سلام من اومدم ^^

بی نفس : چانسو / سولی

ببخشید یه کم دیر شد ولی خیییییییلی زیاده ^^ نظر ها کمتر از هفتاد تا باشه قسمت بعد رو نمیذارم …

چانسو شیپر ها داستان چانسو هم میشه و بگم اینجوری نیست که قسمت اخر چانسو بشه و تموم ، نه اصلا ! کلی چانسو داریم پس صبر کنید …

اینم بگم من اولین زوجی که توی اکسو شناختم و حس کردم واقعا زوجن و دوستش داشتم و خودم حسش کردم چانسو بوده واسه همین عاشقشم ، نه هیچ دلیل دیگه ای مثل اینکه چانسو شیپر کمه و بخوام خاص باشم و حمایت کنم .

…………………………………………………………………………….

کسی که منو گرفته بود سریع منو پشت دیوار کشید .

-: هیس …

برگشتم سمتش در کمال تعجب چنو دیدم کسی که اصلا انتظار دیدنش رو نداشتم دستم رو محکم گرفت و منو کشید داخل کوچه پشتی ( ببخشید اگه ضد حال خوردید خخخ ) کاملا گیج بودم نمیفهمیدم چه خبره چن به قدری عصبانی بود که صورتش قرمز شده بود نفس نفس میزد و نگران اطرافش رو تماشا میکرد

دی او : چی شده ؟ چه خبره ؟

چن با نفرت نگاهم کرد : توی احمق لو رفتی … حالا داری به من میگی چه خبره ؟

دستش رو توی موهاش کشید و بی قرار جا به جا میشد : از همون روز اول باید میفهمیدم به درد این کار نمیخوری و احمق تر از این حرفایی …

اشک توی چشم هام پر شد پس لو رفته بودم … اون پلیس ها جلو در ما بودن و دنبال من بودن ، دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم اشکم ریخت سریع پاکش کردم نمیخواستم جلوی چن ضعیف دیده بشم . یعنی الان بابا و مامانم توی چه وضعی بودن … این فکر ها داشت دیوونم میکرد . دیگه نمیتونستم برگردم خونه باید میرفتم پیش کای چن رو نگاه کردم

دی او : من …

اما با سیلی محکمی که چن توی صورتم زد حرفم توی دهنم موند و چونم شروع به لرزیدن کرد ، حس خفگی داشتم از بغض شدید  .

چن با عصبانیت سرم داد میزد : توی لعنتی همه چیزو خراب کردی … همه ی کار های مارو خراب کردی ! حالا جلوی من وایسادی و داری زر زر میکنی؟ واقعا دلم میخواد بزنم توی دهنت حیف که نمیخوام کای رو ناراحت کنم .نمیخوام از دستش بدم . هرچقدر که تو احمقی کای واقعا پسر به درد بخوریه … حالا راه بیفت .

با اینکه هرچی از دهنش درومد رو بهم گفت ولی من جایی رو نداشتم پس راه افتادم دنبالش ، چن راست میگفت من یه احمق بودم که به قول همه ی دوست هام هیچ کاری جز درس خوندن بلد نبودم .

چن:امشب رو میای میمونی خونه من به هر دلیلی ممکنه خونه کای تحت نظر باشه نمیخوام امشب اونجا رفت و آمد کنی …

یه کمی من من کرد سیگارش رو روشن کرد و شروع کرد به کشیدن گاهی برمیگشت و نگاهم میکرد : درباره ی اون سیلی … نمیخوام به کای چیزی بگی خب ؟ واگرنه بدتر از اینو سرت میارم .پس حواست باشه جلوی کای دهنت رو وا نکنی …

چیکار باید میکردم ؟ با آدم بدی در افتاده بودم . نمیخواستم هم جون کای رو توی خطر بندازم اگه با چن میرفتم همه چیز آروم میشد و کای هم توی خطر نمیفتاد .

…………………………….

“ییشینگ “

شب قبل از خوابیدن رفتم توی اتاق سوهو و مثل همیشه بعد از یه عشق بازی که تا نصفه های شب طول کشید منو سوهو توی بغل هم خوابیدیم تا صبح ، نزدیک ساعت نه صبح بود که بیدار شدم سوهو نشسته بود پای لبتاب و خیلی جدی پیگیر بود نگاهش کردم و لبخند زدم : صبح بخیر فرشته ی من … چجوریه که صبح ها از همیشه سفید تری؟

سوهو خندید : صبح به خیر … فک کنم به خاطر نور خورشیده !

