هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Breathless ep18

سلام خوشگلا بفرمایید ادامه ^^

پوستر خوشگل از ساناز عزیزم ممنونم *_*

من اومدم … واقعا ازتون ممنونم اونایی که نظر دادید من خیلی روحیه گرفتم و خوشحال شدم ^^

بچه ها میدونم فصل مدرسه هاست ولی نظر ها کمتر از 40 تا نشه ممنونم مثل قسمت قبل :)

و معذرت که دیر وقت آپ شد تنها وقت خالیم بود چون خاله شدم و خونه نیستم چند روزیه خخخ ^__^

پوستر خیلی نازه نه ؟ من که خیلی دوسش دارم … :)))

…………………………………………………………..

“دی او “

رفتم و توی ماشین نشستم منتظر چان ، به نظرم خیلی خجالت آور بودم اینکه مجبور بودم همیشه اینجوری یه زحمتی روی دوش چان باشم واقعا هیچ چیز من شبیه مرد ها نبود … دستم رو روی قفسه سینم که میسوخت گذاشتم که دستم به گردنبند خودم و کای که توی گردنم بود خورد توی دستم فشارش دادم ، نمیدونم هنوزم کای رو دوست داشتم یا نه انقدر بعد رفتنش همه چیز زندگیم خراب شد ، انقدر اثرات بودن کای برام گرون تموم شد و تنها شدم که دیگه نمیخواستم داشته باشمش فقط میخوام اینا جبران بشه میخوام بالاخره مستقل باشم و روی پای خودم وایسم … و چان !انقدر بهش مدیونم که نمیخوام ناراحتش کنم به همیشه بودنش عادت کردم فهمیدم بدون اون واقعا از تنهایی میترسم ، میدونم اگه اونم ناراحت کنم ممکنه برای همیشه از دستش بدم اینجوری دیگه هیچی ازم نمیمونه پس دیگه ناراحتش نمیکنم کنارش میمونم به خاطر همه ی محبت هایی که بهم کرده به خاطر همه ی بودن هاش … کی میتونه بهتر از چان باشه ؟

همون موقع چان دره ماشین رو باز کرد و نشست انقدر خوشحال بود که وقتی توی ماشین نشست انرژیش کل ماشین رو گرفت ناخوآگاه لبخند زدم

دی او : ممنونم چان واقعا ممنونم …

چان اخم بامزه ای کرد و نگام کرد : فقط همین ؟

پوکر نگاش کردم : پس چی ؟

چان با انگشت اشارش زد روی گونش : بو.سسس ب.وس میخوام

اینو گفت و زد زیر خنده

دی او : به روت خندیدم پررو شدی آره ؟؟؟ تا ناکارت نکردم ماشین رو روشن کن

چان خندید و کمربندش رو بست و ماشین رو روشن کرد : چشم قربان

راه افتاد، واقعا دلم نیومد نبو.سمش خم شدم و سریع بو.سه ی آروم و سریعی روی گونش زدم و بعدش دیگه هیچی ندیدم تا چند ثانیه ، و یه صدای وحشتناک ….

چشم هام رو که از ترس محکم بسته بودم رو باز کردم چان با دستش محکم نگهم داشته بود خورده بودیم به درخت کنار خیابون ، چانیول چپ کرده بود :/ سریع نگاش کرد ظاهرش که به نظر سالم میومد

دی او : چیزیت نشد چان ؟؟

سرش رو به نشونه نه تکون داد

دی او : چرا حرف نمیزنی ؟

چان با اخم نگام کرد : واقعا احمقی دی او !!!

خشکم زد اون زده بود به درخت بعد من احمق بودم ؟؟؟ دقیقا چرا ؟:/

چان:خدای من وسط رانندگی منو میبوسی ؟؟ نمیدونی من جنبش رو ندارم ؟

بعدش آروم خندید و نگام کرد : ماشین رو که به گ.ا دادی انقدر شوکم کردی ، میشه یه بار دیگه بو.سم کنی ؟؟

صورتش رو آورد جلو و خندید

در وصف کارای احمقانه چان حرفی نداشتم فقط نگاش میکردم دستم رو روی صورتش گذاشتم و هولش دادم عقب : اون یه بار ماشین به گ.ا رفت اینبارم لابد خودم به گ.ا میرم نمیخوام !!!

