هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Breathless ep11

 

 

سلام عشقام من اومدم خیلی هم زود …

امیدوارم دوست داشته باشید !

……………………………………………………

“لی”

روز های زندگیم متفاوت تر از همیشه بود … وجود سوهو توی خونه ، خونه رو برای من بهشت کرده بود . سوهو گاهی کریس رو میدید ولی جایی که منم حضور داشته باشم ، منم سعی میکردم راحتشون بذارم که خصوصی هم با هم حرف بزنن ولی خب همیشه از دور حواسم بهشون بود دیگه نمیخواستم دست هیچ احدی به سوهو بخوره . سوهو هم مطابق میل من عمل میکرد و هیچوقت ناراحتم نمیکرد … اون شب سر میز شام نشسته بودیم سوهو هنوز خونه نیومده بود بهم گفته بود یه کاری داره و باید بره بیرون و ازم خواهش کرد فقط رانندم رو بهش بدم و خودم باهاش نرم . منم نمیخواستم اذیتش کنم و حریم خصوصیش رو ازش بگیرم ولی نمیتونستم منکر بشم دارم از فضولی میمیرم .

 بابا و مامان شروع کرده بودن خوردن شام ولی من بهش دستم نمیزدم .

-: ییشینگ شروع کن به خوردن !

لی: من صبر میکنم تا سوهو بیاد .

بابام با تعجب نگاهم کرد : خیلی خب هرجوری راحتی !

همون موقع در باز شد و سوهو اومد خونه ، حالا فهمیدم کجا رفته بود . توی این مدت بعد مردن باباش و سختی هایی که کشیده بودم نرسیده بود که بره آرایشگاه درسته همونجوری هم میشه گفت خوشگل ترین پسر توی دنیا بود ولی الان واقعا دیوونه کننده شده بود . با چشم های گرد شدم نگاش میکردم واقعا هنگ کرده بودم درسته موهاش همون رنگ قبلی و بلوند بود ولی واقعا چهرش رنگ و روی تازه ای گرفته بود انگار جون تازه ای گرفته بود و دیگه اون افسردگی قبل توی چهرش نبود . لبخند خوشگلی بهم زد تعظیم کرد و سر میز نشست : ببخشید دیر کردم .

مامانم لبخندی زد : اشکالی نداره سوهو .

بابا : ولی از این به بعد سعی کن به موقع برسی برای شام سوهو پسرم !

سوهو لبخند زد و سرش رو تکون داد : باشه حتما .

من اصلا نمیفهمیدم چی میگن فقط چشمم روی سوهو که رو به روم نشسته بود خشک شده بود و ازش چشم برنمیداشتم و براندازش میکردم سوهو خنده ی آرومی کرد و از زیر میز پاش روبه پام زد تا به خودم بیام .

ولی اینجوری کارو خراب تر کرد منم خندیدم و پاهام رو بیشتر بین پاهاش کشیدم ، یکی از دست هام رو زیر چونم گذاشتم و با نیشخندی که داشتم نگاش کردم و پام رو آروم به پاهاش میکشیدم … دلم میخواست همونجا بذارمش روی میز ناهارخوری و حسابش رو برسم ولی حیف که تنها نبودیم . سوهو اخمی بهم کرد تا از اذیت کردنش دست بردارم منم شونه بالا انداختم و خندیدم و به کارم ادامه دادم . از این که میدیدم سرخ میشه لذت میبردم .

سوهو : آقای جانگ !

با این حرفش یه لحظه ترسیدم و سریع پام رو از بین پاهای سوهو بیرون آوردم این واکنشم باعث شد سوهو بهم بخنده و نگاه پیروزمندانه ای بهم بندازه.

-:بله پسرم …

سوهو : راستش من به فکرم افتاده قاتل پدرم رو پیدا کنم ! میخوام یه وکیل هم بگیرم .درسته خیلی پولی ندارم ولی …

لی : من کمکت میکنم بهترنی وکیل رو برات میگیرم .

