هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Breathless ep14

سلام من اومدم ^^

بفرمایید …

قسمت بعد نظر ها بالای شصت تا ^^

ممنونم از نظر های خوبتون ببخشید جواب ندادم مسافرت بودم …

توصیف های عاشقانه من از لی و بد.نش و اینا رو ببخشید بالاخره عشقمه میرم تو حس یه توصیف هایی میکنم بعدا میخونم خودم خندم میگیره خخخ

……………………………………………………………………

“چان”

کل شب رو نخوابیدم کای بیدار شد و رفت حتی ازم خداحافظی هم نکرد صدای در رو شنیدم که از خونه رفت نتونستم بیرون برم دلم میخواست برم و بهش التماس کنم که بمونه . اما نتونستم بیشتر از این نمیتونستم . وقتی در بسته شد از اتاق بیرون اومدم و تا خود صبح راه میرفتم نمیدونستم وقتی دی او از خواب بیدار میشه باید چیکار کنم بهش چی بگم ؟ چند بار میخواستم منم وسایلم رو جمع کنم برم چون واقعا دلش رو نداشتم که ببینمش نمیتونستم وقتی که میفهمه کای ترکش کرده ببینمش … ولی نتونستم تنهاش بذارم حداقل من باید براش میموندم نمیتونستم تنهاش بذارم !

در اتاقش باز شد ساعت هفت صبح بود چشم هاش دنبال یکی میگشت منو روی مبل دید ولی توجهی نکرد و آروم آروم سمت آشپزخونه رفت ، گردنبند کای توی دستش آویزون بود و تکون میخورد … چشم هاش قرمز شده بود حرفی نمیزد آشپزخونه رو گشت ، ولی نا امید نشد بیرون اومد لبخند کج و کوله ای بهم زد و رفت سمت اتاق من اونجارو هم گشت ولی بازم برگشت و رفت توی دستشویی و حموم . اومد بیرون و سرپا وسط سالن وایساده بود و اطرافش رو نگاه میکرد و آروم زیر لب اسم کای رو تکرار میکرد نتونستم این حالش رو ببینم و عادی برخورد کنم اشک هام ریختن

چان: دی او

دی او نگام کرد گوشه لبش بالا رفته بود و قیافش مچاله شده بود چشم هاش قرمز شده بود

دی او : رفت ؟

اشکم رو به زحمت پاک کردم و سرم رو تکون دادم تا حرفش رو تایید کنم .

دی او چیزی نگفت برگشت و رفت توی اتاق کای درو بست و تا در رو بست صدای داد بلندی که زد رو میشنیدم و کای رو صدا میزد و گریه میکرد با صدای بلند ، دویدم پشت در و شروع کردم به در زدن

چان : دی او … دی او … درو باز کن لطفا درو باز کن !!

اما فقط صدای گریه هاش میومد نشستم پشت در و صدای گریه هاش رو گوش میدادم منتظر بودم تا شاید اروم بشه و برم کنارش اما دی او آروم نمیگرفت . نزدیک به سه ساعت فقط با صدای بلند گریه میکرد صدای گریه هاش دیوونم میکرد نمیتونستم دیگه تحمل کنم بالاخره بعد از سه ساعت دی او ساکت شده بود و صداش نمیومد آروم دره اتاقش رو زدم : دی او بیام تو ؟

اما صدای دی او نمیومد

چان : دی او ؟

دیگه نمیتونستم صبر کنم درو باز کردم ، دی او کنار تختش روی زمین افتاده بود و از حال رفته بود همه ی صورتش خیس بود دویدم کنارش و بغلش کردم و صورتش و چند بار تکون دادم

چان : دی او ؟؟ دی او چشمات رو باز کن دی او … با تو ام !!

اما دی او هیچ واکنشی به حرفام نشون نمیداد همونجوری توی بغلم بلندش کردم و دویدم بیرون گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم سمت درمانگاه نزدیک خونه ، حدس میزدم از شدت ضعف از حال رفته باشه توی راه شماره کای رو گرفتم میخواستم اگه هنوز نرفته بهش بگم که حال دی او بده ازش بخوام برگرده ولی وقتی دیدم خطش خاموشه خشکم زده بود دیگه چجوری باید ازش خبردار میشدم ؟ یعنی اینجوری بی خبر منو و دی او رو ترک کرده ؟