چان بلند خندید منم باهاش خندیدم ، خوشبختانه ضربه ای که به ماشین خورد فقط به بدنش بود و ماشین روشن شد و رفتیم سمت خونه و سلامت رسیدیم به خونه . چیزی که اصلا فکرش رو نمیکردم :/

رفتم توی اتاق که لباس عوض کنم که چان در اتاق رو زد و اومد داخل

چان: دی او یه کاری ازت میخوام انجامش میدی ؟

بدون هیچ فکری با لبخند گفتم آره

چان لبخند زد : نمیخوای بدونی چیه ؟

دی او : هرچی باشه حتما خوبه ، بهم بگو !

چان: یکی از لباس های خوبت رو بپوش خودت رو مرتب کن میخوام ببرمت یه جای مهم .

نمیدونم چی توی ذهن چان بود راستش خودم فکر کردم حتما قراره بریم یه رستوران خیلی شیک یا شهربازی یا یه کافه به هرچیزی فکر میکردم که چان بخواد برام انجام بده . طبق حرفش یه لباس خیلی مرتب پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم چان جلو اومد لبخند زد و یقه لباسم رو مرتب کرد و ادکلن توی دستش رو روی لباسم زد ، خم شد و بو.سه ی عمیقی روی پیشونیم زد

چان : انقدر برام تظاهر نکن بهم بگو این تو چه خبره … من میفهمم چقدر درد داری دی او !

دستش رو روی قلبم کشید ، اه کشیدم و دستش رو توی دستم محکم گرفتم : من خوبم چان حالا فقط منو ببر اونجایی که میگی !

چان سرش رو تکون داد و با اطمینان دستم رو گرفت و منو بیرون برد و با ماشین راه افتادیم سمت جایی که چان میگفت ، هرچی که نزدیک میشدیم کم کم میفهمیدم چان داره کجا میره ولی حرفی نزدم تا وقتی که جلوی خونمون ماشینش رو پارک کرد .

نفسم رو محکم بیرون دادم خواستم حرفی بزنم که چان نذاشت

چان : دی او فقط بهم اطمینان کن باید بری و اونارو ببینی . اونا خانوادتن …

………………………………………

“ییشینگ”

چشامو باز کردم و دستم رو روی تخت کشیدم تا سوهو رو بغلش کنم و یه کمی سرحال بشم ولی سر جاش نبود چشم هامو باز کردم و لبخند زدم

لی : سوهو … فرشته ی من ؟

ولی جوابم رو نداد حتما رفته بود پایین ، زیاد خوابیدن من حتما بی حوصلش کرده و رفته پایین بلند شدم لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین سمت آشپزخونه

لی : صبح بخیر

مامانم با دیدنم لبخند زد :صبح بخیر ، به جونی هم بگو بیاد ^^

به جونی گفتن مامانم خندیدم : مگه نیومده پایین ؟بالا که نبود !

-: اتاقش رو دیدی ؟

خندم گرفت منو اون تو یه اتاق میخوابیم مامان کجای کاری ؟ ^^

لی : آره رفتم سر زدم نبود ! صبر کنم یه سری به حیاط بزنم .

رفتم سمت در بازش کردم و بیرون رو نگاه کردم ولی خبری از سوهو نبود از خدمتکار هم پرسیدم اونم سوهو رو ندیده بودم ، یه حس بدی ته دلم بود نمیدونم چی بود ولی قلبم خالی شد و دستام یخ زد رنگم سفید شده بود

-: ییشینگ حالت خوبه ؟

سرم رو تند تند تکون دادم: خوبم فقط … من میرم بالا !

