بی نفس قسمت نه …

دوم شدن چانسو رو به عنوان ریل ترین کاپل ها تبریک میگم ^^

سلام عشقام ^^ مرسی واقعا بابت نظر های خوشگلتون ^^

جیییییییییییییییییییییییییییییییغ دوم شدن چانسو به عنوان ریل ترین کاپل رو تبریک میگم …

ب قدری خوشحالم که نگید به یار چانسو شیپرم باران هم تبریک میگم خخخخ

ببخشید نظر هارو جواب ندادم این هفته به خدا به جون چانسو خخخ خیلی سرم شلوغ بود !

بفرماین این قسمت کلی سولی ^^

خیلی ها گفتن بکهیون کجاست حالا بکهیون هم میاد بالاخره جز نقش های فرعیه …

الان ریحانه میگه بکهیون سر خونه زندگیشه  :khande: 

………………………………………………………………………………………………………………………

من شب رو همونجا موندم و خوش بختانه خبری از چانی نشد صبح بود بیدار شدم و نشستم پشت میز برای صبحونه کای داشت صبحونه رو آماده میکرد و من نگاهم روی عکس چانی خشک شده بود ، چشمهای درشت … صورتی که هماهنگی عالی ای داشت و گوش های بزرگش ، تا چند روز پیش این چهره برام خوشایند بود ولی الان فقط برام درد آور بود و از مواجهه باهاش میترسیدم  .نفهمیدم کای کی جلوم نشست و بشقاب املت رو جلوم گذاشت ، سرش رو به تبعیت از من برگدوند و عکس چانی رو نگاه کرد

کای: چی توی عکس چانی عجیبه ؟

لبخند زدم و خودم رو مشغول صبحونه کردم : هیچی فقط برام جالب بود که عکس قدیمی چان رو ببینم .

کای زل زده بود بهم : اون قدیمی نیست دی او !

خنده کج و کوله ای زدم : اوه واقعا ؟ به نظرم اومد چان خیلی تغییر کرده .

کای چیزی نگفت یه کم که از غذامون گذشت کای یه بسته رو گذاشت روی میز ، کوچیک بود به قدری که میشد توی جیب گذاشتش ، روش رو با چسب سیاهی پیچیده بودن و هیچی از توش معلوم نبود ، کای رو نگاه کردم

دی او : اینو باید ببرم ؟ ولی توش چیه کای ؟ اصلا چیزی ازش معلوم نیست !

کای یه کمی فکر کرد انگار داشت دنبال یه جواب قانع کننده میگشت کاملا مشخص بود ، لبخندی زد که بهم اطمینان بیشتری میداد

کای: یه جور فلشه یه چیزی تو این مایع ها اطلاعات توشه فقط اصلا نباید بازش کنی خیلی خب ؟ من پول گرفتم تا این اطلاعات رو برای پایان نامه یه دانشجو پیدا کنم .

با تعجب نگاهش کردم : تو که انقدر فعال و باهوشی چرا خودت درس نمیخونی کای؟

کای خندید : من براش پول گرفتم من حوصله هیچ کار مفتی ای رو ندارم! حالا اینو ببر بده بهش . توی ماشین بهت میگم کجا باید دنبالش بگردی .

من قبول کردم میتونم بگم حتی توی ذهنم هم دنبال یه دلیل یا جواب قانع کننده از کای نبود ، من دوست داشتم فقط همونی بشه که کای میخواد …  کای با این که همسن من بود ولی خیلی بزرگ تر به نظر میرسید خیلی حمایت گرانه باهام رفتار میکرد کنارش حس امنیت داشتم و دلم میخواست فقط کنارش بمونم . با اینکه توی خونه به مشکل خورده بودم ولی اهمیتی بهش نمیدادم .

