اینم از قسمت اول ^^

کاپل : سولی/چانسو

 

 

 

“راستی بچه ها ببخشید اگه کلماتی به کار برده میشه که دور از ادبه خخخ”

بچه ها شاید قسمت اول این داستان براتون آشنا باشه قسمت اول رو قبلا جایی گذاشته بودم که نشد ادامه بدم ولی موضوع داستان به کلی تغییر کرده ^^

ببخشید دیر شد میخواستم از اول ماه رمضون بذارمش ولی روزه بودم و توان انجام هیچ کاری رو نداشتم …

این داستان اولش ممکنه ساده به نظر برسه ولی منتظر اتفاق های زیادی باشید ^^

ممنون از استقبال بی نظیر از تیزر !

…………………………………………………………………………………………….

-: جونگین میتونی رعایت حالش رو بکنی ؟ اینجوری نیست که همه مثل تو خوش باشن ، یه روزی مشکلی میاد سر راهت که میفهمی همیشه نمیشه اینجوری خوش زندگی کرد

سرم رو تکون دادم مسخره بود چرا انقدر زندگی رو سخت میگرفت ؟؟اون پسره یه اسکل بیشتر نبود که ولش کرده بود حالا میخواست به خاطر این موضوع خودش رو بکشه و توی اتاق زندانی کنه … آهی کشیدم و آب میوم رو سر کشیدم ، مامانم همچنان داشت باهام حرف میزد ولی من حتی یه کلمه هم نمیشنیدم اصلا حوصله ی این حرف های مسخره رو نداشتم ، گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن چانی بود گوشی رو برداشتم

-چانی سلام J

چانی داشت با یه مشتری چونه میزد و بینش منو فحش میداد : عوضی میشه بلند شی بیای اینجا ؟؟ نزدیک سال نو میدونی که چه خبر میشه اینجا

سرم رو تند تند تکون دادم و بلند شدم : اروم بگیر چانی دارم میام

چانی : میخوام زود ببینمت واگرنه میکشمت

گوشی رو قطع کردم کولم رو پشتم انداختم و راه افتادم سمت فروشگاه ، چانی دوست دوران دبیرستانم بود از اون موقع ما همیشه با هم بودیم وقتی هم که دوتایی بیخیال دانشگاه شدیم تصمیم گرفتیم با هم توی یه فروشگاه بزرگ یه مغازه بزنیم ، میشه گفت فقط یه سرگرمی برای فرار از بیکاری بود چون ما تو خانواده هایی بودیم که هر چی میخواستیم همیشه داشتیم … منو چانی از اون موقع که خودمون رو شناختیم از پسر ها خوشمون میومد ولی خب چیزی بود که همیشه از خانوادم پنهونش کرده بودم و میدونستم اگه بگم بیشتر از اینا از من نا راضی میشن . من پسری نبودم که بخوان ازم راضی باشن . خندم گرفت خودمم میدونستم چه مزخرفی براشون هستم  …اوووم من فقط یه خواهر دارم که اونم تازه از یه پسر عوضی شکست عشقی خورده و مدام داره غصه اونو میخوره … منو چانی یه دوست دیگه هم داریم ، ییشینگ ، جانگ ییشینگ … بعد از دبیرستان باهاش آشنا شدیم و حالا شده دوست صمیمی ما ، تازه از چین به خاطر کار پدرش به کره اومده بود که برای خرید اومد فروشگاه ما و اونجا همو دیدیم و اینجوری با هم آشنا شدیم و به یه دوستی محکم ختم شد . ییشینگ کلا پسره راحتی بود چون فرهنگ چینی ها با ما فرق های زیادی داشت و خیلی از چیزا که از نظر ما بد و زشت میومد برای ییشینگ اهمتی نداشت … به خاطر سختی اسمش بعضی اوقات به انتخاب خودش لی صداش میزدیم .

البته رابطه منو چانی در این حر هم نبود که بخوایم همه چیز هم رو بدونیم … یعنی فکر کنم من بودم که همه چیز رو بهش نمیگفتم چون چانی قلب پاک و مهربون شدیدا آزار دهنده ای داشت !