دویدم بالا رفتم سمت اتاق خودم بعدش اتاق سوهو بعدش هم اتاق های اضافی و سرویس بهداشتی ولی سوهو هیچ جا نبود .. یعنی بازم بدون گفتن به من بیرون رفته بود ؟ آخرش یه کاری میکنه که دوباره عصبی بشم و یه کاری دست خودم و خودش بدم رفتم توی اتاقش و روی تختش نشستم گوشیم رو دراوردم و شمارش رو گرفتم ولی جوابم رو نمیداد ، همینجوری که شمارش رو تکرار میکردم چشمم به کمدش افتاد که خالی بود … تمام تنم از حس و حرکت خالی شد حتی نمیتونستم بلند شم و کمد رو نگاه کنم تنها چیزی که جلوی چشمم بود چهره ی گریون دیشب سوهو بود و کمد خالیه ی رو به روم !

بعد از چند ثانیه به زحمت بلند شدم و رفتم سمت کمدش بیشتر بازش کردم جعبه مدارکش رو آروم باز کردم ولی هیچی توش نبود … هیچی … به جز چند دست لباس . یکی از لباس هاشو برداشتم توی دستم

لی : یعنی رفتی؟ آخه کجا رفتی؟ مگه چه اشتباهی کردم ؟ نه نه … حتما کاری داشتی و رفتی

آروم خندیدم : پسره ی خل برای یه کار ساده لازم نیست همه ی لباس هات رو با خودت ببری چند بار باید بهت بگم ؟

خودم رو روی تخت انداختم گوشیم رو برداشتم و دوباره بهش زنگ دوباره و دوباره … انقدر که نفهمیدم که کی ظهر شده و مامانم داره برای ناهار صدام میکنه تا برم پایین .

براش یه پیام فرستادم : سوهو نمیدونم کجا رفتی ، هرجا رفتی و هر کاری داری به خودت مربوطه من کاری ندارم حتی کی برگردی فقط لطفا جوابم رو بده نگران سلامتیتم …

ییشینگ : سوهو جوابم رو بده .

ییشینگ : سوهو سفید برفی من قسم میخورم حتی اگه کل شب رو برنگردی هیچی بهت نگم فقط بهم جواب بده فقط بگو کجایی !

ولی بازم خبری از ییشینگ نبود خسته شدم از زنگ زدن حتما دیگه نمیخواست جوابم رو بده اگه میدید جوابم رو میداد شاید هم اتفاقی براش افتاده … کل طول و عرض اتاق رو طی کردم هیچ دوستی هم نداشت که بتونم باهاش تماس بگیرم . فقط کریس بود که اونم … نه امکان نداشت سوهو بره اونجا اون پسر تو قتل باباش دست داشت ! دستم رو روی صورتم کشیدم دیگه ذهنم جواب گو نبود که یهو یاد سهون افتادم آره حتما اون خبر داره سوهو کجاست اون وکیلشه . با تمام سرعت دویدم سمت ماشینم و راه افتادم سمت دفتر اوه سهون نیم ساعت بعد رسیدم جلو دفتر رفتم بالا ، خیلی به هم ریخته بود و هیچ کسی نبود جز منشی و سهون که فکر میکنم توی اتاقش بود ، منشی نگام کرد تا من رو دید لبخند گرم همیشگیش رو زد و خودش رو مرتب کرد یاد سوهو افتادم اگه اینجا بود کله منو اونو با هم میکند اروم خندیدم

لی: اوه سهون هستن ؟

-:بله هستن آقای جانگ بفرمایید تا من براتون قهوه بیارم

لی : ممنون لازم نیست .