سوهو لبخند زد : اینجوری نمیتونم لطفتون رو جبران کنم .

من بابام رو نگاه کردم تا حرف منو تایید کنه بابام لبخندی زد : پول مشکلی نیست همونجوری که ییشینگ گفت تو هر چقدر هم بخوای پول داری ولی مشکل اینه که به نظرم بی فایدست سوهو …

سوهو با تعجب بابام رو نگاه کردم : بی فایده ؟

-: من نگرانتم سوهو این راه سختیه ممکنه به خودت صدمه بزنی و اتفاق بدی برات بیفته .

سوهو : میفهمم که شما نگران منید ولی نمیتونم بشینم و فقط نگاه کنم آقای جانگ .

بابام سرش رو تکون داد و دیگه مخالفتی نکرد : فقط مواظب خودت باش

………………………………………

اون شب رو هم کنار کای موندم بابام خیلی بهم زنگ زد ولی خب بعدش بکهیون بهم زنگ زد و گفت که به بابام گفته من پیش کایم ، اینجوری بهتر بود حداقل میدونستن من زنده ام …نمیخواستم دیگه توی آینده از کار های نکردم پشیمون بشم ، دوست داشتم هرکاری که میخوام رو انجام بدم . نمیخواستم حسرتی بخورم … مثل الان که خیلی حسرت هارو از دوران دبیرستانم داشتم !

کای روی مبل نشسته بود منم دراز کشیده بودم و سرم رو روی پاش گذاشته بودم و کای موهام رو نوازش میکرد و تو سکوت سردی که گاهی اوقات داشت به من خیره شده بود و سیگارش رو میکشید . سرم رو بالاتر کشیدم توی بغلش و به صورتش خیره شدم کای خندید

کای: اگه میخوای بلایی سرت نیارم و فردا بتونی راه بری اینجوری نگاه کردنم رو تمومش کن .

خندیدم بلند شدم کنارش نشستم خم شدم و بو.سه ای روی ل.بش زدم … واقعا دلم میخواست بب.وسمش ، کای که انگار تا اون لحظه فقط به خاطر من کاری نکرده بود خنده ای که من عاشقش بودم روی ل.بش نشست و با شیطنت نگاهم کرد همین باعث شد محکم تر ل.بش رو ب.وس کردم . ل.ب پایینش رو بین ل.ب هام گرفتم و آروم م.کیدمش کای ز.بونش رو توی دهنم فرستاد و منم م.ک عمیقی به ز.بونش زدم کای دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به خودش چسبوند .

کای: تو دیوونه کننده ای دی او …

دوست داشتم کای ازم تعریف کنه  دوست داشتم براش قابل ستایش باشم نمیدونم بودم یا نه ولی وقتی ازم تعریف میکرد برام حس بی نظیری بود .

روز ها میگذشت و من با کای همون زندگی ای رو داشتم که میخواستم ، اکثرا خونه کای بودم و کمتر خونه میرفتم همون یکی دو شب توی هفته رو هم که خونه بودم همیشه دعوا بود و بحث های منو بابام ، ولی یه جوری میشه گفت نمیتونست از پسم بربیاد من پیروز بودم … چیزی رو که میخواستم بدست آورده بودم .

من هنوزم بسته هایی که کای میخواست رو میبردم توی دانشگاه کای متقاعدم کرده بود که اینا به خواست خودشونه انتخاب خودشون و میتونن راه دیگه ای رو در پیش بگیرن . یه جورایی این حرفش آرومم کرده بود …

