بچه ها نظر ها همش پاک شد … ببخشید نشد جواب بدم ! یادمه یکی پرسیده بود توی پوستر کین اون دوتا . این سولیه ^^

ممنون که نظر های خوب میدید ^^

“چان”

وقتی همه رفتن جلوی در وایسادم و با عصبانیت کای رو نگاه کردم : اون اینجا چه غلطی میکرد ؟؟

کای: کی؟؟

چان : جز چن کی میتونه منو ناراحت کنه ؟؟ نگفته بودم حداقل پاش رو توی خونه مشترکمون باز نکن کای همه چیز رو بین خودمون خراب نکن …

دستم رو سمتش گرفتم : تو برام با ارزشی !

کای پوزخندی زد : پس دستت رو از روی با ارزش های من بردار چان .

چشم هام گرد شد و ابروهام رو بالا انداختم پس کای فهمیده بود . خیلی حرف ها داشتم که بزنم ولی تا وقتی که دل دی او پیش کای بود چی میگفتم ؟ سرم رو پایین انداختم و رفتم سمت اتاقم دم در برگشتم و کای رو نگاه کردم که داشت میز رو جمع میکرد .

چان: من دست روی چیزای با ارزشت نمیذارم اگ میخوای از دستشون ندی دست از این کارات بردار دور چن رو خط بکش دور چن و کارهای خلافش رو خط بکش.

کای بی اهمیت به من حرف میزد بر خلاف من که داغون بودم و عصبی کای واقعا چیزی براش اهمیت نداشت

کای:مثل هردفعه بهت میگم توی کارای من با چن دخالت نکن همینو بس …

……………………

“دی او “

روز ها میگذشت هرشب با کای حرف میزدم بدون حرف زدن باهاش خوابم نمیبرد ، دو روز یه بار یا من میرفتم دیدنش یا کای میومد دنبالم … تا حالا هیچ اعترافی بهم نکرده بود ولی رفتاراش دقیقا مثل این بود که دوست پسرم باشه . وقتی میومد جلوی دانشگاه دوستام تیکش رو بهم مینداختن که دی او دوست پسرت منتظرته کای هم خیلی هاش رو میشنید ولی چیزی نمیگفت فقط لبخند میزد . اون روز کای بهم اس ام اس داد که برم فروشگاه از اونجا میخواد منو ببره بیرون سعی کردم بهترین لباس ممکن رو بپوشم با همون شلواری که از خودش خریدم … درسته شلواره خیلی برام با ارزش بود و حاضر نبودم هرجایی بپوشمش ولی خب الان فرق داشت کای امروز یه جور دیگه ای باهام حرف زده بود یه جور دیگه درخواست کرده بود که برم پیشش . رسیدم فروشگاه چانی تنها بود رفتم تو چانی با دیدنم سریع از جا پرید

……………………………………………………………..

“چانی”

دی او وارد فروشگاه شد سریع از جام پریدم چقدر دلم براش تنگ شده بود تو این دوهفته مدام پیش کای بود فقط اسمش رو از زبون کای میشنیدم ولی نه میدیدمش نه میتونستم باهاش حرف بزنم سریع رفتم سمتش و اروم کشیدمش توی بغلم حالا که کای نبود میشد بغلش کنم نه ؟؟

چانی: خیلی وقته ندیدمت دی او …

دی او لبخند آرومی زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد : آره چانی دلم برات تنگ شده بود .

واقعا دلش برام تنگ شده بود ؟؟ پس برای چی نمیومد پیشم ؟ از بغلم جداش کردم و رو به روش وایسادم و لبخند زدم : واسه همینه که تند تند میای دیدنم ؟ بین قرار هایی که با کای داری بذار منم ببینمت فکر میکردم با هم دوستیم . حداقل بکی حالم رو میپرسه …

دی او : معذرت میخوام تو درست میگی باشه حتما میام دیدنت

با اینکه برام سخت بود ولی دلم میخواست ازش بپرسم : با کای همه چیز خوبه ؟

هروقت اسم کای میومد صورت دی او کاملا تغییر میکرد یه شادی و عشق رو میشد توی چهرش دید ، اگه همه چیز اینجوری پیش میرفت من هیچ وقت نمیتونستم بهش حرفی از احساس خودم بزنم

دی او : آره همه چیز خیلی خوبه … اخلاق کای رو واقعا دوستش دارم .