رسیدم درمانگاه دوباره دی او رو توی بغلم گرفتم و بردم داخل بدنش کوچیکش رو به خودم چسبوندم تا سردش نشه و سرما اذیتش نکنه ،  بالاخره بعد از سرم هایی که بهش زدن روی تخت آروم خوابیده بود . کنارش نشستم و صورتش رو نگاه میکردم بالاخره بعد از سه چهار ساعت اروم شده بود . لب های پهنش از هم باز بود و نفس کشیدن هاش صدا دار بود … نیم ساعت بعد دی او آروم چشم هاش رو باز کرد سریع رفتم کنارش و نگاهش کردم

چان : حالت خوبه ؟

دی او به سقف خیره بود و هیچ واکنشی نشون نمیداد

چان : دی او ؟

 دی او : واقعا رفت؟ تو بهم دروغ میگی برای اینکه منو کنار خودت نگه داری داری بهم دروغ میگی … میدونم ! کای منو تنها نمیذاره امکان نداره چانیول .

سرم رو تند تند تکون دادم و دستش رو محکم توی دستم گرفتم : نه نمیذاره من بهش زنگ زدم انقدر بهش زنگ میزنم تا برگرده ، بهت برش میگردونم !

دی او با امید برگشت سمتم و نگاهم کرد : واقعا ؟

سرم رو تکون دادم و لبخند زدم : آره واقعا

دی او : بهم قول بده چانیول !

بغضم رو قورت دادم : بهت قول میدم حالا یه کمی بخواب خب ؟

دی او به سقف خیره شد و لبخند زد ، دوباره مسکن ها اثرش رو گذاشت و دی او به خواب رفت .

……………………………………………….

ییشینگ خودش منو رسوند دم دفتر سهون ، خواستم در رو باز کنم و برم که ییشینگ درو قفل کرد برگشتم و نگاهش کردم داشت با دقت ساعتش رو نگاه میکرد

ییشینگ : تا سه ساعت دیگه توی خونه باش خب ؟

خندم گرفت : باشه تا سه ساعت دیگه خونم !

ییشینگ کلافه نگام کرد : نخند سوهو جدی ام دیر کنی واقعا نمیدونم بعدش چی میشه !!

سوهو : گفتم که باشه میام خونه قول میدم ییشینگ .

قفل درو باز کرد خم و شد و آروم لبم رو بوسید : حالا برو مواظب خودت باش .

خندیدم و پیاده شدم برای جبران کردن محبت های سهون قبلا براش یه جعبه شکلات خریده بودم میدونستم شکلات دوست داره ، البته سرش کلی حرف از ییشینگ شنیدم ولی خب اهمیتی هم ندادم بالاخره باید از سهون یه جوری تشکر میکردم وقتی رفتم بالا مثل همیشه من اخرین نفر بودم و دیگه کسی توی دفتر نبود منشی هم از سهون و من خداحافظی کرد و رفت ، شکلات رو روی میز برای سهون گذاشتم

سوهو : این مال توئه

سهون اون روز یه کمی بی حوصله بود میدیدم که به زور میخنده

سهون : ممنونم عالیه خیلی وقته شکلات نخوردم میدونی دندون هام درد میکنن !

سوهو : اوه ببخشید باید یه چیز دیگه میخریدم

سهون سریع جعبه رو باز کرد و یدونش رو درسته گذاشت توی دهنش و خورد و خندید

سهون : واقعا دلم میخواد این شکلات هارو تنها تا اخرش بخورم ! همیشه برام بخر

خندیدم : باشه !

سهون دیگه چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین و سرش رو با برگه هاش گرم کرد اولین بار بود باهام حرف نمیزد یک ربعی تو همون حالت نشستم دیگه داشتم اذیت میشدم و نگران ، نگاهش کردم

سوهو : سهون …

سهون نگام کردو عینکش رو برداشت و منتظر شد حرفم رو بزنم .

سوهو : امروز حرفی نداریم که بزنیم ؟ چیزی شده ؟

سهون دستش رو توی موهاش کشید و بیشتر کلافه شد : یادته بهت گفتم این پرونده خطرناکه ؟

با سرم حرفش رو تایید کردم

سهون : همین الان بیا تمومش کنیم خب ؟ نمیخوام بهت آسیب برسه !

سوهو: چی داری میگی سهون ؟ درست حرف بزن بدونم

سهون : هیچی اونجوری نیست که تو فکر میکنی سوهو … من نگرانتم نمیخوام دیدت به کسایی که دوست داری تغییر کنه !

بغض کردم : دیگه الان حتی اگه بهم نگی تا آخر عمرم به هرکی کنارمه شک میکنم پس راستش رو بهم بگو سهون خواهش میکنم .