منشی به سهون اطلاع داد و من رفتم تو ، سهون برعکس انتظارم اصلا از دینم تعجب نکرد و فقط نگام کرد : بفرمایید ییشینگ

لی: سلام … راستش اومدم سراغ سوهو رو بگیرم امروز از خونه زده بیرون و تلفن هامو جواب نمیده میترسم اتفاقی براش افتاده باشه تو ازش خبر داری ؟

سهون پرونده هاش رو مرتب میکرد سرش هم زخمی بود و برعکس همیشه زیادی جدی بود همه چیز مشکوک بود نمیتونستم درک کنم چرا و چی شده ؟

سهون : از من میپرسی؟ تو مگه دوست پسرش نیستی ؟

 جلوتر رفتم دستامو روی میزش گذاشتم و با جدیت نگاهش کردم : بحث رو عوض نکن سهون فقط بهم بگو سوهو کجاست !

سهون : نمیدونم کجاست فقط میدونم دیگه نمیخواد تورو ببینه .

بلند زدم زیر خنده و دستم رو توی موهام کشیدم : اینارو به تو گفته ؟ به تو جوجه وکیل که دو روزه همو میشناسید ؟؟؟ گفته نمیخواد منو ببینه ؟ خواب دیدی اوه سهون … خواب های بدی هم برای سوهو دیدی بیدار شو !

سوهو اخم غلیظی داشت نگام کرد : آره به من همین جوجه وکیل همه ی اینارو گفته دیگه نمیخواد باهات زندگی کنه برو مرور کن و ببین چرا جانگ ییشینگ ! نگو که از هیچی خبر نداری .

سهون کیفش رو برداشت راه افتاد سمت راه خروج دنبالش دویدم نفس نفس میزدم حالم اصلا خوب نبود دیگه واقعا میخواستم به دست و پاش بیفتم تا فقط بهم بگه سوهوم کجاست چرا نمیخواد منو ببینه

لی:اوه سهون … سهون …سوهو کجاست ؟ چرا نمیخواد منو ببینه درست بهم توضیح بده من واقعا از چیزی خبر ندارم .

تقریبا تا دم ماشینش دنبالش دویدم : من وکیلشم نمیتونم به کسی چیزی بگم

توی ماشین نشست و درو بست به شیشه کوبیدم و شیشه رو داد پایین : سهون حداقل بهم بگو کجاست باید ببینمش ازت خواهش میکنم بگو من چیکار کردم اشتباهم چیه ؟

سهون قبل رفتن نگام کرد : برو و از بابات بپرس قتل بابای سوهو کار کیه ! بهش بگو حقیقت رو بهت بگه …

پامو محکم روی زمین کوبیدم کاش دنبالش رفته بودم حتما سوهو رفته پیشش ، از انی موقعیت ها متنفرم بودم از اینکه سوهو حرفش رو به خودم نزنه و اینجوری ولم کنه و بره نه امکان نداشت ولم کنه … رفتم سمت خونه بازم از زنگ زدن بهش نا امید نشده بودم تا شاید بالاخره جوابم رو بده .

وقتی رسیدم خونه دیگه وقت شام بود بابا و مامان سر میز شام بودن مامانم با دیدنم لبخند زد

-: پس سوهو کجاست ؟ فکر کردم با همید …

نگاهی به بابام انداختم که داشت با کنجکاوی نگام میکرد ندونستم باید چی بگم حرف سهون منو تو فکر برده پس باید سر درمیاوردم قضیه چیه

لی:سوهو چند روزی رو مونده پیش یکی از دوست هاش

بابام به حرف اومد :کدوم دوستش ؟ کی هست ؟

لی : من میشناسمش پسر خوبیه بالاخره اونم دلش نمیخواد همیشه تو خونه بمونه نباید بهش سخت بگیرید .

بابام پوزخند معنی داری زد : آره اینجوری بهتره شاید یذره از وابستگی شماها هم کم بشه !

از پوزخندش و لحن حرف زدنش راحت تونستم بفهمم منظور خاصی داره ولی حرفی نزدم نمیتونستم حرفی بزنم حتما بابا چیزی از رابطه منو سوهو فهمیده بود

لی:من میرم بخوابم شام نمیخورم !

