سلاممممم من اومدم چانسو شیپر ها ^^

 

 

 

بچه ها من زود اومدم ها خخخ … راستش نمیدونید من چقدر سر این فیک فکرم درگیره خیلی خیلی دارم فکر میکنم چون اتفاق های زیادی قراره بیفته و دارم سعیم رو میکنم به بهترین شکل باشه .

این داستان صبوری شمارو میخواد ممنونم ^^

خیلی خوشحالم که انقدر چانسو شیپر داریم و من نا امید نشدم ،دوست داشتید توی نظر ها خودتون رو کامل تر معرفی کنید خوشحال میشم .

خیلی باحالید همه منتظرید چانی دی او رو پا.ره کنه :/ دوستتون دارم خخخخ

بچه ها چانسو خیلی مشکلات جلوی روشون دارن :(

………………………………………………………………………………………….

 

“بکی”

دی او خندید و محکم زد به بازوم

دی او : بکی میبینی کای دعوتمون کرده شام خونشون خیلی خوبه نه ؟

خندیدم و سرم رو تکون دادم: اوهوم خیلی … ببینم میدونستم از پسر ها خوشت میاد ولی نه تا این حد ، به نظر میاد عاشق کای شدی آره ؟

میخواستم بدونم دقیقا حس دی او این وسط چیه … زندگی جدیدی که دی او میخواد با اون دوتا پسر که ما هیچی ازشون نمیدونستیم شرو کنه چجوری میشه .

دی او سرش رو پایین انداخت و خندید : راستش رو بخوای خودم هم نمیدونم چمه … میدونی چیه کای خیلی جذابه برام یه حس تازه ای داره خیلی بهم توجه میکنه اووممم فک کنم دوسش دارم ! من راحت میتونم توجه هاش رو به خودم بفهمم !

خندیدم ، دی او تو یه احمقی اون چیزی که راحت تر میشه فهمید حس چانیول به توئه ، حسی که من دید بهتری بهش دارم شایدم این فقط احساس منه مهم اینه که دی او چی میخواد .

بکی : معلوم بود دوستش داری ولی بدون دی او ما هنوز اونارو خوب نمیشناسیم .

دی او نکاهی بهم انداخت : اصلا فکر میکنی اون گ.یه ؟ بیشتر که شبیه یه پسر دختر بازه که روابط اجتماعی خیلی خوبی داره… قطعا اگه حس منو بفهمه منو مسخره میکنه . شاید توجه هاش از روی محبته … امشب میتونیم بیشتر بشناسیمشون.

کاش میشد خیلی راحت با یک شب یک نفر رو شناخت !

بکی: به نظرم امشب بهت ثابت میشه که کای هم همین حس رو داره یا نه .

دی او به پنجره نگاه کرد امیدوار بود که حرفم  درست باشه . میتونستم امید رو توی چشم هاش ببینم .

…………………………………….

شب شد بکی و دی او اماده شدن و رفتن سمت خونه کای و چانی طبق آدرسی که کای بهشون داده بود البته بعد از به زور رد کردن اینکه کای بیاد دنبالشون . دی او برای بار هزارم خودش رو توی آیینه آسانسور خونه کای و چانی نگاه کرد

دی او : اوه … بکی به نظرت خوبم ؟

بکی کلافه سرش رو تکون داد : عالی ای دی او شک نکن

دی او برعکس همیشه که بیشتر لباس های مشکی میپوشید سعی کرد یه لباس روشن انتخاب کنه که خیلی رسمی هم به نظر نرسه و دوستانه باشه اخرش یه شلوار جین آبی و یه تی شرت قرمز پوشیده بود .بکی هم یه شلوار مشکی و تی شرت سفید پوشیده بود.

دم در وایسادن و زنگ در رو زدن ،کای دم در اومد و با لبخند در رو باز کرد ، دی او احساس میکرد صدای قلبش رو همه میشنون تا حالا کای رو انقدر جذاب ندیده بود انگار غیر رسمی خیلی جذاب تر میشد یه شلوارک مشکی با بلوز آستین بلند راه راه سورمه ای و سفید تنش بود و موهاش لخت دو طرف ریخته بود و مثل همیشه یه لبخند پهن داشت که به نظر دی او جذاب ترین قسمت وجود کای بود .

کای سریع بلند خندید : واوووو دی او با رنگ قرمز خیلی جذاب میشی ! بیاید تو ..

از جلو در کنار رفت اول بکی و بعد دی او وارد شد بکی تا وارد شد خونه رو نگاه کرد

بکی: واوو خونتون برای دوتا پسرخیلی بزرگ و قشنگه

کای لبخند زد و موهای بک رو بهم ریخت : ممنون بکی

برگشت سمت دی او تا راهنماییش کنه که با نگاه جدی دی او روی دستش که روی سر بکی بود مواجه شد سریع دستش رو از روی سر بکی کشید و خندید : بشینیم دی او ؟

دی او که حسابی از اون حرکت کای لجش گرفته بود سرش رو تکون داد و روی اولین مبل نشست بکی هم کنارش نشست

بکی:چانی خونه نیست ؟

 همون موقع چانی از آشپزخونه با یه پیشبند بیرون اومد که خیلی بامزش کرده بود بکی و دی او هر دو زدن زیر خنده ، چانی هم به خنده های اونا خندید

چانی:اینجوری میخندید وقتی بهتون شام ندادم میفهمید!