سهون : من پرونده رو به اداره پلیس دادم و خواستم دوباره پرونده رو راه بندازن خب یه دادستان که دوست خودمه پرونده رو دنبال میکنه … به یه چیزایی رسیده ! سوهو من یعنی ما فکر میکنیم که کریس … توی اینکار دست داره ! کریس برای یکی کار میکرده قتل پدرت کار اون بوده شواهد سر صحنه اینو نشون میده .

دیگه بقیه ی حرف های سهون رو نمیشنیدم فقط میدیدم که دهنش داره تکون میخوره نه این امکان نداشت کریس اینکارو با من نمیکرد ، باورم نمیشد انقدر دارم بی ک.س و تنها میشم ، هزار جور با خودم فکر کردم نکنه سهون داشت دروغ میگفت ، فقط دیدم سهون از اتاق بیرون دوید و با یه لیوان اب برگشت پیشم کنارم روی مبل نشست دستش رو دورم حلقه کرد و لیوان اب رو جلوم گرفت

سهون : سوهوحالت خوبه ؟

سوهو : شوخی میکردی باهام ؟

سهون : معذرت میخوام نمیخواستم اینجوری ناراحتت کنم

لیوان رو جلوی دهنم گرفت یه کمی ازش خوردم

سهون : واسه همینه ازت میخوام تا همینجا دیگه تمومش کنی

با تعجب سهون رو نگاه کردم : دیگه بدتر از این سهون ؟ امکان نداره دیگه بدتر از این بشه …

سهون دستش رو توی موهام کشید منو توی بغلش کشید و سرم رو روی سینش گذاشت و موهام رو نوازش میکرد :نمیخوام دیگه اینجوری ببینمت میفهمی ؟

سوهو : من میترسم سهون.

اشک هام ریختن دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم : منو کریس بهترین دوست های هم بودیم من تنها دوستش بودم اون میگفت منو دوست داره سهون ، ازم میخواست با هم باشیم یعنی همه اینا نقشه بوده ؟ یعنی دوست داشتنش دروغ بوده ؟

سهون گونم رو نوازش میکرد و نگاهم میکرد : نمیدونم سوهو … میخوای … میخوای تا آخرش بری؟

سوهو : آره میخوام همرو بشناسم ، کمکم سهون !

سهون : من کنارتم … هرکی هم بهت دروغ بگه بدون من هیچ وقت بهت دروغ نمیگم !

دیگه نمیدونستم توی چه حالی ام ، تا خونه پیاده رفتم و گریه میکردم هم ییشینگ هم کریس چندبار بهم زنگ زدن ولی جواب هیچ کدوم رو ندادم وقتی رسیدم توی کوچه ییشینگ داشت جلوی در با نگرانی راه میرفت تا منو دید یذره راه باقی مونده رو دوید سمتم

لی : سوهو …

اولش عصبی بود ولی با دیدن اشک هام سرجاش خشکش زد ، دستاش رو روی بازو هام گذاشت و با نگرانی تکونم میداد

لی : سوهو چت شده ؟ چیزیت شده ؟

شروع کرد بدنم رو بررسی کردن : کسی اذیتت کرده ؟ حرف بزن

خودمو توی بغلش انداختم و محکم بهش چسبیدم دستام رو محکم دور گردنش حلقه کردم دیگه نمیخواستم ازش جدا بشم حتی یک لحظه هم نمیتونستم تنها جای امنم اینجا بود کسی که بهش هیچ شکی نداشتم ، نمیدونم این اطمینان از کجا اومده بود ولی قلبم اینجا توی بغلش احساس ارامش داشت ، ارامشی که حتی کنار سهون که وکیلم بود نداشتم ییشینگ سفت تر بغلم کرد تا بیشتر بهم حس اطمینان بده

لی : چی شده سوهو حرف بزن دارم از نگرانی میمیرم !بیا بریم تو

ییشینگ همونجوری که توی بغلش بودم منو برد توی خونه خوشبختانه هنوز پدر ومادرش نیومده بودن منو روی مبل توی سالن نشوند و برام یه لیوان آب آوردم دوباره خودم رو توی بغلش کشیدم

لی : دارم دیوونه بشم حالا بهم بگو چی شده .