رفتم توی اتاقم روی تخت ولو شدم گوشیم رو برداشتم به سوهو پیام دادم

“لی : سوهو دارم از دلتنگیت میمیرم نمیتونی بفهمی چقدر جات اینجا خالیه دلم میخوام بغلت کنم آخه نامرد همین دیشب بود که بهت گفتم من حتی وقتی میری بیرون دلم برات تنگ میشه بازم منو گذاشتی و رفتی ؟ واقعا من باید امشب رو بدون تو بخوابم ؟ سوهو جوابم رو بده فقط بهم بگو چرا رفتی … اوه سهون چی میگه قضیه قتل بابات چیه ؟”

منتظر جواب سهون بودم که یکی از خدمتکار ها درو زد و بازش کرد و یه سینی غذا دستش بود با دیدنش کلافه شدم

لی:نگفتم من شام نمیخورم ؟

-:خانم گفتن حتما بخورید

لی:نمیخورم برو بیرون

-: من میذارم اینجا هروقت اشتها داشتید بخورید …

لی: حرف حالیت نمیشه ؟

-: آخه …

انقدر عصبی بودم که دیگه حالم دست خودم نبود  تا میتونستم صدام رو بالا بردم و سرش داد زدم : فقط گمشو بیرون یه حرف رو چند بار باید بهت بزنم ؟

ساعت رومیزی بغل تختم رو برداشتم و پرت کردم سمت در ، خدمتکار بدبخت سریع از اتاق فرار کرد . سرم رو بغل کردم و بلند داد زدم …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 46 نظر 2 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
🌜MoonLike🌛
مهمان

سلاااااام من خواننده ی جدیدم
عااااالی بوووود😻

Soha
مهمان

Arrrrrrr
Chansoo is real
Nercccc badiiiii lotfan😍

مهشید
مهمان

عزیزم قسمت بعدی چانسووووووو کی آپ میشههههه ؟

Raha
مهمان
hoda88
مهمان

چانسوووووووووووووو جیغغغغغغغغغغغغ چقدر خوب بود تورو خدا زودتر آپ کن یادمون نرههههه

ثنا
مهمان

میخوامششششششششششش چقدر رابطه ی چانسو احساسی داره میشههههههههههههه

مریم
مهمان

خیلی کنجکاو شدم@_@
چان دیو رو برد پیشه مامان باباش؟؟؟
ینی چه برخوردی باهاش دارن؟؟؟؟؟؟؟
خدایا چقدر رابطه ی چانسو داره خوب میشه
الهی خودم فدای چان چانکم بشم که انقدر مهربونه
تورو خدا زودتر آپ کن

paniz
مهمان

اوخ اوخ چانسوش چه جایه حساسی تموم شد خیلی کنجکاو شدممممممممممممم تورو خدا زودتر اپ کن عزیزم

chansoo
مهمان

تورو خدا قسمته بعد رو زود بزار من خیلیییییییییییی مشتاقه رابطه چانسو هستم خیلی خوب شدن

Raha
مهمان

وای چان و دی او….. خیلی قشنگ بود :) مای سولیییییی:( دلم به حال لی میسوزه

Maryam_Drv
مهمان

خیلی خووووووب بود

درسته من کایسو شیپرالاصلم ولی چانسوشم بهم چسبید

خدا قوت

Alice
مهمان

خیلی عالی بود ، واقعا دوسش میداشتم

su1lay10
مهمان

واااایییی اسراااییی توروخدا قسمت بعدو اینقد حساس تموم نکنیاااااا.. لی دامادم عصبی نشوووووووو .. عرر مثل همیشه عالللللیییییییییی

♦Ari Exo-l♦
مهمان

من مردمممم با چانسووووو عررر♥♥♥
سولی TT
مرسی♥

fatho
مهمان

عررررررررررررررر سولی چ عذاب اور شد!ولی حسم میگه سوهو برمیگرده!
چانسو هم که خوب شدخداروشکر

ساناز
مهمان

مرسی به خاطر گذاشتن عکس😍❤✌ چانسوش کم بود😭 زودتر بذارید😭

wpDiscuz