اون روز هوا خیلی سرد بود برفی نمیبارید برف های روز قبل روی زمین یخ زده بود و هوا سوز شدیدی داشت . کای منو رسوند دانشگاه و بهم یه آدرسی داد ، منم حرکت کردم اون سمت … دانشگاه محیط بزرگی داشت . این قسمت از دانشگاه رو تاحالا خودم هم ندیده بودم یه درخت خشکیده بدون برگ یه گوشه بود که فهمیدم همونجایی بود که کای میگه رفتم و روی نیمکتی که کنارش بود نشستم . بعد از چند دقیقه یه پسری کنارم نشست یه لحظه شک کردم کسی باشه که کای میگه قیافش به کسی نمیخورد که بخواد پیگیر درس باشه و پایان نامه … سنش خیلی پایین تر از این حرفا نشون میداد و قیافش … خیلی غیر قابل تحمل بود زیر چشم هاش سیاه بود و خیلی لاغر . بیشتر میخورد که معتاد باشه . نکنه ؟ آه نه خدای من ترس همه ی وجودم رو گرفت که نکنه چیزی که دارم بهش میدم مواد باشه . کای اینکاره نبود شاید خودش هم خبر نداره و توش مواده . شاید چن اینارو بهش داده … خیلی آروم بلند شدم که از اونجا برم و چیزی بهش ندم که پسره دستم رو گرفت و کشیدم روی نیمکت و من دوباره روی نیمکت نشستم

-: ازطرف کای اومدی؟

سرم رو تند تند تکون دادم ، پسر نگاهی بهم کرد : به نظرم اشنا میای …

نه امکان نداشت کسی نباید توی دانشگاه میفهمید من چیکار میکنم فقط زودتر میخواستم از این وضعیت خلاص بشم بسته رو بیرون آوردم و توی دستش چپوندم و دویدم . با تمام سرعتم از اون پسر دور شدم تا دیگه بیشتر از این منو نبینه شاید اینجوری چهرم رو فراموش کنه . ولی معمولا کسی کیونگسوی قد کوتاه و چشم درشت رو فراموش نمیکرد آهی کشیدم و یه گوشه نشستم ناخودآگاه اشکم درومد نگاهی به گوشیم انداختم … کای بهم زنگ زده بود و از خونه بیست تا میس کال داشتم … اونا نگرانم بودن و من حتی بهشون نمیگفتم که سالمم ! اشکام رو پاک میکردم تا دیگه نریزه ولی نمیتونستم جلوشون رو بگیرم . احساس سرخورده گی و بدی داشتم . برخلاف انتظار همیشگیم که کای باهام حرف بزنه تا آروم بشم ولی اینجوری نبود کای هیچ وقت حرف خاصی نمیزد فقط میگفت که همه چیز بهتر میشه و من عادت میکنم من فقط با حضورش آروم میشدم ولی همینم خوب بود حضور ارامش دهنده کای کافی بود . حتی با لحن سردی که داشت . هرچی که بود از تنهایی و فقط درس خوندن توی اون اتاق خیلی بهتر بود … انقدر نشستم و اشک ریختم تا آروم تر شدم کنار اومدن با کار های جدیدم و شخصیت جدیدم برای خودم هم واقعا سخت بود چه برسه به هم کلاسی ها و خانوادم . ولی این چیزی بود که انتخاب کردم میخواستم اینجوری باشم .

…………………………………………………

“ییشینگ”

وقتی از خواب بیدار شدم سوهو همونجا سر جاش روی تخت نشسته بود ، باس.نش رو روی متکا گذاشته بود و تکیش رو به پشتی تخت داده بود و سرش توی گوشیش بود حسابی سرگرم بود لبخند زدم توی جام چرخیدم و نگاش کردم سوهو بدون حرف و نگاهی لباسم رو از کنار تخت برداشت و روی تنم انداخت : عادت بدی داری هوا سرده.

خندیدم نشستم و تیشرتم رو تنم کردم : کادوت رو دوست داری ؟

سوهو خندید و نگام کرد وقتی خندید چشم هاش ریز شد و گونه هاش بالا اومد ، دلم میخواست همونجا روی تخت به طرز وحشیانه ای بهش حمله کنم و صورتش رو یک جا بخورم :/ اون واقعا شیرین بود . (وحشی :/ )

سوهو: میدونستی که قراره گوشی رو بشکونی؟

خندیدم : قسم میخورم نمیخواستم اونکارو بکنم خیلی اتفاقی بود.

سوهو سرش رو پایین انداخت و لبخند تلخی زد : لی… لطفا بداخلاق نباش من دیشب واقعا ترسیدم دلیل رفتارت رو اصلا نمیفهمم فقط کافیه بهم توضیح بدی . من الان دیگه نمیتونم حتی با کریس تلفنی حرف بزنم. شاید مسخره باشه ولی شمارش رو حفظ نیستم !