خندیدم و با سر حرفش رو تایید کردم : چیکار میکنی ؟

سوهو نگاهم کرد و یه چیزی رو روی کاغذ یادداشت کرد و لبتاب رو خاموش کرد : داشتم دنبال ادرس چندتا وکیل خوب میگشتم راستش از چند تا از دوست هام هم پرسیدم اخرش رسیدم به یه وکیل که میتونه از همه بهتر کمکمون کنه !

نشستم لبه تخت شلوارکم رو پام کردم دستی توی موهام کشیدم : خوبه همین امروز بعد از صبحونه میریم دیدنش خوبه ؟

لبخند عمیقی روی لب سوهو نشست و با نگاهی که پر از تشکر بود نگاهم کرد : ممنونم ییشینگ … وقتی برم سر کار همش رو بهت برمیگردونم !

خندیدم : برام جبرانش کن

سوهو با هیجان نگاهم کرد:حتما، چجوری؟

لبخند زدم : با عشقت … هرچی که شد عاشقم باش هر اتفاقی که افتاد تا روزی که زنده ام عاشقم باش .

سوهو سریع از جاش بلند شد اومد و روی پاهام نشست خندیدم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بو.سه ارومی روی ل.بش زدم

سوهو : عاشقتم … فکر کنم همون روزی که برای بار اول منو به زور بو.سیدی عاشقت شدم . هر اتفاقی که بیفته عاشقتم.

بهتر از این نمیشد لبخند عمیقی روی ل.بم نشست : من فقط میخوام که تورو برای خودم نگه دارم نمیخوام از دستت بدم .

بعد از یه بو.سه عاشقانه صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم سمت دفتر ” اوه سهون” وکیلی که تعریفش رو از همه شنیده بودیم.

اماده شدم و رفتم سمت اتاق سوهو تا با هم بریم ولی از لای در دیدم که داره با تلفن حرف میزنه ، گوشی روی اسپیکر بود و خودش داشت جلوی آیینه موهاش رو درست میکرد

سوهو : ولی کریس اون بهترین وکیل کره است!

کریس : هرچی مگه من بهت نگفتم که دنبالشم ؟ باید میذاشتی من انجامش بدم لابد اینم اون پسر چینیه انداخته توی دهنت!

سوهو: اینجوری نگو، ییشینگ همیشه به فکرمه … اینم فکر خودم بود اون هرکاری که من انجام بدم همراهمه.

کریس : خیلی هم عالی معلومه کاملا از وضعت راضی ای !

سوهو با لحن ناراحتی جوابش رو داد : از اینکه کنار ییشینگ ام راضی ام ! نگو که حسودیت میشه کریس هیچی بین ما نیست.

کریس : میخوام ببینمت قبل از اینکه این وکیلت کاری انجام بده!

سوهو : خیلی خب میام و میبینمت ولی نظر من عوض نمیشه .

همینو گفت و گوشی رو قطع کرد و از اتاق بیرون اومد منم چیزی نگفتم نمیخواستم سوهو رو ناراحت کنم که گوش وایسادم .

با هم رفتیم ، یه دفتر کاملا مدرن بود تو طبقه آخر یه برج ، دفتر شلوغی بود ولی خوبیش این بود که همه چیز به نوبت بود ! توی دفتر منتظر نشستیم تا بتونیم بریم تو ، سوهو خیلی هیجان زده بود مدام با انگشت هاش بازی میکرد دستش رو توی دستم گرفتم و فشار دادم و بهش لبخند زدم شاید آروم تر بشه.

لی : چرا نگرانی ؟ همه چیز درست میشه

سوهو تند تند سرش رو تکون داد و لبخند زد : آره وقتی اومدیم اینجا واقعا احساس میکنم همه چیز درست میشه…

لبخند زدم : درسته اوه سهون کم کسی نیست پس نترس بالاخره قاتل بابات رو پیدا میکنیم و خودم میکشمش!

