بی نفس قسمت هفتم

سلام ^^ زود اومدم این دفعه … خب بچه ها آپ هفته ای یک باره دیگه منم که دیر تز از این تا حالا نیومدم خخخ انقدر نگید دیر میکنم :((

ممنونم از نظر هاتون نظر های قسمت قبل رو همرو دونه دونه جواب دادم ^^

ممنونم که وقت میذارید و میخونید من اعتقاد دارم این یه موضوع دو طرفست یعنی من کار بزرگی نمیکنم که مینویسم اگه شما نباشید و نخونیدش به هیچ دردی نمیخوره پس ممنونم :)

……………………………………………………………………………..

 

کای : هرچی ؟ اگه فقط کاری که بهت میگم رو انجام بدی اصلا سخت نیست .

دی او : بهم بگو چیه !

کای لبخند زد منو از خودش جا کرد و ماشین رو روشن کرد : بعدا بهت میگم الان وقتش نیست به موقعش بهت میگم فقط میخواستم ببینم حاضری کمکم کنی یا نه الان فقط تو میتونی !

نگاهش کردم معلوم بود نمیخواد بهم بگه چه کاری داره ، شخصیت کای کاملا خودمحور بود وقتی چیزی رو نمیخواست اصرار و زوری در کار نبود منم چیزی نپرسیدم تا وقتی که توی ذهنشه برسه و بهم بگه چیکارم داره .

کای: بریم فرشگاه ؟

سرم رو تند تند تکون دادم دلم برای چانی تنگ شده بود بهش گفته بودم تند تند میرم دیدنش نمیخواستم دیگه ازم ناراحت بشه . بعد از نیم ساعت رسیدیم فروشگاه وقتی رفتیم تو چانی از جاش پرید موهاش به هم ریخته بود و زیر چشم هاش یه کمی سیاه شده بود نمیدونم دلیلش چی بود …

دی او : سلام چانی

لبخند زدم چانی بهم خیره بود و نگاهم میکرد یه کم که بهم خیره موند انگار تازه به خودش اومد دستش رو توی موهاش کشید و نگاهم کرد : دی او … سلام .

یه لبخند بی جون زد ولی با همون خوشحالیش از دیدنم رو بهم انتقال داد منم لبخند زدم . هیچ حرفی بین کای و چانی رد و بدل نشد حتی یک سلام . بعضی اوقات روابطشون عجیب میشد .

کای:چانی تو کیفم رو برداشتی ؟؟

چان : گذاشتمش توی کمد .

کای: نگفتم به وسایل من دست نزن ؟؟؟

چان جوابی بهش نداد برام چایی آورد و کنارم نشست انگار استرس داشت : خوبی دی او ؟

نگاهش کرد : چان حالت خوبه ؟ چرا زیر چشم هات سیاهه ؟ خیلی بی حالی… مدل موی قبلیت خیلی بهتر بود .

کای خندید : در اصل الان اصلا مدلی نداره فقط بلند شده و به هم ریخته .

همون موقع گوشی کای زنگ خورد کای جواب داد بعدش من رو نگاه کرد و کیفش رو برداشت : چن دم در منتظره من میرم و برمیگردم نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه خب ؟

سرم رو تکون دادم و لبخند زدم ، کای رفت و دوباره چان رو نگاه کردم : مشکل چیه چان ؟

چان بلند شد و سرپا وایساد پشتش رو به من کرد و دستی توی موهاش کشید ، از پشت با قد بلند و موهای ژولیده اونقدرا هم بد نبود هنوز جذابیت خودش رو داشت .

چان: خبر داری کای چیکار میکنه ؟ وقتی با همید کجاها میرید ؟

برگشت و با قیافه گرفته و پرسشگرانش بهم خیره شد . یه کمی شوکه شدم : مث همه زوج ها پارک سینما … اینجور جاها یه بارم رفتیم پیش چن .

چان با درموندگی نگاهم کرد : دی او …

بلند شدم و وایسادم جلوش و توی چشم هاش نگاه کردم میدونستم حرف مهمیه ، نگران کای شدم ولی فکر نمیکردم چان بخواد چیز دیگه ای رو بگه .