بعضی روز ها چان میومد خونه و دیدار ما فقط اینجوری بود که از کنار هم رد میشدیم من بهش سلام میدادم چان چند لحظه ای رو خیره بهم نگاه میکرد و یه لبخند شیرین بهم میزد و بدونه حتی جواب دادن به سلامم میرفت داخل اتاقش … میشنیدم که بحث های زیادی با کای داره ولی دقیقا متوجه نمیشدم که چیا به هم میگن . مث یکی از شب ها که چان دوباره اومد خونه . دیگه موهاش انقدر بلند شده بود که از پشت یه دم اسبی کوچیک بسته بودش . چشم های درشتش بی حس ترین چشم های دنیا شده بود به جز وقتی هایی که نگاهم میکرد … همون نگاه هایی که بعد از سلام کردن به هم بینمون رد و بدل میشد . اون شب چان اومد خونه وقتی منو دوباره توی خونه دید بر خلاف همیشه پوزخندی زد و رفت سمت اتاقش … کای که انگار دیگه خسته شده بود از کاراش ،  بلند شد و رفت سمت اتاقش صداشون از بیرون فقط خیلی مبهم به گوشم میرسید آروم حرف میزدن ولی از لحن محکمی که داشتن میتونستم بفهمم که بحث مهمی بینشونه مخصوصا وقتی کای با تاکید صداش میکرد ” پارک چانیول”

“چان”

کای پشت سرم داخل اتاق شد و درو بست اخم داشت فهمیدم که عصباینه … این زندگی کوفتی چی بود ؟ من دیگه هیچی نداشتم حتی کای رو … کای رو چن ازم گرفت ! باعث شد کای کارهایی انجام بده که خط قرمز من بود .

کای: چه مرگته ؟؟ چرا با دی او مثل یه غریبه و اضافه برخورد میکنی ؟ فکر میکردم دیگه وقتی ببینی منو دی او جدی با همیم دست از این حسادت ها و توجه های احمقانت برمیداری .

پوزخندی بهش زدم و پشتم رو بهش کردم ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم : همه چیز بین ما مثل این برف سرد شده کای و تو باعثش شدی … حسادت ؟ تو دی او رو میخوای ؟ من حتی براش نجنگیدم من حتی تلاش نکردم که داشته باشمش اونم به خاطر تو . اون مال تو  بود دیگه تلاش معنی ای نداشت ، فایده داشت اما من نمیخواستم تلاش کنم نمیخواستم بین شما باشم . تو اینارو ندیدی ؟

کای: پارک چانیول !

چان: گوش کن کای نمیخوام برام متاسف بشی… الان برات احساس دی او مهمه ؟ اینکه حس نکنه اضافیه ؟ کای من میخوام حس کنه اضافیه میخوام برگرده خونش و از دست کارای تو خلاص بشه .

برگشتم و با حرص سمتش رفتم گردنش رو توی دستم گرفتم و به در اتاق فشارش دادم : فکر میکنی نمیفهمم چه کارای کوفتی ای انجام میدی ؟ فکر میکنی اون بسته هارو توی اتاقت ندیدم ؟

کای نفس نفس میزد و توی چشم هام نگاه نمیکرد دستش رو محکم به سینم کوبید : به تو ربطی نداره چان !!!

غریدم و یقش رو محکم تر فشار دادم : تو داری دی او رو بدبخت میکنی !! فکر میکنی اینجوری میشی پولدار ترین و خوشبخت ترین پسر این دنیا ؟؟

کای پوزخند زد : حداقل میبینم که هنوز از تو خوشبخت ترم … اینجوری نیست چان ؟

دستم شل شد و ولش کردم کای دستش رو روی گلوش گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن گلوش

کای: و اینم بدون هر اتفاقی که میفته طبق میله دی اوئه اون خودش خوب میدونه داره چیکار میکنه چان !

یعنی واقعا دی او میدونست داشت چیکار میکرد ؟ اون دی او معصوم کجا بود … دی او دنبال چی بود ! چشم هام پر شد و حس ضعف کردم دیگه نمیتونستم کاری بکنم کاری از دستم بر نمیومد . کای همونجا به در تکیه داده بود زل زده بود بهم .

چان : بیا دیگه درباره ی دی او حرف نزنیم بیا درباره ی خودمون حرف بزنیم کای … روزهای خوبی که داشتیم قبل از اون روزی که چن رو ملاقات کردی . 