خیلی سوال ها بود که میخواستم ازش بپرسم ولی همون موقع کای با خوشحالی اومد تو و یه شاخه گل دستش بود

کای : ببخشید دیر کردم دی او اینم برای معذرت خواهی برای تو

چشمکی به دی او زد و دی او با لبخند سریع قبولش کرد : این خیلی نازه کای اشکالی نداره من بیشتر هم میتونستم منتظرت بمونم

کای : قول میدم دیگه هیچ وقت از این به بعد منتظرت نذارم

دی او : قولت یادم میمونه

کای : چانی منو دی او داریم میریم بیرون شاید من دیر برگردم منتظرم نباش اوکی؟

نگاهی به دوتاشون انداختم : خوش بگذره : )

و لبخندی اجباری … کای و دی او رفتن ، بعد از یه مدت طولانی ترک کردن سیگار سیگار کای رو که روی میز بود رو برداشتم روشنش کردم ، در فروشگاه رو بستم و تابلوی روی در رو به “بسته” تغییر دارم و چراغ هارو خاموش کردم … حوصله هیچ کسو نداشتم حتی خودم رو … گوشیم رو باز کردم و عکس دی او رو نگاه کردم لبخندی بهش زدم … تنها دلیل لبخند این روز هام همین عکس ها بود . پک عمیقی به سیگارم زدم و شروع کردم با عکسش حرف زدن

چان : این که تو الان مال کایی تقصیر خودمه ؟ من دیر جنبیدم ؟ ولی به نظر میاد اگه زودتر هم بهت میگفتم تو باز هم کای رو انتخاب میکردی دی او … اینو از صورتت میتونم ببینم . به هرحال من دیگه شانسی ندارم

آهی کشیدم گوشی رو پرت کردم روی میز و سیگار بعدی رو روشن کردم !ینی داشتن چیکار میکردن ؟

……………………………………………….

“کای”

به چانی گفته بودم برنامم چیه و امشب دیر میرم خونه ، دی او رو اول بردم شهربازی انقدر باهم خندیدم که حد نداشت بعدش هم با هم شام خوردیم ، کنارش یه انرژی مضاعف داشتم حس خیلی خوبی بهم میداد فهمیده بودم که دوستم داره اینو راحت از کار هاش میفهمیدم هرکاری که من میخواستم انجام میداد و با هیچ کدوم از کار هام مخالفت نمیکرد ، این عالی بوذ … فقط منتظر یه موقعیت خوب بودم تا بهش بگم که منم همین حس رو دارم و دوست پسرم باشه و فک کنم امشب بهترین وقتش بود . توی ماشین نشسته بودیم و قهوه داغ میخوردیم دی او سرش رو به صندلی تکیه داده بود و بیرون رو تماشا میکرد

دی او : کای …

کای: جونم ؟

نگاهش کردم صورتش وقتی نور چراغ ها میخورد بهش خوشگل میشد

دی او : واقعا ازت ممنونم امشب بهم خیلی خوش گذشت .

کای: حالا چرا نگاهم نمیکنی دی او؟

دی او سرش رو برگردوند تعجب کردم بغض کرده بود و چشم هاش پر از اشک بود انگار به زحمت خودش رو کنترل کرده بود

دی او : میشه زودتر بریم خونه ؟ من باید به درسام هم برسم کای دو هفتس کاملا همشون رو رها کردم …

دستم رو توی جیب کتم کردم و کادویی که براش خریده بودم رو بیرون آوردم و جلوش گرفتم : من هنوز باهات کار دارم فعلا قرار نیست بری خونه

دی او متعجب به جعبه نگاه میکرد : این چیه ؟

کای : بازش کن مال توئه

دی او آروم جعبه رو ازم گرفت دستاش میلرزید و نمیتونست بازش کنه کلا قدرت حرکت کردن نداشت