هوا خیلی سرد بود کلاهم رو سرم گذاشتم و تقریبا دوون دوون خودمو به ماشینم رسوندم و راه افتادم سمت فروشگاه وقتی رسیدم دیدم چانی حق داشته و کلی ادم توی مغازه بود و سر چانی حسابی شلوغ بود سریع دستم رو به نشونه تسلیم بالا بردم و خندیدم

کای: چانی ببخشید

چانی اخمی بهم کردو روشو ازم برگردوند ، چند ساعتی کار کردیم نزدیک های ظهر بود که مغازه خلوت شد روی صندلی نشستم و پاهام رو روی میز انداختم ، چانی دوتا قهوه آورد .

چانی:بیا بخور که حسابی خسته شدیم .

کای:از اون دوتا دختر خوشگله چه خبر ؟ قرار بود امروز بیان !

چانی خندید : فعلا که خبری نشده ولی عجب تیکه هایی بودن کثافتا …

درسته که ما گ/ی بودیم ولی خب خیلی اوقات برای خوشگذرونی با دختر ها میپریدیم …

کای: اگه اومدن نظرت چیه امشبو بلندشون کنیم ؟

چشمک زدم و خندیدم چانی هم خندید : راستی دیشب کجا بودی ؟ هر چی زنگ میزدم جواب ندادی !

کای : اممم… خواب ! خواب بودم خیلی خسته بودم .

چانی با قیافه ی مشکوکش نگاهم کرد : کای ، چیزی هست که از من پنهون میکنی ؟ باز داری چه غلطی میکنی ؟

فقط نگاهش میکردم اگه حقیقت رو هم نمیگفتم نمیتونستم دروغ بگم پس حرفی نمیزدم ، اومد چیزی بگه که صدای در فروشگاه باعث شد حرفمون رو قطع کنیم این وقت ظهر اومدن مشتری عجیب بود ، دوتا پسر اومدن تو ، دوتا پسر که چه عرض کنم دوتا تیکه ی شدیدا خوشگل ، اعتراف میکنم نتونستم چشم ازشون بردارم یکیشون قد کوتاهی داشت چشم های خیلی درشت با لب های خوشحالت و برجسته و خیلی هم جدی به نظر میرسید ولی اون یکی یه پسر کیوت و بامزه بود …

نمیدونستم چقد اونجا نشستم و بهشون خیره شدم که دیدم اون پسر قد کوتاه داره با اخم بهم نگاه میکنه

-:هی آقا با شمام

سریع به خودم اومدمو فهمیدم زل زدم بهش K پریدم پایین از روی صندلی و جلوش صاف وایسادم و از اون لبخند های همیشگیم زدم : سلام من کایم J بفرماین

نگاهی به چانی انداختم ، خدای من اونم بدتر از من داشت این دوتا رو دید میزد و هیچ عکس العملی نشون نمیداد خندم گرفته بود ، پسر خیلی جدیه روبه روم به یه شلوار پشت سرم اشاره کرد

-: میتونم اونو ببینم ؟

با یه لحن کشیده جوابش رو دادم : بعععله حتما

سریع شلوار رو براش آوردم پسر مشغول نگاه کردن شلوار شد دوستش نگاهی بهم کرد و قیمت یکی از تی شرت هارو ازم پرسید سریع به چانی اشاره کردم : چانیول میشه بلند شی و کمک کنی ؟

پسر لبخندی به چانی زد : ممنون میشم کمکم کنی چانیول

معلوم بود از این پسر های خوش برخورده که سریع اسم چانی رو صدا زد ^^چانی لبخندی زد و سریع رفت سمتش ، نگاهی به پسر جدیه رو به روم کردم که داشت شلوار رو برانداز میکرد : خوشت اومد ؟ فک کنم خیلی بهت بیاد میتونی امتحانش کنی .