دوباره پشتم رو بهش کردم که اشکام نریزه : نمیخوام اینکارارو انجام بدی ما که هیچی کم نداشتیم میدونی چند وقته با هم بیرون نرفتیم ؟؟ دوتایی … یا سه تایی با لی !

کای آهی کشید و کلافه دستش رو توی موهاش برد :چرا نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟ چرا نمیذاری هر کسی راه خودش رو بره ؟

دستم رو بلند کردم که دیگه حرفی نزنه : برو بیرون … امیدوارم زودتر به خودت بیای کیم جونگین !

” دی او “

کای از اتاق بیرون اومد چشم هاش برق میزد کای هیچ وقت ناراحتیش مشخص نمیشد ولی چان … انگار چان براش عزیز تر ازهمه چیز بود ، خیلی ناراحت بود منو دید و بهم لبخند زد و رفت توی آشپزخونه تا میز شام رو بچینه . اوضاع اصلا خوب نبود دیگه نمیتونستم اونجا بمونم حدقل اون شب باید میرفتم ، رفتم توی اتاق کای و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون سمت آشپزخونه

دی او : کای من امشب باید برم .

کای کلافه سمتم اومد : دی او بحث امشب ما ربطی به تو نداره خب  ؟؟ این مسخره بازی هارو تمومش کن خب ؟؟

رفتم جلو دستم رو دور کمرش حلقه کردم خودم رو کمی بلند کردم و بو.سه آرومی به ل.بش زدم : میدونم کای فقط امشب باید برگردم خونه .

کای کمی نگام کرد انگار با بو.سم آروم شده بود سرش رو تکون داد : هرجوری که خودت دوست داری پس صبر کن من میرسونمت .

دی او : نمیخوام بابام اون اطراف ببینتت فقط تا سر خیابون بیا من سوار اتوبوس میشم و میرم خب ؟؟

دیگه مخالفت نکرد صبر کردم کای اومد و همراه هم رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس . هوا دیگه سرمای شدید زمستون رو نداشت و آخرای سرما بود و من خیلی ناراحت بودم هیچ وقت دلم نمیخواست این فصل تموم بشه . من همیشه توی این فصل سر زنده تر بودم دلیل خاصش رو نمیدونم ولی از اول همین بودم . کای حرفی نمیزد و به رو به روش خیره شده بود نزدیکش رفتم و دستش رو محکم توی دستم گرفتم . کای لبخند کمرنگی زد و به راهش ادامه داد . منتظر بودم تا کای مثل همیشه از رویاهاش برام بگه پول دار شدنش خیلی بیشتر از چیزی که الان هست … انقدر مستقل شدنش که بتونه به باباش نشون بده سخت گیری هاش فایده ای نداشته و تهدید هاش برای ندادن ارث بی فایدست و کای به اونا احتیاجی نداره ولی کای هیچی نگفت … هیچی … کای واقعا بی حوصله بود . رسیدیم …

کای: یادت که نرفته فردا مثل هرهفته باید بری پشت کتابخونه و بسته رو به کسی که میاد برسونی خب ؟

سرم رو تکون دادم : خیلی خب … ولی کای واقعا اونا به خواست خودشون اینارو میخرن ؟

کای همون که دستاش رو توی جیباش فرو میکرد آه کشید : چند بار هم بهت گفتم دی او من اصراری نمیکنم که این زهرماری رو ازم بخرن این چیزیه که خودشون میخوان … خودمم که بهش لب نمیزنم . خستم کردید این مدت هم تو هم چان انقدر که توی گوشم مزخرف خوندید حالا فقط برو خونه .

کای همیشه مهربون بود ولی تا وقتی که باهاش مخالفتی نمیشد و امشب از همیشه بدتر بود .

