بی نفس …

چانسو / سولی

سلام عشقام من اومدم ^^

یکی از دوست های خوبم نگین جان که اینجا ازش کلی تشکر میکنم برای فیک تیزر ساخته که واقعا معرکست من که خییییییییلی دوسش داشتم ^^ واقعا ممنونم ازت عزیزم !

پیشنهاد میکنم حتما دان کنید ببینید . توی چنل هم میذارم هرجا راحتید دان کنید .خودم که مرگشم …

دانلود

لینک چنل :

https://telegram.me/asrajunhun

دوستان قضیه چانسو هم اینه که یه رای گیری بود برای کل کیپاپ که فقط چینی ها و کره ای ها میتونستن رای بدن . اونجا چانسو دوم شده توی کل کیپاپ ^^ چانسو ایز ریل جیییییییییییییع ^^

و آخر اینکه چانسو شیپر ها میدونم چقدر ناراحتید … این داستان که چانسوئه خیالتون راحت داستان بعدی هم قول میدم چانسو باشه ^^ یه وان شات هم دارم که یکی دو روز دیگه واستون میذارم ^^

ببخشید انقدر حرف زدم داستان کم کم اتفاق های جدیدی توش میفته :)

میدونم کمه قسمت بعد جبران میکنم قول .

……………………………………………………………………………………………………….

لی: بدم میاد … بدم میاد که روم تسلط داری بدم میاد که جلوت بی اختیارم … داری باهام چیکار میکنی ؟؟

توی چشم هاش نگاه کردم و ناخواسته ترین کار ممکن رو انجام دادم دستام رو دور گردنش انداختم و خاطره خوبمون رو توی اون شب بار تکرار کردم ، من بو.سیدمش. بو.سم باعث شد لی پوزخندی روی ل.بش بشینه و به ل.ب هام حمله کنه … مثل شیری که بهم حمله کرده بود تنم بین دیوار و بدن لی گم شد بود و لی با لذت دهنم رو کاوش میکرد و ل.ب هام رو میخو.رد منم با تمام وجودم همراهیش میکردم ل.ب های پهن و صورت بزرگش مقابل خودم حس عجیب و خوبی بود … بعد از مرگ بابام و به هم ریختن زندگیم لی تنها کسی بود که  کنارش آرامش داشتم و لبخند میزدم حتی کریس که یه آشنای قدیمی بود این حس رو برام نداشت .من فکر میکردم میتونم این حس رو کنار کریس پیدا کنم ولی فهمیدم لی خیلی بیشتر از اون رو بهم میده . کاش زندگی منو لی توی همون لحظه متوقف میشد اون موقع واقعا خوشحال بودم و نمیدونستم که این خوشی ها یه روزی تموم میشه ….

لی اروم ازم جدا شد ولی صورتش رو ازم فاصله نداد و توی صورتم نفس نفس میزد منم مثل اون بودم نفس کم آورده بودم حلقه دستام رو دور گردنش تنگ تر کردم و خودم رو بهش چسبوندم . لی دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و خندید

لی: دلم برای ل.بات تنگ شده بود … از اون شب یک بارم فراموشش نکردم … تنها بو.سم بود که بعدش حاضر نشدم بو.سه ی دیگه ای رو تجربه کنم .

لبخند زدم و فقط صورتش رو تماشا میکردم و لی با انگشت شصتش کل صورتم رو نوازش میکرد انگشتش رو روی ل.ب هام میکشید و آروم حرکت میداد بو.سه ی آرومی به ل.بش زدم . لی خندید آروم بلندم کرد و منو روی تخت برد … دراز کشید روی تخت و منو توی بغ.لش کشید … برعکس اینکه فکر میکردم شروع بو.سه به یه س//ک.س ختم میشه ولی اینجوری نبود انگار لی واقعا میخواست منو با آرامش شدیدی که بهم میده دیوونه ی خودش کنه . بعد از .فقط نوازش بود و حرف های عاشقانه لی توی گوشم .

لی: دیگه نمیذارم از چیزی بترسی فقط بذار من همیشه کنارت باشم هوم ؟

 سرم رو روی سی.نه پهنش گذاشتم و تکون دادم : همین کارو میکنم لی …  

 

……………………………………………………..