به اتاق پرو اشاره کردم اما همون موقع دوستش برگشت و نگاهش کرد : دی اویا به نظرم شلوارک بهتر باشه

اینو گفت وخندید پس اسمش دی او بود ^^ نگاش کردم : ولی به نظر من امتحانش کن دی او ^^

چانی: اون بهترین لباس این هفتس

دوستش با صدای بلندی گفت : آخه دی او خیلی قد کوتاهه و مجبوره بعدا حتما کوتاهش کنه

اینو گفتو زد زیر خنده !

همین حرف همه چیزه زندگی منو خراب کرد و دی او خندید و اون خنده منو کشت ، دی او باخنده نگام میکرد بعدش برگشت سمت دوستش

دی او : یااااا بکهیون میشه دست برداری؟

بکهیون دست برداشت ولی من نمیتونستم از اون خنده ی خوشگل دی او دست بردارم دستی لای موهام کشیدم و کمی به جلو خم شدم : دی او میدونی خیلی خوشگل میخندی؟

لبخندی زدم، دی او چشم هاش گرد شد و با تعجب نگام میکرد زیر لب ممنون ارومی گفت و شلوار رو برداشت سمت اتاق پرو رفت میشه گفت یه جورایی از خجالت فرار کرد . خندم گرفت چقد پسر خجالتی ای بود …

…………………………………………….

“چانی”

بکهیون : هی آقای چانیول میشنوی چی میگم؟

نمیشنیدم چیزی فقط دی او رو نگاه میکردم نمیدونم چم شده بود با نگاهم دنبالش کردم تا برسم به اتاق پرو ، دی او سخت داشت تلاش میکرد درش رو باز کنه سریع لباس رو روی دست بکهیون گذاشتم و سمت دی او رفتم و در رو براش باز کردم

دی او لبخندی زد و نگام کرد گونه هاش به نظر سرخ اومد : ممنونم من خیلی دست و پا چلفتیم

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم : خواهش میکنم نه این در یکم سفته

صدای بکهیون برم گردوند : تنها کاری که از دی او برمیاد درس خوندنه : )

خندیدم و دی او رو نگاه کردم که نا امیدانه سرش پایین بود و گهگاهی نگاهی به کای میداخت ، دستی به پشتش زدم و فرستادمش سمت اتاق پرو : همینم عالیه هر کسی نمیتونه درس بخونه مثل من !

دی او با لبخند رفت توی اتاق پرو کمی بعد دی او بیرون اومد شلوار رو پوشیده بود ولی خب فک کنم به اندازه ی یک وجب براش بلند بود ، بکهیون سریع زد زیر خنده

دی او با اون چشم های درشتش جدی نگاهش میکرد : یاااااا بکی نخند

اما بکی اهمیتی نمیداد و میخندید کای خندید و جلو اومد نگاه جذابی به دی او انداخت ، در این که کای از من جذاب تر بود شکی نبود ولی دیگه نمیتونستم این جذاب بازی هاشو تحمل کنم نمیدونم چرا مخصوصا اینکه با هر حرکتش دی او سرخ میشد

کای:من میدمش خیاط برات کوتاهش کنه جوری که اصلا مشخص نباشه دوختش دست خورده ، خوبه دی او ؟

دی او سری تکون : اوهوم خوبه ممنون کی بیام ببرمش

کای زیر لب: هرچی دیر تر بهتر

دی او با تعجب نگاهش کرد : چی؟

کای: من ترجیح میدم زیاد بیای اینجا میدونی شما دوتا خیلی باحالید

دی او اخمی کرد : فقط بگو کی بیام ؟

کای: هوووف بداخلاق !