چان دستش رو توی موهاش کشید چشم هاش برق میزد فکر کنم اشک بود که توی چشم هاش اومده بود مدام دهنش رو باز و بسته میکرد اما صدایی ازش در نمیومد ، نگاهش از زمین و آسمون گرفت و به چشم هام خیره شد  : دی او من دوستت دارم …از روزی که دیدمت عاشقتم … از کای دور شو من …من…

حرفش رو خورد ، چشم هاش همه جا میچرخید جز توی صورت من . باورم نمیشد چانی داشت چی میگفت ؟؟ عاشق منه ؟ مگه اون دوست کای نیست ؟ داره بهم میگه دوستش رو ول کنم و برم با اون ؟

زیر لب حرف میزد : کای واست خطر…

چی داشت میگفت ؟؟ کای ؟ من حتی نفس کشیدنم وابسته به وجود کای بود … نذاشتم حرفش رو ادامه بده لب هام رو به هم فشار دادم و با تمام قدرتم سیلی محکمی توی صورتش زدم .

………………………………………….

“چان”

دستم رو روی گونم گذاشتم باورم نمیشد دی او به من سیلی زد ، دردش از گونم کشیده شد توی قلبم … حس میکردم قلبم الان از جاش درمیاد . دست های دی او از خشم میلرزید و مثل یه آدم پست نگاهم میکرد ، اینکه دوستش داشتم انقدر بد بود ؟ انقدر نفرت انگیز بود که من عاشقشم ؟ غرور مردونم اشکام رو توی چشمم نگه داشت نمیخواستم بیشتر از این شکسته بشم . گرچه برام فرقی نمیکرد میخواستم بدونه که دوستش دارم میخواستم این عذاب رو تمومش کنم .

دی او : تو … ازت متنفرم تو یه خیانت کاری چانیول !! تو به دوستت خیانت کردی.

من توی دلم جوابش رو میدادم : ولی منم مثل اون همون روز عاشقت شدم .

دی او: تو میدونی من و کای عاشق همیم و ازم میخوای ترکش کنم هیچ وقت به کای نمیگم چنین دوستی داره چون میدونم تمام تصوراتش ازت خراب میشه .

دهنم باز نمیشد حرف هام فقط توی دلم تکرار میشد : اما فقط مهم تصور توئه … حیف که نمیخوام تصورت به کای رو خراب کنم .

دی او زیر لب جمله “خیلی پستی ” رو زمزمه کرد و با سرعت از اونجا رفت … تا پاش رو بیرون گذاشت اولین قطره اشکم ریخت . اشکی که تا الان بزور نگهش داشته بودم . تابلوی مغازه رو مثل همیشه به “بسته” تغییر دادم و روی زمین پشت میز ها ولو شدم و لبخند عمیقی زدم : همین که دیگه بهش گفتم که عاشقشم کافی نیست ؟ حالا میتونم نفس راحت بکشم .

توی شیشه ی قفسه های مغازه میتونستم صورتم رو ببینم که قرمز شده دستم رو روی صورتم کشیده و بین اشکام خندیدم : نمیدونستم انقدر قوی ای دی او … هنوزم جاش میسوزه .

اگه میتونستم حتی جای سیلی ای که بهم زده بود رو یادگاری همیشه قرمز نگهش میداشتم . سیگارم رو روشن کردم و دوباره پناه بردم به سیگارم … دیگه هیچی برام مهم نبود . همه چیز برام تموم شده به حساب میومد من به دی او عشقم رو اعتراف کردم و به صورت خیلی دردناکی ترد شدم .

……………………………………..

“ییشینگ”

ساعت ده شب بود سوهو داشت تی وی نگاه میکرد منم تازه رسیده بودم خونه نگاهش کردم : جایی نرفتی امروز ؟

سوهو : نه از صبح توی خونه ام !

لی: میرفتی بیرون یه دور میزدی …من مجبور بودم تا الان شرکت بمونم چون بابا نیست مجبورم من اونجا باشم .

سرش رو به نشونه تایید تکون داد خیلی بی حوصله بود . میدونستم جایی نرفته به خدمتکار گفته بودم از در که بیرون رفت بهم خبر بده و راننده دم در آماده بود نمیخواستم بره پیش کریس . (اسیر گرفتی آقا ؟ :/ ) دستم رو توی جیبم تکون دادم و گوشی جدیدی رو که براش گرفه بودم رو لمس کردم و لبخند زدم . از وقتی اینجا بود یه گوشی به درد نخور دستش بود .

