قسمت دوم بی نفس

کاپل : سولی/چانسو/کایسو

چند روز پیش روز چانسو بود ^^ جیییییییغ روز کاپل عشقمون هم مبارک ^^

سعی میکنم قسمت های اول رو تند تر بذارم که برسیم زودتر به جاهای جذابش ^^

نظر ها زیر 50 تا باشه نمیذارم …

نظر تیزر بالای صد تا بود لطفا همتون نظر بذارید :)

راستی کسایی که چانسو دوست دارن یدونه توی مجله داستان چانسو نوشتم اگه نخوندید بخونید ^^

……………………………………………………………………………….

دستم رو کلافه توی موهام کشیدم و چشمام رو گرد کردم و نگاش کردم : دیگه برای این حرفت خیلی دیر شده بچه باید قبل اومدن فکرش رو میکردی من سرت شرط بستم من هیچ وقت شرط هامو نمیبازم !!

پسر خوشگل رو به روم چشم هاش گرد شده بود و از ترس داشت سکته میکرد دستم رو توی دستش گرفت و فشار داد : من اصلا اهل این حرفا نیستم … به زور دوستم اومدم اینجا یعنی به زور دوست پسرم . من نمیدونستم اینجا چنین جاییه خواهش میکنم ولم کن

چشم های خوشگلش پر از اشک شده بود و بدنش میلرزید ، راستش خیلی تعجب کردم انتظار چنین چیزی رو نداشتم … فقط داشتم به این فکر میکردم که اگه شرط رو ببازم چانی و کای چه بلایی سرم میارن راستش اولین بار بود که کلا به باختن فکر میکردم همون موقع یه صدایی شنیدم

-:سوهو … هی سوهو کجایی؟؟

پسر خوشگله که بین دیوار و من تقلا میکرد شروع کرد خودش رو تکون داد : دوستمه خواهش میکنم بذار برم

لبخند زدم : اسمتم مثل خودت قشنگه سوهو …

اتاق خالی همونجا بود توی درگیری بودم که ببرمش توی اتاق یا بذارم بره ، ولی واقعا دلم نمیخواست بیشتر از اون ترسش رو ببینم

لی: تو باعث شدی شرطمو ببازم دیگه نمیخوام ببینمت سوهو !!

سوهو تند تند سرش رو تکون داد دو قدم ازش دور شدم تا از بین منو دیوار آزاد بشهبه محض آزاد شدنش با تمام سرعت دوید و رفت

لی : لعنتی …

پامو محکم به گلدونی که اونجا کوبیدم چهرهش یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت .

مث سر خورده ها وایساده بودم وسط یه نگا به خودم انداختم از بوسیدنش هم تح.ریک شده بودم ولی سرم بی کلاه مونده بود … فک کنم بابام نفرینم کرده ! سر و صورتم رو آب زدم و اومدم بیرون فقط یه چیز جلو چشمم بود اونم چهره ی سوهو بود و ل.باش  ….اویزون نشستم منتظر چان و کای دیگه حوصله هیچ کسو نذاشتم به درد ب.ین پام اصلا توجه نکردم .بعد از یه ساعت برگشتیم خونه توی راه کای و چانی فقط بهم میخندیدن منم مث افسرده ها سیگارم رو میکشیدم و حساب میکردم که چقدر باید از پول حسابم رو پای شرط باختم بدم … تنها حسنی که امشب داشت خوشحالی شدید چانی و کای بود .

………………………………………

“کای”

صب بود بلند شدم و با کلی ذوق دوش گرفتم بهترین ل.باسم رو پوشیدم و یه دستی به موهام کشیدم امروز دی او میومد تا مثلا شلوارش رو تحویل بگیره ولی خب خبری از شلوار نبود :))) حالا حالا ها باید بیای و بری دی او…

رسیدم فروشگاه چانی هم اومد .دم دم های ظهر بود که بالاخره بعد از کلی انتظار کشیدن دی او و دوستش اومدن تو ، دوست با نمکش جلوتر اومد تو 

بکی :سلااام چانی :)) سلام کای

خندیدم و یهش سلام کردم چانی هم جلو رفت و خیلی گرم بهش سلام داد ، دی او هم اومد داخل ل.بخند کوچیکی زد محو صورت و چشم های درستش شده بودم دی او سرخ شد و خندید 

دی او :سلام 

کای :سلام 

دی او :اومدم شلوارم رو ببرم اگه میشه بدین که کلاسم داره دیر میشه 

چانی که میدونست خبری از شلوار نیس سرش رو با بکی گرم کرد و ل.باس هارو بهش نشون میداد مشخص بود دلش میخواد فرار کنه همیشه از جواب رد دادن و ناراحت کردن دیگران میترسید.