میدونستم دارم اذیتش میکنم : حتما برای دیدنت میاد اینجا هروقت اومد میتونی ببینیش ! فقط …

سوهو نگام کرد : فقط چی؟

لی: بین تو و کریس واقعا چی هست ؟

سوهو : منو کریس تو یه مدرسه درس میخوندیم … خب میشه گفت ما جز بچه های خیلی تاپ مدرسه بودیم مخصوصا من ، ولی خب کریس اخلاق خاص تری هم داشت اون کسی رو در حد دوستی با خودش نمیدونست جز من ! واقعا فقط من رو در حدش میدونست فقط همین واگرنه ما هیچ کدوم از هم خوشمون نمیومد ، کریس ازم خواست یه مدت همینجوری با هم باشیم ولی خب به بقیه بگیم که تو رابطه ایم منم برای سرگرمی قبول کردم ولی خب خیلی زود ما شدیم بهترین دوست های هم که همیشه با هم بودیم.

واقعا به بهترین دوستش هم حسودیم میشد صد در صد سوهو میتونه بهترین دوست یه نفر باشه.

سوهو : همین … تا اینکه این اتفاق افتاد . البته قبلش کریس …

سوهو سرش رو پایین انداخت سرم رو خم کردم و با دقت نگاش کردم : کریس چی؟

سوهو : کریس یجورایی بهم ابراز علاقه کرده بود … ولی من هیچ حسی بهش ندارم.

لبخند زدم اینکه سوهو اینارو بهم توضیح میداد حس خوبی بهم میداد توی جام غلط زدم : هروقت که اومد میتونی ببینیش!

سوهو خندید معلوم بود خوشحاله همون موقع خیلی یهویی در اتاق باز شد برگشتم سمت در که بابام رو توی چهارچوب در دیدم خشکم زد قرار نبود به این زودی برگردن سوهو سریع بلند شد و تعظیم کرد : سلام اقای جانگ

بابام لبخند بهش زد و منم بلند شدم احترام کردم : میبینم که انقدر با هم خوب شدید که تو یه اتاق میخوابید خوشحالم که اینجوریه ! ولی خب ییشینگ بهتره که سرجات بخوابی و سوهو رو اذیت نکنی .

سرم رو تکون دادم ، سوهو رو به بابام لبخند زد : من ازش خواستم که بیاد معذرت میخوام !

پدرم خندید : اینکه لبخند رو روی لبات میبینم کافیه سوهو ! بیاید پایین برای صبحونه.

بابام رفت و منو سوهو همدیگرو نگاه کردیم

لی: قرار نبود امروز بیان عجیبه…

آماده شدیم و با هم رفتیم پایین برخلاق انتظاری که از استقبال مامانم داشتم مامانم ناراحت پشت میز نشسته بود و بابام با عصبانیت نگاهم میکرد

بابا: ییشینگ دوباره عصبی شدی ؟تو آیینه رو شکستی ؟ کی میخوای روی خودت کنترل پیدا کنی تو دیگه ٢۴ سالته!

سرم رو پایین انداختم : معذرت میخوام بابام

مامانم با نگرانی نگام کرد: به نظرت لازمه بازم بریم پیش مشاور ؟

از زدن این حرف ها جلوی سوهو متنفر بودم من میخواستم ازش محافظت کنم دوست نداشتم اینارو بشنوه.

سوهو اومد کنارم و لبخند زد دستم رو گرفت و بردم سمت میز اینکارش باعث شد بابا و مامانم فعلا بیخیال این بحث بشن ! سوهو هیچی رو به روی خودش نیاورد . دستم رو مشت کردم و فشار میدادم اماده بودم تا اجوما رو تنها گیر بیارم و درس درستی بهش بدم .اگه دهنش رو باز نکرده بود الان جلوی سوهو بابام باهام اینجوری حرف نمیزد تمام طول صبحانه رو داشتم خودخوری میکردم و سرخ شده بودم ،  بعد صبحونه بابام از خونه بیرون رفت و من مثل وحشی ها از جام بلند شدم و فریاد بلندی زدم : آجومااااا

مامانم و سوهو شوکه شده بودن مامانم سریع بلند شد و رفت گوشه ی اشپزخونه آجوما از ترسش نمیتونست بیاد داخل اشپزخونه و جلو در وایساده بود و خم راست میشد

-: اقا معذرت میخوام من فقط راستش رو گفتم !

دستم رو مشت کردم تا با عصبانیت سمتش برم نمیدونستم میخوام چیکار کنم فقط میخواستم یه بلایی سرش بیارم تا دیگه دهنش رو بیجا باز نکنه فقط امیدوار بودم عقلش کار کنه و از اونجا بره داشتم نزدیکش میشدم که دستای سوهو رو حس کردم که دور بازوم حلقه شد و بلند بلند صدام میزد

سوهو: ییشینگ ییشینگ …

همون موقع به خودم اومدم و سمت سوهو برگشتم ، سوهو محکم دستم رو گرفته بود و با التماس نگاهم میکرد . نمیدونم چی شد ولی همه ی آتیش درونم خوابید دیگه نمیخواستم سوهو منو عصبی ببینه سوهو دستم رو محکم گرفت.

سوهو : چیزی نشده ییشینگ آروم باش.

عرق کرده بودم مثل همیشه دستم رو توی صورتم کشیدم و لبخند بی جونی به سوهو زدم : معذرت میخوام

سوهو: اشکالی نداره حق با توئه فقط ببخشش برو بالا استراحت کن!

جلوی چشم های متعجب مامانم و آجوما که منو سوهو رو نگاه میکردن و میدونستم چی تو سرشونه رفتم توی اتاقم و خودم رو تخت انداختم آروم شده بودم !

…………..

“سوهو”

بار دومی بود تو فاصله یک روز لی رو عصبی میدیدم ، اونم نه یه عصبانیت عادی از حرف های باباش معلوم بود کنترلی روی عصبانیت خودش نداره ! تحمل اینجوری دیدنش رو نداشتم . لی واقعا مثل فرشته ها گاهی مهربون میشد ولی گاهی عصبی … انقدر فکرم درگیر بود که وقتی سرم رو بلند کردم مامان لی داشت با تعجب نگاهم میکرد

-:تو چیکار کردی ؟

گیج شده بودم سرم رو تکون دادم : کار اشتباهی انجام دادم ؟

مامانش تند تند سرش رو تکون داد سمتم اومد و دستم رو محکم گرفت : تو وقتی دست ییشینگ رو گرفتی مثل آب روی آتیش بودی ییشینگ آروم شد ، این اولین باریه که ییشینگ اینجوری میشه ،

آجوما تند تند سرش رو تکون داد : ما همه از دست آقا فرار میکردیم ولی شما کنترلش کردید .

نمیدونستم اینجوریه … لبخند زدم خوشحال بودم که اینجوریه و من میتونم لی رو آروم کنم در برابر همه ی مهربونی های لی با من این چیزی نبود . من میتونستم همیشه براش انجامش بدم

سوهو : اما چرا لی اینجوری میشه ؟

مامانش نشست پشت صندلی و آه بلندی کشید : لی از بچگی تقریبا اینجوریه هروقت که عصبی میشه کنترلی روی خودش نداره . مخصوصا از وقتی که بزرگ تَر شده و زورش زیاد شده تقریبا از دوران دبیرستان حداقل ماهی یک بار دعوا راه میندازه.

با ناراحتی مادرش رو نگاه کردم حس میکردم همش دروغه لی چنین آدمی نبود اون حتی خیلی وقت پیش شرطش رو سر من باخت و بهم کلمه ای حرف نزد .

-:سوهو اگه تو همیشه پیش لی باشی من فکر میکنم لی خیلی عوض میشه حتی جلسه های مشاوره هم مثل حرف زدن تو روش تاثیر نداره!

سرم رو تکون دادم لبخندی زدم و راه افتادم سمت طبقه بالا حتما اگه میفهمید پسرش گ.یه و میخواد باهام بخوابه دیگه این حرف رو نمیزنه که همیشه کنارش بمونم … میخواستم برم پیش لی ولی پشیمون شدم دلم میخواست هر لحظه کنارش باشم باید این حسم رو کنترل میکردم تا در اتاق رو باز کردم کمرم محکم به دیوار کوبیده شد و در بسته شد لی منو به دیوار چسبونده بود دستاش رو دو طرفم روی دیوار گذاشت و با درموندگی و البته کمی ترسناک زل زد توی چشم هام

لی: بدم میاد … بدم میاد که روم تسلط داری بدم میاد که جلوت بی اختیارم … داری باهام چیکار میکنی ؟؟

توی چشم هاش نگاه کردم لی عصبی بود ولی به نظرم توی دوست داشتنی ترین حالت ممکن بود من ازش نمیترسیدم  ، ناخواسته ترین کار ممکن رو انجام دادم دستام رو دور گردنش انداختم و خاطره خوبمون رو توی اون شب بار تکرار کردم ، من بو.سیدمش

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)