رفتم و با دوتا فنجون قهوه برگشتم و گذاشتم روی میز : آجوما میگه از صبح غذا نخوردی !

سوهو نگاه ترسناکی بهم انداخت : منو کنترل میکنی ؟

سوتی داده بودم ولی اصلا خودم رو نباختم : الان بهم گفت توی آشپزخونه .

سوهو روش رو ازم برگردوند و سرش رو انداخت پایین : اشتها نداشتم … راستش دلم برای بابام تنگ شده . تو نمیفهمی من چه وضعیتی دارم لی !

قشم میخورم وقتی اسمم رو صدا میکرد قلبم از جاش کنده میشد ، اصلا اهمیتی نمیدادم چه بلایی سرش اومده من همه چیز رو براش خوب میکردم براش بهترین هارو میساختم لبخند زدم خواستم گوشی رو از جیبم در بیارم که گوشیش زنگ خورد . کریس بود … سوهو یه کمی باهاش رحف زد و بعد قطع کرد

سوهو : کریس دم دره میخوام برم  ببینمش .

بلند شد و رفت سمت در ، یادش رفته بود من چی گفتم ؟ من بهش گفته بودم من باید بهش اجازه بدم سریع از جام بلند شدم و رفتم سمتش میخواست درو باز کنه که خودم رو انداختم جلوش : برگرد تو !

سوهو شوکه نگاهم میکرد : چی داری میگی ؟ برو کنار .

لی: بهت گفتم برگرد تو کسی از این خونه بیرون نمیره !

سوهو چشم هاش از تعجب گرد شده بود : من زندانی تو ام ؟؟ قطعا اگه پدرت بود اجازه نمیداد چنین رفتاری رو با من بکنی !

ناخواسته صدام رو بالا بردم : فعلا که کسی جز من اینجا نیست !

سوهو سعی میکرد در رو باز کنه : برو کنار من حالم خوب نیست میخوام برم پیش کریس .

همین حرفش تمام کنترلم روی اعصابم رو ازم گرفت اسم کریس بدترین کلمه ای بود که از دهن سوهو خارج میشد .

گوشیش دوباره شروع کرد زنگ خوردن میدیدم که کریسه گوشی رو از دستش کشیدم و محکم پرتش کردم سمت آیینه ی توی راهرو واقعا خونم به جوش اومده بود هیچ کدوم از رفتار هام دست خودم نبود . نمیخواستم … نمیخواستم سوهو کریس رو ببینه . نمیخواستم توی این وضعیت اون دلداریش بده … نمیخواستم کریس کسی باشه که کنارشه . بازم مثل همیشه عصبی شدم و کاری رو که نباید انجام دادم … آیینه با برخورد گوشی خورد شد و پایین اومد . صدای وحشتناکش کل خونه رو گرفت … سوهو دستاش رو روی دهنش گذاشته بود و با وحشت منو نگاه میکرد داد بلندی سرش کشیدم : فقط برو بالا !

با دستم به طبقه بالا اشاره کردم ، سوهو که انگار دوباره حالش بد شده بود و مثل اون شب دستش میلرزید با ترس سمت طبقه بالا رفت . یه جورایی دوید و از دستم فرار کرد . نفسم رو بیرون فوت کردم و دستم رو توی موهام کشیدم و همونجا روی زمین نشستم ، من چیکار کردم ؟  آجوما بدو بدو با یه لیوان آب اومد بالا سرم

-: آقا چی شده ؟؟ اینو بخورید .

دستم رو تکون دادم : ببرش بالا … برو پیش سوهو !

آجوما وایساده بود و با تعجب نگام میکرد انگار لازم بود سر همه داد بزنم تا به خودشون بیان : گفتم برو پیش سوهو !

 

The following two tabs change content below.
اسرا ام ^^ 22 ساله :) لی لاور و سهون لاورم ... یه چانسو شیپر هزار آتیشه ^^ امیدوارم از داستان هام لذت ببرید اگه کاری باهام داشتین این آی دی تلگراممه : https://telegram.me/asralay

Latest posts by Asra JUNHUN (see all)