سوهو سرش رو روی شونم گذاشت و دستام رو گرفت : حتی اگه نتونیم قاتلش رو پیدا کنیم همین که تو کنارمی برام کافیه

بالاخره منشی صدامون زد : آقای جانگ لطفا بفرمایید داخل

منشی که یه دختر خیلی خوشگل و مرتب بود لبخند معنی داری به دست منو سوهو که توی هم قفل شده بود زد ، در جوابش منم لبخند زدم تا بهش بفهمونم درست فهمیده

سوهو : لبخند زدن رو تموم کن ییشینگ

خندیدم : فقط خواستم بفهمه که درست احساس کرده

سوهو با حرص نگاهم کرد : چه فرقی میکنه که یه دختر خوشگل اینو بدونه یا نه ؟

سعی کردم خندم رو پنهون کنم و با دستم به در اتاق اشاره کردم و زدمش سوهو آروم شد و به کلی قضیه منشی رو فراموش کرد

بفرمایید -:

اوه سهون اصلا چیزی نبود که فکرش رو میکردم ، انتظار داشتم یه وکیل سن و سال دار رو ببینم ولی اوه سهون یه پسر جوون و خیلی خوشتیپ با قد بلند و جذاب بود ! میتونستم ببینم سوهو هم داره با تحسین نگاهش میکنه ! سهون لبخندی به سوهو زد

بفرمایید بشینید -:

سوهو رو صندلی نزدیک تر به سهون نشست و منم رو صندلی بعدی نشستم ، سوهو یه کمی دست و پاش رو گم کرده بود

-:خب آقای اوه من کیم جونمیونم

سهون خندید : فکر نکنم به سن و سالمون بخوره که هم دیگرو اینجوری صدا کنیم ، سهونم راحت باش

با حالت تمسخر نگاش کردم : واقعا به سن و سالتون نمیخوره وکیلی باشید که همه میگن … چرا احساس میکنم باید تجدید نظر کنم ؟؟

سوهو با نگرانی نگاهم کرد : ییشینگ!!

سهون خونسرد تر از این حرف ها بود : ییشینگ بهم اعتماد کن همه تو نگاه اول فکر نمیکنن من بتونم کاری انجام بدم ، ولی بازم میل خودتونه

و با لبخند پهنی مارو نگاه کرد تا تصمیم بگیریم ، فهمیدم قبل اومدن ما اطلاعات دقیق مارو گرفته از منشی و خونده .

سوهو : من میخوام هرجوری شده تو اینکارو انجام بدی آقای … ببخشید سهون

سهون عینکش رو زد و مشغول نگاه کردن به پرونده شد واقعا احساس میکردم داریم کار بیهوده ای انجام میدیم ، اون جوون تر از این حرفا بود . از طرفی هم زیادی خودش رو جذاب نشون میداد و لبخند های مضحکش به سوهو روی اعصابم بود…

سهون : من پرونده رو قبلا هم خوندم ، عجیبه که کسی تا حالا برای پیگیری این موضوع شکایت نکرده ! خب میدونی وقتی کسی دنبال نکنه پلیس هم نمیتونه خیلی پیگیر بشه … سوهو راه سختی در پیش داریم ولی من از پسش بر میام . باید چند روز با هم حرف بزنیم خب ؟ میخوام هرچیزی که دیدی و شنیدی رو برام تعریف کنی خب ؟

سوهو سرش رو تکون داد : باشه حتما ولی کی ؟

-: یه روزی رو مشخص میکنم هرچه زودتر حتی ممکنه فردا باشه که زودتر شروع کنیم و …

سهون نگاهی با لبخند بهم انداخت : شما چه نسبتی با هم دارید ؟

ییشینگ : سوهو پسر دوست بابامه که بعد از مرگ پدرش پیش ما زندگی میکنه ، یعنی پدر هامون یجوری با هم شریک بودن!

سهون با دقت بیشتری نگاهم کرد : یعنی پدرت با خبره که شما اومدید اینجا ؟ برای دنبال کردن این کارا؟

ییشینگ : البته اون کاملا موافق بود

سهون : خیلی خوبه ! جونمیون فردا عصر نزدیک ساعت شش بیا اینجا تا با هم حرف بزنیم .

