هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Breathless ep 19

سلام مهربونا … بفرمایید ادامه

با عرض پوزش شرمندم :((

نمیتونستم برم و بابام رو ببینم انقدر از دستشون شاکی بودم که حد نداشت شاید من اشتباه کردم ولی من رو تنها گذاشتن

دی او : نمیخوام چان من بهشون احتیاجی ندارم اون موقع که میخواستم باشن نبودن

چان : یادت نره که تو هم اشتباه کردی دی او پس بچه بازی در نیار تو باید همه چیزو بین خودتون درست کنی نمیتونی تا آخد عمرت تنها باشی

این جمله چان ترس رو توی دلم انداخت منظورش چی بود ؟ تنها ؟ سرم رو تکون دادم و با اعتماد گفتم : من تنها نیستم تو هستی !!

چان لبخند گرمی بهم زد : معلومه که من هستم ولی من فقط به یه شرطی هستم اونم بودن خانوادته .

یذره چان رو نگاه کردم و دیگه چیزی نگفتم درو باز کردم و پیاده شدم چان هم خندید و پیاده شد

دی او : اگه قبولم نکنن چی ؟

چان : من قبلا باهاشون حرف زدم اونا از خداشونه تو پسرشونی هیچ وقت تورو پس نمیزنن

اخم کردم بهش : چان چرا من از هیچ کدوم از کارای تو خبر ندارم ؟؟

چان : بریم حرف نزن !!

چان درو زد من هنوزم داشتم با اخم نگاش میکردم ولی چان میخندید و اهمیت نمیداد ! تا در باز شد مامانم پشت در بود تا منو دید اشک هاش مثل سیل جاری شد … درسته این مدت انقدر سختی کشیدم که دلتنگی یادم رفته بود و حتی دوست نداشتم مامانم توی اون شرایط منو ببینه ولی وقتی الان دیدمش اونم با اون اشک ها حس میکردم قلبم داره از جاش میکنه جلو رفتم و محکم توی بغلم کشیدمش و دستام رو دور بدنش حلقه کردم …

……………………….

“چان”

همه چیز اون شب به خوبی گذشت با زمینه سازی ای که قبلا کرده بودم خداروشکر دعوایی نشد و خانواده دی او گذشتش رو حتی به روش نیاوردن چون میدونستن که پشیمونه و خودشون هم اشتباه کردن .بعد از خونه پدر دی او برگشتیم خونه خیلی ازش خواستن که اونجا بمونه ، منم مشکلی نداشتم یک شب رو بمونه ولی فقط یک شب … دلم میخواست همیشه پیش من زندگی کنه نمیدونم دی او چیرو انتخاب میکرد موندن اونجا یا پیش من رو ولی هرچی بود من نمیتونستم بهش زور بگم … ولی اونشب دی او با انتخاب خودش اومد پیش من و گفت که چون همه وسایل هاش خونه منه نمیتونه اونجا بمونه.

سوار ماشین بودیم و سکوت بدی تو ماشین بود دی او لبخند آرومی زد

دی او : چرا حس میکنم پشیمونی ؟ از اینکه منو اوردی اینجا ؟

بعدش خندید باعث شد منم خندم بگیره الان واقعا پشیمون بودم

چان : راستش رو بگم ؟

دی او : اره

چان : پشیمونم چون اینجوری دیگه شبا باهم تو یه خونه نیستیم!

دی او بازم خندید : کی گفته من میخوام برم ؟ لباس و وسایل همش بهونه بود من دلم میخواد بمونم پیش تو البته اگه تو بخوای.

ماشین رو زدم کنار چرخیدم سمتش تا راحت تر صورتش رو ببینم

چان : معلومه که میخوام … دلم میخواد تا اخر عمرم تو اون خونه کنارم بمونی.