نمیخواستم دی او بیشتر از این عصبی بشه : فردا عصر بیا امادست

دی او : ممنونم … بکی بریم ؟

خواستن برن که کای دوباره به صدا درومد : دی او لطفا شمارت رو بده تا اگه اماده نشد بهت خبر بدیم : )

اینا اصلا توی اصول کاری ما نبود دقیقا نمیفهمیدم کای داره چیکار میکنه ، خندم گرفته بود دی او با اون چشم های گردش نگامون کرد

دی او : مجبورم ؟

چانی: به خاطر خودت میگیم دی او

دی او شمارش رو روی برگه کاغذ یادداشت کرد وقتی  داشت مینوشت قیافه ذوق زده کای خیلی خنده دار بود ،یه تنه کوچولو بهم زد و از خوشحالی خندید ^^ منم بدم نمیومد شماره دی او رو داشته باشم

بکهیون لباس هایی که خریده بود رو حساب کرد و با هم بیرون رفتن البته از تخفیف خفنی که بهشون دادیم نمیشه گذشت با بیرون رفتنشون کای به صدا درومد

کای : جووووووونم چه پسری بود چانی دیدی چجوری میخندید ؟ وای چشم هاش خیلی خشوگل بودن ^^

نمیدونم چرا ولی فقط کای رو نگاه میکردم حرفی برای زدن نداشتم با همه ی حرف هاش موافق بودم ولی اصلا دلم نمیخواست بشنوم که اینجوری راجع به دی او حرف میزنه ، سرم رو با تا کردن لباس ها گرم کردم

چانی: حالا چرا شمارشو گرفتی؟

کای خندید خیلی هیجان زده بود شماره دستش بود و مدام میخوندش فک کنم دیگه حفظ شده بودش :-|

کای: میخوام تا میتونم معطلش کنم نمیخوام حالا حالا بره میخوام مخش رو بزنم : )

کیفم رو برداشتم : کای لطفا اذیتش نکن فقط ، دیدی که چجور پسری بود اون فقط درس خوندن رو بلده ، به نظرم بکی گزینه بهتری بود

کای نچ بلندی گفت و خندید : فقط دی او … حالا کجا داری میری ؟

آهی کشیدم :دیگه انرژی ای برام نمونده ترجیح میدم برم …

***

شب بود دی او روی تختش دراز کشیده بود و کتاب توی دستش رو میخوند که ناخودآگاه یاد ظهر افتاد، لبخندی روی لبش نشست … اون پسر برنزه و جذاب لحظه ای هم از ذهنش بیرون نمیرفت ، خنده های جذابش … کای واقعا تک بود …از تصوراتش لبخندی زد . ولی سریع با مشت توی سر خودش کوبید

دی او : یاااااا کیونگسو تمرکزت رو بهم نزن و فقط به درست فکر کن تو باید معدل الف بشی .

دوباره سرش رو توی کتاب برد که صدای گوشیش درومد با فکره اینکه بکیه گوشیش رو برداشت و باز کرد اما شماره رو نمیشناخت

-: سلام دی او J

دی او جوابی نداد و منتظر شد تا شاید طرف خودش چیزی بگه که دوباره پیام اومد

-:کای ام …

با دیدن اسم کای از جاش پرید و سریع روی تخت نشست ، چند بار پیام رو باز و بسته کرد شاید داره اشتباه میبینه ولی خودش بود کای بود … سعی کرد تمرکز کنه و یه جواب درست بهش بده .

دی او : سلام کاری داشتی

کای: خوبی؟

دی او : ممنون

سعی کرد خیلی بهش رو نده ولی سیخ روی تخت نشسته بودو حس میکرد قلبش تو دهنش میزنه و منتظر بود کای سریع تر بهش جواب بده

کای: دی او فردا بیا فروشگاه شلوارت آمادست ^^

دی او : اوکی

کای: خواب بودی ؟

دی او : نه چطور؟

کای : آخه خیلی سخت جواب میدی مشکل چیه دی او ؟ از من خوشت نمیاد ؟

دی او : نه بحث این نیست مشکل اینه من خیلی تورو نمیشناسم J

کای: اگه الان باهام بهتر حرف بزنی بیشتر همو میشناسیم 

دی او خندش گرفت روی تخت دراز کشید و دستش رو روی قلبش گذاشت تا کمی آرومش کنه تا به خودش بیاد کای دوباره اس ام اس داده بود

کای: شب بخیر خوشگله

دی او زورش گرفت اگه یذره زودتر جواب داده بود الان کای بهش شب به خیر نگفته بود … زد توی سرش : خرذوق بی جنبه !!