کای :اممم… دی او راستش دیروز خیاط ما مریض شد و نتونست امادش کنه باور کن من خودم خبر نداشتم 

دی او اخم گنده ای کرد و نگام کرد :ولی تو قول دادی امروز اماده میشه من که شمارم رو دادم دیشب که بهم گفتی حتما بیام ، حتی اون موقع هم خبر نداشتی ؟؟

چانی با تعجب سمتم برگشت خبر نداشت که من با دی او حرف زدم انگار شدیدا جا خورده بود ، ل.بخند زدم و دستم رو روی شونه دی او گذاشتم 

کای: دی او منم تا امروز صب فکر میکردم امادست امروز صب تازه فهمیدم که خیاط مریض شده 

……………………………………………..

“چان”

دی او داشت کلافه میشد و شدیدا عصبی بود ، با اینکه خودمم از دست کای عصبانی بودم هم به خاطر این کارای مسخرش هم اینکه با دی او حرف زده ولی اون لحظه فقط سعی کردم دی او رو اروم کنم 

چانی :راست میگه ما تازه امروز با خبر شدیم ببخشید یه روز هم بهمون وقت بده باشه؟ 

دی او با ناراحتی نگام میکرد از ل.باس هاش که همون ل.باس های دیروز بود میشد فهمید که اونقدر وضع مالی عالی ای ندارن میترسیدم اون شلوار رو لازم داشته باشه لعنت بهت کای … وقتی چشم های نارحت دی او رو دیدم دلم میخواست همونجا بمیرم ولی کای داشت لذت میبرد از اینکه دی او رو معطل میکرد . 

دی او برگشت و کای رو نگاه کرد :من شب بهت اس میدم لطفا بهم بگو بیام یا نه باشه؟ 

کای با ذوق خندید : حتما بهت میگم منتظر باش ^^

دی او بدون حرفی با عصبانیت بیرون رفت نگاهم روش خشک شده بود ل.بخند کوچیکی زدم جذاب بود و خواستنی مخصوصا وقتی عصبی میشد … بکی ول کن نبود انگار نمیخواست بره خندیدم : نمیخوای بری دی او منتظره

بکی ل.باش رو خیلی با نمک اویزون کرد :اصلا دلم نمیخواد برم راستش از شما دوتا خیلی خوشم اومده ولی خب مجبورم

کای خندید :هروقت خواستی بازم بیا

چانی :اوهوم ما هرروز اینجاییم بهمون سر بزن

کای :ال.بته بدون دی او راهت نمیدم تو

بکی خندید و به کای چشمک زد:حدس اینکه از دی او خوشت اومده کار سختی نیس :)

دستم رو محکم توی دستش گرفت و فشار و داد و خندید :مواظب خودت باش چانی ^^ بای بای

با صورت سرخ شدش دوید بیرون ، کای خندید:حدس اینکه بکی از تو خوشش میاد هم اصلا کار سختی نیست .

خندیدم و چیزی نگفتم نخواستم بحث ادامه پیدا کنه

اون روز کای زودتر از من رفت سریع شلوار دی او رو برداشتم و رفتم سمت خیاطی شلوارش رو اماده کردم و با خودم بردم خونه فردا بهش میدادم

……

“کای”

منتظر نشسته بودم تا دی او اس بده حتی پیشنهاد چانی رو برا بیرون رد کردم و نشستم خونه تا بتونم به اس دی او جواب بدم بعد از دو ساعت انتظار بالاخره اس داد

دی او : کای بیداری ؟ 

از اینکه اسمم رو صدا کنه خیلی خوشم میومد حس باحالی بود  خندیدم 

کای :بیدارم دی او دو ساعته منتظرم تا بهم اس بدی 

دی او:چرا خودت زودتر اس ندادی وقتی انقدر منتظری 

کای :نخواستم مزاحمت بشم

دی او :بهت نمیاد انقدر با ادب باشی خخخ

خندیدم کلا همه از قیافم به ذاتم پی میبردن خخخخ  

کای :اره ولی از وقتی تورو دیدم همه چیز برام تغییر کرده باورت میشه ؟ ^^

………………………………….

