی عزیزم؟؟؟حالت بهتر شد؟؟
    انشالا که همیشه سالم و موفق باشیییییییی ما همیشه دعات میکنیم چون تو برامون چانسو نوشتی و اولین نفر بودی هیچوقت یادمون نمیره^^
    راستی هنوزم تو فکره فیکای بیشتر ازکاپله چانسو که تک کاپله باشه هستی عزیزم؟؟

    • خوشحالم دوسش داری ^^ عزیزم عمل بینی داشتم ولی خب فقط زیبایی نبود خون دماغ های شدید داشتم حالت درمانی داشت عملم … یه ماهی اصلا نتونستم بیام ببخشید منتظر موندین .
      مرسی عزیزم دلم خیلی خوشحالم که چانسو شیپر هارو خوشحال کردم smile
      اره صد البته یه مینی فیک فقط چانسو که بعد این میذارم منتظر باشید ^^

  8. مرررررررررسی ، چقدر الان خوشحالم که قسمت جدیدشو میبینم ، یوووهووووو
    خیلی قشنگ بود ، ایشالا توی درسا هم موفق باشی

  9. مررررسی. خوش برگشتی فرزندم.
    عالی بود. دلم خیلی تنگ شده بود.
    الهی، سوهو. بیچاره، نه راه پس داره، نه راه پیش! من نگرانشم. سهون اصلا ابدا قابل اعتماد نیس. هنوزم شک دارم که درمورد بابای لی راستشو گفته باشه!
    لی بدبخت. تازه این عصبانیتای یهوییش بخاطر حضور سوهو، داشت بهتر میشد! الان که سوهو، انقد یه دفعه ای ترکش کرد، بدتر از قبل میشه بچم. عرررررر.
    وای. باورم نمییییییشه. کیونگ چه یهویی خوب شد؟ ای جانم. وای، خدا رو شکر. درسته سولی و ترکوندی! ولی خوبه حداقل چانسو داره اوکی میشه.
    از اونجا که چانیول گفت کاش هر روز موهام بلند میشد تا دی او برام کوتاهش کنه خیلی خوشم اومد. و همینطور، اونجا که گفت، ببخشید کیم. کای، ولی میشه برنگردی؟ هیچوقت برنگرد!
    خسته نباشی.
    منتظر ادامش هستم.
    فایتینگ

    • اره خب معلوم نیست اصلا راست گفته یا نه … لی دوباره وحشی میشود :/
      حال و هوای دی او قسمت بعد بهتر توضیح داده میشه که دقیقا چی توی ذهن و قلبشه ^^
      یکی رو میترکونم اون یکی رو درست میکنم دلتون خوش باشه حداقل خخخخ
      خیلی خوشحالم که دوستش داشتی ممنونم که اومدی و خوندی منم خیلی دلم تنگ شده بود ^^

    • راستی بزار باهات همدردی کنم چینگوو منم امسال باید واسه کنکور ارشد بخونمم????
      اصن تو یه وضع بلاتکلیفی به سر میبرم نمیدونم از کجا شرو کنم انقد درسا زیاده
      کاملن درکت میکنم

    • خوب گفتی مغزش فرمون داد خخخخخ عقلش اومد سر جاش :/
      واااای ایشالا تو هم موفق باشی و بهترین نتیچه رو بگیری رشتت چیه ؟
      اره واقعا خیلی سخته منم مث چی موندم نمیدونم چیکار کنم

    • ممنونم که خوندی ^^
      اره معلوم نیست …
      دی او داره تلاشش میکنه الان درونش واقعا براش سخته قسمت بعد بشتر توضیح داده میشه smile

  10. چاااااانی عزییییییزم! یعنی ادم هر کاری کنه بازم دوسش داره! خیلی هم دوسش داره!
    سهون خیلی اب زیرکاهه! قشنگ پرید وسط سولی.هونهو هم خوبه ها ولی خب تا وقتی سولی هست چه نیازی به هونهو هست!
    مررررررسی اجی خیلی دلم تنگ شده بود! خسته نباشید❤❤❤

    • مخصوصا این شخصیت چان واقعا دوست داشتنیه ^^
      شایدم سهون هم خوب باشه هنوز که معلوم نیست خخخ
      بعله سولی یه چیز دیگست ^^
      منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود ممنونم که خوندی .