کای: بده من برات بازش کنم

سریع بازش کردم دی او کلا حرکتی نمیکرد و فقط با تعجب دستای من رو نگاه میکرد ، جعبه رو باز کردم و از توش گردنبندی رو که براش گرفته بودم بیرون آوردم یه قلب بود که وسطش یه قلب دیگه هم قرار داشت دی او ازم گرفتش و با لبخند نگاهش کرد

دی او : وااای کای این خیلی نازه … اما چرا اینو برام گرفتی ؟

ازش گرفتم سرش رو کمی خم کردم و خودم براش انداختم دور گردنش، وقتی پشت سرش بودم بوسه آرومی به گردنش زدم فقط در حد لمس گردنش بود ، تمام تنش از لمسم لرزید

با صدای آرومی زمزمه کرد : کای …

توی همون فاصله دستم رو دور گردنش انداختم و گردنبند رو همونجوری که توی گردنش بود نشونش دادم

کای : اینو میبینی؟ این قلب منو توئه که از حالا به بعد یکی شده … ازت خوشم میاد دی او میذاری دوست پسرت باشم ؟

دی او از خوشحالی بلند خندید و سریع دستش رو جلوی دهنش گذاشت از خندش منم بلند خندیدم ، دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و محکم بغلم کرد حس میکردم دارم خفه میشم ، میخندیدم

کای: این ینی قبول کردی؟

دی او سرش رو تند تند تکون داد : ممنونم کای ازت ممنونم خیلی دوستت دارم کای خیلی .

محکم توی بغلم فشارش دادم صدای استخون هاش درومد : منم دوستت دارم خیلی دوستت دارم … از این به بعد تو مال منی دی او … فقط مال کیم جونگین

دی او : فقط کیم جونگین .

اون صورت بی حوصله چند دقیقه پیشش حالا میخندید و من عاشق همین خنده هاش بودم چشمام رو روی لب هاش تکون دادم ، لبهای پهن و خوشگلش … چیزی که بیشتر از همه منو به هوس مینداخت .سرم رو خم کردم و قبل از اینکه دی او جلوم رو بگیره ل.بم رو روی ل.ب هاش گذاشتم ، حس پرواز داشتم ل.ب هاش نرم و لذت بخش بود به بی حرکت بودن اکتفا نکردم ل.ب هام رو حرکت دادم و ب.وسه های ریز و نرمی روی لبش میزدم ، دی او کتم رو محکم توی دستش کشید ، ل.ب پایینش رو بین ل.ب هام کشیدم و آروم میم.کیدم زبونم رو روی ل.بش کشیدم و دی او بی اختیار خیلی سریع دهنش رو باز کرد لبخندی زدم از اینکه انقد در اختیارم بود و بی دفاع خوشم میومد زبونم رو داخل دهنش بردم و با زبونش بازی میکردم … دستم رو لای موهاش بردم و بوسه رو عمیق تر کردم لب هاش رو توی دهنم کشیدم و با لذت میخوردمشون و ناخوداگاه آه خفه ای توی دهنش کشیدم ، با فشار دی او فهمیدم نفس کم اورده سریع عقب کشیدم خندیدم پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم و چند ثانیه فقط نگاهش کردم نفس نفس میزد و میخندید

کای: بهترین لب هایی بود که تا الان بوسیدم دی او …

دی او زیر لب: منم اولین لب هایی بود که بوسیدم

کشیدمش توی بغلم و سرش رو روی سینم گذاشتم : خیلی خوشحالم که این اولین بارت بوده …

دی او : تو بار چندمت بود ؟

کای :توی یه قرار عاشقانه از این سوال ها نپرس … به هرحال یادم نمیاد چندمی بود .

دی او آه بلندی کشید و صورتش رو توی سینم قایم کرد : دوستت دارم کای ، مهم نیست چندمین بوسته من عاشقتم .

کای : منم … عاشقتم !