گوشیش رو گوشه ای پرت کرد … اصلا این حس مزخرف چی بود که اومده بود سراغش ؟ اون یه پسر بود …سعی کرد روی درسش تمرکز کنه و به کای توجه نکنه ! ولی بر خلاف چیزی که توی ذهنش بود اونشب تا صبح چهره ی کای از جلوی صورتش کنار نرفت و دی او امتحان فردا رو خراب کرد

……………………………….

“ییشینگ”

حوصله بیرون رفتن از اتاق رو نداشتم بابام چند بار صدام زده بود ولی خب ترجیح میدادم اهنگ گوش کنم حالا که اون منو جریمه کرده بود که حق ندارم برم ب.ار و شب بیرون باشم منم بهتر میدیدم توی اتاقم بمونم و بیرون نرم … کی دوست داره با مامان و باباش وقت بگذرونه؟ مخصوصا اگه بحث جال.بی نداشته باشیم ! ال.بته بحث هایی که اصلا برای من جال.ب نبود مثلا حرف درباره دختردوست پدرم  که برازندس و اگه مخش رو بزنم خوشبخت ترین پسر میشم و اینکه درس و ول چرخیدن رو ول کنم و بچسبم به تجارت بابام …

 

نیم ساعت گذشته بود گوشیم زنگ خورد چانی بود خندیدم و گوشی رو برداشتم

لی : گوش درازه من ^^ 

چانی : لی منو کای داریم میریم خوش گذرونی پاشو تو هم بیا 

آه بلندی کشیدم  

لی : نمیشه چانی دارم درس میخونم

یه سکوت پنج دقیقه ای پشت تلفن برقرار شد که آخرش با صدای خنده چانی شکست 

چانی : ک.س نگو پسر تو و درس ؟؟ گمشووووو حاضر شو تا ما بیایم ، چطوره امشبو با خودم باشی ؟ نگو که ترک عادت کردی … 

همونجوری که میخندیدم در اتاقم رو باز کردم و بیرون رو نگاهی انداختم : چانی بابام گفته حق نداری شب بیرون بری باید صبح زود بیدار شی کت و شلوار بپوشی و بیای شرکت …همه ی سعیم رو میکنم بپیچم و بیام اگه نشد خبر میدم شما برید ! 

با چانی خدافظی کردم و خیلی اروم از پله های خونه رفتم پایین ، خونه ما دوبلکس بود مامانم پشت بهم روی مبل نشسته بود و بابام هم روزنامه دستش بود ، ینی واقعا نمیخواستن بخوابن ؟ ایشششش … یذره همونجا روی پله ها نشستم تا بالاخره با عشوه گری های مامانم (^^) بابام از جاش بلند شد و باهم رفتن سمت اتاقشون ! بلند شدم و از خوشحالی روی پله ها قر میدادم و میخندیدم . دویدم سمت اتاقم اول به چانی اس دادم که بیان در پشتی دنبالم بعدش رفتم سمت کمد ل.باسام مث همیشه یه شلوار تنگ و چسبون پوشیدم یه پیرهن سفید هم تنم کردم و دکمه هاش رو تا نصفه باز گذاشتم گوشی و هندزفریم رو برداشتم و تا جایی که میشد اروم و پاورچین رفتم دم در چانی و کای منتظرم بودن با خنده دویدم سمتشون و سوار شدم .

به هم دست دادیم 

لی : یوهو بالاخره پیچیدم

چانی :دو شبه خونه ای کمردرد نداری خوشگله ؟ 

کای :شنیدم که بابات ک.ی.ر.ت رو تحریم کرده 

اه بلندی کشیدم وبه پایین تنم با غصه نگاه کردم :اره . الانم به زحمت پیچوندم فقط امیدوارم صب که بیدار میشن نفهمن ! 