دماغم رو بالا کشیدم و همونجوری که با انگشت های لی که توی دستم بود بازی میکردم و ناخن های مرتبش و دست های خوشگلش رو نگاه میکردم گریه میکردم

سوهو : امروز سهون یه حرف هایی بهم زد که هنوزم باورم نمیشه . نه نه فکر کنم دروغ گفته

ییشینگ نگران شد راست نشست ونگاهم میکرد : چی رو دروغ گفته ؟ چی گفته بهت ؟

سوهو :بهم گفت کریس بابام رو کشته تو باورت میشه ییشینگ ؟

ییشینگ چشم هاش گرد شد و با نا باوری نگاهم میکرد : واقعا ؟ خدای من … سهون مطمئنه ؟اما آخه چرا ؟

سرم رو تکون دادم : ییشینگ نمیتونم باور کنم اون دوستم بودم ، میدونست من جز بابام کسی رو ندارم چرا اینکارو باهام کرد ، بعدشم این همه مدت برام نقش بازی کرد …

لی: نمیدونم چی بگم منم اندازه تو شوکه ام راستش من ازش خوشم نمیومد ولش همش سر یه حسادت بود که از روی عشقم به تو بود ، من بهش اعتماد داشتم چون تو داشتی … متاسفم واقعا سوهو که اینو شنیدم

ییشینگ که دید گریه هام آروم نمیشه لبخند زد : شایدم اینا همش حدس های سهون باشه شاید خلافش ثابت بشه باید صبر کنی خب ؟

ییشینگ اشک هام رو پاک کرد صورتش رو خم کرد و اشک های روی صورتم رو آروم میب.وسید حس ل.ب های پهنش روی پوست صورتم واقعا ارومم میکرد

لی :بسه دیگه نمیخوام اشک هات رو ببینم خب ؟

سرم رو تند تند تکون دادم : دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم … نمیتونم !

ییشینگ با یه لبخند خوشگل نگاهم میکرد : حتی به من ؟ درسته آشناییمون عجیب و غریب بود ولی بهت ثابت میکنم تو همه ک.س منی واقعا عاشقتم سوهو به من اعتماد کن !

خودم رو توی بغلش کشیدم و سفت تر بغلش کردم بدن بزرگ و عضله ایش جای امنی بود

سوهو : تو تنها کسی هستی که کنارش ارومم میخوام همیشه اینجوری باشه نمیخوام از دستت بدم ییشینگ تنهام نذار ….

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 66 نظر 5 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
pcy
مهمان

چانسووووووووووووووووووووووووووووووم :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:

الی
مهمان

وای نه
سهون از کجا فهمید اخه
اصلا کریس چرا باید همچین کاری بکنه

Raha
مهمان

دی اووووووو :gerye: :gerye: :gerye: کای خیلی بیشعوری :qorqor: :aaaa: چانی :cry: من حدس میزدم شاید کار بابا کریس باشه یا بابای لی نه خوده کریس :nanahat: :cry: سولیییی :heartme: ممنون :nish:

مهشید
مهمان

از چانسوووووووووووو ریل تر هم مگه داریم ؟ :dislike:

سحر
مهمان

پوسترت خىلى مرگه :heartme:
منو دى او لاور با پوسترت مرگ شدم :kissme:
اورین ادامه بده عزیزم این چانسو رو بهم برسون ما برىم سر زندگیمون :kissme: :myheart: :charkhesh:

Real oh
مهمان

رفتاره سهونم بومىده نکنه عاشخ شده؟ :heartme:
نکنه شکست عخشى بخوره :aaar:
زود اپ کن تولو خدا ملدم :gerye: :cry:

مىنا
مهمان
천
مهمان

عرررررررر :charkhesh:
زود اپ کن اسرا جونم :aaaa:
قضىه داره حساس مىشه :charkhesh:
منم تقریبا چىزى ازش نفهمىدم :huh:

نگار
مهمان

اى زندگى
دى او بمىرى که اینقد چانىولو اذیت مبکنى :gerye: :gerye:

Helia
مهمان

اىن سولى واقعا رىل
شىوچنم لامصبا رىلن
چانسو که اصلاوااااى

Setayesh
مهمان

خیلی خوب بود
واییی کریس این چ کاری بود آخه
سوهو طفلی
اگ سهون عاشقش بشه جالبتر میشه

Mary
مهمان
دی او فک کنم چانیول بگرده کای رو پیدا کنه برا دی او اما دی او عاشق چان شه تو این مدت وایی که این سولی چقدر دوست داشتنیه فقط رفتار سهون نگران کنندس زیادی با سوهو صمیمی شده عاشق حسودیای لیم فک نمی کردم کریس یه همچین کاری کنه ولی مثل اینکه تنها نبوده تو این کار با دستور کس دیگه ای اینکارو کرده شاید بابای لی وایی اگه اینجوری باشه سوهو داغون میشه
mina
مهمان

kheyliii khashangea1!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
chansoo in the bessst!!!!!!!!!1
:heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

wpDiscuz