“دی او ” 

قل.بم تند تند میزد داغ کرده بودم احساس میکردم تمام اب های بد.نم میجوشه و بخار میشه پنجره رو باز کردم تا هوا بخورم نمیدونستم چی جوابش رو بدم فقط با خودم میخندیدم 

دی او :شلوار فردا امادست ؟ 

کای :میشه درباره چیز دیگه حرف بزنیم ؟ احساس میکنم وقتی اسم من میاد یاد شلوار میفتی مث این میمونه که من برند یه نوع ل.باس باشم هه هه 

از خنده روی تخت ولو شده بودم این پسر خل بود 

دی او :تو واقعا بامزه ای خخخ  باشه راجع به چیز دیگه حرف بزن 

کای :لطف داری :))) الان چیکار میکردی ؟ 

دی او :درس میخونم من دانشجوی شیمی ام تو دانشگاه سئول 

کای :اوووووف

دی او :چی شد ؟ 

کای :خب من اصلا درس نخوندم ینی دانشگاهم رو با چانی با هم ول کردیم . دی او 

دی او :هوم ؟ 

کای: تو واقعا خوشگلی میدونستی ؟ چشم هات خیلی زیباست…

دی او :قدمم کوتاست :(  

کای :من دوسش دارم … من همه چیزتو دوست دارم

از ذوق بلند خندیدم و دست و پام رو روی تخت میکوبیدم که بابام اومد داخل اتاق و خندم خشک شد 

دی او :بابا

-:این چه وضعشه دی او ؟:/ اگه درس نمیخونی سریع بیا پایین 

دی او :چشم بابا 

سریع به کای اس دادم :کای من باید برم فردا میبینمت ممنونم

………………………………………….

چان

طبق معمول بعد از یه دعوای گنده که بابام توی خونه راه انداخت اومدم بیرون … دیگه حس آرامشی توی اون خونه پیدا نمیکردم تا یه جایی پول و ب.ار میتونست منو خوشحال کنه ولی بعد از اون من فعلا چیزی برای خوشحالی نداشتم … آه کشیدم ! به پاکت دستم که شلوار دی او توش بود نگاه کردم و لبخند زدم کاش شمارش رو داشتم و بهش میگفتم که بیاد و شلوار رو از خودم بگیره … الان تنها حس خوبم همین شلوار توی دستم بود ، به طور ضایعی ازش خوشم میومد و نمیتونستم اینو از خودم پنهان کنم ولی فعلا مشکل کای بود که معلوم بود اونم شدیدا دلش پیش دی او گیره پس فایده ای نداشت اینکه من حرفی بزنم . من هیچ وقت توی رابطه های عشقی شانسی نداشتم … با اینکه برای دختر ها جذابیت شدیدی داشتم ولی انگار در مورد پسر ها ضعیف بودم خخخ خندم گرفته بود نزدیک ساعت یک بود که رسیدم داخل فروشگاه ، یه جایی نزدیک مغازمون وایسادم و داخل نرفتم میخواستم دی او رو ببینم قبل از اینکه بره توی مغازه . دوست نداشتم کای دوباره نذاره شلوار رو بهش بدم . بعد از نیم ساعت اونجا وایسادن و دید زدن دخترا بالاخره دی او اومد البته همراه همون دوست کیوت و وشیطونش بکی که داشت تند تند با دی او حرف میزد و دی او هم فقط لبخند میزد کنجکاو شدم ببینم چی میگن یه کوشه قایم شدم و وقتی از کنارم رد میشدن به حرف هاشون گوش کردم !

بکی : اوه دی او این حرفو نزن به نظر من چانی جذاب ترین پسریه که من دیدم

دی او خندید : ولی به نظر من کای خیلی جذاب تره اینجوری نیس؟

بکی: نخیرم اصلا اینجوری نیست .

سر جام خشکم زد واقعا این نظر دی او بود ؟ پس اونم همون حس کای رو داشت یه حس مشترک … نگاهی به پاک توی دستم کردم و فشارش دادم !  اوووف همیشه همه همینو میگن که کای جذاب تره ولی خب اینا الان برام اهمیتی نداره مهم اینه که حس من چیه میخوام شلوار رو زودتر بهش بدم و منتظر نذارمش

چان : دی او

سریع بیرون اومدم و پشتشون وایسادم دی و بکی سمتم برگشتن

بکی : اوه سلام چانی ^^

دی او : سلام چانیول

نمیتونم انکارکنم اصلا حوصله نداشتم با شنیدن اون حرف ها شدیدا دپرس شده بودم پاکت رو جلوش گرفتم

چانی: اینم شلوار ببخشید که دیر شد .