بعد از بوسیدن دی او حس خوبی داشتم … دی او هم خیلی خوب بود ! رفتم سمت خونشون و جلوی در نگه داشتم باهم پیاده شدیم

دی او : کای ممنونم خیلی خوش گذشت

لبخند زدم جلو رفتم و کشیدمش توی بغلم : به منم خیلی خوش گذشت ممنونم که همراهم اومدی …

خواستم حرفم رو ادامه بدم که پدر دی او در خونشون رو باز کرد دی او سریع ازم فاصله گرفت شوکه شدم نمیدونستم چه رفتاری باید نشون بدم سریع خم شدم

کای: سلام اقای دو من کیم جونگین هستم

پدر دی او سر تا پام رو نگاه کرد و نگاهی به دی او انداخت

دی او : بابا میدونم خیلی دیر شده متاسفم

-: ببین پسر جون دی او بچه ی درس خونیه تا حالا نشده دی او این وقت شب برگرده خونه بهتره بدونی با چه پسری دوست شدی

کای : میدونم دیگه این اتفاق نمیفته معذرت میخوام

پدر دی او بدون حرفی رفت تو

کای: دی او توی دردسر افتادی؟

دی او : تا وقتی نمره هام خوب باشه دردسری نیست نگران نباش

کای:من دوست دارم هرروز تا شب با هم بیرون باشیم اینجوری که نمیشه

دی او رفت سمت در : میشه هرجوری شده درستش میکنم کای منم دوست دارم هر روز هفته رو تا شب باتو باشم …

خندیدم رفتم نزدیکش و آروم شرو کردم حرف زدم : من دارم فکر میکنم که حتی شب رو هم باهات بخوابم

دی او با چشم های گرد شدش نگام کرد : یااا کای چی تو سرته ؟ منحرف … حالا زودتر برو

خندیدم لپش روکشیدم وقتی اینجوری میشد واقعا دلم میخواست بخورمش : وقتی عصبانی میشی سک.سی تر میشی  ، بهش فکر کن…

دی او که انگار از این کلمه حسابی شوکه شده بود با کفشش محکم زد به ساق پام و دادم بلند شد بینش هم میخندیدم

کای : وحشیه سک//سی .

اینو گفتم و سریع دویدم عقب تر وایسادم تا دستش بهم نرسه دوتامون بلند بلند میخندیدم و صدای خنده هامون کوچه رو گرفته بود

دی او : شب بخییییر کیم جونگین زودتر از اینجا برو وقتی از نیمه شب میگذره نمیشه بهت اعتماد کرد !

خنیدیدم با دستم اطاعت نظامی ای نشونش دادم و رفتم سمت ماشین : پس سعی کن بعد از نیمه شب اطراف من نباشی شب بخییییییییر ^^

دی او خنده ی شیطنت امیزی زد و سریع در رو پشت خودش بست کمی به در نگاه کردم لبخند عمیقی زدم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه . وقتی وارد شدم همه جا تاریک بود فقط تی وی روشن بود و چانی جلوش روی کاناپه دراز بود … رفتم بالا سرش

کای : چانی …

چانی : بالاخره اومدی ؟ تا این وقت شب با دی او بودی ؟

نشستم کنارش روی مبل : اوهوم

چانی: کای اون پسر رو تا این وقت شب بیرون نگه ندار … فقط لطفا حواست بهش باشه .

دستش رو گذاشت روی شقیقه هاش و فشارشون داد دیگه کم کم داشت میرفت روی اعصابم وقتی مدام از دی او حرف میزد .

کای: میشه تو رابطه ما دخالت نکنی ؟؟ یه بار شده بپرسی بیرون بهتون خوش گذشت یا نه ؟؟؟ فقط مدام تکرار میکنی که بیرون نبرمش و مواظبش باشم .

چانی عصبی نشست تازه متوجه چشم هاش شدم زیرشون سیاه شده بود و بوی گند سیگار از لباساش بلند بود

چانی : خودتم میدونی اون پسر پاکیه من فقط نگرانشم اون از ما نیست . پس مث خودمون باهاش برخورد نکن .