دی او : اخه خیلی با مزه شدی

چانی ابرو هاش رو بالا انداخت خندید : تو هم خیلی خوشگل شدی با این لباس قرمز

بکی : دی او یادت باشه همیشه این رنگی بپوش امشب همرو جذب خودت کردی دیدی لازم نبود انقدر نگران نباشی

دی او با آرنج زد توی پهلوی بکی: یاااا بکی من نگران چی بودم ؟

 کای و چانی با هم خندیدن… وقت شام رسید وظیفه چیدن میز شام به عهده کای بود دی رفت تا کمکش کنه

نگاه چانیول مدام به آشپزخونه بود اصلا راضی نبود که اون دوتا اونجا تنها باشن مخصوصا امشب که دی او شدیدا خوشگل و خواستنی شده بود ولی نمیتونست بکی رو تنها بذاره

بکی: توی آشپزخونه چیز جذابی هست چانی؟

اینو گفت و خندید چانی اهی کشید و کامل برگشت سمت بکی اهمتی نمیداد که انگار بکی داره ازش حرف میکشه

چانی: اومم نه بکی

کای کاهو هارو توی ظرف مخصوصش میریخت سرش پایین بود ولی همه ی حواسش پیش دی او بودکه محو تماشاش شده

 

کاملا یهویی برگشت و زل زد توی چشم های دی او خیلی جدی ، دی او که جا خورده بود از جا پرید کای با دیدن این حرکت بلند زد زیر خنده

کای : دی اویا چیزی تو صورت منه ؟؟چرا هنوز لیوان ها سر جاشه ؟ مگه قرار نبود بچینی روی میز ؟

دی او سریع شروع کرد به چیدن لیوان ها روی میز : اوه یه لحظه حواسم پرت شد

کای با خنده جلو رفت و موهای دی او رو بهم ریخت خم شد و توی صورتش نگاه کرد

کای : یااااا تو چطوری انقد خواستنی هستی ؟؟مخصوصا وقتی با اون چشم های گندت زل میزنی به کیم جونگین ^^

دی او چشم هاش بیشتر گرد شد : من به کسی نگاه نکردم … کیم جونگین کیه ؟؟

کای بیشتر زد زیر خنده : کیم جونگین منم اسم اصلیم اینه

دی او آروم خندید و تو چشم های کای نگاه کرد : واوو چه اسم قشنگی …

کای: اوه جدا ؟؟ ممنونم…

دی او حس میکرد بهترین لحظه های عمرش رو میگذرونه کنار کای ، وقتی با کای میخندید زمان متوقف میشد و دی او محو اون پسر میشد … دلش نمیخواست دیگه تموم بشه و تا آخر عمرش کنار اون باشه .نگاهی به میز انداخت همه چیز عالی و حاضر بود

دی او نشست روی صندلی

کای لبش رو گاز گرفت : فعلا همین جا با هم بشینیم اشکالی که نداره یه شب بکی رو تنها بذاری؟ هوم ؟

کای پیش دی او  نشست

دی او : نه اشکالی نداره چانی پیششه

کای دستش رو دور گردن دی او انداخت با این حرکت دی او شوکه شد میخواست خودش رو از دست کای بیرون بکشه ولی کای محکم تر از اون حرف ها بغلش کرده بود و به میز نگاه میکرد ، کای برعکس دی او خلی ریلکس بود و لبخند روی لبش بود ولی دی او کم کم داشت عرق میکرد … بازو های محکم کای دورش حلقه بود بوی عطر تلخش که با بوی سیگار قاطی شده بود آشپزخونه رو برداشته بود و حس بی نظیری از نظر دی او بود نفس عمیقی کشید

برای فرار از اون وضعیتش قبل از اینکه بیشتر ضایع بشه کای رو نگاه کرد : کای …

کای با تعجب نگاش کرد : چی شده ؟ چرا صدات میلرزه ؟ خوبی دی او ؟؟

دی او : خوبم بگیم بکی و چان بیان برای شام همه چیز آمادست

کای : فعلا باید منتظر کسی باشیم دی او یه مهمون دیگه

دی او رفت توی فکر مهمون دیگه ؟ یعنی کی بود ؟ نمیدونست چرا استرس گرفته بود … هرچیزی نا شناخته ای که مربوط به کای بود حالش رو بد میکرد . خودشم میدونست از این میترسید که اون یک نفر دوست دختر کای باشه . همون موقع گوشی کای زنگ خورد

کای:کجایی؟ زودتر بیا مهمون داریم ….خیلی خب… تا نیای غذا نمیخوریم

لبخند عمیقی روی لب کای بود بعد هم گوشی رو قطع کرد و دی او رو نگاه کرد : ببخشید !