“دی او “

 

 نزدیک های ظهر بود که برگشتم خونه مامانم توی آشپزخونه پشت میز نشسته بود و ناخون دستش رو میجوید وقتی وارد خونه شدم با شدت از جاش بلند شد و سمتم اومد و اشک هاش ریخت … بد تر از این نمیشد .

-: دی او معلومه کجا بودی؟؟ میدونی دیشب چی به من و پدرت گذشت ؟ چرا حتی جوابمون رو ندادی ؟

سعی کردم بهش بی توجهی کنم زندگی جدیدم جای توضیح نداشت … راهی که در پیش گرفته  بودم رو نمیتونستم برای خانوادم با هیچ حرفی توضیح بدم .

دی او : پیش دوستم بودم …

-: کدوم دوستت دی او ؟ همین پسره که بابات چند بار تو رو باهاش دیده ؟ بابات میگه اون اصلا برای تو دوستی مناسب نیست دی او !

با حرص سمت مامانم برگشتم دستم رو مشت کرده بودم : کی گفته کای مناسب نیست ؟؟ اون حتی کای رو نمیشناسه !

مامانم اهی کشید و صداش لرزید خودش رو روی صندلی ای که پشت سرش بود انداخت و با نگرانی نگاهم میکرد : تو چرا اینجوری شدی کیونگسو ؟

کی میدونست چرا ؟ من دنبال تحول بودم و دلم میخواست زندگی جدیدی داشته باشم ولی با کای … فقط کنار کای ! حرفی نزدم رفتم توی اتاقم و درو بستم باید آماده میشدم تا بابام برگرده خونه و یه دعوای حسابی راه بنداره ولی دیگه مثل همیشه نمیخواستم در برابر زور هاش کوتاه بیام همون موقع دره اتاقم زده شد .

دی او : مامان حوصله کسی رو ندارم !

بک : کیونگسو…

بکهیون ؟ اون بکهیون بود دویدم و در اتاقم رو باز کردم چهره ی همیشه با لبخند بکهیون و مهربونش پشت در بود بی اختیار خودم رو توی بغلش انداختم و گریه کردم ، از وقتی که با کای بودم میتونم بگم فقط دو سه بار بکهیون رو دیده بودم اونم فقط گذری وقتی توی کوچه بودم ، بکهیون به داخل اتاق هولم داد و درو پشت سرش بست و دستش رو آروم و نوازشگرانه پشتم میکشید . بعد از گریه ای که خیلی آرومم کرد روی تخت رو به روی هم نشستیم بکهیون با تعجب نگاهم میکرد .

بک : دی او … تو کل دیشب رو خونه نیومدی؟ اگه میخواستی کنار کای بمونی باید به خونه خبر میدادی .

دی او: چه فایده ای داره بک وقتی هیچ جوره اجازه نمیدن من پیش کای بمونم . به هرحال این اجازه رو ندارم …

 بکهیون سرش رو تکون داد : میتونستی بگی فقط زنده ای !! نه ؟ خودت هم میدونی اشتباه کردی.

سرم رو تکون دادم و دراز کشیدم و سرم رو روی پاهای بکهیون گذاشتم مثل بچگی هامون و بکهیون شروع کرد موهام رو نوازش کردن .

دی او : چان بهم گفت عاشقمه …

منتظر بودم بکهیون واکنش عجیبی نشون بده اما فقط لبخند زد و سرش رو تکون داد : و تو چیکار کردی ؟

تعجب کرده بودم : تو میدونستی ؟

بکهیون با لبخند سرش رو تکون داد : از روز اول مشخص بود که چان دوستت داره … ولی تو خیلی عجیب شدی دی او تو فقط کای رو میبینی ، امیدوارم این خوب باشه . ولی انتخاب به تو بستگی داره ! ولی یادت باشه دل کسی رو نشکون دی او . به خاطر احساسات خودت دل کسی رو نشکون !