دی او سریع پاکت رو ازم گرفت و خندید : وااای چانی ممنونم

لبخند بی جونی زدم : وظیفم بود

بکی با کنجکاوی نگام کرد:چرا اینجا اینو میدی ؟

چانی: داشتم میرفتم مغازه اتفاقی دیدمتون گفتم همینجا بهتون بدمش

دی او لبخند خوشگلی تحویلم داد

دی: ممنونم ازت اگه میشه بیام و از کای هم تشکر کنم

میتونست بیاد ولی من اصلا دوست نداشتم این اجازه رو بهش بدم … ولی اون که بالاخره میومد بعید میدونستم بخواد دست از کای برداره . به خاطر همین دست از فکر کردن برداشتم و نگاش کردم

چانی: باشه بریم

دی او خندید و خوشحال دنبالم راه افتاد اما بکی حرفی نمیزد ساکت تر از همیشه شده بود ، انگار فکرش مشغول بود خیلی خنده دار شده بود خخخ به هر حال وارد فروشگاه شدیم کای داشت با یه مشتری حرف میزد با دیدن دی او لبخند زد و بهش اشاره کرد که کمی صبر کنه دی او هم سرش رو تکون داد . رفتم و نشستم روی صندلی به بکی و دی او هم اشاره کردم بشینن

چانی: قهوه میخورید؟

بکی خندید : اوهوم من میخورم

خندیدم بلند شدم و دوتا قهوه براشون آوردم دی او تمام مدت زل زده بود به کای و حرکاتش حتی نزدیک بود وقتی قهوه رو برمیداره خودش رو بسوزونه سریع از دستش گرفتم

چانی: هی حواست کجاست ؟

دی او خندید : ببخشید حواسم پرت شد

وقتی میخندید همه ی قدرتم رو از دست میدادم حالا کم مونده بود من قهوه رو بریزم روش ، با قیافه پوکر نگام کردو قهوه رو ازم گرفت

دی او:تو که بدتری

خندیدم و نشستم کای کارش تموم شد واومد جلو

کای: سلام خوش اومدین ببخشید طول کشید (نگاهی به دی او انداخت و لبخند زد) خوبی؟

دی او تند تند سرش رو تکون داد و خندید : آره عالی ممنونم بابت شلوار چانی بهم داد.

کای تا چند ثانیه فقط دی او رو نگاه میکرد بعد برگشت سمت من ، تقریبا پشتش به دی او بود ولی بکی میتونست ببینتش ، انگشت اشارش رو روی گردنش کشید به نشونه تهدید و بهم چشم غره رفت منم فقط با یه نیشخند جوابش رو دادم . خیلی ریلکس برگشت سمت دی او و لبخند زد

کای: مبارکت باشه کاری نکردیم باید دیروز بهت میدادیم من واقعا معذرت میخوام اوکی؟

دی او لبخند زد : مشکلی نیست کای

به بکی نگاه کردم که خندش گرفت و داشت منو نگاه میکرد و ادای کای رو برام در میاورد همه چیزو دیده بود منم خندیدم و اهمیتی ندادم .

دی او ذوق زده از اونجا رفت … تو ذهنم دنبال جذابیت کای میگشتم اونی که دی او میخواستش ، دی او چی داشت که من میخواستم ؟! نمیدونم چی بود ولی از لحظه ای که دیدمش لباس های سادش چهره دوست داشتنی و چشم های درستش رو دوست داشتم با همه چهره های أطرافم فرق داشت معصوم و پاک… انقدر تو فکر بودم که فک کنم کای بیست بار صدام زده بود . 

کای:هوی کجایی پارک چانیئول ؟؟؟

به خودم اومدم

کای :تو چه گهی خوردی ؟؟؟ 

نیشخند زدم و نگاهش کردم :خسته نشدی معطلش کردی ؟ اون از ما نیست که بخوای مسخرش کنی کیم جونگین 

کای خندید سیگارش رو روی میز له کرد : این مسخره کردن نیست دی.وس نفهم من میخوام بیشتر باهاش در ارتباط باشم نمیخواستم بره و دیگه پیداش نشه که به لطف تو همین هم شد .

با نفرت و عصبانیت نگاهش کردم :تو که هرشب باهاش اس ام اس بازی میکنی از این به بعد هم همینکارو بکن ! 

کای بهم خیره شده بود و حرفی نمیزد نگاش کردم :چه مرگته؟ 

کای :تو چته ؟ مردم آزار تَر از تو وجود نداشت حالا برا من ادم شدی ؟ 

راست میگفت اصلا این إنسان بازی ها از من بعید بود خخخ ولی خب دست خودم نبود . کای رو نگاه کردم و خندیدم 

چانی :به جای نگا کردن به من لباست رو عوض کن خیلی شیک کردی معذبی خخخ 

کای خندید و کتش رو دراورد و منو نگا کرد :نظرت چیه دی او و دوست کیوتش رو دعوت کنیم بار ؟! 

