سلام ^^ بفرمایید ادامه عشقام …

چانسو سعی کردم زیاد تر باشه خخخخ

…………………………..

“چان”

چند روزی بود که دی او رو آورده بودم خونه از بیمارستان ، نذاشته بودم از خونه بیرون بره چون میدونستم پلیس ها هنوز دنبالشن تموم روز رو میشست کنار شومینه و برفی رو که میبارید رو تماشا میکرد و با گردنبند کای و خودش که هر دوش توی گردنش بود بازی میکرد ، سعی میکردم باهاش حرف بزنم و حال و هواش رو عوض کنم ولی حاضر نبود حتی یک کلمه هم باهام حرف بزنه . بلند شدم رفتم توی آشپزخونه تا یه غذایی براش درست کنم تا بخوره اما دی او بلند شد و اومد و از پشت دستم رو گرفت

دی او : بذار من درست کنم !

انقدر شوکه بودم از کارش و حرف زدنش که فقط خودم و کنار کشیدم و نگاهش میکردم رفت سمت ظرف ها شروع کرد وسایل هارو رو آماده کردن

چان : من میتونم انجام بدم .

دی او : اینجوری حس بدی دارم …

چان : حس بدی نداشته باش من اینکارارو از رو …

دی او نگام کرد و حرفم رو قطع کرد : نیمخوام بشنوم دلیلت چی بوده !

دیگه چیزی نگفتم راستش دیگه کم اروده بودم خسته شده بودم از شنیدن و دیدن علاقش به کای و رد کردن من ، رفتم و خودم رو روی مبل ول کردم ، یک ساعت بعد دی او یه شام ساده اما خیلی خوشمزه اماده کرد پشت میز نشستیم و توی سکوت شام خوردیم بعد شام دی او رفت توی اتاق لباس هاش رو پوشید و اومد جلوی روم وایساد

دی او : بابت کمک هات ممنونم اما فکر نکن این کارها باعث میشه عاشقت بشم . دیگه میخوام برم

پوزخندی از روی حرصم زدم : میشه بگی کجا میخوای بری ؟

دی او : خیلی جاها دارم که برم

چان : نام ببر !

دی او پریشون مونده بود و نمیدونست چی جوابم رو بده

دی او : درسته خانوادم دیگه قبولم نمیکنن ولی میتونم برم پیش بک …

از روی حرصم بلند خندیدم : میدونی که بک با خانوادش زندگی میکنه چند شب میتونی پیشش بمونی ؟ ها ؟ جوابم رو بده

دی او چشم هاشو بست و اشک هاش ریخت : من میتونم از پس خودم بر بیام نیازی به کمک تو ندارم . بعد چند روز کای برمیگرده من میدونم … اون میدونه منو تو چه وضعیتی انداخته تنهام نمیذاره .

رفتم درو باز کردم و بهش اشاره کردم که بره بیرون بالاخره باید یه جایی به خودش میومد : برو … برو و خودت زندگی کن !

دی او کمی توی چشم هام نگاه کرد میدونستم میخواد ازش بخوام بمونه ولی دیگه نمیتونستم خودخواهی هاش رو تحمل کنم پس گذاشتم که بره ، دی او بیرون رفت منم در رو روش بستم . نمیتونستم انکار کنم داشتم از نگرانیش میمردم

چان : آه کاش دنبالش رفته بودم …

گوشیم رو توی دستم میچرخوندم و منتظر شماره دی او بودم تا زنگ بزنه چشمم به در خشک شد تا شاید برگرده ولی خبری از دی او نشد چند بار پیام های مختلفی نوشتم تا براش بفرستم ولی پشیمون شدم

” دی او اگه مشکلی پیش اومد به من بگو خب ؟ “

” دی او برگرد خونه ، خطرناکه نباید بیرون باشی “

ولی بازم وقتی یاد خودخواهی هاش میفتادم پشیمون میشدم از فرستادنش . رفتم و خودم رو روی تخت کای انداختم تا شاید خوابم ببره تختش هنوز بوی تنش رو میداد ، با تمام بدی ها و کارهاش و اشتباهش جای کای در حد مرگ کنار من خالی بود دلم میخواست از دوریش گریه کنم ولی یادم نمیومد آخرین باری که گریه کردم و کسی دلداریم داده باشه … به نظرم گریه ای که اخرش دلداری کسی نباشه فایده ای نداشت . دیگه گریه کردن و احساس تنهایی کردن برای من کار بی فایده ای بود …

نمیدونم این فکر هام تا کی طول کشید تا اینکه صدای زنگ تلفن خونه بلند شد سریع دویدم سمت سالن و تلفن نگاه کوتاهی به ساعت انداختم ساعت شش صبح بود . تمام تنم لرزید یعنی دی او بود ؟ یعنی تا این ساعت جایی نرفته ؟

چان : بعله

-: منزل پارک چانیول ؟

صدام هم میلرزید : بله

-: از اداره پلیس زنگ میزنم دو کیونگسو به جرم حمل مواد مخدر تحت تعقیب بودن و بالاخره دستگیر شدن لطفا صبح بیاین اداره پلیس  .

باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم روی صندلی ولو شدم گوشام سوت میکشید باورم نمیشد دی او گیر افتاد اگه به حرفم گوش میداد و توی خونه میموند اینجوری نمیشد . باید یه فکری میکردم تا بیرون بیارمش تنها راهش این بود که با سند بیارمش بیرون .  سند خونم رو پیدا کردم خداروشکر بیشتر از نصف خونه به نام من بود تا بتونم ازش یه استفاده ای بکنم . هر چی کارت اعتباری پول هم داشتم برداشتم و همش رو توی کیفم چپوندم … میدونستم الان رفتن فایده ای نداره پس نشستم تا هوا روشن بشه

چان : لعنت بهت کای … لعنت …

نزیدک های ساعت هفت و نیم صبح بود که رسیدم دم پاسگاهی که بهم گفته بودن نمیدونستم دی او اونجا چیکار میکنه رفتم پیش افسری که مسئول دی او بود

چان: چجوری میتونم کیونگسو رو بیرون ببرم ؟

افسر سرش پایین بود و با دقت داشت پرونده دی او رو بررسی میکرد : چه نسبتی با هم دارید ؟

چان : دوستشم دوست نزدیکش

خودمم از نسبتی که گفتم خندم گرفت نمیدونستم چه معنی ای برای دی او دارم ولی حداقل امیدوارم بودم دوستش باشم  : چجوری به من زنگ زدید ؟

افسر لبخند کوچیکی زد : وقتی بهش گفتم شماره یکی رو بده گفت تنها کسی که داره تویی ! شماره تورو داد .

توی اون اوضاع واقعا با این حرف خوشحال شدم اینکه دی او دیگه کسی رو نداشت واقعا غم انگیز بود ولی اینکه من هنوز کسی بودم که روش حساب میکرد و منو تنها کس خودش میدونست باعث شد لبخند عمیقی بزنم وتوی قلبم احساس گرما کنم

-: خانوادش کجان ؟ چرا کسی رو نداره ؟

چان : خب راستش مدتی میشه که با خانوادش در ارتباط نیست … من براش سند اوردم فکر نکنم دیگه نیازی باشه اونا بفهمن !

-: درسته پسر جون برای بیرون رفتن نیازی نیست ولی میدونی که حتی اگه بیرون هم باشه بازم مجرمه … باید بالاخره بی گناهیش رو ثابت کنه . واگرنه فقط میتونه تو شهر با هزار جور محدودیت بچرخه

سرم رو تکون دادم : میفهمم … کیونگسو بیگناهه همش زیر سر چن و کایه !

-: چن و کای ؟

چان : آره کای دوست نزدیک کیونگسو بود اون باعث شد کیونگسو گول بخوره و اینکار هارو انجام بده مطمئنم اصلا خبر نداشته داره چیکار میکنه .

-: با گفتن تو چیزی عوض نمیشه کیونگسو باید اینارو توی اعترافاتش بنویسه تا ما بتونیم پیگیری کنیم و بی گناهیش ثابت بشه واگرنه راهی نداره .

چان : یعنی تا الان چیزی از کای نگفته ؟

-: از دیشت تا حالا حرفی نزده فقط هویتش رو تایید کرده همین !

باورم نمیشد که دی او حاضر نشده حقیقت رو بگه، بعد از کلی کار  و اینور و اونور شدن بالاخره تونستم دی او رو با سند بیرون بیارم انقدر کار ها طول کشید که از ظهر هم گذشته بود دی او رو بیرون اوردم و با هم راه افتادیم سمت ماشین که یه خیابون پایین تر پارک بود

دی او : ممنونم … من … جز تو کسی به ذهنم نرسید .

جوابی بهش ندادم به اندازه کافی ازش عصبانی بودم .

دی او : خب بابام که هیچی … بکهیون هم چیزی نداشت که بخواد کمکم کنه . چانیول …

نمیدونم بعد از چند وقت اسمم رو صدا کرد واقعا برام شیرین بود میخواستم برگردم و بغلش کنم ولی به سختی احساسم رو کنترل کردم تا بدن کوچیک و نرمش رو توی بغلم فشار ندم تا بهش نگم چقدر دوستش دارم تا بهش نگم همیشه هر چیزی که شد فقط باید به من بگه نه به هیچ کسی دیگه !

دی او : چانیول من همه ی پول رو بهت برمیگردونم تا بتونی سندت رو ازاد کنی

خندم گرفت : میشه بگی چجوری ؟

دی او آه کشید : نمیدونم واقعا نمیدونم … ولی فکر کنم با کار کردن بتونم !