این حرفش باعث شده دیگه ادامه ماجرا رو براش تعریف نکنم احساس کردم اینکه بگم فقط بهش جواب رد دادم کافیه  . نمیتونستم بگم یه کاری کردم بد تر از شکوندن دل کسی ، من بهش سیلی زدم . همون موقع کای بهم زنگ زد بلند شدم توی اتاق وایسادم پشتم رو به بکهیون کرده بودم و از پنجره بیرون رو تماشا میکردم

دی او : کای …

کای: سلام عزیزم چرا جوابم رو ندادی ؟

صداش بهم ارامش میداد تمام حس های بدم رو از بین میبرد :حالم خوب نبود کای !

کای: چرا دوباره چی شده ؟

صدام رو آروم کردم تا ترجیحا بک چیزی نشنونه : توی اون بسته چی بود کای ؟ فقط میخوام بدونم اون چیه همین ! پسری که ازم گرفتش …

کای: دی او … دی او … قرارمون چی بود ؟ قرار بود چیزی ازم نپرسی ! واقعا انجام دادن یه کار برای من انقدر سخته ؟

واکنش های سریعم رو حرکات بدنم هم تاثیر میذاشت ، سرم رو تند تند تکون دادم  انگار که کای منو میدید : نه نه کای اینجوری نیست … من فقط کنجکاو شدم !

کای : وقتی دیدمت حرف میزنیم . خدافظ عزیزم !

دی او : کای …

کای گوشی رو قطع کردم فهمیدم ازم ناراحت شده گوشیم رو روی تختم انداختم : اه لعنتی !

بکیهون با تعجب نگام میکرد : چی شده دی او ؟ تو داری چیکار میکنی ؟ قضیه این بسته چیه ؟

اومدم حرفی بزنم که در اتاقم با شدت باز شد و بابام اومد داخل ، بکهیون سریع خودش رو کشید کنار اتاق ، هرکسی از نگاه بابام میتونست بفهمه چقدر عصبیه . اومدم دهنم رو باز کنم و حرفی بزنم که سیلی محکمی توی صورتم خورد ، انقدر محکم بود که صورتم کاملا چرخید … همون موقع صورت چانی جلوی چشم هام بود وقتی که سیلی به صورتش زدم . اشکم ریخت و سرم رو پایین انداختم جلوی بکهیون برام ضربه بدی بود .

بکهیون خواست سمت بابام بره و آرومش کنه ولی بابام دستش رو جلو اورد : سرجات وایسا بیون بکهیون ! بکهیون حداقل تو باید بهش بگی که اینکارا درست نیست من نمیدونم این دوست جدیدش کیه که حتی کل شب رو باهاش بیرون خونه میمونه ! بکهیون پسر من کیونگسو دیگه اون پسر قبلی نیست دیگه درس نمیخونه دیگه شب ها خونه نمیاد …

بکهیون تند تند سرش رو تکون داد : آقای دو لطفا آروم باشید من قول میدم با دی او حرف بزنم خواهش میکنم الان آروم باشید و برید بیرون .

بابام نگاه حقیرانه ای بهم انداخت و سرش رو تکون داد و رفت سمت در اتاقم : پسره ی احمق ادبت میکنم !

تا بابام درو بست بکهیون سمتم اومد محکم منو توی بغلش کشید و گریه هام شدت گرفت دیگه نمیتونستم این وضع رو ، این تضاد هارو توی زندگیم تحمل کنم … زندگی مردم بیرون ، زندگی کای  ، با زندگی ای که بابام برام ساخته بود خیلی فرق داشت .

بلند شدم اشکام رو پاک کردم حالم به شدت خراب بود بکهیون رو نگاه کردم : میخوام برم پیش کای همین الان !! امروز تو خونست منو با ماشینت ببر اونجا …
بکهیون با تعجب نگاهم کرد: دیوونه شدی ؟؟ امروز رو باید خونه بمونی تا پدرت اروم بشه .
کت بافتنیم رو تنم کردم و شال گردنم رو دور گردنم پیچیدم : خودم میرم !
رفتم سمت در با تمام سرعتم از اتاق بیرون رفتم و بدون توجه به أطرافم با دو از خونه بیرون زدم و به کسی فرصت حرفی رو ندادم ، خیابون رو تا انتهاش دویدم چند بار هم پام روی برف ها لیز خورد تا اینکه صدای بوق ماشین رو شنیدم سرم رو برگردوندم بک اومده بود … منو با ماشین تا خونه کای رسوند .
دی او : میای تو ؟؟ از دیدنت خوشحال میشه .
بک سرش رو تکون داد و لبخند زد : الان وقت مناسبی نیست تو برو .