با دستم روی دسته مبل ضرب گرفتم : این یعنی لازم نیست من بیام ؟

سهون : خب فکر میکردم نخواید وقتتون رو اینجا بیکار بگذرونید.

لی: من تمام وقتم برای سوهوئه

سهون ابرو بالا انداخت و خنده ی معنی داری کرد : متاسفم من نمیدونستم چیزی بینتون هست…

سوهو با خجالت لبخند زد : خب ییشینگ در جریان همه ی کار های منه .

………………………………….

“سوهو”

حس میکردم ییشینگ دوباره قراره عصبی بشه ، از شروع این جلسه حسادت هاش مشخص بود . نمیخواستم اینجا دعوا راه بندازه نه دلم میخواست خودش رو اینجوری عصبی کنه نه دلم میخواست اوه سهون رو از دست بدم ، اون بهترین بود که میتونست کمکم کنه ، در اصل اون روز ها فکر میکردم این بهترین کار ممکنه این که دنبال قاتل پدرم باشم ولی کاش انقدر روش اصرار نداشتم !

همه چیز خوب پیش میرفت من هرروز عصر تا یک هفته میرفتم دفتر سهون و به سوال هایی که ازم میپرسید جواب میدادم سهون علاوه بر اینکه خیلی باهوش بود و چیزایی رو میفهمید که دهنم باز میموند خیلی مهربون بود و ما به دوست های خوبی تبدیل شده بودم ، اون روز هم طبق معمول رفتم دیدن سهون ولی وقتی رسیدم خودش نبود منشی گفت توی دفتر منتظرش باشم ! رفتم داخل دفتر یه کمی توی اتاق گشتم و از پنجره بزرگ اتاقش سئول رو که زیر پام بود نگاه کردم واقعا منظره قشنگی بود همون موقع در باز شد و سهون با دوتا قهوه توی دستش اومد داخل لبخند روی لب هاش بود

سهون : اوه سوهو رسیدی ببخشید دیر شد راستش قهوه های این کافه عالیه میخواستم یه روز حتما با هم بخوریم کی بهتر از امروز ؟ این استرست رو کم میکنه

سهون نشست و بهم اشاره کرد تا بشینم منم نشستم رو به روش : منم تازه رسیدم ، چقدر عالی من عاشق این خامه های روشم

سهون: اگه میدونستم بیشتر خامه میزدم

خندیدم رفتم و کنارش نشستم : نه همینم عالیه

سهون یه لحظه جدی شد و نگاهم کرد : سوهو … شاید بهتر باشه الان بهت بگم خودت رو از این قضیه بکشی کنار این شاید به نفعت باشه وظیفم بود که بهت بگم …

حس نگرانی همه ی وجودم رو گرفت متوجه شدم که سهون یه چیزایی فهمیده ولی واقعا میخواستم تا آخرش برم : من میخوام تا اخرش ادامه بدم …

سهون لبخند زد و قهوه رو جلوم گرفت : من تا آخرش باهاتم !

…………………………

شب رو خونه ی چن موندم تقریبا تا صبح نتونستم بخوابم استرس و نگرانی داشت دیوونم میکرد از طرفی هم به چن اعتماد نداشتم نمیدونم واقعا چرا اومدم و اینجا موندم … آوارگی توی خیابون بهتر از اینجا بود . خونه ای که کثافت کاری از همه جاش مشخص بود چن بهم گفت گوشیم رو خاموش کنم و بدمش به اون ، منم همونکار رو ازترسم انجام دادم . صبح بود وقتی سر و صدا از بیرون اومد و فهمیدم چن بیدار شده رفتم بیرون

دی او : حالا میتونم برم پیش کای ؟

چن پوزخند زد : سلامت کو پسر بهت میخورد ادم حسابی باشی ولی نظرم رو کاملا عوض کردی !

دندون هامو روی هم فشار دادم انگار حالا که هوا روشن بود جرئت منم بیشتر شده بود  : نظر تو برام اصلا مهم نیست . غلط دیشبت رو به کای نمیگم فقط چون نمیخوام کای رو عصبانی کنم

چن قهقهه های بلندی میکرد : خیلی اعتماد به نفس داری جوجه ، فکر میکنی بگی چی میشه ؟

سرش رو به حالت مسخره ای تکون داد که حرصم رو درمیاورد ، حس بدی بهم میداد حس اینکه داره بهم میگه تو برای کای ارزشی نداری.