دیگه حرفی نزدم دی او هم حرفی نزد انگار آروم شده بود و دیگه سرکشی نمیکرد بعد از نیم ساعت رسیدیم دم خونه تا در رو باز کردم یه نامه افتاد زمین از لای در خم شدم و نامه رو برداشتم و باز کردم

دی او : کایه ؟

با عصباینت نگاهش کردم : چرا تو مغزت نمیره کای ولت کرده و رفته ؟ هممون رو ول کرده و رفته دیگه لزومی نداره که بخواد نامه ای بده !

دعا میکردم واقعا کای نباشه ، اما وقتی فهمیدم نامه چیه دعا میکردم کاش کای بود اگه کای بود خیلی از این بهتر بود . نامه اخراج دی او از دانشگاه دانشگاه ملی سئول رشته شیمی … نمیدونستم باید چجوری به دی او اینو بگم میدونستم براش خیلی مهمه و ارزش داره ولی توان گفتنش رو نداشتم پس حرفی نزدم و نامه رو توی جیبم چپوندم .

دی او : چی بود ؟

چان : برای فروشگاه بود ربطی به تو و کای نداره !

دی او سرش رو تکون داد و دیگه حرفی نزد وقتی رفتیم تو وایساده بود جلوی در و تکون نمیخورد نمیدونم چی بود ولی فکر کنم ترس انقدر مظلومش کرده بود .

چان : چته ؟ برو تو اتاقت و بخواب حتما تو هم مثل من کل دیشب رو نخوابیدی  من که خیلی خستم …

………………………………….

“سوهو”

تنها بودیم ، توی اتاق ییشینگ بودیم توی بغلش دراز کشیده بودم و ییشینگ خوابیده بود ، دستم رو توی موهاش میکشیدم و نوازشش میکردم بو.سه آرومی به موهاش زدم خوشحال بودم که امروز تا شب کنار همیم و تنهاییم حتی اگه ساعت ها میخوابید اشکالی نداشت همین که توی بغلم آروم میشد برام کافی بود منم آروم میکرد ، همون موقع برخلاف انتظارم در اتاق باز شد چشمام از تعجب گرد شد و صورتم رو برگردوندم سمت در، بابای ییشینگ دم در بود ، انگشت اشارش رو روی لبش گذاشت تا ساکت بشم و بهم اشاره کرد برم بیرون و خودش بیرون رفت .

دستام میلرزید امکان نداشت از طرز بغل کردنمون چیزی رو نفهمه خودم رو آروم از بغل ییشینگ بیرون کشیدم و رفتم بیرون . درو بستم و به پدرش احترام کردم .

-: صحنه ای که دیدم رو انتظارش رو نداشتم سوهو …

سرم رو پایین انداختم واقعا روم نمیشد نگاهش کنم باید چی میگفتم ؟ نمیدونم چرا ولی حس خیانت داشتم

سوهو : من …

آقای جانگ از روی حرص پوزخندی زد : من نمیدونستم پسرم به پسر ها گرایش داره … شایدم اینجوری نبوده و اینجوری شده !

راحت تونستم منظورش رو بفهمم : متاسفم اقای جانگ .

-: زودتر این اوضاع رو تموم کنید واگرنه مجبور میشم خودم یه کاری کنم ، از تو اصلا این انتظار رو نداشتم سوهو که تو خونه ی  من اینکارو کنی !

خودم هم میدونستم که مدیون کمک هاشونم واسه همین واقعا حس بدی داشتم بغض کردم : درست میگید آقای جانگ معذرت میخوام …

بابای ییشینگ لبخندی زد که اینبار حس کردم اصلا واقعی نیست دستی روی سرم کشید و خندید : بهم بگو بابا سوهو تو مثل پسرمی … باید حواست به برادرت هم باشه !

برادر کلمه ای که قلبم رو به درد اورد ولی فقط لبخند زدم و هیچی نگفتم نمیتونستم حرفی بزنم ! باید صبر میکردم ییشینگ بیدار شه و باهاش مشورت کنم . آقای جانگ رفت… همون موقع لرزش گوشیم رو توی جیبم حس کردم بیرون کشیدمش سهون بود

سوهو : سهون

یه صداهایی مثل ناله از پشت تلفن میومد و دیگه هیچ صدایی نبود چند بار سهون رو صدا زدم

سوهو : سهون … سهون جوابم رو بده !

بالاخره صدای ضعیفش رو شنیدم

سهون : سوهو … دارم میمیرم…

وحشت تموم وجودم رو گرفت چه بلایی سرش اومده بود ؟ سهون رو صدا میزدم و دویدم سمت دفترش نمیتونستم تحمل کنم بلایی سرش بیاد ، و ترسم این بود که به خاطر من بلایی سرش بیاد .

 

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)