خندیدم :یه سوال از اینکه مدام جلوی من تکرار میکنی دوست کیوتش منظورت چیه ؟ 

کای خندید :چانی اون ازت خوشش میاد و واقعا کیوته ! 

چانی :این بحثو همینجا تمومش کن من هیچ علاقه ای توی کاراش نمیبینم اون یه پسره اجتماعی و شیطونه ! سوال بعدیم 

انقدر جدی حرف زدم که کای فهمید واقعا نباید ادامه بده 

کای :بنال 

چانی :تو فک میکنی جای اون پسر توی باره نفهم ؟! به نظرم دعوت کنیم خونه خیلی بهتره برا شام ، (لبخند عمیقی زدم )شرط میبندم تا حالا پاش رو اینجور جاها نذاشته .

کای :راست میگی دی او أهل این حرفا نیست . به نظرت میاد ؟! 

چانی :نه نمیاد ! برای چی پاشه بیاد خونه پسرایی که اصلا نمیشناسه 

کای :ولی من میگم میاد ،بذا من شانسم رو امتحان کنم . 

توی دلم تکرار کردم : تو همیشه برنده ای کیم جونگین اون حتما میاد .

……………………….

ییشینگ آماده شد بهترین لباسش رو پوشید و دوباره از در پشتی زد بیرون و رفت سمت ب.ار امشب داشت تنهایی میرفت یه مدت بود که کای و چانی حوصله هیچ کاری رو نداشتن . توی راه یاد سوهو افتاد و خندید … پسری که از اون شب نتونسته بود چهرش رو فراموش کنه ، چشم های نازش رو … و پوست سفیدش رو !

رسید ب.ار نشست روی میزی که بیشتر به کل ب.ار مشرف باشه تا بتونه همه جارو زیر نظر بگیره و دختر های خوشگل رو ببینه دو ساعتی نشسته بود و خورده بود یه جورایی با خودش خلوت کرده بود…توی افکار خودش بود که همون پسری که اون شب با سوهو بود رو دید بین دوتا دختر نشسته بود و حسابی مست بود … دوست پسر سوهو .الان بهترین وقت بود تا یه خبری از سوهو بگیهر بدش نمیومد دوباره ببینتش ، نیشخندی زد و رفت سمتشو رو به روی میزش وایساد انقدر وایساد و نگاهش کرد تا توجه اونو به خودش جلب کرد … پسر لباس سفید یقه بازی پوشیده بود و دکمه هاش رو تا شکمش باز گذاشته بود سرش رو بالا آورد به صندلی تکیه داد و یکی از دخترهارو توی بغلش کشید 

– : کاری داری پسر خوشگله ؟ 

لی فهمید اون شدیدا مسته پس از فرصت استفاده کرد

لی :دنبال سوهو میگردم همونی که چند شب پیش باهات اینجا بود 

لیوان رو محکم روی میز گذاشت جلوتر اومد و به لی با دقت نگا کرد :با دوست پسر من چیکار داری؟! 

لی خنده ای کرد :اگه دوست پسرته تو تنها اینجا بین این دختر ها چیکار میکنی ؟ 

بیشتر دوست داشت بگه چه غلطی میکنی ولی از ترس مستییش  ترجیح داد کلمه چیکار میکنی رو استفاده کنه 

خندید :فک نکنم به تو ربطی داشته باشه ! ببین سوهو دیگه اینجا نمیاد بهتره کلا بیخیال شی اگرم دوست و رفیقشی هم که برو با خودش حرف بزن در اون صورت میدونی که سوهو مال کریسه اینو همه میدونن . حالا هم خدافظ 

لی حرفی نزد برگشت و نشست روی صندلی خودش پس واقعا باهم بودن ؟ این کریس هم معلوم بود ادم عوضی ایه ترجیح داد دیگه بهش فکر نکنه…. و اون و شب و سوهو رو فراموش کنه .

………………………………………………….

خندیدم و محکم زدم به بازوی بکی : بکی میبینی کای دعوتمون کرده شام خونشون خیلی خوبه نه ؟

بکی هم خندید و سرش رو تکون : اوهوم خیلی … ببینم میدونستم از پسر ها خوشت میاد ولی نه تا این حد ، به نظر میاد عاشق کای شدی

سرم رو پایین انداختم و آروم خندیدم : راستش رو بخوای خودم هم نمیدونم چمه … میدونی چیه کای خیلی جذابه برام یه حس تازه ای داره خیلی بهم توجه میکنه اووممم فک کنم دوسش دارم !

 

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)