کای خندید :منم امیدوارم واگرنه از فردا شب مجبوریم اون دختر خوشگل هارو خودمون از پنجره اتاق برات بفرستیم 

ل.بمو گاز گرفتم و با حالت اقوا گرانه ای کای رو نگا کردم : خودت بیا عش.قم از پنجره ، نظرت ؟ 

هممون با هم خندیدیم و بالاخره بعد از نیم ساعت رسیدیم ب.ار همیشگی یه گوشه رو انتخاب کردیم و نشستیم کای خیلی توی فکر بود ال.بته شنگول هم میزد انگار که خبری باشه شرو کردیم به خوردن 

لی :کای خبریه ؟ 

کای خندید : ییشینگ امروز یه پسر تیکه اومد فروشگاه بدجور چشمم گرفتتش 

چانی اخم کرد و لیوانش رو سر کشید : اون پسره به درد تو نمیخوره این برای بار هزارم اون فقط بلده درس بخونه و یه پسر سادست …

کای نگاش کرد و ابرو هاش رو بالا داد  :نکنه به درد تو میخوره ؟ 

احساس کردم الان دعواشون میشه :یاااا یاااا چ.تونه اروم باشید ! معلوم نیس چه تیکه ای بوده که تو انقد شادی … مخ زدنش برای تو دو ثانیس مخشو بزن

کای خندید و به دختر هایی که میر.ق.صیدن نگاه میکرد : حتما شک نکن مال خودمه!

هنوز خیلی نگذشته بود داشتم اطراف رو نگاه میکردم که از در بار سه تا پسر وارد شدن به جرئت میتونم بگم یکیشون مث فرشته ها بود که فقط دوتا بال کم داشت ،شایدم بال هم داشت و من نمیدیدم …دوست هاش هم بد نبودن ولی این یه چیز دیگه بود خنده ی خوشگلی رو ل.باش بود و با دوست هاش میخندید موهاش بلوند بود و لباس قرمزی تنش بود … از کنارم که رد میشدن نا خواسته کامل چرخیدم و با نگاهم دنبالش میکردم انگار که متوجه نگاه هام شده بود خنده ی کوتاهی با خجالت بهم کرد و از جلوم رد شد اما من هنوزم محو تماشاش بودم . تا اینکه با دست کای که رو شونم میخورد برگشتم داشتن بهم میخندیدن

چانی :خوردیش پسر!!

کای :ال.بته حق داشتی

لی :اوه ! دیدینش؟؟ صورتش…صورتش واقعا خوشگل بود مگه میشه یه پسر انقدر خوشگل باشه ؟

چانی : ببینم میتونی امشبو باهاش باشی یا نه . از اخرین باری که شر.ط بستیم خیلی میگذره .

کای دستاش رو به هم زد و خندید : خوبه شرط میبندیم ^^ اگه تونستی مخش رو بزنی که هیچی توبردی هرچی تو بخوای ولی اگه نتونی هرچی ما خواستیم رو انجام میدی ، به نظر میرسه مخ زدنش خیلی سخته …

نگاهی دوباره به اون فرشته کوچولوی ظریف انداختم : واقعا میشه مخش رو زد ؟

چانی تنه ای بهم زد و خندید : همه ی تلاشت رو بکن

واقعا با همه وجودم همینو میخواستم اینکه یه امشبو ز.یرم باشه با اون صورت خوشگلش و بد.ن باریکش… دوباره برگشتم و نگاش کردم چسبیده بود به یکی از دوست هاش مث این بود که دوست .پسرش باشه ،پسره مدام بازوش رو نوازش میکرد ، لیوان رو محکم روی میز کوبیدم انقد بدشانس بودم ینی واقعا دوست پسرش بود ؟چی میشد این یه امشب رو تنها میومد ؟؟ اشکالی نداره جانگ ییشینگ تو موفق میشی!!