حرفی نزدم و سوار اتوبوس شدم و تا کای از دیدم بره تماشاش کردم … تیپ بی نظیرش رو موهای خوشحالتش رو و چشم های کشیدش و لب های پهنش … شونه های پهنش ! همش قابل ستایش بود . رسیدم نزدیک کوچه نمیدونستم چرا انقدر نگرانم دیگه این اواخر بابام خیلی باهام دعوا نمیکرد اما دلیل نگرانیم نمیدونم چی بود . تا رسیدم سر کوچه و خواستم دور بزنم یکی محکم از پشت گرفتم و دست بزرگش رو روی دهنم گذاشت . چشم هام از ترس گرد شد و حس کردم نمیتونم نفس بکشم همون موقع تونستم ببینم توی کوچه پر از ماشین های پلیسه و یه عده سرباز و پلیس جلوی خونمون جمع شدن . کسی که منو گرفته بود سریع منو پشت دیوار کشید .

-: هیس …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 63 نظر 14 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Nazi
مهمان

خیلی خوب بود سولی خیلی خوب بود :kissme:

Mary
مهمان

سولییی عالین :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:
ولی من نگران اینم که قاتل خانواده سوهو کیه نکنه بابای لی یه جورایی قاتلو بشناسه واسه عذاب وجدانش از سوهو مراقبت کنه :gijiviji: :myheart: خخخخ من چه داستانو جنایی میکنم
دی او :gerye: :gerye: فک کنم چانیول بود که نزاشت بره جلو پلیسا بگیرنش

negar
مهمان

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :charkhesh: یعنی اون کیه؟؟؟؟؟من عاشقشممممممممممممممممممممممممممممم دلم برا چان میسوزه عرررررررررررررررررررررررررررر :gerye: :myheart:

...
مهمان

دلم تنگید واسه این فیک :aaar: :aaar:
خب آپ کن دیگه

مهشید
مهمان

قسمت بعدی رو بذار گلم خواهش میگنم من دیوونه چااااانسو ام توروخدا

Suho909
مهمان

سولی میدوستم :) قسمت بعد رو کی اپ میکنی؟؟ :(

عاطفه
مهمان

عااااالی بود :heartme: قسمت بعد رو بذار لطفا :gerye: فیکت بسی محشر است :yehetohorat:

chansoo
مهمان
mmm
مهمان

چانیه من :cry: کای رو بگیرم بزنم؟؟ :qorqor: دی او کور چشاتو وا کن دیگه :qorqor: پلیس؟؟ :huh: اون چانی بود اره؟؟ :huh: ممنووووووون عالی بود :heartme: قسمت بعد رو کی میذاری؟؟ :nish:

armita
مهمان

سولیش ناناس بود :heartme: کای :qorqor: پلیسا اومدن دی او رو ببرن؟؟ :yehet:

s.m
مهمان

عااااااالی بود :nish: پلیسه اومده کیونگسو رو ببره؟؟ :charkhesh:
:kissme:

s&s..
مهمان

چرا چان اینقدر مظلومه تو این فیک ..وای دیونشم طفلی…
پلیس …وای کیونگ ..کاش زودتر سره عقل بیاد….
کی بود از پشت گرفتش ..چان بود ایا ..
سولیی چه قد عزیزو با ارامشه فقط امیدوارم ارامشه قبله طوفان نباشه..
مرررسی :heartme: :heartme:

m.b
مهمان

اون چان بوددددددددددد؟؟؟؟؟؟
.اییییی آجی بگو چان برش داره ببره ی جایی دست کای بهش نرسههههههه :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor:
مرسی آجی عالیییی بود :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

shb
مهمان

وااای دی او رو گرفتن وای خیلی خووب بود عاشقه سولی اشم مرسی

مهشید
مهمان

توروخداااااااااا چااااااانی نجاتش بده پسرم فنا شد :gerye: مرسیییییییی

nesi
مهمان

عااااااااااااااالی بود ممنون
بنظرم کای زیادی خودخواهه اگه میخواد پولدار بشه خودش بسته هاشو برسونه طفلک کیونگو چرا درگیر کرد
اونی که کیونگو گرفت فک کنم چانه
منتظر ادامه خستم

دینگویین
مهمان

وواایییی دی او چیی شدش؟؟!!😭😭😭😭😭😭
دلم میخواد کای رو بکشم😐

wpDiscuz