دی او لبخند زد و خودش رو توی بغلم کشید : چان معذرت میخوام بابت همه ی اذیت هام معذرت میخوام

چان : هیس هیچی نگو

دی او سرش رو که روی سینم بود بلند کرد و به صورتم زل زده بود نمیتونستم انکار کنم دلم میخواست عمیقا بب.وسمش ولی جرئتش رو نداشتم ! نمیدونستم دی او میتونه یا نه ، به ل.ب های پهنش زل زده بودم و تماشاش میکردم دستم رو بالا اوردم و انگشت شصتم رو اروم روی ل.بش کشیدم دی او دستاش رو دور گردنم حلقه کرد خودش رو بالاتر کشید و بو.سع آرومی روی ل.بام زد ، برام مث یه اجازه بود که بتونم به ارزوم برسم بو.سه رو عمیق کردم و دی او رو محکم به خودم چسبوندم . ل.ب هاش رو بین ل.ب هام کشیدم و زب.ونم رو داخل دهنش فرستادم و همه جای دهنش رو با ز.بونم گشتم دی او اروم ناله کرد و محکم تر بهم چسبید

اروم ازش جدا شدم

چان : عاشقتم … حس میکنم دارم خواب میبینم !

دی او خندید و اروم لپم رو کشید و لپم رو بوسید

دی او : بیداری چان…

دستش رو توی دستم گرفتم : دی او جواب این سؤالم رو بده و خلاصم کن … بعد این همه سختی راحتم کن!

دی او با دقت نگاهم میکرد و منتظر بود که سؤالم رو بپرسم

چان : من عاشقتم خودتم میدونی چقدر سر دوست داشتنت سختی کشیدم ، چجوری میخوای پیشم بمونی ؟ اینجوری که حتی اگه کای هم برگرده بگه متاسفه و میخواد جبران کنه کنار من میمونی ؟ اینجوری که حتی اگه خیلی های دیگه بخوان بیام توی زندگیت تو همرو پس میزنی چون من برات کافیم ؟

دی او از روی خوشحالی و رضایت لبخند پهنی زد و سرش رو تکون داد حتی یه لحظه هم برای جوابش فکر نکرد  : اره چان همینجوری … همرو پس میزنم تو برام کافی ای چانیول !

محکم بغلش کردم انقدر سفت که تمام دلتنگی های این مدت تموم شه انقدر محکم که هیچ فاصله ای بینمون نباشه .

………………

“دی او “

صبح بود که از خواب بیدار شدم میتونم بگم خنده دار ترین حالت زندگیم رو داشتم ، من وسط تخت ولو بودم با یه لباس ز.یر :/ دورم روی تخت پر بود از کتاب های شیمی مختلف از مک موری گرفته تا وست و هالر … و چان دم در اتاق بود و یه گوشی دستش بود و داشت ازم فیلم برداری میکرد و میخندید

دی او : اینجا چه خبره چان ؟

خندیدم نشستم روی تخت و دست روی موهام کشیدم یکی یکی کتاب هارو برمیداشتم و نگاه میکردم

دی او : من که دیگه درس نمیخونم چان

چان خندید : برای همین خریدمش برای اینکه درس بخونی دوباره شروع کنی و دانشگاه قبول بشی تا کی میخوای ولو شی تو این اتاق و تخت ؟؟

با تعجب نگاش میکردم واقعا هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم . چان دوربین رو قطع کرد و کنارم نشست

چان : واکنشت وقتی بیدار شدی خیلی بانمک بود !

 لپم رو کشید

چان : میخوام شروع کنی درس بخونی باید دوباره قبول بشی همون دانشگاهی که قبلا میرفتی

دی او: چان من…

خواستم بگم دیگه نمیتونم که چان اجازه نداد

چان: تو میتونی من کمکت میکنم خب ؟ واقعا میخوام دوباره بشی همون دی او قبلی من فقط اونو میخوام دی اویی که برام قابل ستایش بود

یه لحظه ترسیدم ینی الان من دیگه چیز جذابی برای چان نداشتم ، میخواستم مثل قبل براش قابل ستایش باشم نمیخواستم از دوست داشتنش کم بشه پس باید تلاشم رو میکردم .