 ولی متوجه شدم نگاه های پسره رومه و زیر زیرکی داره منو نگا میکنه ل.بخند کوچولویی بهش زدم که تو جوابم اونم بهم ل.بخند زد وقتی میخندید به طرز عجیبی زیبا میشد . چانی و کای رفتن وسط سراغ حالشون ولی من چسبیده بودم به صندلی و اون تیکه رو به روم رو نگا میکردم نگاه کردنش هم لذت بخش بود ، انقد نگاش کردم اونم منو نگا کرد که خسته شدم بهش اشاره کردم بیاد وسط ولی سریع سرش رو پایین انداخت و گرم حرف زدن با دوست هاش شد

این دیگه چی بود ؟ اگه میخندید که نخ بده پس اینکارا چیه ؟؟ اشکالی نداره بازم منتظر میمونم !

کمی منتظرم موندم و سرم رو برگردوندم و یه کم مش/روب خوردم وقتی دوباره سرم رو بلند کردم خبری ازش نبود … سریع بین کسایی که میرقصیدن رو نگاه کردم آره همونجا بود از دوست هاش جدا شده بود و داشت تنهایی و با کنجکاوی میرقصید و اطرافش رو نگاه میکرد ، بلند شدم و رفتم سمتش از پشتش بهش نزدیک شدم مثل یه سگ شکاری میتونستم بوی عطر شیرینش رو بین اون همه آدم بفهمم کمی جلو تر رفتم آروم دستم رو روی بازوش کشیدم و از پشت خودم رو بهش چسبوندم همین کارم باعث شد از جاش بپره و برگرده سمتم ، کم کم داشت با این واکنش هاش منو نا امید میکرد ، با استرس خاصی نگام کرد و با صدای بلند حرف زد تا صداش رو بشنوم

-: چیکار میکنی ؟

خندیدم : میخوام باهات بر.قصم !!

با چشم های درشت و خوشگلش نگاه خریدارانه ای بهم انداخت نه نگفت و شرو کردیم ر.ق.صیدن یک ثانیه هم دست از چشم هاش برنمیداشتم میخواستم تا جایی که وقت هست اون صورت خو.شگل و اون چشم هاش رو نگا کنم اونم فقط با ل.بخند نگام میکرد خودم رو تا جایی که میشد بهش نزدیک کردم بوی عطر شیرینش معرکه بود … تضادشو با عطر تلخ خودم دوست داشتم … بینیم رو روی موهاش کشیدم و بو کشیدمش ل.بام رو با ز.بونم تَر کردم  خم شدم ل.بم رو به گوشش چسبوندم از ل.مسم بد.نش لرزید

لی : امشبو مال من میشی خوشگله ؟؟

اجازه جواب بهش ندادم دستش رو کشیدم و بردمش سمت راهرویی که پشت سالن بود و کسی توش نبود چسبوندمش به دیوار و خودم هم بهش نزدیک شدم پایین تنم رو به پایین تنش چسبوندم صورتم رو خم کردم و زل زدم بهش

-: هی چیکار میکنی ؟؟

لی: اسمم لیه !

-: هرچی… لی میشه بگی داری چیکار میکنی ؟؟

لی: تو اومدی اینجا با این خوشگلی هات چیکار کنی ؟

اجازه ندادم حرف بزنه ل.بم رو روی ل.بش چسبوندم خدای من مثل بهشت بود … دستم رو دور صورتش کشیدم و لمسش کردم داشتم تحریک میشدم و دیگه نمیتونستم صبر کنم چشم هاش گرد شده بود و با تعجب بی حرکت مونده بود  ، دستاش رو محکم روی سینم کوبید و هولم داد عقب معلوم بود ترسیده بود صورت سفیدش سفید تر شده بود و با شوک نگاهم میکرد

-: من اهل این حرفا نیستم دست از سرم بردار

دستم رو کلافه توی موهام کشیدم و چشمام رو گرد کردم و نگاش کردم : دیگه برای این حرفت خیلی دیر شده بچه باید قبل اومدن فکرش رو میکردی من سرت شرط بستم من هیچ وقت شرط هامو نمیبازم !!

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)