  11. ایییییی جوووونم چااانسووووو قربونش برم دیو کوچولوی من چقدر قشنگ موهاشو کوتاه کرد نفس منهههههههه مرسیییی گلم خوشحالم که خوب شدی

  12. وای عالی بودددددددد چانسوووووووووووووووووو عاشقشم من میمیرم برای چانسو زندگیمه چه خوب شد اومدی تورو خدا بمون نروووووووووو
    کاپلای این فیک خیلی خوبن دیگه کاپل به نظرم اضاف نشه بهتره چون چند کاپلی که بشه به نظرم جذابیته فیکو میگیره بعضی چیزا مجهول بمونن قشنگ تره
    چانسو و سولی خوبههههههه

    • نمیرم عزیزم مگه اینکه دوباره یه بلایی سر خودم بیارم خخخ
      منم میمیرم برا چانسو داریم بهتر از چانسو اصن ؟؟؟
      اضافه نشه عزیزم خیالت راحت smile
      ممنونم که خوندی ^^

  13. اخجون برگشتی smile)))
    اخییی لی اگه بفهمه سوهو رفته داغون میشه از سهون خوشم نمیاد لی اگه بفهمه پیشه سهونه قاطی میکنه هیچ دوست دیگه ای نداشت حالا بره پیش اون
    من میدونم همین که اوضاع چانسو خوب شه کای میاد به قصد ترکوندن چانسو هرچند دیگه تا اون موقع فک کنم دی او عاشق چانیه ولی بازم حرص چانو در میاره کاش اصن برنگرده

    • مرسی که اومدی بخونی ^^
      اصلا موندم غصه که چجوری ناراحتی های لی رو بنویسم خیلی سخته برام sad((
      واقعا هم اگه بیاد اعصاب خوردیه خخخ به زودی معلوم میشه خیلی نمونده
      ممنونم خوندی

    • کایبک فک کنم دیگه خیلی پرت بشه خخخ
      ممنونم خوندی عزیز دلم ^^
      بابت کای هم من خودم عاشق کایم ولی خب فیکه دیگه ببخشید smile

  14. اشک شووووخخخخخخ????????
    عررررر سوهوووووو?
    اقا این سهون ی جوریههه??
    لی?
    سوهوووووو???
    آقا سولی دود شددددددد
    چانسو شروع شد?
    مرسی و خسته مباشی??

    • یکی رو خراب میکنم اون یکی رو درست میکنم خخخ
      به زودی تکلیف سهون هم روشن میشه خخخ
      ممنونم که منتظر بودی و نظر دادی ^^

  15. سلام
    عالی بود گلممممم
    خوشحالم برگشتی
    منم کارم زیاده سخت میام نت
    بیچاره سوهو چقدر براش سخته??
    بیچاره لی دیوونه میشه????
    سهون که هنوزم بو میده?بوی لی باز بهتره?
    چانسوووووووو دوس?موفق باشی??

  16. چقدر دلم برای خودتو فیکت تنگ بودددددددد چانسومممممممممممممم*———–*خوشحالم حالت خوب شدو برگشتیییییییییییی
    من واقعا دلم تنگ بود
    الانم هرکار میکنم نمیتونم نظر بزارم سایت خیلی بده شدهsad
    نه استیکر داره نه کامنت میشه درست گزاشت باز قبلا بهتر بود
    الان اصلا سندش نمیاد
    الانم که میبینم اصلا نمیتونم لایک کنم=/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *