هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Breathless ep6

سلام من اومدم ^^

بی نفس قسمت 6

چانسو/سولی

ببخشید دیر شد بچه ها من رفته بود مسافرت تو چنلم همه ی اینارو اطلاع میدم لطفا جوین شید که بفهمید :)

https://telegram.me/asrajunhun

به قول ترسا این ساعت همه پی وی مشغولن کسی سایت نمیاد :/ ولی خب من میذارم خخخخ

ممنونم از همتون به خاطر نظر های قسمت قبل ببخشید نبودن جواب بدم !

………………………………………………………………..

از حرفش شوکه شدم و صورتم هزار برابر سرخ شد شانس اوردم که سرخیش رو گذاشت به پای گلوله برف ، هنوز درگیریم با اون جملش تموم نشده بود که ل.ب های کای برف های روی صورتم رو رد کرد و به ل.ب هام رسید ، ل.ب های یخ زدمون روی هم داغ شد و برف هاش اب شد … کای اروم ل.بش رو حرکت داد ، دست های یخ زدم رو دور کمرش حلقه کردم و ب.وسش رو پذیرفتم … با لذت تمام ل.ب هام رو میبوسید ل.ب هام رو بین ل.ب های پهنش گرفت و میم.کید و وزنش رو بیشتر روم انداخت .

آروم ن.اله کردم : کای … سردمه .

ولی کای اهمیتی نداد و به بو.سیدنم ادامه داد .

بعد از کمی دیگه بوسیدنم ازم جدا شد نفسم سخت شده بود و کمرم یخ زده بود نا.له ی خفه ای کردم کای ریز خندید و از روم بلند شد و وایساد دستم رو گرفت و بلندم کرد : خیلی تحملت کمه جوجه

اخمی بهش کردم :تو واقعا وحشی ای کای اینجا جای بوسیدنه ؟؟

کای خندید و بدون جواب دادن بهم شروع کرد راه رفتن توی برف ها منم رفتم سمتش دستم رو دور کمرش حلقه کردم و چسبیده بهش راه میرفتم : ناراحتت کردم ؟

کای: نه اصلا کم کم عادت میکنی به اینجور بو.سه ها !

آروم زدم روی بازوش و حرفی نزدم کای دستم رو گرفت : میخوام ببرمت یه جای خوب

با تعجب نگاش کردم : کای ساعت از دوازده گذشته من الان باید دو ساعت شده باشه که خونه ام …

کای : بس کن این کارارو دی او تا کی میخوای اینجوری باشی؟؟ من مراقبتم پس از چیزی نترس

دی او : این وقت شب کجا میشه رفت ؟؟

کای : تو فقط بیا ! خوشم نمیاد انقدر ساز مخالف میزنی دی او خب ؟؟

دیگه چیزی نگفتم نمیخواستم واسه کای حوصله سر بر باشم دلم میخواست باهام بهش خوش بگذره دوستم داشته باشه بخواد کنارم باشه ، با هم رفتیم جلوی یه خونه چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم چن در رو باز کرد و با دیدن ما لبخند زد : خوش اومدی دی او بیا تو !

دنبال کای رفتم تو یه خونه کوچیکه خیلی به هم ریخته هر گوشه ای از خونه یه سری وسایل بود روی میز پر بود از شیشه های مش.روب و ته سی.گار های روی هم انباشته شده . چند تا بسته بود که چن سریع از روی میز برداشت و توی کمد گذاشت یه لبخند پهن زد و منو نگاه کرد : بشینید

حس اصلا خوبی نداشتم ولی چیزی نگفتم کای رفت پیش چن توی آشپزخونه یه کم با هم حرف زدن یه چیزایی رو آروم به هم میگفتن منم حرفی نمیزدم فقط خونه رو تماشا میکردم عکس های زشتی که روی دیوار بود که حتی از دیدنش هم شرم داشتم نمیدونم چجوری چن اونارو روی دیوار زده بود .یه کم بعد هر دوشون اومدن و کنارم نشستن کای دستش رو دورم حلقه کرد و بغلم کرد چن لیوان هارو پر کرد از مش.روب و سمتم گرفت

چن : بخورید !

دی او : من نمیخورم

کای نگام کرد و لبخند زد : تا حالا امتحان کردی ؟؟

سرم رو تکون دادم : دلمم نمیخواد امتحان کنم فردا باید برم دانشگاه کلاس دارم .

چن خنده ی مسخره ای بهم کرد و سیگارش رو روشن کرد کای بهش چشم غره رفت : خفه!!

چن خندید و دستاش رو بالا برد : خیلی خب من که چیزی نگفتم .

کای لیوان رو سمتم گرفت : با یک بار اتفاقی نمیفته من اینجام مواظبتم امتحانش کن…

نمیدونم چی بود ولی واقعا دلم میخواست امتحانش کنم نمیخواستم کای جلو چن حس بدی داشته باشه از اینکه من هیچ کاری انجام نمیدم . لیوان رو ازش گرفتم و یه مقدار ازش خوردم تلخ بود صورتم رو کامل جمع کردم (بچه ها من تاحالا نخوردم خب خخخ پس چیزایی که شنیدم رو توصیف کردم ببخشید اگه بده ) ولی نمیخواستم کم بیارم سعی کردم به بابام و کلاس فردا فکر نکنم همش رو سر کشیدم .

……………………….

“کای”

دی او م.ست شده بود تقریبا سرش رو روی شونم گذاشته بود دستش رو توی دستم گرفتم و خندیدم خیلی بامزه شده بود زیر لب دم گوشم حرف های بامزه ای رو زمزمه میکرد

دی او : کای … دوستت دارم… خیلی دوستت دارم هرکاری که بخوای برات انجام میدم

چن خندید : چی میگه دم گوشت که انقدر خرذوقی ؟؟

خندیدم : حرف های عاشقانه !!

چن: حالا که مسته ورش دار تو اتاق یه حالی باهاش بکن !

دستم رو توی موهام کشیدم خودم خیلی بهش فکر کرده بودم ولی نمیتونستم : نمیشه

چن: چرا ؟

کای: خودش چند وقت دیگه راضی میشه نمیخوام اینجوری باشه این یه نفر یذره فرق داره ، میدونی اگه ازم شکایت کنه چان چه بلایی سرم میاره ؟؟

چن خندید : کی شر این چان از زندگی تو کم بشه نمیدونم ، نمیفهمم چرا انقدر برات مهمه .

کای: چون دوستمه چرا نداره .

چن بلند شد و رفت سمت اتاقش برگشتم سمت دی او و ل.بای خوشگلش رو نگاه کردم ل.بم رو روی ل.باش گذاشتم و یه ب.وسه عمیق ازش گرفتم دی او با سرخوشی همراهیم میکرد و ناله های آرومی رو تحویلم میداد . با صدای ناله هاش واقعا تح.ریک شده بودم ولی الان وقتش نبود دستم رو توی موهام کشیدم بلند شدم و به زحمت دی او رو بلند کردم تعادل نداشت بردمش پایین توی ماشین نشوندمش شیشه رو پایین کشیدم ، گوشی دی او مدام زنگ میخورد فهمیدم که باباشه . انقدر توی شهر چرخیدم تا بالاخره دی او بیدار شد و به خودش اومد . دستش رو روی سرش گذاشته بود و چشم هاش رو روی هم فشار میداد معلوم بود سر درد داره

کای : خوبی؟

دی او : آه … این چی بود دیگه … سرم داره میترکه کای .

شربتی که براش خریده بودم رو جلوش گرفتم : اینو بخور هم سرحال بیای هم بوی مش.روب ندی بعدشم برو خونه بابات مدام بهت زنگ میزد .

دی او با ترس گوشیش رو نگاه کرد : کای … کای ساعت سه صبحه من هنوز خونه نرفتم خدای من !

کای: چیزی نمیشه دیگه کم کم باید عادت کنن که به همین زودی ها قرار نیست بری خونه نه ؟ حالا هم بخور و برو .

دی او با یک نفس همش رو سر کشید دور ل.بش رو تمیز کرد و نگاهم کرد : من میرم

خم شدم و ل.بش رو بو.سیدم : برو مواظب خودت باش

دی او سرش رو تکون داد با استرسی که داشت یه لبخند تحویلم داد و دوید سمت خونه .

…………………………………………………….

“ییشینگ”

پسرا رفته بودن جلوی تی وی بودم و داشتم مثلا یه فیلمی رو نگاه میکردم ولی اصلا نمیدونم چی بود… اعصابم حسابی خراب شده بود بعد از دیدن کریس . سوهو هم دقیقا نیم ساعت بود که جلوم روی مبل نشسته بود  و به من زل زده بود سعی میکردم بهش توجه نکنم ولی انقدر نگاهم کرد که واقعا کم آوردم نگاهش کردم و چنان دادی زدم که از جاش پرید : چیههههههه ؟؟؟

سوهو خودش رو توی مبل جمع کرد و نگاهم کرد : من معذرت میخوام که یهویی رفتم بیرون … کریس …پسر خوبیه !

پوزخند زدم: آفرین به کریس ! ولی اینو بدون الان نه بابام هست نه مامانم اگه اتفاقی برات بیفته من باید جواب پس بدم پس هروقت خواستی از این خونه بیرون بری من باید بفهمم بعدش هر غلطی دلت خواست بکن خب ؟؟

سوهو تند تند سرش رو تکون داد : باشه.

کنترل رو روی مبل انداختم و رفتم طبقه بالا نمیدونستم دلیل این رفتار های متناقضم چیه نیم ساعت قبلش بهش گفتم که آزاده هرکاری میخواد بکنه و حالا هم اینجوری … حداقل باید جلوش این کارای احمقانه رو کنار میذاشتم . خودم رو روی تختم انداختم پرده رو کنا زدم و بیرون رو نگاه میکردم برف شدیدی میبارید و بیرون بی نهایت خوشگل بود . یعنی سوهو رفت که بخوابه ؟ شاید فردا باهاش رفتم برف بازی کنم … اینجوری شاید حال و هواش عوض میشد . طبق عادت همیشگیم لباسم رو دراوردم و روی تخت ول شدم و رفتم زیر پتو . نیم ساعت نگذشته بود تازه داشت چشم هام گرم میشد که حس کردم تختم داره تکون میخوره بوی عطر شیرینش که دورم پخش شد نشون میداد که سوهوئه چشمام رو باز نکردم نمیخواستم بدونه بیدارم دلم میخواست بدونم میخواد چیکار کنه ، خودش رو نزدیکم کشید و سرش رو گوشه متکام گذاشت . بعد از یک ربع که حس کردم بی حرکته چشم هام رو باز کردم سوهو کنارم خوابه خواب بود ، پتو رو تا زیر گردنش بالا کشیده بود و یه گرمکن هم پوشیده بود که زیپش رو کشیده بود آروم خندیدم یعنی انقدر سرمایی بود ؟ از اون فاصله به صورتش نگاه کردم صورت بی نهایت خوشگلش گونه های برجستش پوست سفیدش که با نوری که از پنجره میتابید روشن تر از همیشه بود منو دیوونه میکرد ، زیباییش همیشه دلم رو به طرز عجیبی به رحم میاورد دستم رو جلوی صورتش بردم و توی یک سانتی صورتش به حرکت دراوردم لمسش نکردم ترسیدم بیدار شه از گونه هاش شروع کردم و به لب هاش رسیدم … لب هاش … آه خدای من یادآوری بوسه اولین دیدارمون الان توی این وضعیت برام حکم مرگ رو داشت . من میخواستم واقعا میخواستم دوباره لب هاش رو ببوسم ولی فکر نکنم درست بود سوهو به من امان آورده بودم . واقعا هم دل رحم شده بودم یه روی جدید از خودم رو بعد از آشنایی با سوهو پیدا کردم رویی که تا الان خودم هم ندیده بودم ! انقدر تماشاش کردم تا خوابم برد …

صبح زودتر از سوهو بیدار شدم پتو رو روی کمرم کشیدم و نشستم بالا سرش غرق خواب بود چه صبح شیرینیه وقتی یه خرگوش سفید کنارت خوابیده باشه و هیچ وسیله ی دفاعی ای نداشته باشه … همینجوری که داشتم خیال پردازی میکردم سوهو چشم هاش رو باز کرد و با ترس از جاش پریدو نشست رو تخت : من … من معذرت میخوام میدونی چیه راستش دیشب میترسیدم از تاریکی من اینجوری نبودم بعد از اون اتفاق !

نگاهش به بدن لختم افتاد و چپ چپ نگاهم کرد چشام رو گرد کردم و نگاهش کردم : دیشب وقتی اومدی و کنارم خوابیدی همینجوری بودم اون موقع من باید چپ چپ نگات میکردم !

سریع سرش رو پایین انداخت : ببخشید !

چیزی نگفتم خندم گرفته بود ولی خودم رو نگه داشتم رفتم سمت در اتاق : من میرم صبحونه رو آماده کنم راستی دیشب بابا زنگ زد و گفت حالا حالا ها نمیان .

برگشتم سمتش و نیشخندی زدم : یعنی حالا حالا ها ما تنهاییم و مسئولیت تو با منه ! میدونی که …

سوهو : بیرون نمیرم !

لی:خوبه .

رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به پختن یه املت سوهو با هر بار  دیدنم انگار فشارش از ترس میفتاد باید یه چیزی میخورد ! سوهو اومد توی آشپزخونه لباس راحتی ای که براش خریده بودم رو پوشیده بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خندیدم

لی : نمیدونستم انقدر گشاده !

سوهو چشم هاش گرد شده بود و نگاهم میکرد

لی: چیزی شده ؟؟

سوهو : تو چال داری تا حالا دقت نکرده بودم … چرا همیشه نمیخندی ؟ واقعا خوشگل میشی !

خنده ی آرومی کرد و سر میز نشست دستم رو روی چالم کشیدم و خندم گرفت چیزی نگفتم املت رو براش گذاشتم و با هم شروع کردیم خوردن ! گوشی سوهو شروع کرد به زنگ خوردن چون روی میز بود تونستم اسم کریس رو بخونم

با کنایه و لحن مسخره ای گفتم : تنها کسی که الان داری داره بهت زنگ میزنه !

سوهو آهی کشید : من منظوری از اون حرف نداشتم من واقعا ممنونم که الان اینجام ! منظورم از آشنا های قدیمیم بود . میشه جوابش رو بدم ؟ بیرون نمیرم …

لی : برو !

داشتم از حرص میمردم ولی میگفتم جواب نده بعد اگه ازم دلیل میخواست چی میگفتم ؟؟ ظرف املتش رو برداشتم و خالی کردم توی سطل آشغال اینجوری یذره آروم تر شدم . میخواست بشینه و غذاش بخوره :/

……………………………….

“دی او”

از دعوای شب قبلش که بگذرم که چقدر بابام دعوام کرد و کار به جاهای باریک کشید … مدام هم تکرار میکرد که تقصیر این دوست جدیدته ، کای رو میگفت ! اولین بار بود که تو روی بابام وایسادم و باهاش دعوام شد اونم به خاطر کای احساس کردم ارزشش رو داره . اون عشق من بود اولین کسی بود که چنین حسی بهش داشتم یه حس نایاب توی وجودم !

توی دانشگاه رفتم توی دستشویی و برای بار هزارم بالا آوردم هیچ چیزی توی معدم نمیموند همش رو بالا میاوردم … درد جدیده بعد از آشنایی با کای درد معدم بود  که شدیدا بی قراری میکرد . دیگه نمیتونستم بمونم سر کلاس با اینکه چند تا کلاس مهم داشتم و تقریبا هم غیبت هام به خاطر گشتن با کای پر شده بود ولی زنگ زدم بهش که بیاد دنبالم … دلم میخواست الان فقط بغلم کنه و منو ببوسه شاید اینجوری حالم بهتر میشد ، کای بدون هیچ حرفی قبول کرد و اومد دنبالم جلوی دانشگاه شلوغ بود سرم پایین بود و منتظر کای بودم که یکی از هم کلاسی هام اومد کنارم : هی کیونگسو

سرم رو سمتش چرخوندم و لبخندی زدم

-:میخواستم ازت جزوه کلاس تجزیه رو بگیرم .

نگاهی به جزوه دستم کردم تقریبا از یک ماه پیش خالی بود و چیزی توش نبود : من جزوه رو ندارم !

زد زیر خنده : پسر تو که خسیس نبودی لطفا بده واقعا لازمش دارم امکان نداره تو ننوشته باشی .

آهی کشیدم بغض کردم واقعا امکان نداشت که دو کیونگسو شاگرد معدل الف جزوه ای رو نداشته باشه ولی الان این اتفاق افتاده بود : واقعا چیزی ننوشتم میتونی ببینی تقریبا از جلسه ماه پیش چیزی ندارم !

همون موقع صدای بوق ماشین کای رو شنیدم : متاسفم من باید برم

سوار ماشین کای شدم و آه کشیدم کای سریع دستم رو گرفت : چیزی شده دی او ؟

سرم رو تکون دادم : نه فقط درد معدمه که اذیتم میکنه !

کای: آخه حس کردم که بغض داری.

دی او : نه اینجوری نیست کای !

کای پوک آخرش رو به سیگارش زد و بیرون انداختش از پنجره : معده دردت به خاطر دیشبه هنوز بهش عادت نداری چون بار اولته

منو سمت خودش کشید سرم رو به سینش تکیه دادم بغض داشتم حالا میتونستم اینجا گریه کنم ، کای دست های قویش رو پشتم گذاشت و شروع کرد به مال.یدن پشت ، حس خوبی داشتم اینجوری درد معدم کمتر میشد .

آروم حرف میزدم صدای لای لباس های گرم تنش خفه میشد : ببخشید وسط کارت کشیدمت اینجا !

کای : مهم نیست خودم یه کاره مهمی باهات داشتم .

سرم رو یه کمی بلند کردم تا بتونم صورت جذابش رو ببینم : چه کاری؟

کای سرش رو خم کرد و بی مقدمه بو.سه ای به ل.بم زد خندیدم و دست هام رو دور کمرش محکم تر کردم

کای : میخوام برام یه کاری انجام بدی کمکم میکنی ؟؟

سرم رو تند تند تکون : آره کای هرچی بخوای !

کای : هرچی ؟ اگه فقط کاری که بهت میگم رو انجام بدی اصلا سخت نیست .

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)

Asra JUNHUN 108 نظر 20 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
otaku
مهمان

مدل عصبانی شدن لی تو حلقم خخخخخخ غذارو ریخت دور :khande:
من میدونم کای دی او رو به کار خلاف میکشه :aaar:
عاشق این فیک شدم :charkhesh:

silver
مهمان

کای دی او رو از راه به در نکنه :mazlum: چاناااااا یه کاری بکنننن
سولی عالیه :charkhesh: عاشقشم
مرسییییی :heartme:

Mary
مهمان

سولی خیلی باحاله خخخ از حرصش غذاشو دور ریخت :khande: :khande:
کای داره گند میزنه به زندگی دی او :daqun:

sorour
مهمان

عررر اصن حس خوبی به کای ندارم :gerye:
چانی یه کاری بکن :aaar:
ممنان :kissme: :kissme:

Raha
مهمان
مهشید
مهمان

قشنگ مشخصه که کای داره زندگی دیو رو بهم میریزه از درس که بچم افتاده هیچ معده اش رو داغون کرده هم هیچ … مطمنم براش نقشه داره … چاااااانی تورو خدا پسرم رو نجاااات بده …. مرسییییییییییییییی گلم

mmm
مهمان

قسمت بعد رو بذار خواهشا دارم دق میکنم :gerye: فیکت خیلی قشنگه + لی کرم داشت غذای بچمو ریخت تو سطل اشغال؟؟ :qorqor: لی حسووووود :nish:

محدثه
مهمان

به زور به پسرم مشروب داد :huh: :huh: :huh: عههههههههه کیونگه خنگگگگگگگگگگگگگ نمیگی با چن یه بلایی به سرت میاوردن؟؟؟؟؟شانس آوردی کای دوست داره فعلا :chebedunam: :chebedunam: :chebedunam: چانیولم این قسمت نبود :aaar: :aaar: :aaar: چانسو میخوام

منیره
مهمان

چقدر قشنگ بوددددددد :aaar: :aaar: :aaar: کای خیلی دیوثهههههه چانسومممممممممم

mrmr
مهمان
samira
مهمان

کای مثله چن باید خلافکار باشه عررررررررر aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar کیونگو از راه به در میکنن من میدونم

chansoo
مهمان

کای بدجنس نیست ولی همچین خوش نیت هم نیستش میخواد یه چیزی از دی او بگیره و ولش کنه aaaar چانیووووووووووووووووووووول چانسو میخوام…سوهو راست گفت واقعا چاله لپه لی عشقهههههههههه far far far

suholover
مهمان

سولی ایز مای. استایل loveee. این کای یه نقشه ای داره بیچاره دی او :-( قسمت بعد رو بذار لطفا :good:

کیمیا
مهمان

چان کجاست؟؟؟؟؟؟؟ far far far کای داره بدبخت میکنه کیونگ رو

texo1d
مهمان

سولی. رو دوست دارم :-) این کای یه نقشه ای داره به نظرم؟؟ :-( دی او بیچاره. قسمت بعد رو کی اپ میکنی؟؟؟؟؟

d-o-kyungsoo
مهمان

کای چقدر نقشش نامفهمومه آدم نمیدونه چی تو سرشه!!آخی الهیییییییییییی:((چه بلایی سره کیونگ میاره ینی؟؟

سونیا
مهمان

من موندم چه بلایی میخواد سره پنگوعن بیاره این خرسی againagain againagain againagain چانیول کجایی بیا نجات بده عشقتو aaaar aaaar aaaar

sahelam
مهمان

مرسی فوق العاده بود :heart: :heart: :heart:

s&s..
مهمان

وای چه قدر منتظره قسمته جدید بودم…
کای ..چه ادمیه …تازه از چانو شکایت کیونگ میترسه که بهش تا حالا دست نزده ..
عرر دی او رو مشروبم خوروند…از درسم که انداخت …دوست .پسر ناباب به این میگن…
عررر به قوله دوستان چان کجایی/؟دقیقا کجایی؟ aaaar
چانسوووو …چانسوو میخوام…عررر باید خیلی براش صبر کنم فک کنم.. aaaar
وای عاشقه سولیه این داستان شدممم…خیلی ..وای تصرفه چاله رو صورت لی خیلی برام خوشایند بود….
به شدت منتظره قسمته بعدیم ..اجی زیاد نزار تو خماری جماعته چانسو شیپرو عرررر…مرررسی :rose: heart

wpDiscuz