دی او : میشم همون ، چان تلاشم رو میکنم

اینو که گفتم چان خندید و عین وحشی ها روم پرید و منو توی بغلش کشید و تقریبا یه جورایی زیرش له شدم :/

دی او : وحشی

چان : تا وقتی شبا لخت میخوابی همینه منم وحشی میشم !

خندیدم بغلش کردم و محکم لپش رو بو.س کردم

دی او : ممنونم چان مرسی که هستی

چان بو.سه هاش رو روی گردنم زد خیلی نرم و دلنشین بود منم لبخند میزدم و به سقف خیره بودم ، سریع از جاش بلند شد میدونستم چی دلش میخواد خودمم دلم میخواست که کنار هم باشیم ولی حس میکردم فعلا نمیشه ! چان از اتاق بیرون رفت و داد زد

چان : بیا صبحونت رو بخور!

دی او : باشه چانی ^^

………………………………………….

“ییشینگ”

دوباره روز های گند خونمون شروع شد انقدر بی اعصاب بودم که حتی مامانم جرئت نداشت در اتاقم رو باز کنه یه روزی میشد که چیزی نخورده بودم و تنها کارم زنگ زدن به سوهو بود باورم نمیشد جوابم رو نده فکرشم نمیکردم ، باید یه کاری میکردم اینجوری نمیشد دوباره رفتم جلوی دفتر سهون ولی ایندفه خودم رو نشون ندادم اونور خیابون انقدر توی ماشین نشستم و به در ساختمون خیره شدم تا بالاخره سهون با ماشینش از پارکینگ بیرون اومد

لی : بچه سوسول حالتو میگیرم …

راه افتادم دنبالش با فاصله دنبالش میرفتم  نمیخواستم بدونه و از دستم در بره حس میکردم میره پیش سوهو الانم نره بالاخره یه روز میره تا آخر عمرم شده دنبالش میرفتم تا به سوهو برسم ، باید خودش بهم میگفت دیگه منو نمیخواد فقط در اون صورت ولش میکردم. تا دم خونش رسدیدم ته کوچه ماشینم رو پارک کردم یه بالش زیر گردنم که عصبی شده بود و درد میکرد گذاشتم و منتظر نسشتم تا بالاخره یه اتفاقی بیفته حدس میزدم شاید بیرون بیاد و بره جایی که سوهو بود .

……………………………………

“سوهو”

چند ساعتی بود که نشسته بودم و اس ام اس های ییشینگ رو تو این یه مدت رو نگاه میکردم ، دلم براش پر میکشید واقعا دلم براش تنگ شده بود ولی دلم و قلبم رو لعنت میکردم من چطور میتونستم دلم برای چنین آدمی تنگ بشه ؟ کسی که باباش پدرم رو کشته … کسی که همه ی اموال بابام دسته اون و خانوادشه …

همون موقع در باز شد و سهون از سرکار رسید

سهون : من رسیدم سوهو خونه ای ؟

سوهو : سلام آره جایی رو هم دارم که برم ؟وسایل های دفتر رو جمع کردی ؟

سهون لبخند زد : آره فردا میریم دفتر جدید تو هم باهام بیا شاید حال و هوات عوض بشه فکر نکنی میخوام ازت کار بکشم ها فقط دوست دارم کنارم باشی دفتر جدیدم رو ببینی .