فکر میکردم حرف هامون رو زدیم فکر میکردم توجه چانی به دی او فقط یه توجه عادیه ولی اینجوری نبود  … ینی این اوضاع همش به خاطر دی او بود ؟؟ ولی این خیلی زیادی بود !! بوی گند سیگار و مشر.وب . سرم رو تکون دادم دستش رو گرفتم و بلندش کردم

کای: باشه من قول میدم باهاش خیلی خوب رفتار کنم لازم نیست انقدر نگرانش باشی این چه اوضاعیه برای خودت درست کردی ؟؟ دوباره با بابات دعوات شده ؟

چانی اهی کشید که صداش رو لرزوند حرفی نزد منم بیشتر پیگیر نشدم روی تختش درازش کردم و بیرون اومدم .

…………………………………………………

“چانی”

کای از اتاق بیرون رفت ، بوی عطرش هنوز توی اتاقم بود و لباس های شیکش  … میتونستم بوی عطر دی او رو هم همراهش حس کنم ! گوشیم رو دراوردم و به دی او اس ام اس فرستادم

چانی : دی او بیداری ؟

دی او : اوهوم چانیول بیدارم

چانی: امشب با کای خوش گذشت ؟؟ کای که اذیتت نکرد ؟

کمی طول کشید تا دی او جواب بده داشتم نا امید میشدم که جوابش رو دیدم

دی او : راستش چانی حتما میدونی که منو کای همدیگرو دوست داریم … اممم… امشب کای منو بوسید ^^ خیلی خوشحالم چانی راستش فکر نمیکردم کای هم منو دوست داشته باشه … الان واقعا خوشحالم فقط دلم میخواست به یه نفر بگم بکی که خواب بود منم به تو گفتم .

فکر کنم حدود بیست بار از اول تا آخر این پیام رو خوندم … هربار بیشتر خوشحالی دی او رو حس میکردم ، بی اختیار اشکام ریختن دستام میلرزید و من نمیتونستم جواب دی او رو بدم تنها چیز هایی که توی ذهنم بود تصور کردن صحنه ی بوسشون بود ، حس نفرت عجیبی به کای پیدا کردم … حس این رو داشتم که چیزی رو که قرار بود مال من باشه ازم گرفتن دندون هامو به هم فشار میدادم و اشکام میریخت دستم روی قلبم فشار دادم تا کمی آرومش کنم ، باید خودم رو کنترل میکردم اون الان دلش میخواست با یکی حرف بزنه و منو انتخاب کرده بود پس من باید کنارش باشم ، اشکام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم ، سعی کردم چیزی بنویسم که اصلا شبیه به حال واقعی خودم نباشه

چان : واقعا ؟؟ واووو برات خیلی خوشحالم دی او … این اولین بوست بود ؟؟

دی او سریع جواب داد : این سوال های خجالت اور رو نپرس چانی خخخ  برو بخواب میدونم خیلی دیر وقته

پس این اولین ب.وسه دی او بوده و کای اونو ازش گرفته … میشه گفت کای خوشبخت ترین پسر دنیا بود ؟؟

چانی : تا هروقت که حرف بزنی من بیدارم و گوش میکنم به حرفات

دی او : نمیخوام اذیتت کنم فردا باهات حرف میزنم شب بخیر گوش دراز

بین گریه هام خنده ی بلندی کردم ” گوش دراز” این اسمم رو حالا خیلی دوست داشتم … فک کنم دیگه نتونم با دی او رو به رو بشم قطعا خیلی برام سخت میشه … و همینطور کای الان میفهمم که اصلا دلم نمیخواد ببینمش . من میدونم که تو نمیتونی مواظب دی او باشی کای ، فقط دلم میخواد بهش آسیب بزنی اون روز، روز مرگته کای !

“ییشینگ”

داشتم توی گوشیم عکس کلی دختر خوشگل رو نگاه میکردم که کای عوضی برام فرستاده بود خندیدم زبونم رو روی لبم کشیدم و به عکس ها نگاه کردم داشتم کم کم تحریک میشدم که یکی در اتاق رو زد سریع پتو رو روی پایین تنم کشیدم 

ییشینگ :هوم کیه؟ 

-: اقا پدرتون اومدن باهاتون کار واجب دارن سریع بیاین پایین

لی:خیلی خب 

نفس عمیق کشیدم باز چی میخواست بگه یه کم بالا پایین پریدم و نفس عمیق کشیدم تا به حالت اول برگشتم رفتم پایین بابام دم در بود هنوز تو نیومده بود داشت با مامانم حرف میزد .