دی او : اینکه من با پدر مادرم مشکل دارم تقصیر کای نیست اون خیلی خوبه بکهیون !

بکهیون لبخند زد و سرش رو تکون داد : میدونم دی او .
سریع پیاده شدم درو کوبیدم فقط میخواستم زودتر کای رو ببینم ، کای درو باز کرد منم خودم رو توی بغلش انداختم و محکم بهش چسبیدم و شروع کردم به گریه کردن کای خشکش زده بود .
کای: چی شده دی او ؟؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟
اشکام رو به زحمت پاک کردم لباس کای خیس شده بود : تو از دستم ناراحتی ؟؟ من نمیخواستم سوال پیچت کنم .
کای: نگو که دلیل گریت اینه دی او .
منو سمت مبل هدایت کرد و خودش کنارم نشست خودم رو توی بغلش کشیدم
دی او : با بابام دعوام شد نمیخوام برم خونه کای دلم نمیخواد امروز ببینمشون!
کای: به خاطر شبی که خونه نرفتی ؟ اشکالی نداره تو اینجارو داری مجبور نیستی بری خونه .
همون موقع در اتاق چانی باز شد … سریع خودم رو از بغل کای بیرون کشیدم دلم نمیخواست چان منو اینجوری ببینه دیگه انقدر هم آدم پستی نبودم ، چان خیلی تغییر کرده بود هرروز که میگذشت تغییر میکرد زیر چشم هاش بیشتر گود و تیره شده بود موهاش رو حتی مرتب نکرده بود و مثل قبل به هم ریخته بود . دیگه اون چانی که چند ماه پیش ملاقات کردم خبری ازش نبود لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم روم نمیشد نگاش کنم .
کای: چانی امشب مهمون داریم دی او اینجا میمونه !
چان پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو بیرون داد و لبخند قشنگی رو روی صورتم پاشید لبخندی که به صورتش جون داد : خوش اومدی دی او …(سمت میز اومد سیگارش رو توی ظرف مخصوصش له کرد ) من امشب خونه نیستم ! ببخشید که مهمون نواز خوبی نیستم واقعا معذرت میخوام …

اینو گفت و خنده ی آرومی کرد و روش رو ازم برگردوند و رفت .
میدونستم چون من هستم میخواد بره ولی صد در صد میرفت خونه ولی من مجبور بودم اونجا بمونم واسه همین حرفی نزدم . چان از توی اتاقش کیفش رو برداشت و بیرون رفت .
دی او : کای !
کای : جونم ؟؟ چرا جوری رفتار میکنی انگار از چان میترسی ؟؟
نمیخواستم جوابش رو بدم پس حرفو عوض کردم : کای اون بسترو بهم بده فردا هم برات میبرمش … فقط از من ناراحت نباش .
کای خندید و دوباره منو توی بغلش کشید دستاش رو دورم حلقه کرد لب.ش رو روی گردنم گذاشت و بو.سه ی آرومی به گردنم زد .
………………….
“چان”
اونقدر ها هم قوی نبودم که بمونم توی خونه و توی اتاق بغلیم عشقم با یکی دیگه مشغول عشق بازی بشه … نه هنوز اونقدر قوی نشده بودم ! خونه هم نمیتونستم برم اونجا هیچ وقت کسی منتظر من نبود پس طبق معمول پناه بردم به فروشگاه ولی فکر دی او لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرفت ، گریه کرده بود و چشم هاش قرمز بود . اصلا چرا باید دی او هرشب خونه نمیرفت و میومد کنار کای اون چنین پسری نبود دیگه داشتم دیوونه میشدم همون اتفاقی که نمیخواستم داشت برای دی او میفتاد دیگه باید دست به کار میشدم .

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)