دی او : ازت متنفرم

چن بازم خندید همون خنده ی مزخرف با صدای بلند : برام مهم نیست حالا هم گورت رو گم کن پیش کای بیشتر از این نمیتونم تحملت کنم

کولم رو که دستم بود رو روی شونم فشار دادم و راه افتادم سمت خونه ی کای ، وقتی نزدیک شدم واقعا تحملم کم شد و اشکم ریخت از این وضعیت میترسیدم فقط یه آغوش امن میخواستم کای رو میخواستم که بهم بگه همه چیز تموم میشه بگه که اینکارو میذاره کنار . در رو محکم کوبیدم و زنگ رو پشت هم زدم امیدوار بودم کای باشه تا مجبور نشم برگردم فروشگاه یا منتظر بمونم ، اما در باز شد ، چشمام رو اشک گرفته بود و همه جارو تار میدیدم چشمام رو روی هم فشار دادم تا اشکم بریزه و محکم خودم رو توی بغلش انداختم و اشک ریختم دستم رو محکم دور کمرش حلقه کردم اومدم اسم کای رو صدا بزنم ولی فهمیدم توی بغل کای نیستم این قد بلند فقط برای چان بود و اون دست های پهن که دور کمرم حلقه شد. منو داخل خونه کشید و درو بست ولی هیچی نمیگفت ، منم چیزی نگفتم دستام رو محکم تر دور کمرش حلقه کردم واقعا فقط میخواستم یکی رو بغل کنم با صدای بلند گریه میکردم وچان فقط دستاش رو دور کمرم محکم کرده بود و یکی از دست هاش رو اروم بالا اورد و به سختی روی موهام کشید

چان : دی او…

“چان”

باورم نمیشد دی او خودش رو توی بغلم انداخت بدن کوچیک و سردش حالا توی بغل من بود .هیچ حسی بهتر از این نبود میدونستم اشتباه کرده و به خاطر گریه دیدش کم شده ولی همین اشتباه هم برای من شیرین بود ، گذاشتم توی بغلم آروم بگیره سعی کردم آرومش کنم میدونستم اتفاقی افتاده که انقدر داغونش کرده کار هرروز دی او تو زندگی جدیدش گریه بود

“دی او”

سریع خودم رو ازش جدا کردم و اشک هام رو پاک کردم : من اش…

ولی چان اجازه نداد حرف بزنم و خنده ی آروم و بی جونی کرد و دستش رو جلوم گرفت : نمیخوام بشنوم.

فهمیدم که نمیخواد بدونه که اشتباهی بغلش کردم پس منم چیزی نگفتم چند ثانیه ای رو به روی هم وایسادیم و هم رو نگاه کردیم آخرش چان به حرف اومد : چی شده دی او ؟

سرم رو تکون دادم : هیچی…

چان : برای هیچی گریه میکنی ؟؟ تو که شاد بودی چه حالیه که این روز ها داری داری با خودت چیکار میکنی ؟؟

به حرفش اهمیت ندادم پشتم رو کردم و رفتم سمت آشپزخونه

چان: فکر میکنی عشق کای ارزش اینکار هارو داره ؟؟

عصبانی سمتش برگشتم : دفعه قبل هم بهت گفتم من عاشق کای ام همه چیز بین ما عالیه من میخوام کنارش بمونم میخوام نگهش دارم ، نمیخوام هیچ جوره از دستش بدم

چان با عصبانیت نگام کرد : تو دنبال بهونه ای دی او آره ؟؟؟ تو فقط کای رو بهونه کردی تا زندگیت رو عوض کنی!

انقدر با این جمله روی اعصابم رفت که سرش داد زدم : اینجوری نیست ، من عاشق کای ام اونم همینه.

چان سرش رو تکون داد این کارش بیشتر عصبیم کرد و اشکم دوباره ریخت : از همتون متنفرم از همتون که میخواید بهم بگید کای عاشق من نیست … اون دوستم داره میفهمی ؟؟. دوستم داره

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)