بابا :ییشینگ

سریع رفتم جلو و خم شدم :بله بابا 

بابا :منتظر بودم بیای تا یه چیز خیلی مهم رو به تو و مامانت بگم

رفت و روی اولین مبلی که اونجا بود نشست منو مامانم هم کنارش نشستیم ، معمولا پیش نمیومد بابام اینجوری با ما حرف بزنه پس حتما اتفاق مهمی افتاده بود نگاهم رو به بابام دوختم روی صورتش عرق ریخته بود و یذره مظطرب و ناراحت به نظر میرسید

بابا:حتما میدونید که نصف هم کار ها و شریک های من از وقتی که اومدیم کره کره این…

منو مامانم سریع سرمون رو تکون دادیم .

بابا پوفی کشید و سیگارش رو روشن کرد : یکی از شریک ها و بهترین دوستای من توی دیشب کشته شده !

مامانم آه بلندی از روی غم کشید ولی من فقط منتظر ادامه حرفش بودم 

مامان : کی کشتتش ؟ حالا این برات مشکلی پیش آورده ؟

بابا :نه مشکلی که نیست … این دوستم خیلی بهم نزدیک بود و فقط یه پسر داره که از ییشینگ یه سال کوچیک تره

مامان : پسره ی بیچاره ! من دوستت رو میشناختم ؟ این که میگی خیلی با هم صمیمی بودین .

بابا : امم نه یجورایی از دوست های خیلی قدیمی من بود ، حالا اینو میخواستم بهتون بگم که پسر این دوستم هیچ اقوامی نداره مادرش رو هم چند سال پیش از دست داده حالا من آوردمش اینجا تا کنار ما زندگی کنه . شاید برای یه مدتی … شاید هم برای همیشه .

خندم گرفت چی ؟؟؟؟ یه نفر جدید اونم بخواد با ما زندگی کنه ؟ عمرا … دهنم رو باز کردم که اعتراض کنم انگار بابام فهمیده بود دستش رو جلوم گرفت 

بابا :جانگ ییشینگ اعتراضی بشنوم ممنوعیت هات رو دوباره شروع میکنم، اگه ببینم با این پسره خوبی شاید باهات راه اومدم .

مامان : ینی باباش براش پولی نذاشته ؟؟ که بخواد خودش یه زندگی رو درست کنه ؟

بابا : نه کسی که کشتتش تمام مال و اموالش رو از قبل با یه سری نقشه بالا کشیده

مامانم اهی کشیدو دستش رو توی موهای کوتاهش فرو برد : اما اخه عزیزم این برای ما …

بابام نذاشت حرفش تموم بشه :همین که گفتم حالا هم باهاش خوب رفتار کنید ، دوستم خیلی به گردن من حق داره … در ضمن این خونه انقدر بزرگ هست که یه پسر جایی رو از شما و امکاناتنون نگیره فهمیدید؟

خونه ما همیشه همین بود اونی که همه چیز رو تعیین میکرد بابام بود و فکر میکرد پول تنها چیزیه که باید به ما بده . البته برای من دیگه همین کافی بود و نیازی به محبت پدرانه نداشتم … جرئت مخالفت نداشتم فقط منتظر بودم پسره بیاد و من برم به کارام برسم . اینم ماجرای جدید زندگی ما بود .

پدرم رفت دم در در رو باز کرد منو مامانم هم دنبالش رفتیم وجلوی در وایسادیم بابا با یه لبخند خیلی مهربون بهش اشاره کرد بیاد تو ، بابای من واقعا انقدر مهربون بود ؟ باورم نمیشد چون خودم چنین محبتی رو ازش ندیده بودم حالا این لبخند که به این پسره تحویل میداد چی بود ؟؟؟ این مدت کارهاش کلا عجیب و غریب شده در باز شد و پسره اومد تو ! یه پسر ریز اندام که سرش پایین بود ، خم شد احترام کرد و بعد سرش رو آروم بالا اورد .

چییییی؟ باورم نمیشد تا چند لحظه هنگ بودم اون …اون که سوهو بود …

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)