سهون میخندید معلوم بود سرحاله و میخواد حال و هوای منو عوض کنه ولی هیچ چیزی جز ییشینگ حال منو خوب نمیکرد یه لبخند زورکی بهش زدم

سوهو : باشه باهات میام

سهون هنوز لباس هاشم درنیاورده بود رفت و آشغال هارو برداشت تا دم در بذاره حس میکردم واقعا ادم بی مصرفی ام … همیشه همین بودم بلند شدم

سوهو : من میبرم تو لباس هاتو عوض کن

سهون : نمیخوام اذیت شی

سوهو : خوبم

آشغال هارو از دستش گرفتم و رفتم پایین یذره پایین رفتم کوچه رو تا به سطل برسم و اشغال هارو اونجا بندازم ولی از صدایی که شنیدم خشکم زد

……………………………..

“ییشینگ “

باورم نمیشد اون سوهو بود ، سوهو بود که از خونه بیرون اومد … چی داشتم میدیدم اون خونه ی سهون بود ؟ اینجوری منو ول کرده بود که بره خونه سهون ؟

لی : تو سوهوی من نیستی …

سوهو چند ثانیه خشکش زد و بعد آروم برگشت سمتم چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم ، از ضعیف بودن بیزار بودم دلم میخواست اونجوری که با بقیه مثل سنگم اونجوری که سر بقیه داد میزنم سر سوهو هم داد بزنم باهاش دعوا کنم ، ولی وقتی چشمم به چشم هاش میخورد دل نازک تر از این حرف ها میشدم انقدر دل نازک میشدم که حتی بخوام حرف بزنم چشم هامو از چشم هاش برداشتم و به آسمون دادم و اشکم ریخت

لی: نامرد …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 25 نظر 27 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
مهتاب
مهمان

بو.سه ی چانسوش خیلی خوب بود عرررررررر تورو خدا زودتر آپ کن

Soha
مهمان

مرسی .
اسرا جون دی او تو مکالمه شون خیلی چان میگه.
در کل تنکس بیبی.فایتینگ

فاعزه
مهمان

وای واییییییییییی چانسوووووووووششششششش پودر میکنه آدمو خیلی خوب بود خیلیییییییی ممنون گلم
هنوز تو حسه بو///سشونم
بو///سه ی چانسو
وای ل//بای چانیولم با ل///بای کیونگ

sanaz
مهمان

mc golm kheyli awli bod
ki//ss chansoo ro luvidam
khoda kone sulay baham khob shan

نگین
مهمان

بلخره بو//سیدشششششش هورااااااااااا چانسوووووو ایز ریللللللللل
تورو خدا زودتر قسمت بعدو بزار حالا که حساس شده
سایت خراب بود نظرا کم شده
تورو خداااااااااا

fatho
مهمان

روال فیک برعکسه اونموقع که سولی خوب بود کایسو خوب نبود حالا هم که چانسو خوبه سولی خوب نیست!
عرررررررررررررررررررررررررررردلم خیلی برا لی میسوزه گریه ام گرفت بیچاره ییشینگم

سارینا
مهمان

بازم مرسی اسرایییییییییییی عاشقه چانسوام من

سارینا
مهمان

خدارو شکر سایت درست شد نمیشد نظر گزاشت اصلا
کاش استیکرم میزاشتن

سارینا
مهمان

وای من خیلییییییییییی برای چانسو خوشحالم چقدر بو///سشون به دلم نشست:(
خوشگلای گوگولممممممممممم با هم خوب شدن
تورو خدا زودتر ادامشم بزار یادمون میرههههههههههه

Ava
مهمان

الهی شینگ شینگمممم
چانسو 😍😍😍

ghazal
مهمان

وای نمیدونم برای چانسو خوشحال باشم یا برای سولی بگریمTT
خیلی فقط کاشت زودتر قسمتهارو بزاری

Raha
مهمان

ای جان لی :( عاغا زود به زود اپ کن :( ممنون ❤

#######
مهمان
Su1Lay10
مهمان

واااای اسرایی فدات شم که انقد احساسی مینوسییییییی…. لییی من…. اخی سوهو رو تو اونجور موقعیت دید…. وایی بازم عر زدممم…. عاشقتم مرررسی و خسته نباشی نفسی

wpDiscuz