…………………

“دی او “

به لبخند روی لب کای زل زده بودم نمیدونم کای رنگ پریدم یا دستام رو که میلرزید رو میفهمید یا نه

حس کردم معدم داره به هم میپیچه و الان حالم خراب میشه تا صدای کای رو شنیدم که بهم ببخشید گفت سریع بلند شدم

دی او: باید برم دستشویی

کای سرش رو تکون و راهرو رو نشونم داد اجازه ندادم بلند شه فقط با سرعت سمت دستشویی رفتم درو بستم و هرچی که خورده بودم رو بالا آوردم البته چیزی نبود فقط مایع زرد رنگی که با درد توی قفسه سینم بیرون میومد بود . باورم نمیشد دستم رو روی صورتم کشیدم و اشکی رو که از شدت فشار بهم ریخته بود رو پاک کردم ، اینا چی بود ؟؟ من حتی تحمل نداشتم کای با شخص ناشناخته ای حرف بزنه … من عاشقش شده بودم عاشق کسی که نمیدونستم با کسیه یا نه ، منو میخواد یا نه … با ضربه در به خودم اومدم کای پشت در بود

کای: دی او … حالت خوبه ؟مشکلی هست ؟

دی او : نه … خوبم !

جلو آیینه وایسادم صورتم رو شستم خداروشکر اهل میکاپی نبودم که حالا بخواد خراب بشه ، درو باز کردم کای پشت در بود با دقت بر اندازم کرد حقیقت این بود که دلم میخواست ساعت ها پشت در نگران بشینه ، نگرانیش برای خودم رو دوست داشتم .

کای: حالت خوبه ؟

دی او : خوبم فک کنم خیلی گشنه نگهم داشتی بهم فشار اومد.

خنده ای تحویلش دادم که باعث شد کای آروم بشه

کای: بیا  چن هم رسیده .

چن ؟ خیلی میخواستم چن رو ببینم رفتم داخل سالن یک پسره خیلی خوشرو که سعی داشت با چانی بخنده ولی چانی با اخم اصلا توجهی بهش نمیکرد … با دیدن من چن لبخند زد کای رو نگاه کرد و چشمکی بهش زد : همونیه که همیشه حرفش رو میزنی.

تمام وجودم آزاد شد … از عذابی که توش بودم .

کای خندید : آره دی او ، دی او چن یکی از دوست های خوبم .

اون شب همه چیز خوب بود دور هم شام خوردیم همه خوشحال بودن منم روی آسمون ها بودم فقط دوتا بال کم داشتم تا پرواز کنم … بکهیون دستم رو گرفت و لبخند عمیقی زد

بک :همه چی خوبه ؟؟

………………………………………………

“بک”

دی او لبخند زد و سرش رو تند تند تکون داد و دوباره توجهش رو به کای داد که داشت براش چیزی رو تعریف میکرد چشمم به چانی افتاد فنجون قهوه رو توی دستش میچرخوند و دی او رو تماشا میکرد ، خدای من … من باید چیکار میکردم ؟ یعنی میتونستم کاری کنم ؟ باید به دی او میگفتم یا اینکه با چان راجع بهش حرف میزدم ؟ نمیدونم … یه خوشه انگور برداشتم جلوی صورت چانی تکون دادم و خندیدم ، کارم باعث شد چانی چشمش رو از دی او بگیره و لبخند ساختگی ای بهم بزنه و انگور رو ازم بگیره

بکهیون : برگرد توی جمع

چانی با تعجب نگاهم کرد ولی حرفی نزد آه کشید و سرش رو پایین انداخت ! 

اون شب با همه ی خوشی هاش گذشت البته برای دی او و کای ، رفتار های فوق العاده کای با دی او رو کسی نمیتونست انکار کنه همین باعث میشد من دهنم بسته بشه و وواقعا خودم هم ندونم چی درسته و اجازه بدم تا دی او خودش تصمیم بگیره .

…………………………

“چان”

وقتی همه رفتن جلوی در وایسادم و با عصبانیت کای رو نگاه کردم : اون اینجا چه غلطی میکرد ؟؟

کای بهم بیتوجهی کرد : کی؟؟

چان : جز چن کی میتونه منو ناراحت کنه ؟؟ نگفته بودم حداقل پاش رو توی خونه مشترکمون باز نکن کای همه چیز رو بین خودمون خراب نکن …

دستم رو سمتش گرفتم : تو برام با ارزشی !

کای پوزخندی زد : پس دستت رو از روی با ارزش های من بردار چان .

چشم هام گرد شد و ابروهام رو بالا انداختم پس کای فهمیده بود .

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)